هفت حكايت
ارسال شده: چهارشنبه ۲۰ اردیبهشت ۱۳۸۵, ۱۰:۲۹ ب.ظ
آوردهاند كه عيسي پيغمبر ـ عليهالسلام ـ از ابليس پرسيد كه كرا دشمنتر داري؟ گفت: فاسق جوانمرد را. گفت: كرا دوستتر داري؟ گفت: زاهد بخيل را، به سبب آن كه فاسق جوانمرد به بركت جوانمردي به توبه رسد، و زاهد بخيل به شومي بخل به ضلالت افتد و به هر دو عالم رنج و محنت بيند.
وقتي شخصي به نزديك طبيبي آمد كه در مزاجم تغييري پيدا شده است، تدبير كن! گفت: موجب تغيير چيست؟ گفت: از اين پيش، هر روز بامداد بيست تا نان ميخوردم و پيشين ده، و خفتن بيست؛ مجموع پنجاه بود. اكنون سي بيش خورده نميشود. گفت: سهل است، مطبوخي بخور بدين تفصيل: عناب؛ سپستان؛ گل بنفشه؛ نيلوفر؛ هليله زرد؛ كابلي و سياه؛ غاريقون؛ اسطوخودوس؛ در صد من آب بجوش تا بيست من باز آيد. ترنجبين يك من و شير خشت پنج من در آب شربت كن و بخور تا مليني باشد!
گاوزوري را ديدم كه روزي ده من طعام ميخورد و بيست خشت پخته به زخم مشت خاك ميكرد و از مردم چيزي ميستاند. گفتم: اي بدنفس بيهمت، اين كه خشت را خاك ميكني و فلوس ميستاني، بيا خاك را خشت كن و از من درم بستان! روزي به مزدوري آمد. ده مرده طعام بخورد و يك مرده كار نكرد؛ روز ديگر گريخت!
شخصي را گفتند: كاغذي بنويس. گفت: پايم درد ميكند! مانع چيست؟ گفت: آن كه به وضعي كه نويسم، به غير از من هيچ كس نتواند خواند، هر آينه مرا طلب كنند، پس درد پاي مانع باشد
خط نامطبوع خوبان ديدهاي خط بنده زان بتر باشد هنوز
غير بنده كس نيارد خواندن هم به شرط آن كه تر باشد هنوز
شخصي به نزديك بزرگي آمد، گفت: مرا روش تعليم كن! گفت: خورش تو چون است؟ گفت: چون گرسنه ميشوم سير ميخورم و چون سيرم آرام ميگيرم. گفت: اول خورش بياموز، آنگه روش!
سلمان فارسي بر لشكري امير بود. در ميان رعايا چنان حقير مينمود كه وقتي خربندهاي به وي رسيد، گفت: اين توبره كاه بردار و به لشكرگاه سلمان بر. سلمان برداشت. چون به لشكرگاه رسيد، مردم گفتند امير است؛ بترسيد و در قدم وي افتاد. سلمان گفت: به سه وجه اين كار از براي خود كردم، نه از بهر تو، هيچ انديشه مدار. اول آن كه تكبر از من دفع شود؛ دوم آن كه دل تو خوش شود؛ سيم آن كه از عهد حفظ رعيت بيرون آمده باشم.
در اخبار آمده است كه جبرئيل امين از عزرائيل ـ عليهما السلام ـ پرسيد كه اي برادر! چندين ارواح خلايق كه قبض كردهاي، تو را به هيچ كس رحم نيامد؟ گفت: بر دو كس ترحم كردم؛ يكي طفلي بود يك ساعته، در بياباني از مادر يتيم ماند:
بر حسرت اين چنين يتيمي ناهيد بر آسمان بگريد
بر درد دلش سزد كه گردون جامه بدرد جهان بگريد
ديگر پادشاهي كه جهان در تحت تصرف داشت، چهارصد سال را شهرستاني بساخت، چهل فرسنگ و آن را ارم خواند، و خداوند تعالي در قرآن ياد كرده كه: (باغ ارم ستونها داشت، و همانند آن در هيچ شهري آفريده نشده بود. «فجر، آيات 7 و 8»)؛ دوازده شهر در وي بساخت چنان كه يك خشت از زر و يكي از نقره و ريگها از لعل و مرواريد بود و در جويهاي آن به جاي آب، عسل و شير و گلاب روانه كرد و در اطراف جويبار درختها بساخت تنه از زر و برگ از زبرجد و ميوه از ياقوت و در اثناي آن سيصد و شصت ستون بود از زر و سيم، جمله به لعل و ياقوت مرصع؛ هر ستوني صد گز، بر سر ستونها تختهاي زرين و در زير آن قصرها بنا كرده و در هر قصري هزار دختر به صورت پري و به حسن مشتري ساكن. چون به تماشاي آن رفت، هنوز يك پاي بر در دروازه ننهاده بود كه فرمان آمد كه روح وي قبض كن، قبض كردم.
