سقوط در چهلمين پرواز- خاطرات خلبان يدالله شريفي راد
ارسال شده: جمعه ۲۰ مهر ۱۳۸۶, ۵:۰۱ ب.ظ
نام
در چهلمين
خاطرات خلبان يدالله شريفي راد
[External Link Removed for Guests]
توضيح: جناب شريفي راد كه در زمان انتشار كتاب (1362) درجه سرگردي داشتند يكي از پرافتخارترين خلبانان F-5 پايگاه دوم شكاري با ركورد 4 پيروزي هوائي ميباشند. خاطرات نبردهاي ايشان در بمباران اهداف زميني و درگيري هاي هوائي از كتابي به همين نام در اين تاپيك به مرور ارائه خواهد شد. بخش نخست: جنگ، جنگ
سيزده و چهل دقيقه روز يكشنبه سي و يكم شهريور ماه سال 1359 حمله هوائي عراق به چند پايگاه هوائي ايران انجام گرفت. در آن حمله اكثر پايگاههاي ما كه در برد هواپيماهاي عراق قرار داشت بمباران شد. وقتي اين حمله آغاز شد من در پست فرماندهي پايگاه دوم مستقر در تبريز مشغول تنظيم پروازهاي داخلي بودم. در لحظه اي هر چه شنيدم صداي انفجار بود . ساختمان محل كارم به لرزه در آمده بود ، آنچنان غافلگير شده بودم كه نميدانستم چكار بايد بكنم. فقط كوشيدم با فرمانده پايگاه تماس بگيرم . متاسفانه تلفن از كار افتاده بود . خواستم با ستاد مركزي نيروي هوائي تماس بگيرم ، تلفن آنجا هم خراب بود و هيچكس جواب نميداد. به منزلمان كه درون پايگاه قرار داشت زنگ زدم تا از خانواده جويا شوم در انجا هم هيچكس گوشي را بر نميداشت.
وحشت زده گوشي را گذاشتم و به سمت در دويدم ، از در خارج نشده ، ترديد كردم. دور از تدبير ديدم كه در ان هنگام پست فرماندهي را ترك كنم. ناچار پشت ميزم بازگشتم، در همين گيرودار و آشفتگي بسر ميبردم كه فرمانده پايگاه از در وارد شد ، صدايش مي لرزيد و رنگش پريده بود . گوشي را از روي تلفن برداشت و سعي كرد با ستاد مركزي مستقر در تهران تماس بگيرد ، نتيجه همان بود كه من آزمده بودم. شده بودم يكپارچه هيجان، برآشفته و پرخاشگر و با شيوه اي كه معمولم نبود از فرمانده پرسيدم: چرا ما حمله را آغاز نكرديم؟ چرا صبر كرديد تا آنها حمله كنند؟ فرمانده خويشتندارتر بود و در مقابل فرياد من آرام گفت : حالا موقع اين حرفها نيست،هر چه زودتر كليه بچه ها (خلبانان) را خبر كن بيايند پست فرماندهي . (حمله در لحظه اي آغاز شده بود كه سرويس اداري تعطيل و بيشتر افراد در راه منازلشان بودند).
به تعداد كمي كه هنوز سر پست بودند ، دعوت را ابلاغ كردم و از دژبان كمك گرفتم تا ديگر افراد را خبر كند. لحظاتي بعد همه در اتاق فرماندهي گرد هم آمده بوديم. از چهره ها نگراني ميتراويد. همه به حالت خبردار ايستاده و منتظر فرمان بودند. پس از دقايقي شور، دسته هاي پروازي تعيين شد و هدفها مشخص گرديد. آنهائي كه براي پرواز انتخاب شده بودند براي تهيه نقشه و بريف(بريف- مشاوره خلبانان يك گروه قبل از پرواز ) به اتاق بريفينگ (اتاق بريفينگ- اتاق شوراي خلبانان) رفتند،نقشه ها آماده شد ،ليدرهاي (ليدر- پرواز، گروهي انجام ميشود و در هر پرواز يك نفر نقش رهبري دارد و بقيه متابعند) دسته ها به بريف كردن نفرات دسته هاي پروازي خود سرگرم شدند. پس از پايان بريفينگ، كليه خلبانان در سالن جمع شدند ، فرمانده پايگاه دستورات مهمي را جهت حسن انجام ماموريت به آنها ابلاغ كرد. سپس افسر اطلاعات عمليات، اطلاعات لازم را در اختيار خلبانان قرار داد.
شش بعد از ظهر ، همه چيز آماده بود و ما ميتوانستيم حمله را آغاز كنيم اما طبق دستور ستاد فرماندهي حمله به دلائلي مي بايستي طلوع آفتاب فردا انجام شود. افراد اطاعت كرده و مرخص شدند. همكارانم،خلبانان با آن چهرهاي برآشفته و عصبي و نگران در منزلهايشان چه كردند؟ آيا آنشب توانستند استراحت كنند؟ توانستند بخوابند؟ و يا حتي چيزي بخورند؟ در اين مورد من هيچ چيز نميدانم. به ياد دارم كه هفت بعد از ظهر بود كه اتاق بريفينگ را ترك گفتم و با گامهائي محكم ولي كوتاه به سوي منزل رهسپار شدم. به چيزي جز جنگ نمي انديشيدم. به منزل كه رسيدم همسر و دو فرزندم مشوش از انفجارات چند ساعت پيش و ديركرد من، دوره ام كردند. پسر هست ساله ام گفت: بابا من ديدم، رنگش سياه بود، بالش پهن بود، مثل C-130.
همسرم پرسيد: حالا شما چكار ميكنيد؟
گفتم: معلوم است همان كاري كه انها كردند.
پرسيد: شما هم به عراق حمله ميكنيد؟
گفتم: آره
گفت: كي؟
گفتم: زمانش را منهم نميدانم. شما هم نداني بهتر است و براي اينكه سوالات بيشتري مطرح نكند خواهش كردم: كمي مغز گردو و بادام و كشمش اماده كن و بريز توي يك كيسه نايلون . اندازه اش طوري باشد كه در جيب جي- سوتم( G.SUIT شلوار ضد فشار خلبان كه با لوله اي از هواپيما تغذيه ميكند و در هنگام لزوم شلوار را كه از دو جدار ساخته شده پر باد ميسازد تا مانع فشار بر اندام خلبان شود) و طوري نباشد كه جيبم باد كند.
