صفحه 1 از 1

ديار خاکستري

ارسال شده: دوشنبه ۲۸ آبان ۱۳۸۶, ۸:۱۲ ق.ظ
توسط padeshah
احساس بدی خواهی داشت اگر یک روز که از خواب بیدار می شوی خورشید را درمیان آسمان ببینی ولی هوای شهر و دلت ابری باشد.به هر چیز و هر کس که نگاه کنی آن را خاکستری ببینی ، رنگ ها با چشمانت قهر باشند و خوب و بد چنان با هم مخلوط که نه سپید قابل تشخیص باشد نه سیاه هر چه هست خاکستری است.
آن وقت شاید فکر کنی بیماری و به استراحت نیازمند. شاید یک یا چند جور مسکن و آرامبخش مصرف کنی و تا شب در منزل بمانی یا از دوستت بخواهی دمای بدنت را اندازه بگیرد و تو را به درمانگاه برساند و شب را به امید بهبودی و فردایی آفتابی تر از امروز سپری کنی !!!
آه نه امروز هم مثل دیروز هوا ... نه من باید تحت درمان قرار گیرم این شاید اولین ایده ای باشد که به ذهنتان برسد و ماجرا ادامه خواهد داشت بعد از یک هفته یا یک ماه شاید هم یک سال خسته خواهی شد وتصمیم خواهی گرفت این موضوع را به عنوان یک واقعیت بپذیری یک واقعیت خاکستری و با آن زندگی گنی !!؟
به دانشگاه می آیی و زندگی به روال گذشته بر می گردد اما دانشگاه نیز برایت مثل گذشته ها رنگی و دلشاد نیست "زمین دیگر آن کودک پاک نیست" . خسته تر و درمانده تر از صبح شب به خانه می آیی و افسرده تر از دیروز به فردا می اندیشی ... کابوس فرداهای مثل امروز آزارات خواهد داد و تو ...
این اتفاقات برای من هم افتاد. من در اوج نا امیدی و سرگردانی در وادی های مختلف و پرسه زدن های گاه و بی گاه همچون کودکی ترسیده و پریشان به دامن فرهنگ پدرانمان پناه بردم و به اقصا نقاط سرزمین مادری سفر کردم تا شاید آرام گیرم به قصد رهایی دل به دریا زدم به آذرآبادگان بزرگ رفتم و سرای باقر خان دیدم و تفنگ ستار خان به اردبیل رسیدم و پارس آباد و هوای دشت مغان به اصفهان رفتم و کاشان و حمام فین ، قم حال و هوای دیگری داشت در میان راهرو ها و قفسه های کتابخانه آیت ا.. مرعشی نجفی چشمم به کتابی از ناصر خسرو قبادیانی افتاد. شعر نبود شعله بود که سوزاند و
تا کی چو یخ فشرده بودن در آب چو موش مرده بودن
به یاد کتابخانه های سوخته ی این دیار که کم هم نبودند در طول تاریخ پر فراز و نشیب کشورمان قطراتی اشک گونه هایم را تر کرد. فکری به ذهنم رسید با خود گفتم شاید دیگران هم مثل من هر روزشان خاکستری است .
شاید این یک بیماری فرا گیر است که در میان جامعه ما گسترش یافته ، تصمیم گرفتم کاری انجام دهم تصمیم به مبارزه با این بی رنگی گرفتم و پیش خود گفتم می توان کاری کرد می توان کاری کرد

مهدی جمالیان
چطور بود بچه ها؟؟

ارسال شده: شنبه ۱۱ اسفند ۱۳۸۶, ۴:۲۸ ب.ظ
توسط Damavand
من بهت ميگم خوب بود!
حالا دوستان بگن؟