صفحه 1 از 1

يك داستان زيبا

ارسال شده: دوشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳۸۵, ۹:۰۹ ب.ظ
توسط arian
روزی روزگاری در جزیره ای زیبا تمام حواس زندگی می کردند.

شادی ، غم ، غرور ، عشق و ... روزی خبر رسید که به زودی جزیره به زیر آب خواهد رفت ... ! پس همه ساکنین جزیره قایق های خود را ترمیم نموده و جزیره را ترک کردند ، اما عشق مایل بود تا آخرین لحظه باقی بماند چرا که او عاشق جزیره بود ، وقتی جزیره به زیر آب فرو میرفت ، عشق از ثروت که با قایقی با شکوه جزیره را ترک میکرد کمک خواست و به او گفت :

آیا میتوانم با تو همسفر شوم ؟

ثروت گفت : خیر نمیتوانی ، من مقدار زیادی طلا و نقره دارم و دیگر جایی برای تو نیست

پس عشق از غرور که با یک کرجی زیبا راهی شده بود کمک خوست ، عشق گفت :

لطفا کمک کن و مرا با خود ببر

غرور گفت : نمیتوانم ، تمام بدنت خیس و کثیف شده است و قایق مرا کثیف میکنی

غم در نزدیکی عشق بود ، پس عشق به او گفت : اجازه بده تا من با تو بیایم

غم با صدایی حزن آلود گفت : آه ، عشق من خیلی ناراحتم و احتیاج دارم تا تنها باشم

پس عشق اینبار به سراغ شادی رفت و او را صدا زد اما او آنقدر غرق شادی و هیجان بود که حتی صدای عشق را نیز نشنید. ناگهان صدایی مسن گفت : بیا عشق ، من تو را خواهم برد. عشق آنقدر خوشحال شده بود که حتی فراموش کرد نام یاریگرش را بپرسد.

پیرمرد به راه خود ادامه داد و عشق تازه متوجه شد که چقدر به پیرمرد بدهکار است ، چرا که او جان عشق را نجات داده بود. عشق از علم پرسید : او که بود ؟

علم پاسخ داد : او زمان است.

عشق گفت : زمان ؟ اما چرا به من کمک کرد ؟

علم لبخندی خردمندانه زد و گفت : زیرا تنها زمان قادر به درک عظمت عشق است . :smile:

ارسال شده: دوشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳۸۵, ۹:۳۰ ب.ظ
توسط Leila
خيلي خوب تونست منظورشو برسونه :-(
علم لبخندی خردمندانه زد و گفت : زیرا تنها زمان قادر به درک عظمت عشق است .

ارسال شده: دوشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳۸۵, ۹:۳۴ ب.ظ
توسط ARMIN
سلام
arian, واقعا زيبا بود. دستت درد نکنه.

ارسال شده: سه‌شنبه ۱۹ اردیبهشت ۱۳۸۵, ۳:۱۲ ق.ظ
توسط Dr.Akhavan
arian, جان
بسیار زیبا و پر معنی بود.ممنون :-o :smile: :smile: :smile:

ارسال شده: سه‌شنبه ۱۹ اردیبهشت ۱۳۸۵, ۲:۵۲ ب.ظ
توسط Mohsen1001
arian, خيلي جالب بود ممنون

ارسال شده: سه‌شنبه ۱۹ اردیبهشت ۱۳۸۵, ۱۰:۰۱ ب.ظ
توسط Fareed3230
arian, ممنون كه اشكمون رو درآوردي :lol: