صفحه 1 از 1

(¯`·._.·[شعرهاي سكوت و تنهايي]·._.·´¯)

ارسال شده: پنج‌شنبه ۱۸ بهمن ۱۳۸۶, ۳:۰۸ ب.ظ
توسط hell girl
سلام دوستان :(

ديدم جاي اين تاپيك تو انجمن ادبيات جدا خاليه :eek:

از همه ي دوستاني كه در اين رابطه شعر دارن دعوت به همكاري مي كنم :razz:

با تشكر :)

ارسال شده: پنج‌شنبه ۱۸ بهمن ۱۳۸۶, ۳:۰۹ ب.ظ
توسط hell girl
هيچ وقت جرات نكردم اول اسمت را روي دستم بنويسم

هيچ وقت عاشق خوبي نبودم

هيچ وقت نگاهت عاشقانه نبود

در نگاهم هيچ وقت دوستدارت را دوست نداشتي

هميشه با رقيب رفتي

نديدي پشت سرت تنهاايستاده ام

هميشه گلي كه برايت داشتم پژمرد

هديه كردمش به آب

هميشه بي وفا تو بودي

تنهاي تنها من گوشه پنجره چشم دوخته ام به تو

تو مي روي پنجره را باز مي كنم مي خواهم صدايت بزنم

اما تو رفته اي ونيم نگاهم زيرآوارهيچ مي ميرد

شيشه تر شده است اسمت رامي نويسم به بخار شيشه

مي ريزي پاك مي شوي ومی روي...........!

ارسال شده: پنج‌شنبه ۱۸ بهمن ۱۳۸۶, ۳:۱۰ ب.ظ
توسط hell girl
همچنان باران مي بارد

همچنان اشک از چشم من

کوچه ها هنوز خلوت و بي رهگذر

و نگاهم خيره به پيچ کوچه

خانه تاريک و تار

عصري حزن انگيز

غروبي سرخ و پر اشک

سرمازده و سياه پوش تمام بي کسي هايم

بي رمق

باران مي بارد

دل پر از تنهايي ست

که حتي اشکي هم در او خانه ندارد

دل پر از لحظه هاي باراني ست

صدايي غمگين و پر سوز در کوچه مي پيچد

مي خواند و مي رود.

او هم دلش گرفته

او هم پرسوز است نگاهش

مثل من

آسمان ديگر آبي نيست

پر است از ابرهاي خاکستري و پر اشک

خورشيدي نمي تابد

و طوفاني اين ابرها را تکان نمي دهد

و گهگاهي نسيمي از سوي او

سروش شادي همراه مي آورد

آسمان باراني است

ديگر قطره هاي باران آبي نيستند

سياه و سرد و خشمگين

همچنان سردي انتظار ادامه دارد

همچنان خاطرات خشکيده مي سوزند

همچنان باران مي بارد

و همچنان اشک از چشم من

***

شاعر وحید توکلی

ارسال شده: سه‌شنبه ۳۰ بهمن ۱۳۸۶, ۳:۵۲ ق.ظ
توسط essi10
ساكت و تنها
چون كتابي در مسير باد
مي خورد هر دم ورق اما
هيچ كس او را نمي خواند
برگ ها را مي دهد بر باد
مي رود از ياد

هيچ چيز از او نمي ماند
بادبان كشتي او در مسير باد
مقصدش هر جا كه باداباد!
بادبان را ناخدا باد است
ليك اورا هم خدا، هم ناخدا باد است...

قيصر امين پور

ارسال شده: سه‌شنبه ۳۰ بهمن ۱۳۸۶, ۳:۵۵ ق.ظ
توسط essi10
از دوستان خوب و با مرام انجمن مي خوام كه بيايد
و به اين تاپيك يه رونقي بدبد بخدا تاپيك توپي ميشه اگه بهش برسيم

ارسال شده: سه‌شنبه ۳۰ بهمن ۱۳۸۶, ۱:۰۴ ب.ظ
توسط mhiravani
مي نويسم ، مي نويسم
تا بخواند آن ناديده ي عشق
آن بي باور مهر
آنكه نديد رنگي از محبت
آنكه نبرد بوي از صداقت
هرچند دانم كه نخواند
گر بخواند ، يادش نيايد :lol:

------------------

اين ترانه بوي نان نمي دهد
بوي حرف ديگران نمي دهد

سفره ي دلم دوباره باز شده
سفره اي كه بوي نان نمي دهد

نامه اي كه ساده و صميمي است
بوي شعر و داستان نمي دهد :