پرسيد واسه چي؟
گفتم: تا هنگام پرواز اگر ناچار به ترك هواپيما شدم و زنده ماندم چند روز بوسيله آن بتوانم رفع گرسنگي كنم.
ساعت بيست و دو و سي دقيقه بود كه بچه ها را بوسيدم و با اين كار ساعت خواب را اعلام كردم اما خواب كجا بود؟ فكر جنگ با عراق و ماموريتي كه روز بعد مي بايستي انجام ميدادم مهاجمي بود چون صدام كه آرامش خيال را براي خواب از من دور كرده بود. ماموريت من حمله به پايگاه موصل بود (موصل يكي از شهرهاي شمال غربي عراق است و يك پايگاه هوائي عراق مجاور آن است) اطلاعاتي كه من از آنجا داشتم همان چيزهائي بود كه افسر اطلاعات عمليات در اختيارم گذاشته بود. در حاليكه چشمانم بسته بود كوشش كردم موقعيت پايگاه را پيش خودم مجسم كنم. از پايگاههاي كشورهائي كه ديده بودم كمك گرفتم ، ميديدم كه يك باند شرقي و غربي آشناست و كارخانه هائي در سمت جنوب و موازي با باند وجود دارد و در آن دور، ساختمانها كه در ميان دود سياهي محو شده بودند. شهر موصل را در عالم پندار ميديدم، بيشتر تاسيسات نظامي در قسمت شمالي پايگاه و در دو سر باند پروازي آشيانه (شلتر- آشيانه يا محل سر پوشيده ايست كه هواپيما را آنجا پارك ميكنند) هواپيماها واقع شده ولي هر چه كوشيدم نتوانستم در عالم پندار محل استقرار ضد هوائيها را موضع سازي كنم.
يا فكر ميكردم كه ضد هوائي هاي سام را بايد در دو سر باند گذاشته باشند ، نمي توانستم به خيالات خود نظمي بدهم. خيالاتم مرتب ميبريد و سرم داغ ميشد و قلبم مي تپيد و باز فكرم ميرفت به تصور كردن پايگاه موصل كه هنوز نديده بودم ولي فردا ميبايست بالايش مي رفتم و تاسيسات نظامي انان را همانطوريكه انها پايگاه ما را كوبيدند بمباران ميكردم. سمتي را كه بايستي حمله كنم در اطلاعاتي كه گرفته بودم مشخص بود ولي سمت فرار به كدام جهت ميتوانست باشد؟ اين را نميدانستم،آيا در اين ماموريت موفق ميشدم؟ آيا مورد هدف ضد هوائي هاي دشمن قرار نميگرفتم؟ آيا دوباره مي توانستم به كشور و پايگاهم مراجعت نمايم؟ آيا بچه هايم را ميديدم؟ آيا دوباره مي توانستم فرصت خدمتي به ملت و كشورم بيابم؟
چه كسي زندگي بي مرگ داشته؟ به خودم تسلا ميدادم كه مرگ حق است و خوشا به حال آنها كه در بستر راحت با مرگ ملاقات نميكنند و در ميدانهاي نبرد شهيد ميشوند. ..... همينقدر يادم هست كه در گير و دار يافتن راه گريز پس از كوبيدن مواضع بودم كه ساعت زنگ چهار بامداد را نواخت. سرشار ار هيجان ماموريتي كه يكي دو ساعت ديگر بايد ميرفتم. آرام از جاي برخاستم تا وضو بسازم و نماز بخوانم. همسرم سعي كرد صبحانه مختصري تهيه كند ولي وقتي عجله و شتاب مرا ديد قرآن بساط عقدمان را آورد و بالاي در نگهداشت:
- برو به سلامت
............ و من بيرون از خانه ، در محوطه پايگاه، تا به پست فرماندهي برسم، خود را يك پارچه غرور و شهامت مي ديدم. چون شير ، شجاع بودم و چون ببر چابك ، يقين پيدا كردم كه ماموريتم را با موفقيت انجام خواهم داد و دوباره همين راه را به طرف منزل طي خواهم كرد. سر انجام به پست فرماندهي رسيدم و در اتاق جنگ همكارانم كه برخيشان پس از ورود من رسيدند سرحال بودند و به هيجان آمده و همه اماده براي جنگ و گوئي دلخور از تاخير حمله متقابل
نخستين ماموريت
سرگرد بهروز سليماني و من، جزو اولين دسته پروازي بوديم. قرعه شروع جنگ به نام ما خورده بود . همه چيز از قبل مهيا بود، با همكاران وداع كرديم،لباس فشار را پوشيديم و هارنس( هارنس- تن پوش خلبان است، شبيه جليقه ، چتر نجات كه به صندلي هواپيما نصب شده، بوسيله قفلي به هارنس متصل است) را تن كرديم و كلاه پرواز را برداشته ، به طرف محل استقرار هواپيما به راه افتاديم . در بين راه آژير خطر به صدا در آمد و بلافاصله ضد هوائي ها بدون اينكه هدفي را در ديد داشته باشند شروع به تيراندازي نمودندو آسمان هنوز تاريك روز را با گلوله هاي رسام نقره كوب كردند. آژير كه قطع شد از كمين جستيم و با شتاب و شوق به سمت هواپيماهاي خود رفتيم . پس از بررسي بيروني و اشاره اي به وداع، هر كدام سوار هواپيماهاي خويش شديم.
كمربند كه قفل شد ، مكانيسين چتر نجات را به هارنس وصل كرد. هملت را كه سرم گذاشتم ( هملت- كلاه مخصوص پرواز خلبان است. داراي گوشي و دهاني براي ارتباط راديوئي) به مكانيسين علامت روشن كردن هواپيما را با انگشت نشان دادم. (براي هر عملي در هواپيما علامتي وجود دارد كه بين خلبان و مكانيسين رابطه برقرار ميكند) و او كمپراسور را روشن كرد( كمپراسور- دستگاهي است كه هوا را با فشار به موتور هواپيما وارد ميكند تا هواپيما راحت تر روشن شود)
و من با فشار دكمه هاي استارت ابتدا موتور سمت چپ و سپس موتور راست را روشن كردم( دكمه هاي استارت- دو عدد دكمه اي كه هر كدام براي روشن كردن يكي از موتورها بكار ميرود) . هواپيما كه روشن شد ، چكهاي لازم را يكي يكي انجام دادم و منتظر فرمان ليدر بودم كه از طريق راديو پرسيد:
- شريفي،حاضري؟
- بله، حاضرم.
