مرد آسمان شهادت (سرلشگر شهيد منصور ستاري )
ارسال شده: جمعه ۲۱ دی ۱۳۸۶, ۱۱:۰۷ ق.ظ
دلدادگان حريم عشق
مردان بزرگ، زينتبخش تاريخاند؛ آنان كه در انگاره خويش، بودن را دليل زندگانى و عشق به آرمانهاى انسانى را دليلى بر بقاى آن مىدانند. بار ديگر شهادت به روى مردان خدا لبخند زد و تنى چند از آنان را به جايگاه نظر به وجه اللّه بالا برد و دلدادگان حريم عشق، با تمام وجود احساس كردند كه درگاه شهادت به رويشان بسته نيست و گاه و بىگاه نخبهاى را انتخاب مىكنند تا رشته كمالِ بين ملك و ملكوت متصل باقى بماند. اين بار بر سر لوحه نام غيورمردان هميشه جاويد، نام شهيدى مىدرخشد كه نبوغ و اراده خدادادى، از وى مردى پرهيزكار، متعهد، متفكر، نوآور و شجاع ساخته بود. آرى، سخن از ستّارى است كه مِهر خدايى داشت و سند ارادت و عشق او، با مُهرى خونين تأييد شد و در رديف پروندههاى ديگر راستقامتان جاودانه تاريخ قرار گرفت.
طلوع مردى از تبار شهيدان
سرلشكر شهيد منصور ستارى، در تاريخ 29 ارديبهشت ماه سال 1327، در روستاى ولىآباد ورامين در خانوادهاى مذهبى ديده به جهان گشود. او در حالى كه فقط نه سال بيشتر نداشت، از نعمت پدر محروم شد، ولى همواره از او به عنوان تكيهگاه و حامى يتيمان و بىسرپرستان ياد مىكرد و اين يادبود، موجب جريان داشتن خون پدر فاضل و شاعر بلند طبعش، مرحوم حاج حسن ستارى در رگهاى اين مرد بزرگ بود.
مدير امنيتى
از آنجا كه فروش نفت براى كشور بسيار ضرورى و منبع تأمين اعتبار ارزى و ريالى براى امور جارى و نيز نيازمندىهاى جنگ تحميلى بود، دشمن بعثى و حاميان او از جمله آمريكا، به شدت سعى داشتند تا با انهدام كشتىهاى تجارى و نفتكشها در روند تجارت بينالمللى ايران اخلال كنند. شهيد ستارى با آگاهى از هدفهاى خصمانه و تخريبى دشمن، به ايجاد شبكههاى به هم تنيده پدافندى و گشت هميشگى هواپيماها مصمم شد. او با اسكورت كامل و دفاع مستمر و جانانه نيروى هوايى از اين منابع حياتى، جهان استكبار و دشمن ددمنش را به تعجب واداشت. در طول جنگ تحميلى، حفاظت از اين منابع اقتصادى، از اقدامات و جانفشانىهاى عقابان تيزپرواز و كاركنان پدافندى نيروى هوايى، با فرماندهى و مديريت اين شهيد بزرگوار بود.
فرمانده وارسته
روحيه دستگيرى از محرومان و درماندگان، از صفات بارز شهيد ستارى بود. يكى از دوستان ايشان در اينباره مىگويد: «بعضىها را با اينكه در زندگى نيز همدم و رفيقشان بودهاى، فقط بعد از مرگ مىتوان شناخت. شهيد ستارى اهل تظاهر نبود، ادعاى عدم تعلق نداشت، از زهد دم نمىزد و شعار سير و سلوك نمىداد. او را كه مىديدى، باور نمىكردى فرماندهاى است وارسته و از دنيا گسسته. دست و دلش باز بود، ولى نه براى خودش. بخشنده بود و كريم، اما نه براى خانوادهاش. امكانات خوبى در اختيار داشت، اما نه براى رفاه زندگى شخصى. زاهد بود، نه در گفتار. يك بسيجى تمامعيار بود، ولى نه فقط در ظاهر».