با سلام و آرزوي طول عمر
كه زمانه ، اين زمان نمي دهد

يك وجب زمين براي باغچه
يك دريچه ، آسمان نمي دهد

وسعتي به قدر جاي ما دو تن
گر زمين دهد ، زمان نمي دهد

فرصتي براي دوست داشتن
نوبتي به عاشقان نمي دهد

هيچكس برايت از صميم دل
دست دوستي تكان نمي دهد

هيچكس غير ناسزا به تو
هديه اي به رايگان نمي دهد

جز دلم كه قطره اي است بيكران
كس نشان ز بيكران نمي دهد

عشق ، نام بي نشاني است و كس
نام ديگر بدان نمي دهد

نا اميدم ، از زمين و از زمان
پاسخم نه اين ، نه آن ... ، نمي دهد

پاره هاي اين دل شكسته را
گريه هم دوباره جان نمي دهد

خواستم كه با تو درد دل كنم
گريه ام ، ولي امان نمي دهد ...
:lol: :lol: :lol: :lol: :lol: :lol:
محمد حسين ( سامان )

ارسال شده: سه‌شنبه ۳۰ بهمن ۱۳۸۶, ۵:۱۰ ب.ظ
توسط mhiravani
اي چراغ هميشه جادو
شعله هاي دست تو كو ؟!
تو دروغي بي فروغي
اي چراغ پست كم سو
حيف از اشك عاشق من
حيف از اين بيهوده بودن
بي دريغ و بي نهايت
حيف از اين من
حيف از اين تن
حيف از اين ... آه ، خواب كوتاه
حيف از اين رنگ سحرگاه
حيف از اين روياي روشن
حيف از اين ترانه من
راحتم بگذار و بگذر

رد شو از تصوير آخر ...

محمد حسين ( سامان )

ارسال شده: سه‌شنبه ۳۰ بهمن ۱۳۸۶, ۵:۵۰ ب.ظ
توسط machkol
  نام کسی که مقدار دقیق عدد پی را می  
میگم آدم توی تنهاییش فقط باید شعر نو بخونه :grin: ؟
[align=right]زلف بر باد مده تا ندهی بر   [align=left] ناز بنیاد مکن تا نکنی  
[align=right]می مخور با همه کس تا نخورم خون   [align=left]سر مکش تا نکشد سر به فلک  
[align=right]زلف را حلقه مکن تا نکنی   [align=left]طره را تاب مده تا ندهی بر  
[align=right]یار بیگانه مشو تا نبری از   [align=left]غم اغیار مخور تا نکنی  
[align=right]رخ برافروز که فارغ کنی از برگ  [align=left] قد برافراز که از سرو کنی  
[align=right]شمع هر جمع مشو ور نه بسوزی ما  [align=left]یاد هر قوم مکن تا نروی از  
[align=right]شهره شهر مشو تا ننهم سر در  [align=left]شور شیرین منما تا نکنی  [align=right]رحم کن بر من مسکین و به فریادم  [align=left]تا به خاک در آصف نرسد  
[align=right]حافظ از جور تو حاشا که بگرداند  [align=left]من از آن روز که دربند توام آزادم 
تقدیم به همه عشاق

ارسال شده: جمعه ۳ اسفند ۱۳۸۶, ۲:۱۷ ق.ظ
توسط essi10
دختري بود نابينا
که از خودش تنفر داشت
که از تمام دنيا تنفر داشت
و فقط يکنفر را دوست داشت
دلداده اش را
و با او چنين گفته بود
« اگر روزي قادر به ديدن باشم
حتي اگر فقط براي يک لحظه بتوانم دنيا را ببينم
عروس حجله گاه تو خواهم شد »


و چنين شد که آمد آن روزي
که يک نفر پيدا شد
که حاضر شود چشمهاي خودش را به دختر نابينا بدهد
و دختر آسمان را ديد و زمين را
رودخانه ها و درختها را
آدميان و پرنده ها را
و نفرت از روانش رخت بر بست

دلداده به ديدنش آمد
و ياد آورد وعده ديرينش شد :
« بيا و با من عروسي کن
ببين که سالهاي سال منتظرت مانده ام »


دختر برخود بلرزيد
و به زمزمه با خود گفت :
« اين چه بخت شومي است که مرا رها نمي کند ؟ »
دلداده اش هم نابينا بود
و دختر قاطعانه جواب داد:
قادر به همسري با او نيست


دلداده رو به ديگر سو کرد
که دختر اشکهايش را نبيند
و در حالي که از او دور مي شد گفت
« پس به من قول بده که مواظب چشمانم باشي »