بعد گفت: بريم روي فركانس برج
گفتم : شنيدم و بلافاصله فركانس راديو را به فركانس برج تغيير دادم . صداي ليدر روي فركانس جديد شنيده شد كه گفت: - برج مراقبت، آلفا در خواست خزش و بلند شدن. تمام
سپس برج مراقبت اطلاعات لازم را از نظر باند مورد استفاده، سمت و سرعت باد و فشار فرودگاه را طبق روش جاري در اختيار ما گذاشت.
(خزش- حركت دادن هواپيما از آشيانه يا رمپ بطرف باند پروازي،اصطلاحا ميگويند : تاكسي كردن)
( از طريق راديو - در هر هواپيمائي ، راديوئي تعبيه شده است كه خلبانان ميتواند توسط ان با يكديگر و يا با هر ايستگاهي صحبت كنند. گوشي و دهني كلاه مخصوص پرواز وصل به اين راديو است)
(آلفا- نام دسته پروازي است. هر گروه پروازي نام مخصوصي دارند تا از بقيه گروهها تفكيك شوند).
به مكانيسين علامت دادم كه موانع زير چرخها را بردارد،آنگاه دسته گاز را اندك اندك به جلو دادم،هواپيما به حركت ادامه داد، پس از لحظه اي در ابتداي باند و در كنار ليدر دسته قرار گرفتم. بيرون از هواپيما همكاران به هيجان امده و با دست و نگاههاي محبت اميز ما را بدرقه ميكردند. وارد باند پرواز شديم ،چكهاي آخر را به سرعت انجام دادم و هماهنگ با سركار سرگرد بهروز سليماني موتورها را در موقعيت 100 درصد قرار دادم (صد در صد- دسته گاز را تا حداكثر به جلو فشار ميدهند و در اين حالت كليه دستگاههاي موتور را توسط مدرجهاي كابين چك ميكنند) و اين كار بمنزله شديدترين غرشي است كه انگار از رعد شنيده ام. هوا گرگ و ميش بود ، ليدر سرش را به طرف من گرداند و با علامت پرسيد:
- حاظري؟
جواب دادم: آره همه چيز عاليست.
سرگرد سليماني پس از دريافت پاسخ، پاها را از روي ترمز برداشت و هواپيمايش غرش كنان روي باند به حركت درامد و پس از طي مسافتي از زمين كنده شد. با فاصله چند لحظه من نيز پا را از ترمز برداشته و بدنبال ليدر دسته از زمين كنده و در آسمان به پرواز درآمدم و بزودي هر دو در كنار هم بر آسمان اطراف پايگاه بوديم. پس از چند دقيقه پرواز، رسيديم روي نقطه اي كه به عنوان مبداء در نظر گرفته بوديم، بلافاصله زمان را ثبت و سمت را به طرف نقطه بعدي تغيير و به سوي آسمان كشور دشمن مهاجم تازانديم. زمان به سرعت ميگذشت ، به هيچ چيز جز هدف فكر نميكردم، در حقيقت فرصت فكر كردن وجود نداشت، هر چه به مرز نزديكتر ميشديم ارتفاعمان را كمتر ميكرديم ، بايد در حد ممكن فاصله با زمين ميپريديم تا از ديد رادارهاي دشمن مخفي باشيم و هواپيماهاي دشمن قادر به رهگيري ما نباشند.
چهارده دقيقه گذشت،چهارده دقيقه اي كه بيش از يكسال به نظر ميرسيد، ديگر در آسمان عراق بوديم. اولين باري بود كه به آسمان كشور بيگانه اي نفوذ ميكردم و آنهم به اين قصد كه ميخواهم پايگاهي را بمباران كنم. هيجاناتم شدت يافت، قلبم نگار ميخواست از سينه بيرون بزند، در اين حال ليدر دسته در تلاش بود كه سرعتش را افزايش دهد و من هيجان زده و بيتاب حركات او را دنبال ميكردم. سرعت در نهايت و ارتفاع از زمين بسيار اندك بود، هر لحظه خطر برخورد با زمين تهديدمان ميكرد. دهانم خشك شده بود و اين از هيجان بيش از حدم بود نه از ترس. در 35 مايلي هدف پس از عبور از روي تپه ها ي كوتاه روي كويري رسيديم. احساس ميكردم سرعت قلبم زيادتر از سرعت هواپيماست . با در نظر گرفتن نقطه نشانيها و مطابقت آنها با نقشه ، همه چيز تا كنون درست پيش رفته بود.
محل زير پايمان نشان ميداد تا هدف بيش از 5 دقيقه اي فاصله نداريم و اين فرصت خوبي بود تا اشتباهات احتمالي را جبران كنيم. كليه دستگاههاي F-5 را يكبار ديگر چك كردم، اشكالي به نظر نميرسيد، فقط دكمه هاي مخصوص بمبها را تنظيم كردم و در موقعيت بمباران قرار دادم ، چندين بار چپ و راست و بالا و پائين و اطراف هواپيماي ليدر را جهت يافتن هواپيماهاي دشمن بازرسي كردم ، هيچ خبري از دشمن نبود. به نظر ميرسيد تا كنون نتوانسته اند ما را رهگيري كنند. نقشه را از روي زانويم برداشته و در كنار گذاشتم،ديگر شده بودم يكپارچه انتقام. 6 مايل ديگر با هدف فاصله داشتيم كه در جلو و اندكي سمت راست شهر موصل را ميان بخار نازك و سياه صيحگاهي ديدم. موصلي كه ميديدم با آنچه شب پيش در پندارم مجسم كرده بودم شباهتي نداشت. ديگر قلبم به تندي گذشته نميزد،لحظه به لحظه فاصله را تا هدف ميسنجيدم، 3 مايل ديگر با پايگاه فاصله داشتيم كه ناگهان ليدر دسته گفت: پاپ !
