صفحه 1 از 2

کسي مي دونه «حماسه سايت سوباشي» چيه؟

ارسال شده: پنج‌شنبه ۲۸ اردیبهشت ۱۳۸۵, ۳:۰۷ ق.ظ
توسط mohandes_computer
سلام دوستان.
کسي مي دونه «حماسه سايت سوباشي» چيه و کي اتفاق افتاده؟ :-(

ارسال شده: پنج‌شنبه ۲۸ اردیبهشت ۱۳۸۵, ۳:۴۸ ق.ظ
توسط Mahdi1944
mohandes_computer,
تا اونجا که بنده اطلاع دارم اين حادثه 4 مرداد ماه سال 1367 رخ داد و در اون 32 تن از کارکنان اين سايت به شهادت رسيدند (کارکنان سايت پدافند هوايي ارتش)
روحشان شاد :o

ارسال شده: پنج‌شنبه ۲۸ اردیبهشت ۱۳۸۵, ۲:۳۸ ب.ظ
توسط mohandes_computer
خب اصلآ قضيه چي بوده که اين همه شهيد داده؟ :-x
به نظر هم مياد که بعد از جنگ اتفاق افتاده باشه! :-(

ارسال شده: شنبه ۳۰ اردیبهشت ۱۳۸۵, ۳:۲۴ ب.ظ
توسط mohandes_computer
يعني کسي نمي دونه؟ :-(

ارسال شده: شنبه ۳۰ اردیبهشت ۱۳۸۵, ۳:۳۷ ب.ظ
توسط Mahdi1944
mohandes_computer,
متاسفانه من وقت نکردم اطلاعات بيشتري پيدا کنم، اما سعي مي‌کنم توضيحاتي پيدا کنم :-(

ارسال شده: شنبه ۳۰ اردیبهشت ۱۳۸۵, ۸:۰۲ ب.ظ
توسط Reza6662
mohandes_computer, Mahdi1944,
فکر مي کنم حملهء بمب افکنهاي Tu-22 (توپالف22) صدام بوده با بمبهاي خوشه اي به سايت رادار نيروي هوايي در نزديکي دهکدهء‌ سوباشي که با کمک آواکس هاي عربستان سعودي انجام شد. :-?

من اين مطلب رو پيدا کردم:

خاطرات يک دوست

بگذريم ؛ آنروز وقتي وارد اطاق شدم ؛ آجودان از روي صندلي بلند شد وبا لحن آرامي گفت : سلام از ماست قربان ؛ خيلي خوش آمديد ، وبا خوشروئي مرا دعوت به نشستن كرد . سپس سفارش چاي داد . چاي هم مي چسبيد . جاي شما خالي.

و امّا از قضا آنروز چند تن از روحانيون مهمان حاج آقا بودند ، ومن مي بايست مدّتي منتظرمي ماندم . با حال وهوائي كه من داشتم فرصت خوبي بود كه تو خودم باشم . لذا يكي از جزوات و كتاب هاي روي ميز را برداشتم وبه بهانة خواندن باز كردم . با اينكار هم خيال آجودان را راحت كردم كه بي خيال من بشه وبه كارهاش برسه ؛ واز طرف ديگه من هم بتونم توحال و هواي خودم سير كنم ! .

آنروز بعضي از حس هاي من بشدّت فعّال و هشيارشده بودند ؛ صبح كه بسمت سايت مي آمديم ، انگار حرف هاي تمام همكاراني را كه داخل اتوبوس كنار هم نشسته بودند مي شنيدم ! . همانطوركه به كتاب خيره شده بودم بدون آنكه آنرا بخوانم ؛ شنيده هاي داخل سرويس را مرور مي كردم ! .

