من حج نرفته ام...
ارسال شده: پنجشنبه ۲۲ آذر ۱۳۸۶, ۱۰:۲۱ ب.ظ
من حج نرفته ام اما شنيده ام كه بايد دل بريد از همه تا به تو رسيد. شنيده ام كه لباس بي رياي سفر آخرت را بايد برتن كني تا هرگز فراموش نكني كه بيش از اين مايملكي براي خود نخواهي گزيد و همان گونه كه بي هيچ نقطه اتكايي به دنيا آمدي بدون تكيه گاهي از حجمهاي كوچك و بزرگ از اين دنيا نيز خواهي رفت و تو را چه مي شود وقتي اين گونه خود را بي چيز مي بيني، با خود زمزمه مي كني، پس چه شد آن مركب راهوار و اموال زرق و برق دار و فخري كه به واسطه دست آويزهاي ناپايدار دنيوي به كائنات مي فروختم. اينجا عدم وجودهاي مادي و حضور وجودي غيرمادي را به يقين مي رسي و با نگاهي از سر تا به پاي خود به بي كسي و تنهايي خود در اين دور امكان مؤمن مي شوي...
من حج نرفته ام اما شنيده ام كه قبل از رسيدن به شهر تو، بايد در شهري از نور قدم زد و در سايه قبه اي سبز عشق تو را سياه مشق كرد و امان از دربهاي بسته خطه عشق كه خوب مي داني مدار دلمان عجيب از منتهي اليه اين قطعه از بهشت تو بر زمين مي گذرد، تا كي حسرت؟! هزارو چهار صد سال است از پشت اين ديوارهاي سنگي و آهني به نظاره ات مي نشينند و همه چشمها سوسو مي زنند! همه در جست و جويند! گفته اند از اين بقعه متبركه بوي ياس مي آيد اما باغبان آن را براي خود انحصار كرده و تنها عطر و سرگردانيش را براي ما به يادگار گذاشته است...
من حج نرفته ام اما شنيده ام كه آنجا خلعتي مي دهند دلهاي پاك را و مي خرند به گرانترين قيمت دلهاي شكسته خوفناك از غضب و اميدوار به كرم تو را، آنجا كه به عظمت تو پي مي برند، به قطره بودن خود اذعان مي كنند.
من حج نرفته ام اما شنيده ام كه آنجا همه پروانه مي شوند و برگرداگرد خانه ات كه به دست اولاد صالحت بنا شده چرخ مي زنند تا بابي ازابواب خود را به رويشان بگشايي و صاحبشان شوي و چه لحظه روح افزايي است آن دمي كه صاحب، مايملك خويش را در آغوش بپذيرد كه در اين دم، مدهوشي بسي آسان تر از هوشياري است.
من حج نرفته ام اما شنيده ام كه صبح و ظهر و شام آنجا لبريز از حال و هواي دردناك عاشقي است. آنجا تشنه ها بر لب جوي مي آيند و خوشا به حال آنكه به درد عطش دچار است و سيري ندارد اين دردش، كه اگر فرصت كند قطعاً بيش از حد نياز مستفيض خواهد شد و چه حيف كه هميشه فرصتها چون سحاب درگذرند و هميشه ما عقبيم، عقب... و هميشه كم مي آوريم...! و تكيه كلاممان در همه كارها اي كاش است.
من حج نرفته ام اما شنيده ام كه آنجا بايد سنگ برداري بر دل سياهي بكوبي كه از روز اول بناي ناسازگاري و دشمني را با تو نهاد. همان كه مضاهر وجوديش در انواع و اقسام و اشكال بروز مي كند و تو بسيار تلاش كرده اي كه با ستيزه با او دل صاحبت را شاد كني. اما بعضي وقتها عجب مار خوش خط و خالي ميش ود اين رجيم اما برتو حرجي نيست، خطايت را جايز كرده اند كه زياد قافيه را نبازي و دربهاي برگشت را در چنين روزي براي چنين لحظاتي گشوده اند و تو با پرتاب هر سنگ مي خواهي ثابت كني و به او بگويي به خدايـــــي خودت به تو وفادار مي مانم...
من حج نرفته ام اما شنيده ام كه آنجا براي رسيدن به حقيقتي ناب هروله مي كنند اگر آن روز هاجر سراب مي ديد امروز آنها مي دوند و آرزو مي كنند كه اي كاش حضورت را حداقل در سرابي و به قدر مژه بر هم زدني تجربه كنند ذره ذره وجودشان لبريز فعل تمناست و همانند مرغي سربريده به اين سو و آن سو مي پرند و بي قراري مي كنند.