(Pop- دورخيز هوائي و اوج گرفتن براي حمله و بمباران)
اين كلمه هزاران معني داشت، حساسترين لحظات زندگي ، بازي با مرگ، زيرا با اين فرمان در طرفه العيني از ليدر تبعيت كرده و تا ارتفاع 9500 پائي بالا رفتيم و درست بالاي پايگاه موصل قرار گرفتيم، در اين ارتفاع همه جاي پايگاه مشخص بود، از ضد هوائيها هنوز خبري نبود . سمت راستم ، باند پروازي و سمت چپ باند، تاسيسات اداري را ديدم. هدف من بمباران قسمت ابتدائي باند بود، شده بودم يكپارچه غرور و تمام تلاشم را بكار بردم تا بتوانم با دقت ماموريتم را به انجام برسانم. بدون درنگ به دنبال ليدر شيرجه كردم و در حاليكه تمام اطرافم را متئجه بودم به زاويه خوب شيرجه و سرعت و ارتفاع مورد نظر ، جهت رها كردن بمبها توجه داشتم. هنوز چند لحظه اي از رها كردن بمبهاي سرگرد سليماني نگذشته بود كه من دگمه بمب را فشردم و درست در نقطه اي كه مامور بودم بمبها را رها كردم و يا بهتر بگويم قطراتي از خشم ملتم را بر روي پايگاه صدام چكاندم.
ديگر به چيزي فكر نميكردم، دنبال راه گريز ميگشتم كه خود را روي شهر غبار گرفته موصل يافتم و از اينكه مجبور بودم در آن تاريكي صبح از روي شهر عبور كنم و عده اي از مردم بيگناه شهر را با غرش هواپيمايم بيدار كنم متاسف شدم و با چند مانور تاكتيكي از روي شهر گذشتم و نگاه سريعي به پايگاه بمباران شده انداختم ، خيلي از ان دور شده بودم، بجز دود غليظي كه محصول انفجاراتم بود چيز ديگري جلب توجه نميكرد ولي آنچه كه قبلا در مورد قدرت بمبهايم ميدانستم با آنچه كه عملا ديدم خيلي فرق داشت، فكر ميكنم اگر بمبها درست اصابت كرده باشند فقط توانسته چند متري را خراب كند و اين براي ضربه زدن به دشمن مهاجم كافي نبود. كوشيدم مسير را در جهت كوتاهترين فاصله با مرز قرار دهم و تا حد امكان با سرعت زياد و ارتفاع كم به سمت كشورم بازگردم.
هنوز از ليدر دسته خبري نبود ، آخرين بار صدايش را قبل از بمباران شنيده بودم كه درست در لحظه اي كه گفت: پاپ.
با اينكه بر روي پايگاه هيچگونه ضد هوائي به ما شليك نكرد ، از وضع ليدر نگران شدم و ناچار شدم او را در راديو صدا بزنم،
صدايش را شنيدم گفت: - سالمم و در مسير بازگشت
خيالم راحت شد ، از اينكه توانسته بوديم غافلگيرانه پايگاه را بمباران بدون اينكه دشمن گلوله اي به ما شليك كند خوشحال بودم. ديگر حرفي نزدم ، ديگر قلبم آرامش يافته بود و خشكي دهنم از بين رفته بود. تمام اطراف را ميپائيدم تا مورد هدف هواپيماهاي انها قرار نگيرم. هيچ خبري از هواپيماهاي دشمن نبود، فقط چندين بار هواپيماهاي خودمان از چپ و راست گذشتند كه قصد بمباران پايگاه موصل را داشتند. با كمي تغيير مسير از لاي دره ها و شكاف كوهها، با سرعتي كمتر از صوت، به سمت كشورمان مي آمدم. حدود چهل دقيقه پس از شروع پرواز، يا بهتر بگويم چهل دقيقه هيجان، چهل دقيقه اي كه بيش از ماهها بطول انجاميد وارد آسمان كشورمان شدم. اندك اندك ارتفاعم را افزودم و در يك ارتفاع مناسب قرار گرفتم. فركانس را تغيير دادم و با ايستگاه رادار تماس گرفتم ، آرامش خاصي تمام وجودم را فرا گرفته بود ، در يك حالت رويا بسر ميبردم ، باورم نميشد كه رفته ام و يكي از پايگاههاي عراق را بمباران كرده ام. به ايستگاه رادار گفتم:
- منم، شماره 2 آلفا
و سپس ارتفاعم را به اطلاعش رساندم. صدا از انطرف شنيده شد كه ميگفت:
- خوش آمديد. شماره 1 (ليدر دسته ام) كمي جلوتر از شما و در ارتفاع پائينتر بسوي فرودگاه در پرواز است.
- گفتم: - شنيدم.
اطلاعاتي كه راجع به فرود گرفته بودم بكار بردم تا سرانجام در محدوده برج مراقبت قرار گرفتم و موقعيتم را به آگاهيشان رساندم و پس از كسب اطلاعات لازم هواپيما را نشاندم. خيس عرق شده بودم . انگار كوهي را كنده باشم. هواپيما را پس از اينكه سرعتش كمتر شد هر چه سريعتر به سوي آشيانه ها هدايت نمودم. در مسير حركت ، كليه افراد ، اعم از سربازان، نگهبانان، مكانيسينها، برايم دست تكان ميدادند و ابراز احساسات ميكردند. در آشيانه هواپيمارا متوقف و موتورها را خاموش كردم و پياده شدم، دوستان و همكاران دوره ام كردند و مرا در آغوش گرفته و ميبوسيدند. ليدر دسته با لبخند رضايت بخشي به سمتم امد و به گرمي مرا فشرد. به هم تبريك گفتيم و سپس فرم مخصوص هواپيما را نوشته و همگام با يكديگر سوار ميني بوس شديم و به پست فرماندهي رسيديم. داخل پست فرماندهي همه همكاران جمع بودند ، ما را غرق در بوسه و تبريك كردند. ديگر كسي از از ما نپرسيد كه چكار كرديم؟ و يا نتيجه ماموريت چه بود؟ همگي سراسر منتظر ورود بقيه دوستاني بوديم كه بعد از ما پرواز كرده بودند.....
