صفحه 1 از 1

شهدای بی پدر و مادر

ارسال شده: شنبه ۱۷ شهریور ۱۳۸۶, ۱۰:۰۱ ق.ظ
توسط davodabadi
آهای اصل و نسب دارها
آی دولتمردا
ای مجلسی ها
آی وزرا
آی ....
اینارو واسه این میگم که یادمون نره ...

آره شهدای بی پدر و مادر.
چیه؟ فکر کردین می خوام به رفیقای شهیدم فحش بدم؟
اون که جاش این جا نیست!
باید رفت بهشت زهرا یا سه راه مرگ شلمچه، اون وقت دل رو روی سرشون خراب کرد.
چاک دهن پر از گناه رو باز کرد و هر چی که جا داره نثارشون کرد.
فحششون داد
نفرینشون کرد
لعنتشون کرد
قسمشون داد
التماسشون کرد
نازشونو کشید
خاکشونو توتیای چشم کرد
داد زد
فریاد زد
هوار کشید
جیغ کشید
بهشون گفت:
خیلی بی معرفتین ... یادتون باشه ...
اون وقت توی اون بیابونا چرخ خورد، گیج خورد و اینو زمزمه کرد:
رفتم که خار از پا کشم
محمل ز چشمم دور شد
یک لحظه من غافل شدم
یک عمر راهم دور شد
شاید این جوری بشه یه ذره از اون روزای خوشی رو که با یه عمر معصیت و موندن عوضش کردیم، جبران کرد.
***
داشتم از شهدای بی پدر و مادر می گفتم.
ترش نکنین.
به خودتون زحمت بدین و یه سر برین خیابون انقلاب سر پیچ شمیرون.
بالای دیوار ساختمون بهزیستی، یه سری تابلو یا به قول امروزی ها "بنر" رنگی زدن.
چیه؟
خب معلومه عکس شهدای بی پدر و مادر.
باز که اخماتون رفت توی هم.
خب وقتی زیر عکس شهید اسم و فامیلی نمی نویسن، یعنی چی؟
اسم و فامیل ندارن...
آدرس؟
نشونی؟
حتی شماره قبرشونم ننوشتن که نکنه بری اون جا!
خونه
بابا
مامان
قبر
کوچه
خیابونی به نام
دیواری نقاشی شده
خاطراتی پر و پیمون ...
هیچی و هیچی.
نه کسی از اونا فیلمی می سازه، نه کسی عکسشونو چاپ می کنه.
اصلا کسی نباید اسمی از اونا بیاره.
***
مهر سال 61، همون روزایی که خدا منو یتیم کرد و مصطفی رو ازم گرفت
(اونایی که یه ذره باهام رفیقن منظورمو می فهمن. اونایی هم که متوجه نشدن بذارن مهر ماه براشون می گم.)
دو تا داداش باهامون توی گردان بودن.
اصلا اسمشونم با اسمای ما فرق داشت:
ثاقب شهابی نشاط
ثابت شهابی نشاط
هر دوتاشون امدادگر بودن.
بعد از عملیات مسلم بن عقیل که اون روزا انجام شد، یه بار اون دوتا رو دیدم. خیلی پکر بودن.
داغ داغ
خیلی می سوختن.
گفتم چتونه؟
گریه کردن.
- مگه چی شده؟ خب همه ماها رفیقامون شهید شدن.
ثاقب زد پشتم و گفت:
- آره داداش حمید تو راست میگی. اونا با رفیقای شما فرقی ندارن. ولی رفیقای شهید شما پدر و مادر دارن، خونواده دارن ...
- یعنی چی؟
- یعنی این که همه ما با هم همخانواده بودیم. بابا و مامان نداشتیم که نازمونو بکشن. برامون غذا درست کنن. واسه مون اسباب بازی بخرن ...
- آخه چه طوری؟
- خیلی ساده. ما همه مون توی شیرخوارگاه یا به قول شماها "یتیم خونه" زندگی می کنیم ...
***
خب کجا بویدم؟
آهان "یتیم خونه"
***
سال 64 یا 65 بود که ثابت رو دم پادگان ولی عصر (عج) که محل اعزام نیروها به جبهه بود دیدمش. کمی پکر بود. فکر کردم شاید برای ثاقب اتفاقی افتاده. پرس و جو که کردم، گفت:
- چند روز پیشا که توی میدون راه آهن بمب گذاشتن ...
اجازه ندادم حرف بزنه. سریع گفتم:
- نکنه ثاقب ...
که گفت:
- نه بابا جون. تو که امون نمی دی حرف بزنم. توی اون انفجار، زنم که رفته بود برای خونه چیز بخره شهید شد ...
هم خنده ام گرفت، هم غصه ام شد. اون که خودش رزمنده جانباز بود، حالا شده بود همسر شهید!
***
لعنت به فراموشی.
نفرین بر بی خیالی.
تف بر چسب دنیا!
آره "چسب دنیا" که وقتی بهش بچسبی دیگه نمی تونی جدا بشی.
دو سه سال پیش رفته بودم بهشت زهرا و الکی الکی تاب می خوردم بین قبرا. یه دفعه چشمم خورد به یه سنگ قبر سیاه که بدجوری تکونم داد:

"شهید مظلوم ثاقب شهابی نشاط
محل شهادت شیرخوارگاه حضرت علی اصغر"

ثاقب، اون پسرک خوش مشرب، همونی که با مصطفی باهاش شوخی می کردیم، همونی که هر دفعه منو می دید می گفت: "خدابیامرزدش مصطفی رو چه پسر خوبی بود."
همون ثاقب که قبل از این که بریم خط مقدم، وقتی شهید "رضا چراغی" فرمانده لشکر اومد برامون سخنرانی کرد، درحالی که شهید ابراهیم کسائیان فرمانده گردان سلمان داشت باهاش حرف می زد، رفت جلو و هی می زد روی شونه رضا چراغی و با قاطعیت می گفت:
- هی ... تو که فرمانده لشکر هستی ... این داودآبادی منو اذیت می کنه ...
کسائیان کشیدش کنار و گفت باشه من رسیدگی می کنم.
ولی ثاقب کوتاه نیومد و دوباره زد به شونه رضا چراغی و گفت:
- این داودآبادی داره به من میگه که ...
(حالا شما جمله اش رو نشنیده بگیرین. یه ذره بی تربیتی یه)
من و مصطفی که از خنده داشتیم می ترکیدیم، زدیم د دررو. رضا چراغی و کسائیان هم نمی دانستند بخندند یا پرستیژ فرماندهی شونو حفظ کنن. تنها کسی که نمی خندید و خشک و محکم وایساده بود تا جواب بگیره، ثاقب بود.
***

قربونت برم دنیا که هر چی عذاب و تاوان معصیته، مال همین دنیاس.
چه عذابی بالاتر از این که توی اینترنت، توی فضای مجازی، فضایی که به ایمیلت بخوای سر بزنی باید با چهار تا خانوم خوشگل لخت و پتی حال و احوال کنی! یه دفعه چشمت بخوره به یه عکس و خبر:
تشییع پیکر جانباز شهید ثابت شهابی نشاط که بر اثر استنشاق گازهای شیمیایی به شهادت رسید ..."
***
از کرمانشاه و غرب کشور گرفته، تا اهواز و خرمشهر. این دوتا داداش هر جا که اعزام می شدن، توی ساک و کوله پشتی شون یه اعلامیه بود که عکس کودکی دوتائیشونو توش چاپ کرده بودن و زیرش نوشته بودن:
" مادر، پدر، از آن روز که ما را تنها در کنار خیابان رها کردید و رفتید، سال ها می گذرد. حالا امروز دیگر ما برای خودمان مردی شده ایم ولی همچنان مشتاق و محتاج دیدار شمائیم..."
***
ثاقب و ثابت، لاله و لادن نبودن که ما واسه شون خودکشی کنیم و تلویزیون خودشو بترکونه.
آخه می دونین که اون دوتا خدابیامرز لاله و لادن رو هم پدر و مادرشون رها کرده بودن و رفته بودند دنبال زندگی خودشون!
راستی!
شما از پدر و مادر ثاقب و ثابت خبری ندارین؟
هر کی اونا رو می شناسه، بهشون بگه:
" مامان و بابای مهربون، دیگه خیالتون راحت باشه. ثاقب و ثابت هر دوتاشون مردن."
***
ولعنت خدا بر من که زبان زهرآلودم، هر آنچه را مغز معیوب و فسیل شده ام در خود دارد، بروز می دهد.
و شما!
لااقل دعا کنید مثل شهدای بی پدر و مادر بمیریم!
گمنام، مظلوم و سربلند.
[External Link Removed for Guests]



[External Link Removed for Guests]