صفحه 1 از 2

نبرد درالوک

ارسال شده: جمعه ۲۴ اسفند ۱۳۸۶, ۱۱:۳۹ ق.ظ
توسط Shahbaz
[External Link Removed for Guests]


مقدمه
جعفر جهروتی زاده از فرماندهان دفاع مقدس و سالها فرمانده یکی از یگانهای پارتیزانی بود. و چندین عملیات مهم و خطرناک را در عمق خاک عراق رهبری کرده است.و چندین بار دچار مجروحیت های سنگین و شیمیایی شده است.
وی در سال 1340 در شهر قم بدنیا امده پدرش کارگر بود و در دوران مدرسه برای کمک به خانواده کار می کرد؛
در حین انقلاب به مبارزین می پیوندد و با ساخت کوکتل مولوتف و سه راهی به مبارزه با رژیم شاه می پردازد.
بعد از انقلاب به سپاه پاسداران انقلاب اسلامی می پیوندد .
مدتی نیز در گروه حفاظت از شخصیتهای مهم انقلاب حضور داشته است.
با شروع درگیریها در کردستان به انجا اعزام می شود و در نقاط مختلف به مبارزه با ضد انقلاب می پردازد. و تا شروع جنگ در انجا می ماند .
با شروع جنگ و تشکیل تیپ 27 محمد رسول الله به فرماندهی جاوید الاثر حاج احمد متوسلیان ، وی به عنوان فرمانده گردان تخریب
و بعد ها به عنوان فرمانده تیپ تخریب انتخاب می شود و در عملیاتهای مختلفی این وظیفه را انجام می دهد .
در اواسط سال 63 از لشگر 27 جدا شده و به قرار گاه رمضان( به فرماندهی محمد باقر ذوالقدر) می پیوندد.
و در تشکیل یگان ویژه شهادت شرکت می کند.که ماموریت اصلی این یگان عملیات پارتیزانی در داخل خاک عراق بود .

این نوشته بر گرفته از فصل 13 کتاب خاطرات ایشان می باشد.

ارسال شده: جمعه ۲۴ اسفند ۱۳۸۶, ۱۱:۵۱ ق.ظ
توسط Shahbaz
 نبرد درالوک 

برای عملیات باید با 95 نفر حرکت می کردیم وپس از طی یک مسافت طولانی خود را به منطقه ای در حوالی مرز عراق و سوریه می رساندیم.
باید از شرق عراق به غرب ان می رفتیم؛ و به منطقه ای به نام زاخو و ابراهیم خلیل در نزدیکی مرز سوریه که در سمت شمال هم مرز ترکیه قرار داشت
می رسیدیم.
[External Link Removed for Guests]
زاخو در نزدیکی مرز ترکیه و سوریه

طراحی عملیات باید در خود منطقه صورت می گرفت. اما فاصله محل استقرار ما تا هدف مورد نظر بسیار زیاد بود.
و نمی شد قبل از عملیات شناسایی کنیم؛ و بر اساس اطلاعات بدست امده عملیات را طراحی کنیم.
البته طرح کلی عملیات را قبلا در ایران ( قرار گاه رمضان) طراحی و تصویب کرده بودیم.
اما برای چگونگی عملیات ،از کدام محور واز کجا و.... باید می رفتیم،در خود منطقه تصمیم می گرفتیم.
محوری که قرار بود عملیات در انجا انجام شود، محور قدس نام داشت. باید 25 روز پیاده روی میکردیم؛ تا به هدف می رسیدیم.
چون منطقه کاملا شناسایی نشده بود، با کمک نیروهای بومی کرد مسیرها را طی می کردیم.
از گلی رش به سمت محور قدس راه افتادیم.در این 25 تا 30 روز که به سمت هدف می رفتیم با مشکلات و اتفاقات بسیاری روبرو شدیم.
مسیرهایی را برای حرکت انتخاب می کردیم؛ که عراقی ها نتوانند به ما حمله کنند. از ارتفاعات صعب العبور و جاهایی می رفتیمکه عراقیها به سختی
می توا نستند در انجا تردد کنند.
البته عراقی ها همه چیز را می دانستند. ما از مرز که رد می شدیم ؛ انها خبر دار می شدند عراقیها از نظر نیروهای اطلاعاتی کمبود نداشتند.
در روستا ها و مناطق مختلف افرادی را داشتند که برایشان اطلاعات می برد. حتی در بین نیروهای کرد که با ما همکاری می کردند. نفوذی داشتند.
و از زیر و بم عملیاتهای ما اطلاع پیدا می کردند. بنابراین هیچ وقت فکر نمی کردیم که انها از عملیات ما بی خبرند. و در برنامه ریزی هایمان
اطلاع انها از جزئیات و کلیات ما اگاه هستند را لحاظ می کردیم. برای عملیات در محور قدس باید امکانات زیادی را مانند مهمات ، خمپاره انداز ، مینی کاتیوشا و...
را با ر قاطر کرده؛ وبا خود می بردیم .
فاصله هوایی ما با منطقه عملیاتی قدس 200 کیلومتر بود؛ ولی برای ما که در زمین و از مناطق کوهستانی خود را باید به هدف می رساندیم؛
فاصله دو برابر و بیشتر بود.