........ادامه دارد
در چهلمين
خاطرات خلبان يدالله شريفي راد
[External Link Removed for Guests]
توضيح: جناب شريفي راد كه در زمان انتشار كتاب (1362) درجه سرگردي داشتند يكي از پرافتخارترين خلبانان F-5 پايگاه دوم شكاري با ركورد 4 پيروزي هوائي ميباشند. خاطرات نبردهاي ايشان در بمباران اهداف زميني و درگيري هاي هوائي از كتابي به همين نام در اين تاپيك به مرور ارائه خواهد شد. بخش نخست: جنگ، جنگ
سيزده و چهل دقيقه روز يكشنبه سي و يكم شهريور ماه سال 1359 حمله هوائي عراق به چند پايگاه هوائي ايران انجام گرفت. در آن حمله اكثر پايگاههاي ما كه در برد هواپيماهاي عراق قرار داشت بمباران شد. وقتي اين حمله آغاز شد من در پست فرماندهي پايگاه دوم مستقر در تبريز مشغول تنظيم پروازهاي داخلي بودم. در لحظه اي هر چه شنيدم صداي انفجار بود . ساختمان محل كارم به لرزه در آمده بود ، آنچنان غافلگير شده بودم كه نميدانستم چكار بايد بكنم. فقط كوشيدم با فرمانده پايگاه تماس بگيرم . متاسفانه تلفن از كار افتاده بود . خواستم با ستاد مركزي نيروي هوائي تماس بگيرم ، تلفن آنجا هم خراب بود و هيچكس جواب نميداد. به منزلمان كه درون پايگاه قرار داشت زنگ زدم تا از خانواده جويا شوم در انجا هم هيچكس گوشي را بر نميداشت.
وحشت زده گوشي را گذاشتم و به سمت در دويدم ، از در خارج نشده ، ترديد كردم. دور از تدبير ديدم كه در ان هنگام پست فرماندهي را ترك كنم. ناچار پشت ميزم بازگشتم، در همين گيرودار و آشفتگي بسر ميبردم كه فرمانده پايگاه از در وارد شد ، صدايش مي لرزيد و رنگش پريده بود . گوشي را از روي تلفن برداشت و سعي كرد با ستاد مركزي مستقر در تهران تماس بگيرد ، نتيجه همان بود كه من آزمده بودم. شده بودم يكپارچه هيجان، برآشفته و پرخاشگر و با شيوه اي كه معمولم نبود از فرمانده پرسيدم: چرا ما حمله را آغاز نكرديم؟ چرا صبر كرديد تا آنها حمله كنند؟ فرمانده خويشتندارتر بود و در مقابل فرياد من آرام گفت : حالا موقع اين حرفها نيست،هر چه زودتر كليه بچه ها (خلبانان) را خبر كن بيايند پست فرماندهي . (حمله در لحظه اي آغاز شده بود كه سرويس اداري تعطيل و بيشتر افراد در راه منازلشان بودند).
به تعداد كمي كه هنوز سر پست بودند ، دعوت را ابلاغ كردم و از دژبان كمك گرفتم تا ديگر افراد را خبر كند. لحظاتي بعد همه در اتاق فرماندهي گرد هم آمده بوديم. از چهره ها نگراني ميتراويد. همه به حالت خبردار ايستاده و منتظر فرمان بودند. پس از دقايقي شور، دسته هاي پروازي تعيين شد و هدفها مشخص گرديد. آنهائي كه براي پرواز انتخاب شده بودند براي تهيه نقشه و بريف(بريف- مشاوره خلبانان يك گروه قبل از پرواز ) به اتاق بريفينگ (اتاق بريفينگ- اتاق شوراي خلبانان) رفتند،نقشه ها آماده شد ،ليدرهاي (ليدر- پرواز، گروهي انجام ميشود و در هر پرواز يك نفر نقش رهبري دارد و بقيه متابعند) دسته ها به بريف كردن نفرات دسته هاي پروازي خود سرگرم شدند. پس از پايان بريفينگ، كليه خلبانان در سالن جمع شدند ، فرمانده پايگاه دستورات مهمي را جهت حسن انجام ماموريت به آنها ابلاغ كرد. سپس افسر اطلاعات عمليات، اطلاعات لازم را در اختيار خلبانان قرار داد.
شش بعد از ظهر ، همه چيز آماده بود و ما ميتوانستيم حمله را آغاز كنيم اما طبق دستور ستاد فرماندهي حمله به دلائلي مي بايستي طلوع آفتاب فردا انجام شود. افراد اطاعت كرده و مرخص شدند. همكارانم،خلبانان با آن چهرهاي برآشفته و عصبي و نگران در منزلهايشان چه كردند؟ آيا آنشب توانستند استراحت كنند؟ توانستند بخوابند؟ و يا حتي چيزي بخورند؟ در اين مورد من هيچ چيز نميدانم. به ياد دارم كه هفت بعد از ظهر بود كه اتاق بريفينگ را ترك گفتم و با گامهائي محكم ولي كوتاه به سوي منزل رهسپار شدم. به چيزي جز جنگ نمي انديشيدم. به منزل كه رسيدم همسر و دو فرزندم مشوش از انفجارات چند ساعت پيش و ديركرد من، دوره ام كردند. پسر هست ساله ام گفت: بابا من ديدم، رنگش سياه بود، بالش پهن بود، مثل C-130.
همسرم پرسيد: حالا شما چكار ميكنيد؟
گفتم: معلوم است همان كاري كه انها كردند.
پرسيد: شما هم به عراق حمله ميكنيد؟
گفتم: آره
گفت: كي؟
گفتم: زمانش را منهم نميدانم. شما هم نداني بهتر است و براي اينكه سوالات بيشتري مطرح نكند خواهش كردم: كمي مغز گردو و بادام و كشمش اماده كن و بريز توي يك كيسه نايلون . اندازه اش طوري باشد كه در جيب جي- سوتم( G.SUIT شلوار ضد فشار خلبان كه با لوله اي از هواپيما تغذيه ميكند و در هنگام لزوم شلوار را كه از دو جدار ساخته شده پر باد ميسازد تا مانع فشار بر اندام خلبان شود) و طوري نباشد كه جيبم باد كند.
