صفحه 1 از 1

گريه ابليس

ارسال شده: چهارشنبه ۲۰ اردیبهشت ۱۳۸۵, ۱۰:۱۸ ب.ظ
توسط ARMIN
نقل است كه يحيي بن زكريا، ابليس را روزي گريان ديد. شفقتش بجنبيد، گفت: اي بيگانه! چرا مي‌گريي و با اين زاري چرا مي‌نالي؟ گفت: چندين هزار سال حلقه بدين در زدم به اميد آن كه باز كنند، آخر الامر ندا آمد كه بار نيست! گفتم: تا كي؟ گفت: هرگز! يحيي را دل بر وي بسوخته، دعا كرد كه الهي! اين بيگانه بدين زاري مي‌گريد، چه بُوَد اگر در آشتي بگشايي و توبه او قبول فرمايي؟ خطاب آمد كه اي يحيي! وي به دروغ مي‌گويد؛ مي‌خواهد كه بندگان مرا بفريبد؛ اگر بخواهي آن را بداني بگوي تا بر سر قبر آدم رود و خاك او را سجده كند؛ توبه‌اش قبول كنم و ابواب صلح بر روي او بگشايم. يحيي به جانب وي آمده بشارت آورد و گفت مژدگاني بر تو كه كارت رو به صلاح دارد. گفت: چه مي‌بايد كرد؟ گفت: حق تعالي مي‌فرمايد كه وي را اين انقلاب به واسطه آدم افتاد. گفتم سجده كن، نكرد. اكنون تدارك آن است كه قبر او را سجده كند تا باز به مقام خود باز آيد. گفت: اي يحيي! آن دم كه آدم زنده بود و بر مسند اعزاز و اكرام تكيه زده بود او را سجده نكردم. اكنون كه مرده و زير خاك پوسيده كِي سجده كنم؟ ندا آمد كه يا يحيي دانستي كه گريه وي دروغ بوده است؟

« فراهي هروي »