*رسول حیدری* مسئول محور قدس بود. و قرار بود بخشی از امکانات را برایمان فراهم کند.
ارتباط با کردها ی عراقی و اماده کردن زمینه برای عملیات و تقویت یگانهای عمل کننده نیز بر عهده او بود.
برای رسیدن به محور قدس خیلی از جاها را باید در شب طی می کردیم. اغلب غروب حرکت می کردیم و به سرعت راه می رفتیم.
تا قبل از روشن شدن هوا به یک منطقه امن که از قبل مشخص کرده بودیم؛ برسیم. اگر در راه استراحت می کردیم؛ یا وقت را تلف می کردیم . هوا روشن می شد و مجبور به در گیری با دشمن می شدیم. را ه ها بسیار سخت و صعب العبور بود ، ودر شب مشکلات دو چندان می شد.
یک بار قاطری در به خاطر سختی راه رفت لب دره و خود را به پائین پرت کرد. ان قدر خسته شده بود که مردن را ترجیح داد!!
مشکلات بسیاری در سر راهمان بود.در بعضی نقاط از نزدیکی پایگاهای دشمن عبور می کردیم. در تاریکی و ظلمات شب زیر پای بچه ها یکباره خالی می شد.
زمین می خوردند و کوله پشتی و اسلحه شان رها می شد و به ته دره می رفت.
سختی و مشقت طی مسیر بیشتر از عملیاتی بود که در منطقه انجام می شد.


-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
رسول حیدری در بوسنی به شهادت رسید.

ارسال شده: شنبه ۲۵ اسفند ۱۳۸۶, ۱۲:۱۱ ب.ظ
توسط Shahbaz
کارشناسان نظامی این نکته را قبول دارند که هیچ ارتشی در دنیا نمی تواند راه را بر پارتیزانها ببندد؛
نیروهای پارتیزان تنها یک راه را برای تردد انتخاب نمی کند .بلکه ده ها راه را انتخاب می کنند تا خود را به هدفشان برسانند.
عراق در سر راه ما نیرو پیاده نمی کرد و می دانست در صورت انجام اینکار ما راه دیگری را انتخاب می کنیم.
در مورد ما هم همینطور بود. ان همه مرز را مین میگذاشتیم و نیروهای ارتش و سپاه مستقر می شدند اما ضد انقلاب باز هم می ا مدند و کمین می زدند.
برای ما هم بار ها اتفاق می افتاد که مسیری بسته بود که از راهای دیگر عبور می کردیم.
همانطور که نیروهای عراقی نیروهای اطلاعاتی و خبرچین داشتند. ما چندین برابرش را داشتیم.
قبل از اینکه مسیر را طی کنیم از طریق روستاها و نیروهای بومی شرایط را بررسی می کردیم. و بعد راه می افتادیم . اگر عراقی ها کمین می زدند
و یا راه را می بستند. بلافاصله نیروهایی که برای ما کار می کردند ما را از وضعیت مطلع می ساختند.
بین بچه های ما و مردم کرد عراق دوستی و محبتی بوجود امده بود؛ که در انها یک جور احساس مسئولیت و وظیفه ایجاد کرده بود؛
تا سریع خبرها را به ما برسانند و کمکمان کنند.

این مسیر طولانی را با شب روز پیاده روی و با مشکلات ومشقات زیاد طی کردیم و خود را به منطق عملیاتی قدس رساندیم. و شناسایی منطقه را شروع کردیم.

از مقر پایگاه قدس تا شهر درالوک که قرار بود عملیات در انجا انجام شود سه روز با پای پیاده راه بود. رودخانه های زیادی در سر راهمان بود که باید از ان عبور می کردیم.
دشوار ترین انها رودخانه زابل کویر بود با عرض 400 متر ؛ برای عبور از رودخانه یک کلکی درست کرده بودیم. ولی اب رودخانه انقدر شتاب داشت ؛ که وقتی کلکی را درون اب می انداختیم و رو ی ان می نشستیم ان را کیلومترها با خود می برد و ان طرف رودخانه می ایستاد و می توانستیم پیاده شویم.
به همین خاطر برای عبور از طناب استفاده می کردیم.
عبور قاطرها از این رودخانه نیز یک مشکل مضاعف بود. خورجین انها را بر می داشتیم و به داخل اب هولشان می دادیم.
اما هوا انقدر سرد بود که سعی می کرد خود را از اب بیرون بیندازد و فرار کند
.

