معرفی نظریه هابرماس
ارسال شده: شنبه ۸ دی ۱۳۸۶, ۲:۱۶ ق.ظ
گردآوری: سودابه قیصری
مقدمه: یورگن هابرماس اندیشمند معاصر آلمانی و در ردیف جامعه شناسان انتقادی است. این جامعه شناس متاخر منتقد بیشتر در سنت جامعه شناسی مارکسیستی کارکرده است. با این تفاوت که همانند همفکران خود(در موسسه مطالعات اجتماعی فرانکفورت)کسانی چون مارکوزه، آدرنو و ... بیشتر توجه خود را صرف روبنای فرهنگی کرده است.
کارهای هابرماس همسو با نظریه مارکسیستی است، چراکه مارکس برای تحلیل جامعه سرمایه داری تاکید بیشتر بر زیر بنای اقتصادی که مشخصه آن کار یعنی کنش انسان با طبیعت است دارد ولی هابرماس در تحلیل خود به کنش ارتباطی یعنی کنش انسان با انسان پرداخته است. مارکس بر کار خلاقه یعنی پراکسی تاکید دارد ولی هابرماس بر کنش ارتباطی و زبان در ساختن کنش ها تاکید دارد.در اين گزارش ما ابتدا شرح مختصر و بسيار درباره زندگي و انديشه هاي هابرماس را بررسي مي كنيم و سپس به اجمال با مقوله " بحران مشروعيت " در نظريات وي بحث را به پايان رسانده ايم.
- زمينه اجتماعي
يورگن هابرماس در سال 1929 در شهر دوسلدورف آلمان متولد شد.در گومرز باخ بزرگ شد.پدرش ريئس دفتر"صنعت و تجارت " شهر و پدربزرگ وي مدير يك آموزشگاه محلي بود و پدر بزرگش يكي از روحانيان مسيحي زمان خود بود . در ارتباط با زندگي شخصي و خصوصي ، وي ازدواج كرد و داراي 3 فرزند است. در بيست سالگی آغاز به تحصيل در رشته های فلسفه، روانشناسی و ادبيات آلمانی در دانشگاه های گوتينگن، زوريخ و بن نمود. هابرماس تحصيلات دانشگاهي خود را در سال 1949 در گوتينگن شروع كرد . در ايام دانشجويي به لحاظ " نظري " هنوز در حال و هواي سال هاي دهه ي 1920 به سر مي برد. مطالعات وي او را به ماركس ، هگليون جوان ، هگل ، شلينگ ، فيخته و كانت هدايت نمود.در سال 1954 رساله ي دكتراي خويش را تحت عنوان " مطلق و تاريخ: در بررسي تضاد بين مطلق و تاريخ در انديشه ي شلينگ" به پايان برد و در سال هاي دهه ي 1950 با جديت به مطالعه ي آثار لوكاچ به ويژه كتاب تاريخ و آگاهي طبقاتي وي پرداخت.
از سال 1954 با سمت استادی در دانشگاه هايدلبرگ به تدريس فلسفه پرداخت. در سال 1956 در دانشگاه فرانكفورت دستيار تئودور آدرنو شد. از 1961 تا 1964 در دانشگاه هايدلبرگ به تدريس فلسفه پرداخت و نيز از سال 1964 تا 1971 در دانشگاه فرانكفورت جامعه شناسي و فلسفه تدريس كرد.بين سالهای 1971 تا 1982 با سمت رياست انستيتوی ماکس پلانک به کار پژوهشی در زمينهی تأثير دانش و فن بر زندگی اجتماعی مشغول بوددر سال 1981 يكي از بزرگترين آثار خود يعني " نظريه كنش ارتباطي" را در دو جلد منتشر كرد. از سال 1983 مجددا" به تدريس فلسفه و اين بار در دانشگاه فرانکفورت پرداخت.
روند تكوين شخصيت او بيش تر در متن شرايط سياسي – اجتماعي جامعه ي آلمان شكل گرفت و همانند ساير روشنفكران آلماني ظهور و سقوط نازيسم را تجربه نمود.
(سید عبدالمجید زواری ) ( نوذري، 1381 : 19- 23) ( محمد حريري اكبري)
1- كلياتي درباره ي انديشه هاي هابرماس
كليت نظريه ي هابرماس را ميتوان متأثر از دو منبع اصلي دانست: يكي تفكر انتقادي ماركس كه از طريق آدورنو و هوكايمر به ارث ميبرد و دوم تفكر ايدهآليستي هگل و كانت كه از طريق وبر، هوسرل و شوتز دنبال ميكند. (نوروز نيمروزي)
به نظر ميرسد هابرماس با درايتي تحسينبرانگيز توانسته اين دو رويكرد فكري نسبتاً متفاوت را نه تنها در سطح نظري بلكه در مصاديق عيني، در قالب مفاهيمي چون كنش انتقادي، وضعيت آرماني گفتار و كنش ارتباطي، به هم نزديك سازد و در عين حال آنها را مورد مداقه و ارزيابي انتقادي قرار دهد. (نوروز نيمروزي)
هابرماس بنيانهاى فلسفى مطالعات اجتماعى - نظرى خود را در اولين اثر بزرگش دانش و علايق انسانى
( interests AND knowledge ) بيان كرده است. دغدغه اصلى او اين است كه "دانش معتبر"(reliable knowledge) چگونه ممكن است.(محمود شفيعي)
با تكيه بر اين سؤال فلسفههاى عصر حاضر را مانند يك دادرسى قضايى نقد مىكند و به اين ترتيب دانش معتبر را بازسازى مىنمايد. او معتقد است دانش معتبر تنها در صورتى امكانپذير است كه "علم" به عنوان يكى از دستاوردهاى "خرد" جايگاه مناسب و تبعى(subordinate) خود را بپذيرد. هدف او نجات "ميراث عقل گرايى"(rationalist heritage) و رديابى گامهايى است كه خرد به سوى محبس خود در سردابه علم جديد، برداشته است. با اين حال خود او شخصيتى علمگراست و از اين جهت در مقابل مابعد الطبيعه گرايان جزمى و ديدگاههاى رمانتيك جديد قرار مى گيرد. منظور اين است كه علم به شيوهاى از نظر فلسفى آگاهانهتر و نيز با معيارهاى معرفتشناختى محكمتر در وضعيت بهترى قرار گيرد. كانون انتقادهاى او از مدرنيته و معرفتشناسى جديد، نسبت ميان علم و فلسفه است.
