بهترين پدر
ارسال شده: دوشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳۸۵, ۱۰:۲۹ ب.ظ
بهترين پدر
... انس مالك گفت روزي مصطفي (ص) در شاهراه مدينه ميرفت، يتيمي را ديد كه كودكان بر وي جمع آمده بودند و او را خوار و خجل كرده و هر يكي بر وي تطاولي جسته؛ آن يكي ميگفت: پدر من به از پدر تو. ديگري ميگفت: مادر من به از مادر تو، سه ديگري ميگفت: كسان و پيوستگان ما به از كسان و پيوستگان تو؛ و آن يتيم ميگريست و در خاك ميغلتيد. رسول خدا چون آن كودك را چنان ديد، بر وي ببخشود و بر وي بيستاد، گفت: «اي غلام! كيستي تو؟ و چه رسيد تو را كه چنين درماندهاي؟» گفت: «من پسر رفاعه انصاريام؛ پدرم روز احد كشته شد، و خواهري داشتم فرمان يافت، و مادرم شوهر باز كرد و مرا براند؛ اكنون منم درمانده، بيكس و بينوا. و از اين صعبتر مرا سرزنش اين كودكان است.» مصطفي (ص) از آن سخن وي درگرفت و آن درد در دل وي بدو كار كرد و بگريست! پس گفت اي غلام اندوه مدار و ساكن باش كه اگر پدرت را بكشتند من كه محمدم پدر توام، و فاطمه خواهر تو، و عايشه مادر تو. كودك شاد شد و برخاست و آواز برآورد كه اي كودكان! اكنون مرا سرزنش مكنيد و جواب خود شنويد: «به درستي كه پدر من بهتر از پدران شما و مادرم بهتر از مادران شما و خواهرم بهتر از خواهران شماست.» آنگه مصطفي (ص) دست وي گرفت و به خانه فاطمه برد؛ گفت يا فاطمه! اين فرزند ماست و برادر تو. فاطمه برخاست و او را بنواخت و خرما پيش وي بنهاد و روغن در سر وي ماليد و جامهاي در وي پوشيد و همچنين وي را به حجرههاي مادران مؤمنان بگردانيد…
ابوالفضل ميبدي
... انس مالك گفت روزي مصطفي (ص) در شاهراه مدينه ميرفت، يتيمي را ديد كه كودكان بر وي جمع آمده بودند و او را خوار و خجل كرده و هر يكي بر وي تطاولي جسته؛ آن يكي ميگفت: پدر من به از پدر تو. ديگري ميگفت: مادر من به از مادر تو، سه ديگري ميگفت: كسان و پيوستگان ما به از كسان و پيوستگان تو؛ و آن يتيم ميگريست و در خاك ميغلتيد. رسول خدا چون آن كودك را چنان ديد، بر وي ببخشود و بر وي بيستاد، گفت: «اي غلام! كيستي تو؟ و چه رسيد تو را كه چنين درماندهاي؟» گفت: «من پسر رفاعه انصاريام؛ پدرم روز احد كشته شد، و خواهري داشتم فرمان يافت، و مادرم شوهر باز كرد و مرا براند؛ اكنون منم درمانده، بيكس و بينوا. و از اين صعبتر مرا سرزنش اين كودكان است.» مصطفي (ص) از آن سخن وي درگرفت و آن درد در دل وي بدو كار كرد و بگريست! پس گفت اي غلام اندوه مدار و ساكن باش كه اگر پدرت را بكشتند من كه محمدم پدر توام، و فاطمه خواهر تو، و عايشه مادر تو. كودك شاد شد و برخاست و آواز برآورد كه اي كودكان! اكنون مرا سرزنش مكنيد و جواب خود شنويد: «به درستي كه پدر من بهتر از پدران شما و مادرم بهتر از مادران شما و خواهرم بهتر از خواهران شماست.» آنگه مصطفي (ص) دست وي گرفت و به خانه فاطمه برد؛ گفت يا فاطمه! اين فرزند ماست و برادر تو. فاطمه برخاست و او را بنواخت و خرما پيش وي بنهاد و روغن در سر وي ماليد و جامهاي در وي پوشيد و همچنين وي را به حجرههاي مادران مؤمنان بگردانيد…
ابوالفضل ميبدي