مردِ خد
يكى از دوستان شهيد ستارى درباره ايشان چنين مىگويد: «شهيد ستارى، دلسوز انقلاب بود و دردمند مردم. سيمايش هميشه پر از لبخند بود و اميد و روحش سرشار از اتكال به خدا و دلگرم به وجود رهبر. وقتى بچهها به چهرهاش نگاه مىكردند، خستگى از تنشان مىرفت و مشكلات را فراموش مىكردند. با اينكه او خود از همه خستهتر بود و بارى عظيم بر دوش داشت. اين جمله ورد زبانش را هرگز فراموش نمىكنم كه مىگفت: با توكل بر خدا كار را شروع كنيد، من هم كمك مىكنم.
پرسنل كمدرآمد نيروى هوايى به خوبى به ياد دارند كه مردى ناشناس با صورتى پوشيده، در نيمههاى شب با كيسههاى آذوقه به درب خانههاى آنان مىرفت و با تكان دادن دست از محل دور مىشد».
به آسمان رفتن، به خدا پيوستن است.
براى اهل صورت، به آسمان رفتن، ارضاى حس كنجكاوى و خواستههاى طبيعى است و تعريفى جز لذت، ماجراجويى و احيانا كسب تجربه ندارد. اما اهل معنا، پرواز را فاصله گرفتن از خاك و گرايش به افلاك تعريف مىكنند. براى آنان به آسمان رفتن «از زمين كندن» است و در قاموس اين قبيله هر «پا» فاصله گرفتن از زمين، يك عمر نزديك شدن به خداست. صعود اهل معنا فرود ندارد. براى آنها، پروازهاى متعدد، تمرين پريدن نهايى است. آنقدر مىپرند تا در روز واقعه، تا بىنهايت اوج بگيرند؛ اوج در ناكجا. شهيد ستارى نيز در گفتههايش نقل كرده است كه: «در آسمان، نگرش انسان نسبت به كائنات طور ديگرى است. انسان در پرواز مىتواند با خدايش به گونهاى ديگر خلوت كند. انسان در آسمان، زمين را جور ديگرى مىبيند».
مردى سختكوش
تيمسار ستارى، فردى پركار بود. او تقريبا در تمام ساعات شبانهروز، به دنبال كارهاى نظامى پايگاه هوايى و رسيدگى به مسائل و مشكلات پرسنل و همچنين تنظيم برنامههاى آينده كارى بود و هيچ فرصتى براى استراحت يا اشتغال به كار شخصى نداشت. يكى از پرسنل تحت امر ايشان چنين مىگويد: «از ياد نمىبرم وقتى براى وضو و نماز، آرى فقط براى وضو و نماز پاى از كفش بيرون مىكشيد، پاهايش پر از زخم و پينه بود و به خاطر راه رفتنهاى ممتد و برپا ايستادنهاى طولانى، لابهلاى انگشتان پايش پنبه مىگذاشت تا تماس زخمها و اصطحكاكشان با هم، مانع حركت و تلاش او نشود».
عروج ملكوتى
خلبان ستارى، در نيمه دى ماه سال 1373، به همراه چند تن از مسئولان نيروى هوايى، در مسير برگشت از كيش به تهران، در راه، تصميم به شركت در مراسم فارغ التحصيلى گروهى از دانشجويان دوره خلبانى در پايگاه هوايى شهيد بابايى اصفهان گرفتند. ايشان پس از اقامت دو ساعته در اصفهان، در راه بازگشت، دچار سانحه هوايى شدند و هواپيمايشان سقوط كرد. در اين حادثه، شش تن از سرداران نيروى هوايى ارتش، به همراه تيمسار ستارى و شش تن از خدمه پروازى به درجه رفيع شهادت رسيدند. در واقع شهيد ستارى با بال پريد و بىبال رسيد. به نيلگون رفت و گلگون رسيد. مقصد او اعلى عليين بود تا اسفل السافلين را به اهلش رها كند. فرودگاه او فردوس برين بود تا دامن به اين دير خراب آباد نيالايد. ولى حيف كه خيلى زود بركت وجودش از ميان ما رخت بربست و فيض وجودش از ما دريغ شد.