او در اين راستا علم گرايى (scientism) را نقد مىكن د و علم (science) را به مثابه شاخهاى از دانشهاى ممكن مىپذيرد؛ به عبارت ديگر، يكى دانستن دانش و علم را نقد مىكند.(پيوزي، 1379 : 9-11)
او نشان مىدهد كه تئورى با زندگى واقعى در ارتباط است و از اين طريق خود فهمى عينيتگرا در علوم انسانى را كنار گذاشته و استدلال مىكند كه مشاهدهگر يك عنصر پيچيده و سردرگم در شبكه روابط اجتماعى قرار دارد.
هابرماس سه هدف را در معرفتشناسى خود دنبال كرده است: اوّل اين كه دانش هم بر حسب اعيان تجربه و هم بر حسب مقولههاى پيشين تعريف مىشود (تأثير از كانت)؛ دوم اين كه ذهن شناسا هم اجتماعى و هم پوياست. هيچ شناسنده بدون فرهنگ وجود ندارد و دانش تماماً با واسطه تجربه اجتماعى حاصل مىآيد. فرايندهاى شناختن و درك كردن بر مبناى الگوهاى مشترك ما در كاربرد معمولى زبان در تعامل ارتباطى روزمره، استوار است، بنابراين خود تعالىگر نمىتواند معتبر باشد (دورى از كانت و سنت فلسفى كلاسيك و تأثيرپذيرى از ماركس و هگل)؛ سوم اين كه تأمل معتبر است. قدرت خرد ريشه در تأمل دارد. متعلّق تأمل در عين خارجى است - بر خلاف ادعاى پوزيتويستها امرى واهى نيست. با توجه به اين سه هدف، ما در فكر و در كنش همزمان دنيا را خلق و كشف مىكنيم و دانش در جريان اين "رابطه مولد"(generative) بين ذهن و جهان، متبلور مىشود.(پيوزي، 1379 :21-25 )
يكي از عمدهترين كارهاي هابرماس،بازسازي نظريهي ماترياليسم تاريخي است.زيرا وي تاكيد ماركس بر رخسارهي اقتصادي جامعه را مربوط به سرمايهداري اوليه ميداند.از نظر هابرماس در سرمايه داري متأخر تاكيد بر رخسارهي سياسي/ حكومت(بنا به غلط مصطلح"دولت") درستتر است.چه طي دهههاي گذشته كليهي حكومتهاي بورژوا براي مدافعه از نظام سرمايهداري و مقاومت در برابر تهاجم انديشههاي ماركسيستي،ناچار به تن دادن به مداخلهي هرچه بيشتر در فعاليتهاي اقتصادي بخش خصوصي شدهاند و در واقع آسيب پذيريهاي اين بخش را با توسل به سياستها ترميم و اندود كردهاند.از اين رو سرمايه داري ناب يا دست كم سرمايه داري از نوع هشتاد نود سال قبل،ديگر در هيچ كشور پيشرفتهاي به چشم نميخورد،بلكه هر كدام از آنها،حتي محافظهكارترينشان هم،سيستمهاي گونهگون تامين اجتماعي(مانند"خط فقر" در آمريكا) را پذيرفته و داير كردهاند كه همين امر،اقتصادهاي مختلط يا اقتصادهاي ارشادي از انواع گوناگون را پديدار ساخته است. ( محمد حريري اكبري)
ديدگاه هابرماس در فلسفه قدرت با فوكو تفاوت داشت دكتر فرزان سجودى (مترجم كتاب ِ نقد و قدرت) در توضيح تفاوت ها و تعارض هاى ميان اين دو تفكر مى گويد: " از ديد هابرماس به عنوان ادامه دهنده طرح مدرنيته، قدرت بايد به عنوان يك ابزار انتقادى تعديل شود و بر اين اساس نياز مبرمى وجود دارد تا كاركردهاى مشروع و نامشروع قدرت مدون و براساس آن تعديل شود. پس در يك كلام مى توان گفت در نگاه هابرماس، نقش نقد به تعديل درآوردن قدرت است كه اين نوع نگاه، اختلاف هاى بسيارى با نگاه فوكويى دارد".
سجودى در ادامه تفاوت هاى ميان اين دو الگو مى گويد: "در سمت ديگر مسأله، هابرماس به دنبال هنجارهاى جهانى است؛ در حالى كه فوكو نقد را به نقد محلى كشانده و آن را متكثر و فاقد جهان شمولى مى داند. در واقع، از ديد فوكو، هر نوع عمل انتقادى نسبت به قدرت، پيشاپيش مفهوم قدرت را در خود دارد".