مجد خوافي
وقتي شخصي به نزديك طبيبي آمد كه در مزاجم تغييري پيدا شده است، تدبير كن! گفت: موجب تغيير چيست؟ گفت: از اين پيش، هر روز بامداد بيست تا نان ميخوردم و پيشين ده، و خفتن بيست؛ مجموع پنجاه بود. اكنون سي بيش خورده نميشود. گفت: سهل است، مطبوخي بخور بدين تفصيل: عناب؛ سپستان؛ گل بنفشه؛ نيلوفر؛ هليله زرد؛ كابلي و سياه؛ غاريقون؛ اسطوخودوس؛ در صد من آب بجوش تا بيست من باز آيد. ترنجبين يك من و شير خشت پنج من در آب شربت كن و بخور تا مليني باشد!
گاوزوري را ديدم كه روزي ده من طعام ميخورد و بيست خشت پخته به زخم مشت خاك ميكرد و از مردم چيزي ميستاند. گفتم: اي بدنفس بيهمت، اين كه خشت را خاك ميكني و فلوس ميستاني، بيا خاك را خشت كن و از من درم بستان! روزي به مزدوري آمد. ده مرده طعام بخورد و يك مرده كار نكرد؛ روز ديگر گريخت!
شخصي را گفتند: كاغذي بنويس. گفت: پايم درد ميكند! مانع چيست؟ گفت: آن كه به وضعي كه نويسم، به غير از من هيچ كس نتواند خواند، هر آينه مرا طلب كنند، پس درد پاي مانع باشد
خط نامطبوع خوبان ديدهاي خط بنده زان بتر باشد هنوز
غير بنده كس نيارد خواندن هم به شرط آن كه تر باشد هنوز
شخصي به نزديك بزرگي آمد، گفت: مرا روش تعليم كن! گفت: خورش تو چون است؟ گفت: چون گرسنه ميشوم سير ميخورم و چون سيرم آرام ميگيرم. گفت: اول خورش بياموز، آنگه روش!
سلمان فارسي بر لشكري امير بود. در ميان رعايا چنان حقير مينمود كه وقتي خربندهاي به وي رسيد، گفت: اين توبره كاه بردار و به لشكرگاه سلمان بر. سلمان برداشت. چون به لشكرگاه رسيد، مردم گفتند امير است؛ بترسيد و در قدم وي افتاد. سلمان گفت: به سه وجه اين كار از براي خود كردم، نه از بهر تو، هيچ انديشه مدار. اول آن كه تكبر از من دفع شود؛ دوم آن كه دل تو خوش شود؛ سيم آن كه از عهد حفظ رعيت بيرون آمده باشم.
در اخبار آمده است كه جبرئيل امين از عزرائيل ـ عليهما السلام ـ پرسيد كه اي برادر! چندين ارواح خلايق كه قبض كردهاي، تو را به هيچ كس رحم نيامد؟ گفت: بر دو كس ترحم كردم؛ يكي طفلي بود يك ساعته، در بياباني از مادر يتيم ماند:
بر حسرت اين چنين يتيمي ناهيد بر آسمان بگريد
بر درد دلش سزد كه گردون جامه بدرد جهان بگريد
ديگر پادشاهي كه جهان در تحت تصرف داشت، چهارصد سال را شهرستاني بساخت، چهل فرسنگ و آن را ارم خواند، و خداوند تعالي در قرآن ياد كرده كه: (باغ ارم ستونها داشت، و همانند آن در هيچ شهري آفريده نشده بود. «فجر، آيات 7 و 8»)؛ دوازده شهر در وي بساخت چنان كه يك خشت از زر و يكي از نقره و ريگها از لعل و مرواريد بود و در جويهاي آن به جاي آب، عسل و شير و گلاب روانه كرد و در اطراف جويبار درختها بساخت تنه از زر و برگ از زبرجد و ميوه از ياقوت و در اثناي آن سيصد و شصت ستون بود از زر و سيم، جمله به لعل و ياقوت مرصع؛ هر ستوني صد گز، بر سر ستونها تختهاي زرين و در زير آن قصرها بنا كرده و در هر قصري هزار دختر به صورت پري و به حسن مشتري ساكن. چون به تماشاي آن رفت، هنوز يك پاي بر در دروازه ننهاده بود كه فرمان آمد كه روح وي قبض كن، قبض كردم.
مجد خوافي