از رود خانه زابل کویر عبور کردیم. شب شد ؛ داخل یکی از روستا ها رفتیم و استراحت کردیم. چون شناسایی می رفتیم؛ مجبور بودیم مسیرها را عوض کنیم.
که کسی متوجه نشود. در حالی که می دانستیم دشمن از عملیات ما اگاه است.

ارسال شده: شنبه ۲۵ اسفند ۱۳۸۶, ۱۰:۵۱ ب.ظ
توسط Shahbaz
روز بعد حرکت کردیم و خود را به نقطه ورودی شهر درالوک رساندیم. غاری را شناسایی کردیم. که نیروها در شب عملیات مدتی را دران منتظر می ماندند.
محل مناسبی بود که در ان می توانستند اتش روشن کنند و از سرما در امان بمانند.
بعد از شناسایی غار کمی جلوتر رفتیم ؛ و به میدان مین برخوردیم. و بعد پایگاهای دشمن در اطراف شهر شناسایی کردیم. بعد به داخل غار برگشتیم
و ماندیم تا صبح شد.
صبح به بالای تپه ای که کاملا به پایگاهای دشمن و شهر و اطراف ان مشرف بود رفتیم. و دوباره همه چیز را شناسایی و ثبت کردیم.

[External Link Removed for Guests]


تعداد پایگاهای دشمن در اطراف شهر بیش از 40 پایگاه بود. فاصله انها از یکدیگر حدو 500 متر و فاصله شان از شهر حدود 2 کیلومتر بود.
شب عملیات نیروها باید از بین دو پایگاه طوری عبور می کردند که انها متوجه نشوند. و بعد از طی دو کیلومتر به شهر می رسیدند
.

در واقع وقتی نیروها به شهر می رسیدند در دل دشمن قرار داشتند. در ضمن اینکه نیروهای دشمن در شهر بودند .پایگاهای انها نیز شهر را در محاصره داشتند.
و به محض شروع در گیری پایگاها مسیر برگشت را می بستند. و امکان عقب امدن وجود نداشت. ما تمام این پایگاها را شناسایی و به عقب
برگشتیم. در قرارگاه قدس روی ان فراوان بحث کردیم. با رسول حیدری همه مسائل را بررسی کردیم.

و دست اخر قرار شد مجددا حرکت کنیم واز میدان مین عبور کنیم . و مسافت بیشتری را شناسایی کنیم.
فکر می کردیم؛ میدان مین این منطقه همانند میادین مین در جنوب است. ولی دشمن چون لازم نمی دید که این میدانهای مین را خنثی کند.
به طور نا منظم میدانها مین را کاشته بود.
در یکی از شناساییها دو نفر از بچه ها به شهادت رسیدند و ما انها بر داشتیم و پس از شناسایی به عقب بر گشتیم.
و شروع به برنامه ریزی کردیم. همین شناساییها هرکدام شش تا هفت روز طول می کشید.

برای بار سوم به شناسایی رفتیم و معبری را در ان کاملا باز کردیم. و برای شب عملیات اماده کردیم. به قرارگاه برگشتیم و نیروها را اماده کردیم.
برای رسیدن به هدف از جاهایی می رفتیم که کسی ما را نبیند . می دانستیم که دشمن از حضور ما مطلع است اما سعی می کردیم
تا حد توان خود را مخفی کنیم.
برای عملیات یک برنامه غذایی ده روزه را پیش بینی کردیم . هر نفر باید غذای مورد نیاز خود را حمل می کرد. گوساله ای خریدیم و با ان کتلتی تهیه کردیم.
و نانواها دوسه روز نان پختند و اشپزها غذا تهیه کردند. مهمات و و سایل مورد نیاز را اماده کردیم.
بچه ها را در مقر جمع کردم و اخرین حرفها را زدم و سفارشهای لازم را کردم.شب قبل از عملیات بچه ها مراسم دعا برگزار کردند .

[External Link Removed for Guests]
سردار جعفر جهروتی زاده در لباس کردی
.
.
.....