در اين ميان وي به نكته جالبى نسبت به نگاه هابرماس به انديشه هاى فوكو اشاره مى كند: "جالب است بدانيد كِلى در جايى از كتاب خود، به صراحت مى گويد كه خوانش و قرائت هابرماسى از فوكو، قرائت دقيقى نبوده است. هابرماس، فوكو را منتقد كل مدرنيته مى داند، حال آن كه فوكو تنها منتقد يكى از حوزه هاى مدرنيته يا همان اومانيسم است."http://www.iran-newspaper.com/1386/860222/html/think.htm))
وي درباره مفهوم قدرت در آراي فوکو و هابرماس اظهار داشت؛ فوکو اگرچه به قدرت خرد قائل است اما تصريح مي کند که در هيچ عرصه يي نمي توان پاگذاشت و در آن نشان و سراغي از قدرت نباشد. ديگر اينکه قدرت ماهيتي انباشتي و فراگير دارد. اين ماهيت به خصلت ابزاري قدرت برمي گردد. اما هرچه تکنولوژي پيشرفت کند ماهيت سراسربيني قدرت نيز افزايش مي يابد. فوکو در اينجا مفهوم شبکه قدرت را مطرح مي کند. انتقاد اساسي هابرماس با توجه به الگويي که بر مبناي قدرت آن به نقد قدرت فوکو مي پردازد يا اساساً به نقد و تحليل قدرت مي پردازد که ريشه در نگاه سوسياليستي به ويژه مارکسيسم بازسازي شده دارد. او از سنت مارکسيسم ارتدوکسي کاملاً عدول مي کند. اما در بحث تحليل قدرت او همچنان به الگوي مارکسي وفادار است. به عبارت ديگر براي قدرت همچنان يک سرشت و ماهيت ديالکتيکي و طبقاتي قائل است. بنابراين اين گزاره اساسي پارادايم فوکويي را که فرآيند توليد قدرت يا فرآيند اعمال و کاربست قدرت در ارتباط با توليد حقيقت است، زير سوال مي برد. او مفهوم حقيقت را با توجه به نوع نگاه نسبي گرايانه و تکثرگرايي که فوکو دارد به چالش مي کشد و اين پرسش را طرح مي کند که منظومه يا رژيم حقيقتي که فوکو از آن ياد مي کند در يک حالت تعليق و آويزان قرار دارد. اگر مفهوم قدرت را در ارتباط با توليد حقيقت بدانيم در واقع آن چارچوب اصلي که در آن فوکو حرکت مي کند دچار خدشه مي شود. نکته ديگري که او مطرح مي کند اين است که با طرح مساله رژيم حقيقت، حقيقت به منزله يک منظومه يي از هنجارها و ارزش ها در نظر ماست. به تعبيري با يک معيار مفهوم حقيقت را به سنجه و آزمون مي گيريم که آن معيارهاي ارزشي و هنجاري است در حالي که معيارهاي ارزشي و هنجاري حداقل در نگاه تبارشناسي فوکو و نگاه ديرينه شناسي فوکو چندان در تغيير و تحولات پديده هايي که فوکو درباره آنها به مطالعه پرداخته، تاثيرگذار نيست. پس نقدي که از نگاه هابرماس به نگاه فوکو به قدرت صورت مي گيرد، درواقع يک نقد هنجاري است. نکته اساسي ديگري را که هابرماس در ادامه اين بحث مطرح مي کند اين است که وقتي در برخي آثار فوکو به مطالعه ساختارهاي هنجاري مي پردازد چون رژيم هنجاري را مطرح مي کند و بعد گونه هايي از قدرت را در ارتباط با مسائل ذهنيات و تاريخ تفکر مورد ارزيابي قرار مي دهد، متناقض به نظر مي رسد. اما هابرماس از اين تناقض گذرا رد مي شود. فوکو به رغم آن مساله به فرآيند ظهور يا تاثير برخي رويکردهاي هنجاري در پيدايش پاره يي از نگرش ها توجه دارد. اگر نقش هنجارها را در نظر نمي گرفت، مفهوم حقيقت بلاتکليف مي شد اما او نکته يي که مدنظر نمي گيرد اين است که نقش هنجارها در توسعه ساختاري جوامع با توجه به بستري که اين صورت بندي هاي هنجاري يا ساختارهاي هنجاري در آن بستر شکل گرفته اند، تناقض مي يابد و آن صورت بندي مدرنيته است و آن ساختارهاي هنجاري در دوران مدرنيته نقش بسيار اساسي در تکوين مفهومي که از آن به صورت بندي مدرنيته مي کنيم، ايفا کردند. از قرن چهاردهم ميلادي به بعد يکي از اساسي ترين مفاهيم که ساختارهاي رنسانس و بعدها روشنگري و بعدها انقلاب صنعتي را شکل دادند، ساختارهاي هنجاري بودند که از دولت شهرهاي کوچک فلورانس و ميلان با ظهور جريان اومانيستي شروع شد. به يک تعبير گفته مي شود که فوکو منتقد بخش اومانيستي مدرنيته است که به تعبير هابرماس اين زاييده صورت بندي مدرنيته نيست بلکه امري است عاريتي و استعاري. از نگاه هابرماسي اگر قرار است ما از الگوي فوکويي يا از منظر فوکويي به نقد قدرت بپردازيم بايد اين مساله را مدنظر قرار دهيم که فوکو يا قدرت از منظر او چندان عنايتي به مساله هنجارها ندارد و ديگر اينکه قدرت برخلاف آنچه فوکو مي پندارد ماهيتي سيال و متکثر و همه جا حاضر ندارد. البته به نظر مي رسد نگاه فوکويي درخصوص حضور قدرت به صورت يک جريان حاضر - همه جا پذيرفته تر باشد؛ زيرا اين پارادايمي است که نه از فوکو که از ارسطو در کتاب سياست او به ما ارث رسيده است. (روزنامه اعتماد 10/2/ 1386 )
هابرماس با اتخاذ يك رويكرد ديالكتيكي سعي نموده بين مفاهيم نظريه و عمل وحدت و كثرت معرفت عقلاني، واقعيت و ارزش، نظريه و تجربه و روش و موضوع پيوند مناسبي برقرار كند؛ به گونهاي كه يكي را به ديگري تقليل ندهد. او همچنين با استفاده از اين رويكرد در مخالفت با رويكرد سيستمي (به ويژه نظريه ي ”سيستمها“ي لومان) در تحليل كليت زندگي اجتماعي، رابطهاي عقلاني ميان نظريه ي اجتماعي و موضوع آن در باب هرمنوتيك زيست جهان اجتماعي برقرار ميكند و با اين روششناسي توانسته با مبنا قرار دادن نظريه ي ماركس در خصوص جامعه ي سرمايهداري، عناصر، تغييرات، نابسامانيها و فرايندهاي اين جامعه را از خلال نظريات وبر، آدورنو، هوركايمر و پارسونز در دو سطح خرد و كلان به تحليل بكشاند .
هابرماس سه نوع نظريه را معرفى مىكند و آنها را براى پيشرفت نوع بشر لازم مىداند. اين سه نظريه بر "علاقه شناختى" (cognitive interest ) مبتنى هستند. به عبارتى، هابرماس مدعى است كه انسان براى نيل به هدفى خاص، سطح دانش را ارتقا مىدهد و خود اين اهداف است كه علاقهمندى انسان به دانش خاصى را مطرح كرده، خط سير آن علاقه در آينده را تدارك مىبيند. بدين ترتيب، اين علاقه باعث شكلگيرى "علوم تجربى تحليلى" مىگردد. اولين نوع علاقه، "علاقه فنى" است كه از طريق آن، ما به تسلط بر نيروهاى طبيعى و كنترل و بهرهگيرى از آنها علاقهمند هستيم.
هابرماس دومين علاقه را "علاقه عملى"(practical Interest )مىنامد كه با استفاده از آن، بشر قادر است محيط خود را تغيير دهد. اين علاقه، باعث پيدايش «علوم هرمنوتيك» مىشود. هابرماس در نقدى ديگر بر ماركس معتقد است شكلبندى اجتماعى صرفاً در سطح اقتصادى نبوده بلكه قبل از سرمايهدارى اوّليه، "نظام خويشاوندى" و بعد از آن "دولت" نهادهاى مهم بودهاند. صرفاً در دوره سرمايهدارى است كه حوزه اقتصاد و شيوه توليد در آن زيربنا واقع مىشود. خود اين نهادها تجسم ارزشها و هنجارهاى فرهنگى است و ميل به جهان شمولى دارند.(كرايب،1381 :302)
ماركس در پى تحليل سازمان قدرتى بود كه عقل را سركوب مىكند؛ امّا به نظر هابرماس عقل با هر عمل تفاهم و ارتباط انسانى جان تازهاى مىگيرد.(هولاب،1375 : 5) ماركس دو حوزه در عرض هم را تفكيك نمىكرد و نيروهاى توليد و روابط توليد را در يك جهت مىديد؛ د ر حالى كه هابرماس حوزه نيروهاى توليد و روابط توليد را تابع دو عقلانيت متفاوت مىبيند. كار اجتماعى از عقلانيت ابزارى و روابط اجتماعى از عقلانيت تفاهمى - كلامى تبعيت مىكند.(همان، مقدمه بشريه). اصولاً هابرماس دو نوع كنش را مد نظر دارد: 1. كنش استراتژيك 2. كنش ارتباطى. كنش نوع اول، هدفدار - عقلانى است؛ در صورتى كه كنش ارتباطى در صدد رسيدن به صورتى از ادراك است. مىتوان از كنش ارتباطى به صورت يك ابزار بهره برد. هدف كنش استراتژيك رسيدن به هدف است؛ اما هدف كنش ارتباطى، دسترسى به يك درك ارتباطى است. هابرماس اصولاً ميان عقلانيت نظام اجتماعى (جامعه) و عقلانيت جهان زندگى تمايز قائل مىشود. هابرماس بيماري جامعه فعلي را ناشي ازغلبه عقلانيت ابزاري درعرصه عقلانيت فرهنگي يابه تعبير بهترغلبه قدرت و ثروت برعقل، اجماع، مفاهمه و ذهن ميداند.
انتقاد نيکلاس لوهمان به پديده عقلانيت درديدگاه هابرماس بازميگردد به نظر لوهمان عقلانيت با گفتارهاي عقلاني يا تصميمات عملي درخصوص آنچه که بايد يا نبايد انجام دهيم سرکارچنداني ندارد.عقلانيت خبر و دارايي افراد درگير در جريان کنش متقابل يا اشخاص متعامل بشمارنميرود بلکه خبر و سرمايه سيستم محسوب ميشود .فوکو نيز در انتقاد از هابرماس ميگويد که کنش اجتماعي، کنش تفاهمي و عقلانيت تفاهمي آن گونه که هابرماس ازآن فهم نمود، همگي در واقع وجوهي ازقدرت بشمار ميروند. رويكرد هابرماس در برخورد با مسائل حال گرايى است. او اگرچه در مسأله هرمنوتيك معتقد است وقايع را مى توان در زمان حال شكل داد ولى اين بدان معنى نيست كه حال بر گذشته غلبه پيدا كند.
به نظر هابرماس، در دمکراسی های بورژوايی، چنين وظيفه ای بطور مستمر از طرف حکومتگران مسخ و ميان تهی می گردد. چرا که سيستم سياسی آنطور که بايد و شايد، همايشی برای مباحث عقلانی برای حل مشکلات سياسی نيست، بلکه فقط به سازمانگری در کسوت احزاب تبديل می گردد که سياست را به نوعی "سيرک انتخاباتی" فرومی کاهد؛ سيرکی که مهمترين وظيفهی آن اينست که مردم بر اساس برنامه های حتی الامکان ناروشن و قابل تأويل، حزبی را گزينش کنند. اما گرايش مردم به اين يا آن حزب، مدتهاست خصلت احساسی به خود گرفته و بيشتر تأييد هويت شخصی است تا يک گزينش خردگرايانهی سياسی. البته هابرماس تأکيد می کند که چنين سيستمی مادامی عمل می کند و پايدار است که دولت بتواند از طريق بهبود شرايط مادی زندگی مردم موجوديت خود را مشروعيت بخشد و در واقع در کسوت "دولت تأمين" ظاهر شود. بدينسان روحيهی مصرفی در نزد شهروندان، جای مشارکت سياسی را می گيرد. اما چنانچه دولت به نقش تأمين کنندهی مايحتاج جامعه بسنده کند، اين امکان را نيز از دست می دهد که تصميمات خود را بطور عقلانی به بحث گذارد. در ادوار بحرانهای اقتصادی، وضعيت وخيم دولت کاملا" آشکار می شود و اين وخامت دامنگير احزاب متنفذ سياسی نيز می گردد. اصولا" بحران اقتصادی اکثرا" با بحران مشروعيت احزاب سياسی و بطريق اولی دولت همراه است. دولتی که همواره خود را در نظر شهروندان به مثابه مرکز هماهنگی تصميمات عقلانی وانمود ساخته بود، چنانچه قادر به مهار بحران نگردد، موجوديتش به مخاطره می افتد. در ميان شهروندان روحيهی سياست گريزی و بی اعتمادی پرخاشجويانه نسبت به دولت و احزاب سياسی شکل می گيرد. خطرات ناشی از چنين فضايی بطور کامل قابل پيش بينی نيست، اما روحيهی سياست گريزانهی مردم، راه را برای چيرگی انديشه های غيرعقلانی در جامعه می گشايد و هيولای ديکتاتوری و تام گرايی، در افق سياسی ظاهر می گردد. در نوشته های آغازين هابرماس، علت اصلی چنين مشکلی در چارچوب بازتوليد اقتصادی قابل فهم است، اما در آثار بعدی او، تحليل وی از چنين مشکلی به مراتب بغرنج تر می گردد. با اين حال يک نکته همچنان در تحليلهای هابرماس به عنوان نکتهی کانونی باقی می ماند و آن بحران وفاداری شهروندان نسبت به دولت است که خود به بحران انگيزه برای مشارکت سياسی شهروندان فرامی روياند. از همين رو مشروعيت يا عدم مشروعيت دولت، بطور مستمر در رابطه با پشتيبانی يا عدم پشتيبانی شهروندان است که به محک زده می شود. دولت بايد برای ابرام مشروعيت خود، تصميم گيريها و قوانين را در معرض سنجش افکار عمومی بگذارد . ( نوذري، 1381: 431- 515) ([External Link Removed for Guests])
مقدمه: یورگن هابرماس اندیشمند معاصر آلمانی و در ردیف جامعه شناسان انتقادی است. این جامعه شناس متاخر منتقد بیشتر در سنت جامعه شناسی مارکسیستی کارکرده است. با این تفاوت که همانند همفکران خود(در موسسه مطالعات اجتماعی فرانکفورت)کسانی چون مارکوزه، آدرنو و ... بیشتر توجه خود را صرف روبنای فرهنگی کرده است.
کارهای هابرماس همسو با نظریه مارکسیستی است، چراکه مارکس برای تحلیل جامعه سرمایه داری تاکید بیشتر بر زیر بنای اقتصادی که مشخصه آن کار یعنی کنش انسان با طبیعت است دارد ولی هابرماس در تحلیل خود به کنش ارتباطی یعنی کنش انسان با انسان پرداخته است. مارکس بر کار خلاقه یعنی پراکسی تاکید دارد ولی هابرماس بر کنش ارتباطی و زبان در ساختن کنش ها تاکید دارد.در اين گزارش ما ابتدا شرح مختصر و بسيار درباره زندگي و انديشه هاي هابرماس را بررسي مي كنيم و سپس به اجمال با مقوله " بحران مشروعيت " در نظريات وي بحث را به پايان رسانده ايم.
- زمينه اجتماعي
يورگن هابرماس در سال 1929 در شهر دوسلدورف آلمان متولد شد.در گومرز باخ بزرگ شد.پدرش ريئس دفتر"صنعت و تجارت " شهر و پدربزرگ وي مدير يك آموزشگاه محلي بود و پدر بزرگش يكي از روحانيان مسيحي زمان خود بود . در ارتباط با زندگي شخصي و خصوصي ، وي ازدواج كرد و داراي 3 فرزند است. در بيست سالگی آغاز به تحصيل در رشته های فلسفه، روانشناسی و ادبيات آلمانی در دانشگاه های گوتينگن، زوريخ و بن نمود. هابرماس تحصيلات دانشگاهي خود را در سال 1949 در گوتينگن شروع كرد . در ايام دانشجويي به لحاظ " نظري " هنوز در حال و هواي سال هاي دهه ي 1920 به سر مي برد. مطالعات وي او را به ماركس ، هگليون جوان ، هگل ، شلينگ ، فيخته و كانت هدايت نمود.در سال 1954 رساله ي دكتراي خويش را تحت عنوان " مطلق و تاريخ: در بررسي تضاد بين مطلق و تاريخ در انديشه ي شلينگ" به پايان برد و در سال هاي دهه ي 1950 با جديت به مطالعه ي آثار لوكاچ به ويژه كتاب تاريخ و آگاهي طبقاتي وي پرداخت.
از سال 1954 با سمت استادی در دانشگاه هايدلبرگ به تدريس فلسفه پرداخت. در سال 1956 در دانشگاه فرانكفورت دستيار تئودور آدرنو شد. از 1961 تا 1964 در دانشگاه هايدلبرگ به تدريس فلسفه پرداخت و نيز از سال 1964 تا 1971 در دانشگاه فرانكفورت جامعه شناسي و فلسفه تدريس كرد.بين سالهای 1971 تا 1982 با سمت رياست انستيتوی ماکس پلانک به کار پژوهشی در زمينهی تأثير دانش و فن بر زندگی اجتماعی مشغول بوددر سال 1981 يكي از بزرگترين آثار خود يعني " نظريه كنش ارتباطي" را در دو جلد منتشر كرد. از سال 1983 مجددا" به تدريس فلسفه و اين بار در دانشگاه فرانکفورت پرداخت.
روند تكوين شخصيت او بيش تر در متن شرايط سياسي – اجتماعي جامعه ي آلمان شكل گرفت و همانند ساير روشنفكران آلماني ظهور و سقوط نازيسم را تجربه نمود.
(سید عبدالمجید زواری ) ( نوذري، 1381 : 19- 23) ( محمد حريري اكبري)
1- كلياتي درباره ي انديشه هاي هابرماس
كليت نظريه ي هابرماس را ميتوان متأثر از دو منبع اصلي دانست: يكي تفكر انتقادي ماركس كه از طريق آدورنو و هوكايمر به ارث ميبرد و دوم تفكر ايدهآليستي هگل و كانت كه از طريق وبر، هوسرل و شوتز دنبال ميكند. (نوروز نيمروزي)
به نظر ميرسد هابرماس با درايتي تحسينبرانگيز توانسته اين دو رويكرد فكري نسبتاً متفاوت را نه تنها در سطح نظري بلكه در مصاديق عيني، در قالب مفاهيمي چون كنش انتقادي، وضعيت آرماني گفتار و كنش ارتباطي، به هم نزديك سازد و در عين حال آنها را مورد مداقه و ارزيابي انتقادي قرار دهد. (نوروز نيمروزي)
هابرماس بنيانهاى فلسفى مطالعات اجتماعى - نظرى خود را در اولين اثر بزرگش دانش و علايق انسانى
( interests AND knowledge ) بيان كرده است. دغدغه اصلى او اين است كه "دانش معتبر"(reliable knowledge) چگونه ممكن است.(محمود شفيعي)
با تكيه بر اين سؤال فلسفههاى عصر حاضر را مانند يك دادرسى قضايى نقد مىكند و به اين ترتيب دانش معتبر را بازسازى مىنمايد. او معتقد است دانش معتبر تنها در صورتى امكانپذير است كه "علم" به عنوان يكى از دستاوردهاى "خرد" جايگاه مناسب و تبعى(subordinate) خود را بپذيرد. هدف او نجات "ميراث عقل گرايى"(rationalist heritage) و رديابى گامهايى است كه خرد به سوى محبس خود در سردابه علم جديد، برداشته است. با اين حال خود او شخصيتى علمگراست و از اين جهت در مقابل مابعد الطبيعه گرايان جزمى و ديدگاههاى رمانتيك جديد قرار مى گيرد. منظور اين است كه علم به شيوهاى از نظر فلسفى آگاهانهتر و نيز با معيارهاى معرفتشناختى محكمتر در وضعيت بهترى قرار گيرد. كانون انتقادهاى او از مدرنيته و معرفتشناسى جديد، نسبت ميان علم و فلسفه است.