يكي از آقايان به بغل دستي اش مي گفت : داشتم آماده مي شدم بيام اداره ؛بچّه كوچكة ما كه سن و سالش هم خيلي كمه ، آمد جلو و بدون مقدّمه گفت : بابا امروز اداره نرو ! . گفتم :چرا نرم باباجون ؟ ! . هيچي ! .همينجوري ؛ امروز اداره نرو ؛ مي خوام بامن بازي كني ! . گفتم : بابا جان وقتي آدم كار واجبي نداره خوب چرا نره ! در عوض اگر شد انشاءا... زود تر بر مي گردم باهم مي رويم بيرون ! . اوهم ديگه چيزي نگفت ! . . . امّا نمي دانم چرا قيافة بچّه مدام جلوي چشممه وحرف هاش توي گوشم . خدائيش كاش نيامده بودم وپيشش مانده بودم ! خيلي فكر منو مشغول كرده امّا توي اين سازمان و توي اين جماعت ؛ يك چنين عذرهائي براي مرخّصي گرفتن خنده داره ! . ما اگر يكروز بخواهيم اداره نيائيم بايد يكي را كفن كنيم ؛ يا دوتا را روانة بيمارستان ! . راست نميشه گفت تو اين جامعه ! . . . .

دوتا صندلي آنطرفتر ، صداي يكي ديگر از آقايان كه انگار در گوش من زمزمه مي كرد مي گفت : دخترم زنگ زده كه امشب باشوهر وبچّه اش ميرسند اينجا . از طرفي خيلي دلمون تنگ شده و واقعاً از اين خبر خوشحال شديم ؛ امّا از طرفي هم با اين اوضاع آشفته و شلوغ دل نگران هستيم . مخصوصاً اين نوة نيم وجبي همة مارا اسير خودش كرده ! . انشاءا... هركسي داره خدا بهش ببخشه ! .

شايد باور نكنيد ولي چندبار مي خواستم دست هامو بذارم روي گوشم تاگفتگوي ديگران رانشنوم ، امّا احساس كردم كه كار درستي نيست ! . نمي دونم چرا توي اتوبوس به اون بزرگي هركسي با ديگري حرف ميزد انگار با من درددل ميكنه ! . متأسّفانه همة حرف ها هم غم انگيز وتأسّف بار مينمود ! . اين يكي رو هم بشنويد ؛ كسي ميگفت : ديروز گفتيم يك يكساعتي بچّه هارو ببريم بيرون بلكه تو اين اوضاع سخت و يكنواخت و بسته ؛هوايي عوض كنن . ولي باور كن آدمي كه وسيله نداره نبايد پاشو از خونه بيرون بذاره ! . مخصوصاً با زن و بچّه ! . وقتي برگشتيم خونه ، عيال بجاي تشكّر گفت : اينم شد زندگي ؟ ! . آخي مثلاًماخانوم جناب . . . . فلانيم ! صدرحمت به كاركنان شركت واحد ! لااقل اتوبوس ها جلوي پاشون ميخكوب مي شن ! امّااين همكارهاي شما نميدونم از چه قماشي اند ؛ ماشين اداره هم زير پاشونه ؛ امّااصلاًاهمّيت نمي دهند كه آخي اين بندة خدا هم با اونهمه درجه و النگ و دولنگ سزاوار نيست با خانومش لخ بزنه ! . نمي دونم شايد هم فكر ميكنن حضرت عالي ممكنه خجالت بكشي كه ببيني آنها سواره اند و جنابعالي پياده ! . آفتابه لگن هفت دست ، شام و ناهار اشكنه ! . خلاصه گمون نمي كنم ديگه هيچوقت هواي بيرون رفتن بسرم بزنه ! .

