يك داستان يا نصيحت
ارسال شده: پنجشنبه ۲۱ اردیبهشت ۱۳۸۵, ۱۲:۰۵ ق.ظ
يك داستان يا نصيحت :
مغازه داري پسرش را فرستاد تا از خردمندترين مرد دنيا سوال كند راز خوشبختي چيست ؟ پسر چهل روز در صحرا سرگردان بود و سرانجام به قلعه ي زيبايي رسيد كه بالاي كوه مرتفعي قرار داشت . مرد خردمندي آنجا زندگي مي كرد .
قهرمان ما به جاي روبرو شدن با آن مرد خردمند وارد تالاري شد كه جنب و جوش زيادي در آن ديده مي شد : بازرگانان در رفت و آمد بودند ، مردم در گوشه و كنار با هم صحبت مي كردند ، دستة كوچكي از نوازندگان آهنگ آرامي را مي نواختند و روي ميزي لذيذترين خوراك هاي آن منطقه از دنيا به چشم مي خورد . مرد خردمند با همه صحبت مي كرد و پسر مجبور شد دو ساعت منتظر بماند تا نوبت او شود .
مرد خردمند با دقت به توضيحات پسر در مورد آمدنش گوش داد و گفت كه در آن لحظه وقت ندارد در مورد راز خوشبختب به او توضيح بدهد . به پسر گفت كه در قصر گشتي بزند و دو ساعت بعد بازگردد .
مرد خردمند قاشقي كه دو قطره روغن در آن بود به پسر داد و گفت : (در ضمن مي خواهم كاري انجام دهي . در حالي كه مشغول گردش هستي ، اين قاشق را هم با خودت ببر اما نبايد بگذاري قطرات روغن از آن بريزد .)
پسر چشمش را به قاشق دوخت و مشغول بالا و پايين رفتن از پلكان هاي قصر شد . بعد از دو ساعت نزد مرد خردمند بازگشت .
مرد خردمند پرسيد : خوب ، آيا قاليچه هاي ايراني را كه روي ديوارهاي تالار غذاخوري بودند ، ديدي ؟ آيا باغي را كه ده سال طول كشيد تا سرباغبان آن را بياريد ، ديدي ؟ آيا در كتابخانة من متوجه دست نوشته هاي زيباي روي پوست آهو شدي ؟
پسر خجالت زده شد و اعتراف كرد متوجة هيچ يك از آنها نشده است . تمام توجه پسر اين بود كه روغني را كه مرد خردمند به او سپرده بود ، نريزد .
مرد خردمند گفت : پس دوباره برو و شگفتي هاي دنياي مرا ببين . اگر خانة كسي را نشناسي نمي تواني به او اعتماد كني .
پسر آسوده خاطر شد ، قاشق را برداشت و به تفحص در قصر پرداخت و اين بار متوجة همه كارهاي هنري روي سقف و ديوار شد . باغ ها را ديد ، كوههاي اطرافش را ، زيبايي گل ها را و سليقه اي را كه در انتخاب هر چيز به كار رفته بود . وقتي نزد مرد خردمند بازگشت ، جزئيات تمام چيزهايي را كه ديده بود براي او تعريف كرد .
مرد خردمند پرسيد : پس قطرات روغني كه به تو سپرده بودم ، چه كردي ؟
پسر به قاشق نگاه كرد و ديد روغني در آن نيست .
خردمندترين مرد عالم گفت : خوب نصيحتي به تو مي كنم و آن اين است كه راز خوشبختي يعني ديدن همة شگفتي هاي جهان به اين شرط كه هرگز قطرات روغن درون قاشق را فراموش نكني .
كيمياگر(پائولوكوئيلو)
مغازه داري پسرش را فرستاد تا از خردمندترين مرد دنيا سوال كند راز خوشبختي چيست ؟ پسر چهل روز در صحرا سرگردان بود و سرانجام به قلعه ي زيبايي رسيد كه بالاي كوه مرتفعي قرار داشت . مرد خردمندي آنجا زندگي مي كرد .
قهرمان ما به جاي روبرو شدن با آن مرد خردمند وارد تالاري شد كه جنب و جوش زيادي در آن ديده مي شد : بازرگانان در رفت و آمد بودند ، مردم در گوشه و كنار با هم صحبت مي كردند ، دستة كوچكي از نوازندگان آهنگ آرامي را مي نواختند و روي ميزي لذيذترين خوراك هاي آن منطقه از دنيا به چشم مي خورد . مرد خردمند با همه صحبت مي كرد و پسر مجبور شد دو ساعت منتظر بماند تا نوبت او شود .
مرد خردمند با دقت به توضيحات پسر در مورد آمدنش گوش داد و گفت كه در آن لحظه وقت ندارد در مورد راز خوشبختب به او توضيح بدهد . به پسر گفت كه در قصر گشتي بزند و دو ساعت بعد بازگردد .
مرد خردمند قاشقي كه دو قطره روغن در آن بود به پسر داد و گفت : (در ضمن مي خواهم كاري انجام دهي . در حالي كه مشغول گردش هستي ، اين قاشق را هم با خودت ببر اما نبايد بگذاري قطرات روغن از آن بريزد .)
پسر چشمش را به قاشق دوخت و مشغول بالا و پايين رفتن از پلكان هاي قصر شد . بعد از دو ساعت نزد مرد خردمند بازگشت .
مرد خردمند پرسيد : خوب ، آيا قاليچه هاي ايراني را كه روي ديوارهاي تالار غذاخوري بودند ، ديدي ؟ آيا باغي را كه ده سال طول كشيد تا سرباغبان آن را بياريد ، ديدي ؟ آيا در كتابخانة من متوجه دست نوشته هاي زيباي روي پوست آهو شدي ؟
پسر خجالت زده شد و اعتراف كرد متوجة هيچ يك از آنها نشده است . تمام توجه پسر اين بود كه روغني را كه مرد خردمند به او سپرده بود ، نريزد .
مرد خردمند گفت : پس دوباره برو و شگفتي هاي دنياي مرا ببين . اگر خانة كسي را نشناسي نمي تواني به او اعتماد كني .
پسر آسوده خاطر شد ، قاشق را برداشت و به تفحص در قصر پرداخت و اين بار متوجة همه كارهاي هنري روي سقف و ديوار شد . باغ ها را ديد ، كوههاي اطرافش را ، زيبايي گل ها را و سليقه اي را كه در انتخاب هر چيز به كار رفته بود . وقتي نزد مرد خردمند بازگشت ، جزئيات تمام چيزهايي را كه ديده بود براي او تعريف كرد .
مرد خردمند پرسيد : پس قطرات روغني كه به تو سپرده بودم ، چه كردي ؟
پسر به قاشق نگاه كرد و ديد روغني در آن نيست .
خردمندترين مرد عالم گفت : خوب نصيحتي به تو مي كنم و آن اين است كه راز خوشبختي يعني ديدن همة شگفتي هاي جهان به اين شرط كه هرگز قطرات روغن درون قاشق را فراموش نكني .
كيمياگر(پائولوكوئيلو)