او در اين راستا علم گرايى (scientism) را نقد مىكن د و علم (science) را به مثابه شاخهاى از دانشهاى ممكن مىپذيرد؛ به عبارت ديگر، يكى دانستن دانش و علم را نقد مىكند.(پيوزي، 1379 : 9-11)
او نشان مىدهد كه تئورى با زندگى واقعى در ارتباط است و از اين طريق خود فهمى عينيتگرا در علوم انسانى را كنار گذاشته و استدلال مىكند كه مشاهدهگر يك عنصر پيچيده و سردرگم در شبكه روابط اجتماعى قرار دارد.
هابرماس سه هدف را در معرفتشناسى خود دنبال كرده است: اوّل اين كه دانش هم بر حسب اعيان تجربه و هم بر حسب مقولههاى پيشين تعريف مىشود (تأثير از كانت)؛ دوم اين كه ذهن شناسا هم اجتماعى و هم پوياست. هيچ شناسنده بدون فرهنگ وجود ندارد و دانش تماماً با واسطه تجربه اجتماعى حاصل مىآيد. فرايندهاى شناختن و درك كردن بر مبناى الگوهاى مشترك ما در كاربرد معمولى زبان در تعامل ارتباطى روزمره، استوار است، بنابراين خود تعالىگر نمىتواند معتبر باشد (دورى از كانت و سنت فلسفى كلاسيك و تأثيرپذيرى از ماركس و هگل)؛ سوم اين كه تأمل معتبر است. قدرت خرد ريشه در تأمل دارد. متعلّق تأمل در عين خارجى است - بر خلاف ادعاى پوزيتويستها امرى واهى نيست. با توجه به اين سه هدف، ما در فكر و در كنش همزمان دنيا را خلق و كشف مىكنيم و دانش در جريان اين "رابطه مولد"(generative) بين ذهن و جهان، متبلور مىشود.(پيوزي، 1379 :21-25 )
يكي از عمدهترين كارهاي هابرماس،بازسازي نظريهي ماترياليسم تاريخي است.زيرا وي تاكيد ماركس بر رخسارهي اقتصادي جامعه را مربوط به سرمايهداري اوليه ميداند.از نظر هابرماس در سرمايه داري متأخر تاكيد بر رخسارهي سياسي/ حكومت(بنا به غلط مصطلح"دولت") درستتر است.چه طي دهههاي گذشته كليهي حكومتهاي بورژوا براي مدافعه از نظام سرمايهداري و مقاومت در برابر تهاجم انديشههاي ماركسيستي،ناچار به تن دادن به مداخلهي هرچه بيشتر در فعاليتهاي اقتصادي بخش خصوصي شدهاند و در واقع آسيب پذيريهاي اين بخش را با توسل به سياستها ترميم و اندود كردهاند.از اين رو سرمايه داري ناب يا دست كم سرمايه داري از نوع هشتاد نود سال قبل،ديگر در هيچ كشور پيشرفتهاي به چشم نميخورد،بلكه هر كدام از آنها،حتي محافظهكارترينشان هم،سيستمهاي گونهگون تامين اجتماعي(مانند"خط فقر" در آمريكا) را پذيرفته و داير كردهاند كه همين امر،اقتصادهاي مختلط يا اقتصادهاي ارشادي از انواع گوناگون را پديدار ساخته است. ( محمد حريري اكبري)
ديدگاه هابرماس در فلسفه قدرت با فوكو تفاوت داشت دكتر فرزان سجودى (مترجم كتاب ِ نقد و قدرت) در توضيح تفاوت ها و تعارض هاى ميان اين دو تفكر مى گويد: " از ديد هابرماس به عنوان ادامه دهنده طرح مدرنيته، قدرت بايد به عنوان يك ابزار انتقادى تعديل شود و بر اين اساس نياز مبرمى وجود دارد تا كاركردهاى مشروع و نامشروع قدرت مدون و براساس آن تعديل شود. پس در يك كلام مى توان گفت در نگاه هابرماس، نقش نقد به تعديل درآوردن قدرت است كه اين نوع نگاه، اختلاف هاى بسيارى با نگاه فوكويى دارد".
سجودى در ادامه تفاوت هاى ميان اين دو الگو مى گويد: "در سمت ديگر مسأله، هابرماس به دنبال هنجارهاى جهانى است؛ در حالى كه فوكو نقد را به نقد محلى كشانده و آن را متكثر و فاقد جهان شمولى مى داند. در واقع، از ديد فوكو، هر نوع عمل انتقادى نسبت به قدرت، پيشاپيش مفهوم قدرت را در خود دارد".