عجيب بود كه يكي از آقايون شوخ و بذله گو و بسيار شلوغ كه به زالزالك هم شديداً حسّاسيّت داشت امروز نبودوقتي او بود همه رو مشغول مي كرد ؛ حالا در غيبت او همه با هم درد دل مي كردند ! . و . . . . . . غرق در افكار خودم بودم كه متوجّه شدم كتاب داره از دستم در مياد ! تكاني خوردم و ديدم : پدر بيامرز آجودان دستهاشو به آسمان بلند كرد و گفت : الهي شكر ؛ جناب . . . من فكر كردم خداي نكرده براي شما اتّفاقي افتاده ! كجائيد ؟ ! . من كه بسرعت خودم و افكارم را جمع و جور مي كردم فقط توانستم بگويم : معذرت ميخوام ؛من . . .وايشان ادامه داد : چند بار گفتم بفرمائيد داخل ، حاج آقا منتظر شمان ولي . . . واقعاً وحشت كردم ؛ امّا خدا را شكر انگار شما سالميد ؟ ! . گفتم بله انگار سالمم ولي مطمئن نيستم ! .

خلاصه كنم من آنروز حال و هواي عجيبي داشتم ، ولي آسمان و خورشيد و كوههاي سايت همان رنگ هميشگي بود ! . امّانه ! . بعداً متوجّه شدم كه نه كوهها ؛ نه آسمان ؛ نه خورشيد ؛ ونه حال و هواي من و ديگران ؛ هيچكدام مثل هميشه نبود ! . طولي نكشيد كه صداي سوت ممتد و شومي ؛ درگوشم پيچيد ؛ وبلافاصله صداي مهيب و وحشتناك انفجار و تلاطم زمين و . . . اجساد قطعه قطعه و تكّه پارة همكاراني مظلوم و رنج كشيده ؛ و ويرانه اي كه به بيغوله بيشتر شباهت داشت تا به سايت رادار ! .

همكاراني كه از آن انفجار شوم نيمه جاني به در برده بودند ؛ انگار از دنياي ديگر بر گشته اند ؛ صورت هاي رنگ پريده ومانند گچ با بغض هاي فرو خورده و چشماني اشك آلود و به رنگ خون ! . . .

كركس ها دور از چشمان تيز بين عقاب ها از گورستان ها و مرداب ها ناگهان سربرآوردند و زوزه كشان خود را به ارتفاعات دل انگيز سوباشي رساندند ! . گورنشينان تحمّل ديدن گردن افراشته بر قامت موزون سوباشي را نداشتند ؛ با تيغ هاي حسادت و كينه و نفرت در پنجه هاي خون آلودشان ؛ ودرنهايت جنون و خباثت ؛ سوباشي گردن فراز را گردن زدند ! . نفرين بر دستان پليد و خون ريزشان باد ! . تا براي ابد نفرينشان باد ! . نفرين باد و نفرين باد و نفرين ! .

پس از آن ساعات شوم ، ياران به مددكاري رسيدند . آنچه از قتلگاه مظلومان بجا مانده بود با عزّت و كرامت به امانت نزد مادر گيتي و دامان خاك آرام گرفت و آرامش قبل از طوفان حاكم شد ! . آنان آرام گرفتند ؛ آنان در آغوش مادر فلك خفتند وبرادران و خواهران بازمانده به خونخواهي لحظه شماري مي كردند و بي صبرانه لب مي گزيدند ! .

در مراسم تشييع و خاك سپاري و ترحيم ؛ پيوسته كودك معصوم آن شهيد در مقابل چشمانم زل زده بود ! ؛ وه كه چه نجابتي ! كه ديگر از هيچكس سراغ پدرش را نگرفت ! . وخود را با بهت و حيرت عادت داد ! . وشايد در دل نجوا ميكرد كه كاش بيشتر اصرارميكردم و از رفتنش ممانعت ميكردم ! . كاش به پدرم گفته بودم كه من هنوز به سنّي نرسيده ام كه رفتن و برنگشتن را بفهمم ! . پدر ؛ من هنوز براي چنين روزهاي سياهي خيلي كوچكم ! . . . .