ارسال شده: یک‌شنبه ۲۶ اسفند ۱۳۸۶, ۴:۵۵ ب.ظ
توسط Shahbaz
صبح که راه افتادیم .بعد از ظهر لب رودخانه زابل کویر رسیدیم. 15-10 قاطر همراهمان بودند. که بار انها را که با مکافات بسته بودیم
باید باز می کردیم و انها را به ان سو ی رودخانه می بردیم . کلک ها چندان بزرگ نبودند و مدت زیادی طول می کشید
تا با نیروها ، مهمات و حیوانات به ان طرف رودخانه برویم. بستن بار قاطرها مشکل بود و از هر کسی بر نمی امد.
یک روحانی در بین ما به نام حاج اقا رضایی بود که هر کاری از دستش بر می امد مخلصانه انجام می داد.
امام جماعت بود، مداحی میکرد، اشپزی میکرد، بار قاطرها را می بست ، قاطرها را می برد و هرجا که نیاز بود حضور داشت.
پس از عبور از رودخانه و بستن دوباره بارها حرکت کردیم.
به دلایل امنیتی ما نمی توانستیم از روستاها بگذریم، در بین راه دو فروند هواپیمای دشمن امدند. ما را دیدند یا نه نمی دانم .
اما منطقه را بمباران کردند. وقتی هواپیماها امدند خود را لا بلای صخره ها پنهان کردیم. و به محض تمام شدن بمباران دوباره راه افتادیم.
شب به همان غاری که قبلا شناسایی کرده بودیم رسیدیم
داخل غار رفتیم و طبق پیش بینها و با رعایت جوانب اتش روشن کردیم و بچه ها گرم شدند. دوسه روزی بود که راه افتاده بودیم و به شدت خسته شده بودیم

و لازم بود تا زمان شروع عملیات استراحت کنیم .یک ساعت بعد عملیات اغاز می شد. که خود انهم به شدت خسته کننده بود.
وقتی داخل غار اتش روشن کردیم مراقب بودیم بچه ها خوابشان نبرد. اگر خوابشان می برد هم سرما اذیت شان می کرد و ممکن بود خواب از سرشان نپرد.
و در عملیات دچار مشکل شوند. رفتم جلو و وضعیت را بر سی کردم .

میدان مین و معبر را کنترل کردم و باز گشتم و راه افتادیم.
بچه ها به دو قسمت تقسیم شدند. من و تعدادی از بچه ها به طرف شهر را افتادیم . و عده ای دیگر هم به طرف پایگاهای اطراف شهر رفتند .
برای وارد شدن به شهر باید از یک دشت عبور می کردیم. به نحوی که دشمن متوجه ما نشود. وارد شهر که شدیم تقریبا 5/1 ساعت توقف کردیم
و دنبال راهی گشتیم تا دشمن متوجه تردد ما نشود.
دیدیم هیچ راهی نیست مگر از پشت خانه های شهر به داخل مسجد جامع که امن ترین جای شهر بود برویم.
دیوار به دیوار مسجد ساختمان استخبارات ( سازمان اطلاعات و امنیت عراق) قرار داشت.

ان سوتر هم مقر دو گردان از نیروهای عراقی بود. علاوه بر ان کلیسایی در شهر بود که نیروهای عراقی در ان مستقر بودند .
در قسمت دیگر شهر مقر حزب بعث واقع شده بود.



....

ارسال شده: دوشنبه ۲۷ اسفند ۱۳۸۶, ۹:۰۰ ق.ظ
توسط Shahbaz
نیروها را به دو دسته تقسیم کردم . عده ای را هم به سمت مقر حزب بعث فرستادم.
کل نیروهای من 170 نفر بودند 90 نفر ایرانی و 80 نفر کردهای عراقی در حقیقت به استعداد دو گروهان بودیم.
نیروهایی که قرار بود پایگاههای اطراف شهر را بزنند. و انها را پاکسازی بکنند.منتظر بودند که ما در گیر شویم تا کار شان را شروع کنند.
بالای دیوار مسجد رفتیم ؛ و از انجا ساختمان استخبارات را زیر گلوله ار پی جی 7 و تیر بار گرفتیم. از قبل به بچه ها گفته بودم وقتی ما حمله کردیم ،
شما به داخل ساختمان نفوذ کنید.. دور تا دور ساختمان استخبارات دیوارهای بلندی بود که امکان بالا رفتن از انها وجود نداشت.
ضمن اینکه سر دیوارها هم سیم خاردار کاشته بودند. بالای ساختمان سه تا سنگر بتونی وجود داشت. که داخل انها ضد هوایی کار کذاشته بودند.
واز ان به جای تیر بار استفاده می کردند.

اطراف شهر ارتفاعات زیادی قرار داشت. وقتی کسی با عراقیها درگیر می شد. با این ضد هوایی ها که بردش زیاد بود ارتفاعات را می کوبیدند.
البته دو دوشکا هم در این سنگرها بود که لوله شان بیرون امده بود. و حسابی اتش می ریختند.
چنانچه بچه ها در تیر رس انها قرار می گرفتند؛ درو می شدند.
امکان اینکه از پشت مسجد استخبارات ان را دور بزنیم و وارد ان شویم نبود. چون در استخبارات را محکم بسته بودند.
از کوچه پشتی رفتیم و درگیر شدیم ولی فایده ای نداشت.
هر کاری می کردیم نمی توانستیم وارد ساختمان شویم.

برگشتم عقب و با ار پی جی هفت یکی از سنگرهای بتونی را زدم. اتش سر بچه ها کمتر شد.
کنار مقر استخبارات تعدادی خانه های سازمانی قرار داشت.که خالی بود ؛
همراهمان تعدادی موشک بازوکا داشتیم؛ کمی فکر کردم، که چطور به داخل نفوذ کنیم.
به این نتیجه رسیدیم که با موشکهای بازوکا از داخل خانه های سازمانی سنگرهای بتونی را هدف قرار دهیم. داخل خانه ها رفتیم.
اول یک گلوله بازوکا به دیوار استخبارات زدیم و سوراخ بزرگی ایجاد کردیم. نیروها به ستون یک وارد چهار دیواری استخبارات شدند.
بچه ها را سریع تقسیم کردم تا به تک تک اتاق های استخبارات حمله کنند. دور تا دور ساختمان اطاق بود.

خودم هم همرا چند نفر وارد یک اتاق شدم.و دیدم سه عراقی راحت روی تختشان خوابیدند.
انگار نه انگار که خبری شده؛گمان کردم که مرده اند. که صدای اینهمه تیر اندازی را نشنیده اند.
پتو را از روی سر یکیشان کنار زدم . چشمهایش را باز کرد و گفت: انا مسلم ، انا مسلم. جای اسیر گرفتن نبود . هرسه را کشتم.
اتاق های استخبارات را یکی پس از دیگری پاکسازی کردیم.
تعدادی به اسارت در امدند. و ساختمان کاملا در دست ما افتاد.

باران شدیدی می بارید و سرما بیداد می کرد.
غیر از نیروهایی که داخل شهر و پایگاهای اطراف فرستاده بودیم. تعدادی از نیروها به فرماندهی تقی زاده را به طرف قلعه ای به نام کاوانی
که بین شهر عماریه و درالوک قرار دارد؛ فرستاده بودیم .
این قلعه در یک نقطه بسیار بلندی است. و اگر نیرویی در ان مستقر شود خوب می تواند بجنگد.
انها را فرستاده بودیم که قلعه کاوانی را بگیرند؛ و جاده را تخریب کنند.
تا وقتی ما وارد شهر شدیم نیروهای کمکی نتوانند با تانک و زره پوش وارد شهر شوند.


.
.
.....

ارسال شده: دوشنبه ۲۷ اسفند ۱۳۸۶, ۷:۱۳ ب.ظ
توسط Shahbaz
در همه عملیاتهای درون خاک عراق، هر جا می خواستیم شهری را تصرف کنیم.برای حملات بعدی دشمن و اعزام نیروی کمکی، پیش بینی می کردیم.

و جاده ها را مسدود می کردیم. چون قلعه کاوانی روی ارتفاعات بود.برای بچه ها مشکلات زیادی پیش امده بود.
حتی چند نفری به خاطر سرما تا لب مرگ پیش رفته بودند. با اینهمه موفق شده بودند قلعه کاوانی را بگیرند. و ار تباط جاده ای دو شهر را قطع کنند.
البته در حین عملیات ارتباطی با انها نداشتیم. گرچه بیسیم داشتیم اما به علت فاصله زیاد نمی توانستیم با انها ارتباط برقرار کنیم..
پس از اینکه مقر استخبارات را کاملا پاکسازی کردیم. باید برای اقدام های بعدی در داخل شهر تصمیم می گرفتیم.
با هفت هشت نفر از بچه ها به اتاق فرماندهی رفتیم. تا برای مرحله بعدی عملیات تصمیم بگیریم.
داشتیم از روی نقشه شهر بررسی می کردیم که چه طور مقر دو گردان از نیروهای عراقی را که در ان سوی ساختمان استخبارات قرار داشتند.
را تصرف کنیم ؛
که یک لحظه صدایی شنیدم، به دنبال صدا رفتم.
دیدم ته اتاق فرماندهی دری هست.
پشت درگوش خواباندم،
احساس کردم داخل اتاق کسانی هستند.تا در را باز کردمدیدم 16-15 نفرمسلح انجا پنهان شده اند.
اسلحه را گرفتم طرفشان و یکی یکی بیرونشان کشیدم و همه را خلع سلاح کردم.
فرمانده استخبارات که درجه سرهنگی داشت هم جزو انان بود. وحشت سراپاشان را گرفت. انها را جزو اسرا فرستادم.
در مرحله بعدی ساختمان به ساختمان جلو رفتیم تا به مقر دو گردان عراقی حمله کنیم.
به خاطر موقعیت مقر بچه ها پشت یک دیوار گیر کرده بودند و راه خروج نبود از هر طرف که می خواستی کمی جلوتر بروی ؛ دشمن می زد و درو می کرد.
کمی فکر کردم که چه کار کنیم .
چند تا نارنجک تفنگی و یک ژ-3 از بچه ها گرفتم .
و پشت بام به پشت بام جلو رفتم و پشت دیوار مقر پائین پریدم. و از همانجا شروع به شلیک نارنجک تفنگی به داخل مقر کردم.
همانطور که داشتم نارنجکهای تفنگی را پی در پی به داخل مقر شلیک می کردم. عراقی ها هم با تیر بار می زدند.
حدود 20 نارنجك شلیک کرده بودم ، و تلفات سنگینی از انها گرفتم.
درهمین گیر و دار یک نفر روی پشت بام پرچم سفیدی را بالا برد.
با دیدن این صحنه بچه ها از دو طرف ریختند و مقر گردان را محاصره کردند.
تعداد زیادی از عراقی ها به اسارت در امدند و تعدادی هم به جنگ و درگیری ادامه دادند تا کشته شدند. یا به اسارت در امدند.

البته ناگفته نماند که این مقر دوگردان عراقی بسیار بزرگ بود و ما با تعداد اندکی نیرو نمی توانستیم کل نیروها را اسیر کنیم یا بکشیم.
این دو گردان حدود 900 نفر نیرو داشت. و ماموریت اصلی اش حفاظت از پل زابل بود.
این پل برای عراقی ها اهمیت زیادی داشت

برای همین دو گردان را مامورحفاظت از ان کرده بودند که نشان دهنده میزان اهمیت ان است.

...

ارسال شده: سه‌شنبه ۲۸ اسفند ۱۳۸۶, ۴:۴۵ ب.ظ
توسط Shahbaz
یکی از اهداف اصلی و خیلی مهم این عملیات نیز انفجار پلی بود که روی رودخانه زابل کویر قرار داشت.
پلی به طول 60 متر و عرض 12 متر که شهر درالوک را به شهر شیلادیزه وصل می کرد. از شیلادیزه هم جاده مواصلاتی به سمت شمال
و مناطق جنگی راه داشت. و از این نظر این جاده و پل برای ما بسیار اهمیت داشت.


دو گردان سقوط کرد و گروهی از بچه ها که به سمت مقر حزب بعث رفته بودند. در ساختمان در گیر شده بودند. و به مشکل برخورده بودند.
با بیسسم با ما در ارتباط بودند و در خواست کمک می کردند. اما کاری از دست ما بر نمی امد. و هرکس خودش باید گلیم خودش را از اب می کشید.

من اگر خیلی زرنگ بودم ، مجموعه ای را که کنارخودم بود، جمع و جور می کردم.

از این گذشته از مقر استخبارات تا مقر حزب بعث عراق تقریبا 700-600 متر فاصله بود. و من نه توپخانه و نه هواپیما داشتم که از انها پشتیبانی کنم.
دست خودم هم یک کلاشینکف بود که مثل سایر بچه ها می جنگیدم.
تنها توصیه ام به بچه ها در این مواقع این بود: سرعت عمل به خرج دهید و قبل از اینکه دشمن به اهدافش برسد ، او را از پای در اورید.
این حرفها را قبل از عملیات به نیرو ها گفته بودم. هرکس که سرعت عملش بیشتر است برنده است.
بنابراین کسانی که فکر می کنند نمی توانند؛ نیایند. قبل از وارد شدن به شهر به بچه ها گفته بودم که اگر تا روشن شدن هوا نتوانیم شهر را بگیریم؛
امکان باز گشت برای ما وجود نخواهد داشت. چرا که با روشن شدن هوا دشمن با تمام قوا و با هواپیما و بالگرد و توپخانه از نیروهایش پشتیبانی می کند.
یک ساعت مانده به روشن شدن هوا کار ما در مقر دو گردان عراقی تمام شد.

سپس به سمت کلیسای شهر که بالای تپه ای بود رفتیم. به همه نیروها علام کردم که به طرف کلیسا بیا یند وقتی از وسط شهر می گذشتیم ،
مردم از داخل خانه ها برا یمان دست تکان می دادند.
رفتیم و رسیدیم به نزدیکی های کلیسا که یک باره از همه طرف روی سرمان اتش بارید. تعدادی از عراقیها در کلیسا مستقر بودند.
سریع به بچه ها ارایش نظامی دادم، و بعد دو گلوله ار پی جی 7 به سمت تپه شلیک کردیم. با اینکه جانمان در خطر بود اما به خود کلیسا شلیک نکردیم.
به هر حال احترام کلیسا واجب بود! نمی خواستیم به ان صدمه ای بزنیم.
به اطراف ان شلیک می کردیم تا رعب و وحشت ایجاد کنیم.
سپس ارا ارام جلو رفتیم و کلیسا را محاصره کردیم. در گیری مختصری در گرفت اما به نفع ما تمام شد.
وارد کلیسا شدیم و هر یازده عراقی را که در انجا بودند را اسیر کردیم. و تحویل کردهای عراقی دادیم.

هوا بسیار سرد بود و وضو گرفتن پدر ادم را در می اورد.. با این حال بچه ها و ضو گرفتند و نماز صبح را در کلیسا خواندند.
فکر می کنم از ان نمازهایی باشد که مورد قبول درگاه خداوند است.


پس از نماز از کلیسا به طرف ساختمان حزب بعث برای کمک به بچه هایی که در انجا درگیر بودند. راه افتادیم
بعثی ها تا ساعت 10 صبح مقاومت کردند. و تا اخرین گلوله شان را شلیک نکردند. تسلیم نشدند.

پس از اینکه مهماتشان ته کشید.دستهایشان را بالا بردند ویکی یکی تسلیم شدند.
در میانشان دوزن عریان هم بودند که بچه ها سریع چیزی رویشان انداختند.
حدود 25 نفر بودند و نباید جزو اسرا قرار می گرفتند.
انها تا اخرین گلوله جنگیده بودند. پس باید اعدام می شدند.



....

ارسال شده: چهارشنبه ۲۹ اسفند ۱۳۸۶, ۱۱:۱۹ ق.ظ
توسط Shahbaz
سپس شروع به پاکسازی شهر کردیم . که یک دفعه حال من بد شد و تب و لرز شدیدی گرفتم
طوری که دیگر روی پا نمی توانستم بند شوم. بچه ها که حال و روز مرا دیدند ؛ مرا روی یک قاطر انداختند و به عقب بردند.
رفتیم بیرون شهر و وارد روستایی شدیم.
سریع یکی از بچه ها را فرستادم تا به نیروها بگوید که داخل شهر موضع بگیرند.و از جایشان تکان نخورند تا برگردم.
در روستا داخل خانه شدیم . صاحبخانه جا انداخت و دراز کشیدم. از یک طرف به فکر بچه ها بودم
و از طرف دیگر انقدر سرما به جانم نفوذ کرده بود که طاقت بلند شدن را نداشتم و نمی توانستم روی پا بایستم.
لباسهایم خیس و یخ زده بود.

صاحبخانه سوپ بسیار خوبی برایم درست کرد. یک کاسه سوپ داغ و چند تا قرص اسپرین و کپسول خوردم .
تا اینکه ساعتی بعد احساس کردم حالم بهتر شده است.بلند شدم و قاطری از روستایی ها گرفتم و سریع خود را به بچه ها رساندم.

شهر در دست بچه ها بود.
شروع به انهدام ساختمانهای مختلف شهر کردم ؛
مثل پمپ بنزین ،مخابرات و خلاصه تمام مراکز دولتی شهر را تخریب کردیم؛ و همه دکل های برق شهر را خواباندیم.
در شهر بیشتر خانه های مردم برق نداشتند. عراقی ها تنها به مراکز دولتی برق داده بودند.وقتی دیدیم مردم برق ندارند دکلهای برق را زدیم.

بعد رفتیم سراغ پل. وقتی می خواستیم کار انهدام پل را شروع کنیم. توپخانه عراق شروع به زدن کرد.
هواپیماها و بالگردهای دشمن هم به پرواز در امدند و شروع به بمباران منطقه کردند.
یکی از بچه ها با موشک سهند( سام 7) از بالای یک بلندی یکی از هواپیماهای عراقی را زد ؛ هواپیما سقوط کرد ؛ و خلبانش به اسارت ما درامد.

[External Link Removed for Guests]


پس از سرنگون کردن هواپیما به تمام نیروها اعلام کردیم که سریع از شهر خارج شوند. و به عقب برگردند.