در اين ميان وي به نكته جالبى نسبت به نگاه هابرماس به انديشه هاى فوكو اشاره مى كند: "جالب است بدانيد كِلى در جايى از كتاب خود، به صراحت مى گويد كه خوانش و قرائت هابرماسى از فوكو، قرائت دقيقى نبوده است. هابرماس، فوكو را منتقد كل مدرنيته مى داند، حال آن كه فوكو تنها منتقد يكى از حوزه هاى مدرنيته يا همان اومانيسم است."http://www.iran-newspaper.com/1386/860222/html/think.htm))
وي درباره مفهوم قدرت در آراي فوکو و هابرماس اظهار داشت؛ فوکو اگرچه به قدرت خرد قائل است اما تصريح مي کند که در هيچ عرصه يي نمي توان پاگذاشت و در آن نشان و سراغي از قدرت نباشد. ديگر اينکه قدرت ماهيتي انباشتي و فراگير دارد. اين ماهيت به خصلت ابزاري قدرت برمي گردد. اما هرچه تکنولوژي پيشرفت کند ماهيت سراسربيني قدرت نيز افزايش مي يابد. فوکو در اينجا مفهوم شبکه قدرت را مطرح مي کند. انتقاد اساسي هابرماس با توجه به الگويي که بر مبناي قدرت آن به نقد قدرت فوکو مي پردازد يا اساساً به نقد و تحليل قدرت مي پردازد که ريشه در نگاه سوسياليستي به ويژه مارکسيسم بازسازي شده دارد. او از سنت مارکسيسم ارتدوکسي کاملاً عدول مي کند. اما در بحث تحليل قدرت او همچنان به الگوي مارکسي وفادار است. به عبارت ديگر براي قدرت همچنان يک سرشت و ماهيت ديالکتيکي و طبقاتي قائل است. بنابراين اين گزاره اساسي پارادايم فوکويي را که فرآيند توليد قدرت يا فرآيند اعمال و کاربست قدرت در ارتباط با توليد حقيقت است، زير سوال مي برد. او مفهوم حقيقت را با توجه به نوع نگاه نسبي گرايانه و تکثرگرايي که فوکو دارد به چالش مي کشد و اين پرسش را طرح مي کند که منظومه يا رژيم حقيقتي که فوکو از آن ياد مي کند در يک حالت تعليق و آويزان قرار دارد. اگر مفهوم قدرت را در ارتباط با توليد حقيقت بدانيم در واقع آن چارچوب اصلي که در آن فوکو حرکت مي کند دچار خدشه مي شود. نکته ديگري که او مطرح مي کند اين است که با طرح مساله رژيم حقيقت، حقيقت به منزله يک منظومه يي از هنجارها و ارزش ها در نظر ماست. به تعبيري با يک معيار مفهوم حقيقت را به سنجه و آزمون مي گيريم که آن معيارهاي ارزشي و هنجاري است در حالي که معيارهاي ارزشي و هنجاري حداقل در نگاه تبارشناسي فوکو و نگاه ديرينه شناسي فوکو چندان در تغيير و تحولات پديده هايي که فوکو درباره آنها به مطالعه پرداخته، تاثيرگذار نيست. پس نقدي که از نگاه هابرماس به نگاه فوکو به قدرت صورت مي گيرد، درواقع يک نقد هنجاري است. نکته اساسي ديگري را که هابرماس در ادامه اين بحث مطرح مي کند اين است که وقتي در برخي آثار فوکو به مطالعه ساختارهاي هنجاري مي پردازد چون رژيم هنجاري را مطرح مي کند و بعد گونه هايي از قدرت را در ارتباط با مسائل ذهنيات و تاريخ تفکر مورد ارزيابي قرار مي دهد، متناقض به نظر مي رسد. اما هابرماس از اين تناقض گذرا رد مي شود. فوکو به رغم آن مساله به فرآيند ظهور يا تاثير برخي رويکردهاي هنجاري در پيدايش پاره يي از نگرش ها توجه دارد. اگر نقش هنجارها را در نظر نمي گرفت، مفهوم حقيقت بلاتکليف مي شد اما او نکته يي که مدنظر نمي گيرد اين است که نقش هنجارها در توسعه ساختاري جوامع با توجه به بستري که اين صورت بندي هاي هنجاري يا ساختارهاي هنجاري در آن بستر شکل گرفته اند، تناقض مي يابد و آن صورت بندي مدرنيته است و آن ساختارهاي هنجاري در دوران مدرنيته نقش بسيار اساسي در تکوين مفهومي که از آن به صورت بندي مدرنيته مي کنيم، ايفا کردند. از قرن چهاردهم ميلادي به بعد يکي از اساسي ترين مفاهيم که ساختارهاي رنسانس و بعدها روشنگري و بعدها انقلاب صنعتي را شکل دادند، ساختارهاي هنجاري بودند که از دولت شهرهاي کوچک فلورانس و ميلان با ظهور جريان اومانيستي شروع شد. به يک تعبير گفته مي شود که فوکو منتقد بخش اومانيستي مدرنيته است که به تعبير هابرماس اين زاييده صورت بندي مدرنيته نيست بلکه امري است عاريتي و استعاري. از نگاه هابرماسي اگر قرار است ما از الگوي فوکويي يا از منظر فوکويي به نقد قدرت بپردازيم بايد اين مساله را مدنظر قرار دهيم که فوکو يا قدرت از منظر او چندان عنايتي به مساله هنجارها ندارد و ديگر اينکه قدرت برخلاف آنچه فوکو مي پندارد ماهيتي سيال و متکثر و همه جا حاضر ندارد. البته به نظر مي رسد نگاه فوکويي درخصوص حضور قدرت به صورت يک جريان حاضر - همه جا پذيرفته تر باشد؛ زيرا اين پارادايمي است که نه از فوکو که از ارسطو در کتاب سياست او به ما ارث رسيده است. (روزنامه اعتماد 10/2/ 1386 )
هابرماس با اتخاذ يك رويكرد ديالكتيكي سعي نموده بين مفاهيم نظريه و عمل وحدت و كثرت معرفت عقلاني، واقعيت و ارزش، نظريه و تجربه و روش و موضوع پيوند مناسبي برقرار كند؛ به گونهاي كه يكي را به ديگري تقليل ندهد. او همچنين با استفاده از اين رويكرد در مخالفت با رويكرد سيستمي (به ويژه نظريه ي ”سيستمها“ي لومان) در تحليل كليت زندگي اجتماعي، رابطهاي عقلاني ميان نظريه ي اجتماعي و موضوع آن در باب هرمنوتيك زيست جهان اجتماعي برقرار ميكند و با اين روششناسي توانسته با مبنا قرار دادن نظريه ي ماركس در خصوص جامعه ي سرمايهداري، عناصر، تغييرات، نابسامانيها و فرايندهاي اين جامعه را از خلال نظريات وبر، آدورنو، هوركايمر و پارسونز در دو سطح خرد و كلان به تحليل بكشاند .
هابرماس سه نوع نظريه را معرفى مىكند و آنها را براى پيشرفت نوع بشر لازم مىداند. اين سه نظريه بر "علاقه شناختى" (cognitive interest ) مبتنى هستند. به عبارتى، هابرماس مدعى است كه انسان براى نيل به هدفى خاص، سطح دانش را ارتقا مىدهد و خود اين اهداف است كه علاقهمندى انسان به دانش خاصى را مطرح كرده، خط سير آن علاقه در آينده را تدارك مىبيند. بدين ترتيب، اين علاقه باعث شكلگيرى "علوم تجربى تحليلى" مىگردد. اولين نوع علاقه، "علاقه فنى" است كه از طريق آن، ما به تسلط بر نيروهاى طبيعى و كنترل و بهرهگيرى از آنها علاقهمند هستيم.
