وقتي مردم
ارسال شده: پنجشنبه ۲۱ اردیبهشت ۱۳۸۵, ۱۲:۰۸ ق.ظ
وقتی بمیرم/آیا دوباره فکر خواهم کرد/که پیراهن نخی آبی ام را گران خریده ام؟/خیلی گران/آیا صبح ها نان و عسل خواهم خورد؟/وقتی بمیرم از هفت تیر تا ولی عصر چقدر راه خواهد بود؟/تا برای تو گل هایی از بهشت بیاورم؟/تا به تو سر بزنم؟
من سؤال های زیادی دارم درباره روزهای بعد از مردنم. این که آنجا هم تقویمی دارم تا روزهای مردنم را خط بزنم یا نه؛ اما قبل از تمام این سؤال ها ، یک سؤال مهم تر دارم:آیا من از اینکه به دنیا آمده ام و زنده ام ، خوشحالم؟این سؤال سختی است.با اینکه در طول روزها و شب هایی که بر من می گذرد،هیچ وقت آرزوی مردن نمی کنم ،اما مطمئن هم نیستم که از زنده بودنم خوشحالم.روزهایی هست که شادم.بلند می خندم.تاب می خورم و زبانم را دور لب هایم می چرخانم.شب هایی هست که خواب های خوب می بینم.توی یک رؤیای غلیظ ،روی کوهی پر از کرم ابریشم،که توی پیله ای صورتی خوابیده اند،می چرخم و آواز می خوانم.آن روزها و شب ها را با هیچ روز و شب دیگری عوض نمی کنم و فکر می کنم که خوشحالم که هستم.اما این احساس،پایدار و همیشگی نیست.احساس رقیق عجیبی است که مثل نور از شیشه وجود من می گذرد و برای لحظه هایی درونم را روشن می کند.چیزی نمی گذرد که ابری می شوم.دلم می گیرد.چیزی توی گلویم سد می شود و دلم می خواهد هیچ جا نباشم. هیچ کس را نبینم. نامی نداشته باشم و کس یا کسانی را هیچ وقت نخواهم.به هیچ جا بند نباشم و کسی مرا نشناسد.آن وقت ها، دیگر مطمئن نیستم که از بودنم راضی و خوشحالم؛از اینکه به دنیا آمده ام و تا وقت مقرر نفس می کشم.مطمئن نیستم که از بودنم لذت می برم.
اما از یک چیز مطمئن هستم.در تمام آن روزهای خوب یا روزهای بد،حتی شب هایی که کابوس می بینم،باز هم از یک چیز مطمئنم.باید بگویم من به همان اندازه که در شادمانی زنده بودن خودم مرددم،خوشحال و راضی ام که خدا تو را آفریده است.
این احساس را به زرافه ها هم دارم.به گل های یاس هم دارم.به دولفین ها هم دارم.به بیدهای مجنون هم دارم.به مادرم هم دارم.این احساس را به مه هم دارم.به جاده چالوس و به دریای جنوب.این احساس را به سنجاب ها و گوش ماهی ها هم دارم.به آبخوری مدرسه ها و به گچ های گرد رنگی،مخصوصاً آبی ها و صورتی ها.این احساس به نامه ها هم دارم.به نامه های کوتاهی که غافلگیرانه می رسند و به نم نم باران،مخصوصاً زمانی که شعاع آفتاب هم از لابه لایش می گذرد.این احساس را به نان داغ و پنیر و ریحان هم دارم و به گبه های کلفت قرمز و نارنجی.این احساس را به کلوچه های روغنی و مادربزرگ ها و پدربزرگ های پیر اما سرحال هم دارم که همیشه یک سنجاق قفلی به دامنشان وصل می کنند یا یک کلاه شاپو روی سرشان می گذارند.