روزنامه گلبرگ 1384
مردان بزرگ، زينتبخش تاريخاند؛ آنان كه در انگاره خويش، بودن را دليل زندگانى و عشق به آرمانهاى انسانى را دليلى بر بقاى آن مىدانند. بار ديگر شهادت به روى مردان خدا لبخند زد و تنى چند از آنان را به جايگاه نظر به وجه اللّه بالا برد و دلدادگان حريم عشق، با تمام وجود احساس كردند كه درگاه شهادت به رويشان بسته نيست و گاه و بىگاه نخبهاى را انتخاب مىكنند تا رشته كمالِ بين ملك و ملكوت متصل باقى بماند. اين بار بر سر لوحه نام غيورمردان هميشه جاويد، نام شهيدى مىدرخشد كه نبوغ و اراده خدادادى، از وى مردى پرهيزكار، متعهد، متفكر، نوآور و شجاع ساخته بود. آرى، سخن از ستّارى است كه مِهر خدايى داشت و سند ارادت و عشق او، با مُهرى خونين تأييد شد و در رديف پروندههاى ديگر راستقامتان جاودانه تاريخ قرار گرفت.
طلوع مردى از تبار شهيدان
سرلشكر شهيد منصور ستارى، در تاريخ 29 ارديبهشت ماه سال 1327، در روستاى ولىآباد ورامين در خانوادهاى مذهبى ديده به جهان گشود. او در حالى كه فقط نه سال بيشتر نداشت، از نعمت پدر محروم شد، ولى همواره از او به عنوان تكيهگاه و حامى يتيمان و بىسرپرستان ياد مىكرد و اين يادبود، موجب جريان داشتن خون پدر فاضل و شاعر بلند طبعش، مرحوم حاج حسن ستارى در رگهاى اين مرد بزرگ بود.
مدير امنيتى
از آنجا كه فروش نفت براى كشور بسيار ضرورى و منبع تأمين اعتبار ارزى و ريالى براى امور جارى و نيز نيازمندىهاى جنگ تحميلى بود، دشمن بعثى و حاميان او از جمله آمريكا، به شدت سعى داشتند تا با انهدام كشتىهاى تجارى و نفتكشها در روند تجارت بينالمللى ايران اخلال كنند. شهيد ستارى با آگاهى از هدفهاى خصمانه و تخريبى دشمن، به ايجاد شبكههاى به هم تنيده پدافندى و گشت هميشگى هواپيماها مصمم شد. او با اسكورت كامل و دفاع مستمر و جانانه نيروى هوايى از اين منابع حياتى، جهان استكبار و دشمن ددمنش را به تعجب واداشت. در طول جنگ تحميلى، حفاظت از اين منابع اقتصادى، از اقدامات و جانفشانىهاى عقابان تيزپرواز و كاركنان پدافندى نيروى هوايى، با فرماندهى و مديريت اين شهيد بزرگوار بود.
فرمانده وارسته
روحيه دستگيرى از محرومان و درماندگان، از صفات بارز شهيد ستارى بود. يكى از دوستان ايشان در اينباره مىگويد: «بعضىها را با اينكه در زندگى نيز همدم و رفيقشان بودهاى، فقط بعد از مرگ مىتوان شناخت. شهيد ستارى اهل تظاهر نبود، ادعاى عدم تعلق نداشت، از زهد دم نمىزد و شعار سير و سلوك نمىداد. او را كه مىديدى، باور نمىكردى فرماندهاى است وارسته و از دنيا گسسته. دست و دلش باز بود، ولى نه براى خودش. بخشنده بود و كريم، اما نه براى خانوادهاش. امكانات خوبى در اختيار داشت، اما نه براى رفاه زندگى شخصى. زاهد بود، نه در گفتار. يك بسيجى تمامعيار بود، ولى نه فقط در ظاهر».