هابرماس دومين علاقه را "علاقه عملى"(practical Interest )مىنامد كه با استفاده از آن، بشر قادر است محيط خود را تغيير دهد. اين علاقه، باعث پيدايش «علوم هرمنوتيك» مىشود. هابرماس در نقدى ديگر بر ماركس معتقد است شكلبندى اجتماعى صرفاً در سطح اقتصادى نبوده بلكه قبل از سرمايهدارى اوّليه، "نظام خويشاوندى" و بعد از آن "دولت" نهادهاى مهم بودهاند. صرفاً در دوره سرمايهدارى است كه حوزه اقتصاد و شيوه توليد در آن زيربنا واقع مىشود. خود اين نهادها تجسم ارزشها و هنجارهاى فرهنگى است و ميل به جهان شمولى دارند.(كرايب،1381 :302)
ماركس در پى تحليل سازمان قدرتى بود كه عقل را سركوب مىكند؛ امّا به نظر هابرماس عقل با هر عمل تفاهم و ارتباط انسانى جان تازهاى مىگيرد.(هولاب،1375 : 5) ماركس دو حوزه در عرض هم را تفكيك نمىكرد و نيروهاى توليد و روابط توليد را در يك جهت مىديد؛ د ر حالى كه هابرماس حوزه نيروهاى توليد و روابط توليد را تابع دو عقلانيت متفاوت مىبيند. كار اجتماعى از عقلانيت ابزارى و روابط اجتماعى از عقلانيت تفاهمى - كلامى تبعيت مىكند.(همان، مقدمه بشريه). اصولاً هابرماس دو نوع كنش را مد نظر دارد: 1. كنش استراتژيك 2. كنش ارتباطى. كنش نوع اول، هدفدار - عقلانى است؛ در صورتى كه كنش ارتباطى در صدد رسيدن به صورتى از ادراك است. مىتوان از كنش ارتباطى به صورت يك ابزار بهره برد. هدف كنش استراتژيك رسيدن به هدف است؛ اما هدف كنش ارتباطى، دسترسى به يك درك ارتباطى است. هابرماس اصولاً ميان عقلانيت نظام اجتماعى (جامعه) و عقلانيت جهان زندگى تمايز قائل مىشود. هابرماس بيماري جامعه فعلي را ناشي ازغلبه عقلانيت ابزاري درعرصه عقلانيت فرهنگي يابه تعبير بهترغلبه قدرت و ثروت برعقل، اجماع، مفاهمه و ذهن ميداند.
انتقاد نيکلاس لوهمان به پديده عقلانيت درديدگاه هابرماس بازميگردد به نظر لوهمان عقلانيت با گفتارهاي عقلاني يا تصميمات عملي درخصوص آنچه که بايد يا نبايد انجام دهيم سرکارچنداني ندارد.عقلانيت خبر و دارايي افراد درگير در جريان کنش متقابل يا اشخاص متعامل بشمارنميرود بلکه خبر و سرمايه سيستم محسوب ميشود .فوکو نيز در انتقاد از هابرماس ميگويد که کنش اجتماعي، کنش تفاهمي و عقلانيت تفاهمي آن گونه که هابرماس ازآن فهم نمود، همگي در واقع وجوهي ازقدرت بشمار ميروند. رويكرد هابرماس در برخورد با مسائل حال گرايى است. او اگرچه در مسأله هرمنوتيك معتقد است وقايع را مى توان در زمان حال شكل داد ولى اين بدان معنى نيست كه حال بر گذشته غلبه پيدا كند.
به نظر هابرماس، در دمکراسی های بورژوايی، چنين وظيفه ای بطور مستمر از طرف حکومتگران مسخ و ميان تهی می گردد. چرا که سيستم سياسی آنطور که بايد و شايد، همايشی برای مباحث عقلانی برای حل مشکلات سياسی نيست، بلکه فقط به سازمانگری در کسوت احزاب تبديل می گردد که سياست را به نوعی "سيرک انتخاباتی" فرومی کاهد؛ سيرکی که مهمترين وظيفهی آن اينست که مردم بر اساس برنامه های حتی الامکان ناروشن و قابل تأويل، حزبی را گزينش کنند. اما گرايش مردم به اين يا آن حزب، مدتهاست خصلت احساسی به خود گرفته و بيشتر تأييد هويت شخصی است تا يک گزينش خردگرايانهی سياسی. البته هابرماس تأکيد می کند که چنين سيستمی مادامی عمل می کند و پايدار است که دولت بتواند از طريق بهبود شرايط مادی زندگی مردم موجوديت خود را مشروعيت بخشد و در واقع در کسوت "دولت تأمين" ظاهر شود. بدينسان روحيهی مصرفی در نزد شهروندان، جای مشارکت سياسی را می گيرد. اما چنانچه دولت به نقش تأمين کنندهی مايحتاج جامعه بسنده کند، اين امکان را نيز از دست می دهد که تصميمات خود را بطور عقلانی به بحث گذارد. در ادوار بحرانهای اقتصادی، وضعيت وخيم دولت کاملا" آشکار می شود و اين وخامت دامنگير احزاب متنفذ سياسی نيز می گردد. اصولا" بحران اقتصادی اکثرا" با بحران مشروعيت احزاب سياسی و بطريق اولی دولت همراه است. دولتی که همواره خود را در نظر شهروندان به مثابه مرکز هماهنگی تصميمات عقلانی وانمود ساخته بود، چنانچه قادر به مهار بحران نگردد، موجوديتش به مخاطره می افتد. در ميان شهروندان روحيهی سياست گريزی و بی اعتمادی پرخاشجويانه نسبت به دولت و احزاب سياسی شکل می گيرد. خطرات ناشی از چنين فضايی بطور کامل قابل پيش بينی نيست، اما روحيهی سياست گريزانهی مردم، راه را برای چيرگی انديشه های غيرعقلانی در جامعه می گشايد و هيولای ديکتاتوری و تام گرايی، در افق سياسی ظاهر می گردد. در نوشته های آغازين هابرماس، علت اصلی چنين مشکلی در چارچوب بازتوليد اقتصادی قابل فهم است، اما در آثار بعدی او، تحليل وی از چنين مشکلی به مراتب بغرنج تر می گردد. با اين حال يک نکته همچنان در تحليلهای هابرماس به عنوان نکتهی کانونی باقی می ماند و آن بحران وفاداری شهروندان نسبت به دولت است که خود به بحران انگيزه برای مشارکت سياسی شهروندان فرامی روياند. از همين رو مشروعيت يا عدم مشروعيت دولت، بطور مستمر در رابطه با پشتيبانی يا عدم پشتيبانی شهروندان است که به محک زده می شود. دولت بايد برای ابرام مشروعيت خود، تصميم گيريها و قوانين را در معرض سنجش افکار عمومی بگذارد . ( نوذري، 1381: 431- 515) ([External Link Removed for Guests])