من با اطمینان می توانم بگویم که از آفرینش همه اینها کاملاً خوشحال و راضی ام.کوچک ترین تردیدی ندارم که تو اگر خوب باشی یا بد،مهربان باشی یا بدجنس،مال من باشی یا نباشی،این جا باشی یا نباشی و نامت هرچه که می خواهد باشد و هرجور که می خواهد نوشته شود،من از اینکه خداوندتو را آفریده است شکرگزار او هستم و از صمیم قلب خوشحالم.
من سؤال های زیادی دارم درباره روزهای بعد از مردنم. این که آنجا هم تقویمی دارم تا روزهای مردنم را خط بزنم یا نه؛ اما قبل از تمام این سؤال ها ، یک سؤال مهم تر دارم:آیا من از اینکه به دنیا آمده ام و زنده ام ، خوشحالم؟این سؤال سختی است.با اینکه در طول روزها و شب هایی که بر من می گذرد،هیچ وقت آرزوی مردن نمی کنم ،اما مطمئن هم نیستم که از زنده بودنم خوشحالم.روزهایی هست که شادم.بلند می خندم.تاب می خورم و زبانم را دور لب هایم می چرخانم.شب هایی هست که خواب های خوب می بینم.توی یک رؤیای غلیظ ،روی کوهی پر از کرم ابریشم،که توی پیله ای صورتی خوابیده اند،می چرخم و آواز می خوانم.آن روزها و شب ها را با هیچ روز و شب دیگری عوض نمی کنم و فکر می کنم که خوشحالم که هستم.اما این احساس،پایدار و همیشگی نیست.احساس رقیق عجیبی است که مثل نور از شیشه وجود من می گذرد و برای لحظه هایی درونم را روشن می کند.چیزی نمی گذرد که ابری می شوم.دلم می گیرد.چیزی توی گلویم سد می شود و دلم می خواهد هیچ جا نباشم. هیچ کس را نبینم. نامی نداشته باشم و کس یا کسانی را هیچ وقت نخواهم.به هیچ جا بند نباشم و کسی مرا نشناسد.آن وقت ها، دیگر مطمئن نیستم که از بودنم راضی و خوشحالم؛از اینکه به دنیا آمده ام و تا وقت مقرر نفس می کشم.مطمئن نیستم که از بودنم لذت می برم.
اما از یک چیز مطمئن هستم.در تمام آن روزهای خوب یا روزهای بد،حتی شب هایی که کابوس می بینم،باز هم از یک چیز مطمئنم.باید بگویم من به همان اندازه که در شادمانی زنده بودن خودم مرددم،خوشحال و راضی ام که خدا تو را آفریده است.
این احساس را به زرافه ها هم دارم.به گل های یاس هم دارم.به دولفین ها هم دارم.به بیدهای مجنون هم دارم.به مادرم هم دارم.این احساس را به مه هم دارم.به جاده چالوس و به دریای جنوب.این احساس را به سنجاب ها و گوش ماهی ها هم دارم.به آبخوری مدرسه ها و به گچ های گرد رنگی،مخصوصاً آبی ها و صورتی ها.این احساس به نامه ها هم دارم.به نامه های کوتاهی که غافلگیرانه می رسند و به نم نم باران،مخصوصاً زمانی که شعاع آفتاب هم از لابه لایش می گذرد.این احساس را به نان داغ و پنیر و ریحان هم دارم و به گبه های کلفت قرمز و نارنجی.این احساس را به کلوچه های روغنی و مادربزرگ ها و پدربزرگ های پیر اما سرحال هم دارم که همیشه یک سنجاق قفلی به دامنشان وصل می کنند یا یک کلاه شاپو روی سرشان می گذارند.
من با اطمینان می توانم بگویم که از آفرینش همه اینها کاملاً خوشحال و راضی ام.کوچک ترین تردیدی ندارم که تو اگر خوب باشی یا بد،مهربان باشی یا بدجنس،مال من باشی یا نباشی،این جا باشی یا نباشی و نامت هرچه که می خواهد باشد و هرجور که می خواهد نوشته شود،من از اینکه خداوندتو را آفریده است شکرگزار او هستم و از صمیم قلب خوشحالم.