پرسيد واسه چي؟
گفتم: تا هنگام پرواز اگر ناچار به ترك هواپيما شدم و زنده ماندم چند روز بوسيله آن بتوانم رفع گرسنگي كنم.
ساعت بيست و دو و سي دقيقه بود كه بچه ها را بوسيدم و با اين كار ساعت خواب را اعلام كردم اما خواب كجا بود؟ فكر جنگ با عراق و ماموريتي كه روز بعد مي بايستي انجام ميدادم مهاجمي بود چون صدام كه آرامش خيال را براي خواب از من دور كرده بود. ماموريت من حمله به پايگاه موصل بود (موصل يكي از شهرهاي شمال غربي عراق است و يك پايگاه هوائي عراق مجاور آن است) اطلاعاتي كه من از آنجا داشتم همان چيزهائي بود كه افسر اطلاعات عمليات در اختيارم گذاشته بود. در حاليكه چشمانم بسته بود كوشش كردم موقعيت پايگاه را پيش خودم مجسم كنم. از پايگاههاي كشورهائي كه ديده بودم كمك گرفتم ، ميديدم كه يك باند شرقي و غربي آشناست و كارخانه هائي در سمت جنوب و موازي با باند وجود دارد و در آن دور، ساختمانها كه در ميان دود سياهي محو شده بودند. شهر موصل را در عالم پندار ميديدم، بيشتر تاسيسات نظامي در قسمت شمالي پايگاه و در دو سر باند پروازي آشيانه (شلتر- آشيانه يا محل سر پوشيده ايست كه هواپيما را آنجا پارك ميكنند) هواپيماها واقع شده ولي هر چه كوشيدم نتوانستم در عالم پندار محل استقرار ضد هوائيها را موضع سازي كنم.
يا فكر ميكردم كه ضد هوائي هاي سام را بايد در دو سر باند گذاشته باشند ، نمي توانستم به خيالات خود نظمي بدهم. خيالاتم مرتب ميبريد و سرم داغ ميشد و قلبم مي تپيد و باز فكرم ميرفت به تصور كردن پايگاه موصل كه هنوز نديده بودم ولي فردا ميبايست بالايش مي رفتم و تاسيسات نظامي انان را همانطوريكه انها پايگاه ما را كوبيدند بمباران ميكردم. سمتي را كه بايستي حمله كنم در اطلاعاتي كه گرفته بودم مشخص بود ولي سمت فرار به كدام جهت ميتوانست باشد؟ اين را نميدانستم،آيا در اين ماموريت موفق ميشدم؟ آيا مورد هدف ضد هوائي هاي دشمن قرار نميگرفتم؟ آيا دوباره مي توانستم به كشور و پايگاهم مراجعت نمايم؟ آيا بچه هايم را ميديدم؟ آيا دوباره مي توانستم فرصت خدمتي به ملت و كشورم بيابم؟
چه كسي زندگي بي مرگ داشته؟ به خودم تسلا ميدادم كه مرگ حق است و خوشا به حال آنها كه در بستر راحت با مرگ ملاقات نميكنند و در ميدانهاي نبرد شهيد ميشوند. ..... همينقدر يادم هست كه در گير و دار يافتن راه گريز پس از كوبيدن مواضع بودم كه ساعت زنگ چهار بامداد را نواخت. سرشار ار هيجان ماموريتي كه يكي دو ساعت ديگر بايد ميرفتم. آرام از جاي برخاستم تا وضو بسازم و نماز بخوانم. همسرم سعي كرد صبحانه مختصري تهيه كند ولي وقتي عجله و شتاب مرا ديد قرآن بساط عقدمان را آورد و بالاي در نگهداشت:
- برو به سلامت
............ و من بيرون از خانه ، در محوطه پايگاه، تا به پست فرماندهي برسم، خود را يك پارچه غرور و شهامت مي ديدم. چون شير ، شجاع بودم و چون ببر چابك ، يقين پيدا كردم كه ماموريتم را با موفقيت انجام خواهم داد و دوباره همين راه را به طرف منزل طي خواهم كرد. سر انجام به پست فرماندهي رسيدم و در اتاق جنگ همكارانم كه برخيشان پس از ورود من رسيدند سرحال بودند و به هيجان آمده و همه اماده براي جنگ و گوئي دلخور از تاخير حمله متقابل
نخستين ماموريت
سرگرد بهروز سليماني و من، جزو اولين دسته پروازي بوديم. قرعه شروع جنگ به نام ما خورده بود . همه چيز از قبل مهيا بود، با همكاران وداع كرديم،لباس فشار را پوشيديم و هارنس( هارنس- تن پوش خلبان است، شبيه جليقه ، چتر نجات كه به صندلي هواپيما نصب شده، بوسيله قفلي به هارنس متصل است) را تن كرديم و كلاه پرواز را برداشته ، به طرف محل استقرار هواپيما به راه افتاديم . در بين راه آژير خطر به صدا در آمد و بلافاصله ضد هوائي ها بدون اينكه هدفي را در ديد داشته باشند شروع به تيراندازي نمودندو آسمان هنوز تاريك روز را با گلوله هاي رسام نقره كوب كردند. آژير كه قطع شد از كمين جستيم و با شتاب و شوق به سمت هواپيماهاي خود رفتيم . پس از بررسي بيروني و اشاره اي به وداع، هر كدام سوار هواپيماهاي خويش شديم.
كمربند كه قفل شد ، مكانيسين چتر نجات را به هارنس وصل كرد. هملت را كه سرم گذاشتم ( هملت- كلاه مخصوص پرواز خلبان است. داراي گوشي و دهاني براي ارتباط راديوئي) به مكانيسين علامت روشن كردن هواپيما را با انگشت نشان دادم. (براي هر عملي در هواپيما علامتي وجود دارد كه بين خلبان و مكانيسين رابطه برقرار ميكند) و او كمپراسور را روشن كرد( كمپراسور- دستگاهي است كه هوا را با فشار به موتور هواپيما وارد ميكند تا هواپيما راحت تر روشن شود)
و من با فشار دكمه هاي استارت ابتدا موتور سمت چپ و سپس موتور راست را روشن كردم( دكمه هاي استارت- دو عدد دكمه اي كه هر كدام براي روشن كردن يكي از موتورها بكار ميرود) . هواپيما كه روشن شد ، چكهاي لازم را يكي يكي انجام دادم و منتظر فرمان ليدر بودم كه از طريق راديو پرسيد:
- شريفي،حاضري؟
- بله، حاضرم.