مردِ خد
يكى از دوستان شهيد ستارى درباره ايشان چنين مىگويد: «شهيد ستارى، دلسوز انقلاب بود و دردمند مردم. سيمايش هميشه پر از لبخند بود و اميد و روحش سرشار از اتكال به خدا و دلگرم به وجود رهبر. وقتى بچهها به چهرهاش نگاه مىكردند، خستگى از تنشان مىرفت و مشكلات را فراموش مىكردند. با اينكه او خود از همه خستهتر بود و بارى عظيم بر دوش داشت. اين جمله ورد زبانش را هرگز فراموش نمىكنم كه مىگفت: با توكل بر خدا كار را شروع كنيد، من هم كمك مىكنم.
پرسنل كمدرآمد نيروى هوايى به خوبى به ياد دارند كه مردى ناشناس با صورتى پوشيده، در نيمههاى شب با كيسههاى آذوقه به درب خانههاى آنان مىرفت و با تكان دادن دست از محل دور مىشد».
به آسمان رفتن، به خدا پيوستن است.
براى اهل صورت، به آسمان رفتن، ارضاى حس كنجكاوى و خواستههاى طبيعى است و تعريفى جز لذت، ماجراجويى و احيانا كسب تجربه ندارد. اما اهل معنا، پرواز را فاصله گرفتن از خاك و گرايش به افلاك تعريف مىكنند. براى آنان به آسمان رفتن «از زمين كندن» است و در قاموس اين قبيله هر «پا» فاصله گرفتن از زمين، يك عمر نزديك شدن به خداست. صعود اهل معنا فرود ندارد. براى آنها، پروازهاى متعدد، تمرين پريدن نهايى است. آنقدر مىپرند تا در روز واقعه، تا بىنهايت اوج بگيرند؛ اوج در ناكجا. شهيد ستارى نيز در گفتههايش نقل كرده است كه: «در آسمان، نگرش انسان نسبت به كائنات طور ديگرى است. انسان در پرواز مىتواند با خدايش به گونهاى ديگر خلوت كند. انسان در آسمان، زمين را جور ديگرى مىبيند».
مردى سختكوش
تيمسار ستارى، فردى پركار بود. او تقريبا در تمام ساعات شبانهروز، به دنبال كارهاى نظامى پايگاه هوايى و رسيدگى به مسائل و مشكلات پرسنل و همچنين تنظيم برنامههاى آينده كارى بود و هيچ فرصتى براى استراحت يا اشتغال به كار شخصى نداشت. يكى از پرسنل تحت امر ايشان چنين مىگويد: «از ياد نمىبرم وقتى براى وضو و نماز، آرى فقط براى وضو و نماز پاى از كفش بيرون مىكشيد، پاهايش پر از زخم و پينه بود و به خاطر راه رفتنهاى ممتد و برپا ايستادنهاى طولانى، لابهلاى انگشتان پايش پنبه مىگذاشت تا تماس زخمها و اصطحكاكشان با هم، مانع حركت و تلاش او نشود».
عروج ملكوتى
خلبان ستارى، در نيمه دى ماه سال 1373، به همراه چند تن از مسئولان نيروى هوايى، در مسير برگشت از كيش به تهران، در راه، تصميم به شركت در مراسم فارغ التحصيلى گروهى از دانشجويان دوره خلبانى در پايگاه هوايى شهيد بابايى اصفهان گرفتند. ايشان پس از اقامت دو ساعته در اصفهان، در راه بازگشت، دچار سانحه هوايى شدند و هواپيمايشان سقوط كرد. در اين حادثه، شش تن از سرداران نيروى هوايى ارتش، به همراه تيمسار ستارى و شش تن از خدمه پروازى به درجه رفيع شهادت رسيدند. در واقع شهيد ستارى با بال پريد و بىبال رسيد. به نيلگون رفت و گلگون رسيد. مقصد او اعلى عليين بود تا اسفل السافلين را به اهلش رها كند. فرودگاه او فردوس برين بود تا دامن به اين دير خراب آباد نيالايد. ولى حيف كه خيلى زود بركت وجودش از ميان ما رخت بربست و فيض وجودش از ما دريغ شد.
روزنامه گلبرگ 1384