من حج نرفته ام و اين را هيچ جا نشنيده ام بلكه خود به يقين مي دانم كه كميل علي (ع) آنجا صدبرابر حال دارد و صبحهاي جمعه در سرزمين تو ندبه را زمزمه كردن چه صفايي! ووقتي كه آفتاب با كمال ناباوري باز هم به خود اجازه مي دهد كه بر زمينيان بتابد و مطمئنم براي اين كار حتماً دليل قانع كننده اي دارد و حتماً از تو رخصت اين جسارت را گرفته است اميدمان به ديدنت به جمعه اي ديگر موكول مي شود و اينها مراتبي براي پذيرش مي خواهد كه بايد حتماً گزينش شوي و وقتي محرم شدي، محرم مي شوي و تو را دعوتنامه اي مي دهند به دست كه به هر كجا دلت خواست سرك بكشي...
از امروز براي روزي كه محرم شوم دعا مي كنم....!
من حج نرفته ام اما شنيده ام كه قبل از رسيدن به شهر تو، بايد در شهري از نور قدم زد و در سايه قبه اي سبز عشق تو را سياه مشق كرد و امان از دربهاي بسته خطه عشق كه خوب مي داني مدار دلمان عجيب از منتهي اليه اين قطعه از بهشت تو بر زمين مي گذرد، تا كي حسرت؟! هزارو چهار صد سال است از پشت اين ديوارهاي سنگي و آهني به نظاره ات مي نشينند و همه چشمها سوسو مي زنند! همه در جست و جويند! گفته اند از اين بقعه متبركه بوي ياس مي آيد اما باغبان آن را براي خود انحصار كرده و تنها عطر و سرگردانيش را براي ما به يادگار گذاشته است...
من حج نرفته ام اما شنيده ام كه آنجا خلعتي مي دهند دلهاي پاك را و مي خرند به گرانترين قيمت دلهاي شكسته خوفناك از غضب و اميدوار به كرم تو را، آنجا كه به عظمت تو پي مي برند، به قطره بودن خود اذعان مي كنند.
من حج نرفته ام اما شنيده ام كه آنجا همه پروانه مي شوند و برگرداگرد خانه ات كه به دست اولاد صالحت بنا شده چرخ مي زنند تا بابي ازابواب خود را به رويشان بگشايي و صاحبشان شوي و چه لحظه روح افزايي است آن دمي كه صاحب، مايملك خويش را در آغوش بپذيرد كه در اين دم، مدهوشي بسي آسان تر از هوشياري است.
من حج نرفته ام اما شنيده ام كه صبح و ظهر و شام آنجا لبريز از حال و هواي دردناك عاشقي است. آنجا تشنه ها بر لب جوي مي آيند و خوشا به حال آنكه به درد عطش دچار است و سيري ندارد اين دردش، كه اگر فرصت كند قطعاً بيش از حد نياز مستفيض خواهد شد و چه حيف كه هميشه فرصتها چون سحاب درگذرند و هميشه ما عقبيم، عقب... و هميشه كم مي آوريم...! و تكيه كلاممان در همه كارها اي كاش است.
من حج نرفته ام اما شنيده ام كه آنجا بايد سنگ برداري بر دل سياهي بكوبي كه از روز اول بناي ناسازگاري و دشمني را با تو نهاد. همان كه مضاهر وجوديش در انواع و اقسام و اشكال بروز مي كند و تو بسيار تلاش كرده اي كه با ستيزه با او دل صاحبت را شاد كني. اما بعضي وقتها عجب مار خوش خط و خالي ميش ود اين رجيم اما برتو حرجي نيست، خطايت را جايز كرده اند كه زياد قافيه را نبازي و دربهاي برگشت را در چنين روزي براي چنين لحظاتي گشوده اند و تو با پرتاب هر سنگ مي خواهي ثابت كني و به او بگويي به خدايـــــي خودت به تو وفادار مي مانم...
من حج نرفته ام اما شنيده ام كه آنجا براي رسيدن به حقيقتي ناب هروله مي كنند اگر آن روز هاجر سراب مي ديد امروز آنها مي دوند و آرزو مي كنند كه اي كاش حضورت را حداقل در سرابي و به قدر مژه بر هم زدني تجربه كنند ذره ذره وجودشان لبريز فعل تمناست و همانند مرغي سربريده به اين سو و آن سو مي پرند و بي قراري مي كنند.
من حج نرفته ام و اين را هيچ جا نشنيده ام بلكه خود به يقين مي دانم كه كميل علي (ع) آنجا صدبرابر حال دارد و صبحهاي جمعه در سرزمين تو ندبه را زمزمه كردن چه صفايي! ووقتي كه آفتاب با كمال ناباوري باز هم به خود اجازه مي دهد كه بر زمينيان بتابد و مطمئنم براي اين كار حتماً دليل قانع كننده اي دارد و حتماً از تو رخصت اين جسارت را گرفته است اميدمان به ديدنت به جمعه اي ديگر موكول مي شود و اينها مراتبي براي پذيرش مي خواهد كه بايد حتماً گزينش شوي و وقتي محرم شدي، محرم مي شوي و تو را دعوتنامه اي مي دهند به دست كه به هر كجا دلت خواست سرك بكشي...
از امروز براي روزي كه محرم شوم دعا مي كنم....!