وآن دختر سياهپوش كه در ميان شور و شيون ديگران صدايش را مي شنيدم كه ضجّه ميزد : پدر ؛ دلم براي ديدن رويت پرپرميزد اكنون جنازه ات باستقبالم آمده ! . چه عجولانه رفتي اي پدر ! .ديشب گفتم دارم ميام ببينمت ؛ چقدر از قيافة نجيب و متين تو براي بچّه ام گفته بودم ! . چقدر از دستهاي مهربان تو براي او گفته بودم ! . كي بايد بچّة منو در آغوش بگيره

وچه كسي منتظر اوست ؟ ! . آيا بايد هنوز نرسيده برگردم ؟ ! وديگر سراغ تو را نگيرم ؟ ! . آيا مي توانم تورا نديده بر گردم ؟ ! وآيا مي توانم تو را فراموش كنم ؟ . با كودكم چه بگويم ؟ ! .

وهمسرش ؛سياهي و تاريكي فراق را كه بر زندگي نوبنيادشان ، سايه افكنده بود ، در لباس سياه خود و ديگران به تماشا نشسته بود ، و ديگري و ديگران و همة باز ماندگان آن فاجعه ! . . .

نمي دانم اين چه حسّي بود كه آنروز درمن بيدار گشته بود و آخرين ساعات زندگي اين عزيزان را در گوش من نجوا مي كرد ! . سوباشي بعد از آن هميشه در من يك حس غريب را بيدار نموده است ! . صداي صفير مرگ ؛ وتلاطم ويرانگر انفجار ؛ وضجّه وناله و شيون سياهپوشان عزادار ؛ ومنتظراني كه چشمشان به در ماند ؛ ونگاهشان خشكيد ! .

ياران چه غريبانه ، رفتند ازين خانه هم سوخته شمع ما ، هم سوخته پروانه

[External Link Removed for Guests]

ارسال شده: یک‌شنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳۸۵, ۱۰:۵۳ ب.ظ
توسط mohandes_computer
ممنون دوست من. :D

ارسال شده: دوشنبه ۱ خرداد ۱۳۸۵, ۷:۵۵ ب.ظ
توسط Reza6662
mohandes_computer,
ممنون از توجه و حضور شما :)

ارسال شده: دوشنبه ۱ خرداد ۱۳۸۵, ۸:۱۵ ب.ظ
توسط mach1
سلام

Reza6662 خدا بيامرزشون
مگه سايت رادار نبوده پس چرا نتونسته بودن بمب افكن ها رو رديابي كنن؟؟؟؟؟ :-o

ارسال شده: دوشنبه ۱ خرداد ۱۳۸۵, ۸:۳۳ ب.ظ
توسط Reza6662
mach1,
اين سوال براي من هم ايجاد شده. :-(

ارسال شده: سه‌شنبه ۲ خرداد ۱۳۸۵, ۸:۴۱ ق.ظ
توسط Saeid12345
شاید یه سوخو-24 هم همراشون بوده و رادار رو از کار انداخته بود؟! :-(

ارسال شده: یک‌شنبه ۱۶ دی ۱۳۸۶, ۹:۱۴ ب.ظ
توسط NOVACAWX
سلام دوستان عزيز
من nova كاربر جديد سايت شما هستم در مورد سايت سوباشي بايد خدمت شما عرض كنم سوباشي در طي سالهاي جنگ يكي از فعال ترين سايتهاي راداري پدافندي ايران بود كه با به عهده گرفتن حجم عظيمي از عملياتها ي پدافندي و راداري علاوه بر اينكه مانع بزرگي بر سر راه هواپيما هاي عراقي بود يك برتري نظامي و كمك شاياني در خدمت نيروي هوايي هم محسوب ميشد .
عراق در طي جنگ صدمات زيادي رو از اين سايت متحمل شد تا اينكه با طرح ريزي يك عمليات كه بنا بر اعلام منابع اگاه رژيم صهيونيستي طراح اون بود تصميم به حدف قرار دادن اين سايت گرفتن و در تاريخ مذكور تعدادي از جنگنده بمب افكنهاي عراقي اونو مورد حدف قرار دادن
لازم به ذكره كه نيرو هاي پدافندي تا اخرين نفس در سايت باقي موندند و وظيفه خودشونو تا اخرين نفس انجام دادن براي همين گفته ميشه حماسه
ممنون
bye