بعد گفت: بريم روي فركانس برج
گفتم : شنيدم و بلافاصله فركانس راديو را به فركانس برج تغيير دادم . صداي ليدر روي فركانس جديد شنيده شد كه گفت: - برج مراقبت، آلفا در خواست خزش و بلند شدن. تمام
سپس برج مراقبت اطلاعات لازم را از نظر باند مورد استفاده، سمت و سرعت باد و فشار فرودگاه را طبق روش جاري در اختيار ما گذاشت.
(خزش- حركت دادن هواپيما از آشيانه يا رمپ بطرف باند پروازي،اصطلاحا ميگويند : تاكسي كردن)
( از طريق راديو - در هر هواپيمائي ، راديوئي تعبيه شده است كه خلبانان ميتواند توسط ان با يكديگر و يا با هر ايستگاهي صحبت كنند. گوشي و دهني كلاه مخصوص پرواز وصل به اين راديو است)
(آلفا- نام دسته پروازي است. هر گروه پروازي نام مخصوصي دارند تا از بقيه گروهها تفكيك شوند).
به مكانيسين علامت دادم كه موانع زير چرخها را بردارد،آنگاه دسته گاز را اندك اندك به جلو دادم،هواپيما به حركت ادامه داد، پس از لحظه اي در ابتداي باند و در كنار ليدر دسته قرار گرفتم. بيرون از هواپيما همكاران به هيجان امده و با دست و نگاههاي محبت اميز ما را بدرقه ميكردند. وارد باند پرواز شديم ،چكهاي آخر را به سرعت انجام دادم و هماهنگ با سركار سرگرد بهروز سليماني موتورها را در موقعيت 100 درصد قرار دادم (صد در صد- دسته گاز را تا حداكثر به جلو فشار ميدهند و در اين حالت كليه دستگاههاي موتور را توسط مدرجهاي كابين چك ميكنند) و اين كار بمنزله شديدترين غرشي است كه انگار از رعد شنيده ام. هوا گرگ و ميش بود ، ليدر سرش را به طرف من گرداند و با علامت پرسيد:
- حاظري؟
جواب دادم: آره همه چيز عاليست.
سرگرد سليماني پس از دريافت پاسخ، پاها را از روي ترمز برداشت و هواپيمايش غرش كنان روي باند به حركت درامد و پس از طي مسافتي از زمين كنده شد. با فاصله چند لحظه من نيز پا را از ترمز برداشته و بدنبال ليدر دسته از زمين كنده و در آسمان به پرواز درآمدم و بزودي هر دو در كنار هم بر آسمان اطراف پايگاه بوديم. پس از چند دقيقه پرواز، رسيديم روي نقطه اي كه به عنوان مبداء در نظر گرفته بوديم، بلافاصله زمان را ثبت و سمت را به طرف نقطه بعدي تغيير و به سوي آسمان كشور دشمن مهاجم تازانديم. زمان به سرعت ميگذشت ، به هيچ چيز جز هدف فكر نميكردم، در حقيقت فرصت فكر كردن وجود نداشت، هر چه به مرز نزديكتر ميشديم ارتفاعمان را كمتر ميكرديم ، بايد در حد ممكن فاصله با زمين ميپريديم تا از ديد رادارهاي دشمن مخفي باشيم و هواپيماهاي دشمن قادر به رهگيري ما نباشند.
چهارده دقيقه گذشت،چهارده دقيقه اي كه بيش از يكسال به نظر ميرسيد، ديگر در آسمان عراق بوديم. اولين باري بود كه به آسمان كشور بيگانه اي نفوذ ميكردم و آنهم به اين قصد كه ميخواهم پايگاهي را بمباران كنم. هيجاناتم شدت يافت، قلبم نگار ميخواست از سينه بيرون بزند، در اين حال ليدر دسته در تلاش بود كه سرعتش را افزايش دهد و من هيجان زده و بيتاب حركات او را دنبال ميكردم. سرعت در نهايت و ارتفاع از زمين بسيار اندك بود، هر لحظه خطر برخورد با زمين تهديدمان ميكرد. دهانم خشك شده بود و اين از هيجان بيش از حدم بود نه از ترس. در 35 مايلي هدف پس از عبور از روي تپه ها ي كوتاه روي كويري رسيديم. احساس ميكردم سرعت قلبم زيادتر از سرعت هواپيماست . با در نظر گرفتن نقطه نشانيها و مطابقت آنها با نقشه ، همه چيز تا كنون درست پيش رفته بود.
محل زير پايمان نشان ميداد تا هدف بيش از 5 دقيقه اي فاصله نداريم و اين فرصت خوبي بود تا اشتباهات احتمالي را جبران كنيم. كليه دستگاههاي F-5 را يكبار ديگر چك كردم، اشكالي به نظر نميرسيد، فقط دكمه هاي مخصوص بمبها را تنظيم كردم و در موقعيت بمباران قرار دادم ، چندين بار چپ و راست و بالا و پائين و اطراف هواپيماي ليدر را جهت يافتن هواپيماهاي دشمن بازرسي كردم ، هيچ خبري از دشمن نبود. به نظر ميرسيد تا كنون نتوانسته اند ما را رهگيري كنند. نقشه را از روي زانويم برداشته و در كنار گذاشتم،ديگر شده بودم يكپارچه انتقام. 6 مايل ديگر با هدف فاصله داشتيم كه در جلو و اندكي سمت راست شهر موصل را ميان بخار نازك و سياه صيحگاهي ديدم. موصلي كه ميديدم با آنچه شب پيش در پندارم مجسم كرده بودم شباهتي نداشت. ديگر قلبم به تندي گذشته نميزد،لحظه به لحظه فاصله را تا هدف ميسنجيدم، 3 مايل ديگر با پايگاه فاصله داشتيم كه ناگهان ليدر دسته گفت: پاپ !
(Pop- دورخيز هوائي و اوج گرفتن براي حمله و بمباران)
اين كلمه هزاران معني داشت، حساسترين لحظات زندگي ، بازي با مرگ، زيرا با اين فرمان در طرفه العيني از ليدر تبعيت كرده و تا ارتفاع 9500 پائي بالا رفتيم و درست بالاي پايگاه موصل قرار گرفتيم، در اين ارتفاع همه جاي پايگاه مشخص بود، از ضد هوائيها هنوز خبري نبود . سمت راستم ، باند پروازي و سمت چپ باند، تاسيسات اداري را ديدم. هدف من بمباران قسمت ابتدائي باند بود، شده بودم يكپارچه غرور و تمام تلاشم را بكار بردم تا بتوانم با دقت ماموريتم را به انجام برسانم. بدون درنگ به دنبال ليدر شيرجه كردم و در حاليكه تمام اطرافم را متئجه بودم به زاويه خوب شيرجه و سرعت و ارتفاع مورد نظر ، جهت رها كردن بمبها توجه داشتم. هنوز چند لحظه اي از رها كردن بمبهاي سرگرد سليماني نگذشته بود كه من دگمه بمب را فشردم و درست در نقطه اي كه مامور بودم بمبها را رها كردم و يا بهتر بگويم قطراتي از خشم ملتم را بر روي پايگاه صدام چكاندم.
ديگر به چيزي فكر نميكردم، دنبال راه گريز ميگشتم كه خود را روي شهر غبار گرفته موصل يافتم و از اينكه مجبور بودم در آن تاريكي صبح از روي شهر عبور كنم و عده اي از مردم بيگناه شهر را با غرش هواپيمايم بيدار كنم متاسف شدم و با چند مانور تاكتيكي از روي شهر گذشتم و نگاه سريعي به پايگاه بمباران شده انداختم ، خيلي از ان دور شده بودم، بجز دود غليظي كه محصول انفجاراتم بود چيز ديگري جلب توجه نميكرد ولي آنچه كه قبلا در مورد قدرت بمبهايم ميدانستم با آنچه كه عملا ديدم خيلي فرق داشت، فكر ميكنم اگر بمبها درست اصابت كرده باشند فقط توانسته چند متري را خراب كند و اين براي ضربه زدن به دشمن مهاجم كافي نبود. كوشيدم مسير را در جهت كوتاهترين فاصله با مرز قرار دهم و تا حد امكان با سرعت زياد و ارتفاع كم به سمت كشورم بازگردم.
هنوز از ليدر دسته خبري نبود ، آخرين بار صدايش را قبل از بمباران شنيده بودم كه درست در لحظه اي كه گفت: پاپ.
با اينكه بر روي پايگاه هيچگونه ضد هوائي به ما شليك نكرد ، از وضع ليدر نگران شدم و ناچار شدم او را در راديو صدا بزنم،
صدايش را شنيدم گفت: - سالمم و در مسير بازگشت
خيالم راحت شد ، از اينكه توانسته بوديم غافلگيرانه پايگاه را بمباران بدون اينكه دشمن گلوله اي به ما شليك كند خوشحال بودم. ديگر حرفي نزدم ، ديگر قلبم آرامش يافته بود و خشكي دهنم از بين رفته بود. تمام اطراف را ميپائيدم تا مورد هدف هواپيماهاي انها قرار نگيرم. هيچ خبري از هواپيماهاي دشمن نبود، فقط چندين بار هواپيماهاي خودمان از چپ و راست گذشتند كه قصد بمباران پايگاه موصل را داشتند. با كمي تغيير مسير از لاي دره ها و شكاف كوهها، با سرعتي كمتر از صوت، به سمت كشورمان مي آمدم. حدود چهل دقيقه پس از شروع پرواز، يا بهتر بگويم چهل دقيقه هيجان، چهل دقيقه اي كه بيش از ماهها بطول انجاميد وارد آسمان كشورمان شدم. اندك اندك ارتفاعم را افزودم و در يك ارتفاع مناسب قرار گرفتم. فركانس را تغيير دادم و با ايستگاه رادار تماس گرفتم ، آرامش خاصي تمام وجودم را فرا گرفته بود ، در يك حالت رويا بسر ميبردم ، باورم نميشد كه رفته ام و يكي از پايگاههاي عراق را بمباران كرده ام. به ايستگاه رادار گفتم:
- منم، شماره 2 آلفا
و سپس ارتفاعم را به اطلاعش رساندم. صدا از انطرف شنيده شد كه ميگفت:
- خوش آمديد. شماره 1 (ليدر دسته ام) كمي جلوتر از شما و در ارتفاع پائينتر بسوي فرودگاه در پرواز است.
- گفتم: - شنيدم.
اطلاعاتي كه راجع به فرود گرفته بودم بكار بردم تا سرانجام در محدوده برج مراقبت قرار گرفتم و موقعيتم را به آگاهيشان رساندم و پس از كسب اطلاعات لازم هواپيما را نشاندم. خيس عرق شده بودم . انگار كوهي را كنده باشم. هواپيما را پس از اينكه سرعتش كمتر شد هر چه سريعتر به سوي آشيانه ها هدايت نمودم. در مسير حركت ، كليه افراد ، اعم از سربازان، نگهبانان، مكانيسينها، برايم دست تكان ميدادند و ابراز احساسات ميكردند. در آشيانه هواپيمارا متوقف و موتورها را خاموش كردم و پياده شدم، دوستان و همكاران دوره ام كردند و مرا در آغوش گرفته و ميبوسيدند. ليدر دسته با لبخند رضايت بخشي به سمتم امد و به گرمي مرا فشرد. به هم تبريك گفتيم و سپس فرم مخصوص هواپيما را نوشته و همگام با يكديگر سوار ميني بوس شديم و به پست فرماندهي رسيديم. داخل پست فرماندهي همه همكاران جمع بودند ، ما را غرق در بوسه و تبريك كردند. ديگر كسي از از ما نپرسيد كه چكار كرديم؟ و يا نتيجه ماموريت چه بود؟ همگي سراسر منتظر ورود بقيه دوستاني بوديم كه بعد از ما پرواز كرده بودند.....
........ادامه دارد