من و رسول حیدری و چند نفر دیگر به سراغ کار اصلی مان انفجار پل رفتیم.
نیروها خود را عقب کشیدند و ما بالای سر پل امدیم. وقتی داشتیم، اطراف پل مواد منفجره می گذاشتیم؛
هواپیماها و بالگردهای دشمن ، به شدت منطقه را بمباران می کردند. زدن هواپیما انها را به شدت عصبانی کرده بود.
دیوانه وار ارتفاع شان را کم می کردند و بمب می ریختند. از طرف دیگر هم با کاتیوشا روی سر ما اتش می ریختند.
و هر لحظه گلوله های کاتیوشا به ما نزدیک و نزدیک تر می شد.
روز قبل ما پل را با دوربین زیر نظر گرفته بودیم؛ و میزان مواد منفجره مورد نیاز را برای انهدام پل محاسبه کرده بودیم.
چون ماشین نداشتیم و با قاطر مواد منفجره را می بردیم.مواد منفجره را به مقدارلازم از قبل درون غاری جاسازی کرده بودیم
تا به موقع ان را برای انفجار پل ببریم.
اما وقتی به سراغ انها رفتیم دیدیم ، ای داد بیداد ، نیمی از انها نیست. نمی دانستیم چه کسی انها را برداشته است.
اگر دیرتر می رسیدیم مابقی ان را هم برده بودند. با نصف مواد منفجره لازم ، امدیم سر وقت پل .

من دیگر حواسم به بمباران هواپیماها و گلوله های کاتیوشا نبود. در فکر این بودم که چگونه با این مقدار مواد، پل را منفجر کنیم.
انفجار این پل برای ما یک موضوع حیثیتی بود. یعنی بین ما و کردها ی معارض عراقی تبدیل به یک موضوع حیثیتی شده بود .
اگر موفق نمی شدیم ؛موقعیت ما پیش انها خراب می شد. چرا که اولین چیزی که انها در این عملیات ازما خواسته بودند؛
انفجار همین پل بود
از حق نگذریم این عملیات بدون همکاری و پشتیبانی انها امکان پذیر نبود. و همه جوره با ما کنار امده بودند.

ارسال شده: جمعه ۲ فروردین ۱۳۸۷, ۱۰:۵۹ ق.ظ
توسط Shahbaz
به این نتیجه رسیدیم ، که اگر مواد را بخواهیم ؛ روی پل جا سازی کنیم ؛ کار ساز نخواهد بود. و پل را منهدم نمی کند.
بنابراین راه حل این بود که با به خطر انداختن جانمان، مواد منفجره را در زیر پل و در نقاط حساس جا سازی کنیم.
شال هایی که به کمر بسته بودیم را باز کردیم و به هم گره زدیم. یک سر این شالها را به کمر بسته و سر دیگر را به پایه پل بستیم.
اب رودخانه زابل کویر سرعت زیادی داشت. و اگر به پائین پرت می شدیم بعید بود که زنده بمانیم.
از پل اویزان شدم؛ و مواد منفجره رادر قسمت های اصلی پایه پل جاسازی کردم. امدم بالا و روی پل هم مقداری مواد منفجره گذاشتیم.
و فتیله را اماده برای اتش زدن کردم.
بمباران عراقی ها به شدت ادامه داشت.یکبار در پشت سرم انچنان بمباران شد که گفتم الان است که پل منفجر شود.
با اینهمه اصلا به فکر جان خود نبودم. همه حواسم به این بود که مواد منفجره را طوری جا سازی کنم؛ که پل منهدم شود.
و دائم از خودم می پرسیدم که ایا پل با این مقدار مواد منفجره تخریب خواهد شد یا نه؟
ان هم پلی به طول 60 متر.
نشستم که فتیله را اتش بزنم اما دستم از کار افتاد. بقیه بچه ها هم مشغول بودند.
به این سو تر امدم و نگران از اینکه اگر پل منفجر نمی شد پیش کردها مخالف عراق شرمنده می شدیم.
در این جور مواقع به حضرت زهرا(س) متوسل می شدم.
اشک از چشمان سرازیر شد. بچه ها امدند و رسول حیدری دست روی شانه ام گذاشت ؛
و گفت: انشا الله کارها به خوبی انجام می شود . نگران نباش.
به انها گفتم که از پل فاصله بگیرند. فتیله را اتش زدم و کمی از پل فاصله گرفتم. و منتظر بودم پل منفجر شود.
یکدفعه یکی از بچه ها خودش را به من رساند و دستم را کشید. و گفت: بیا عقب تر الان پل منفجر می شود.
اصلا حواسم به این نبود؛ که فاصله ام با پل اندک است .
امدم پیش بچه ها
و ناگهان انفجار صورت گرفت. و گویی دستی از غیب درامد و پل را بلند کرد و انداخت درون رودخانه.
با انفجار پل حملات هوایی و توپخانه دشمن شدت بیشتری گرفت.
برگشتیم و چند دکل باقی مانده را هم منهدم کردیم.
یکی از ساختمانهای دولتی هم منهدم نشده بود. اما دیگر مواد منفجره نداشتیم. تنها یک گونی پودر اذر ( نوعی ماده منفجره )داشتیم.
یکی از بچه ها که پای مصنوعی داشت . رفت و گونی را وسط ساختمان گذاشت و اتش زد
اما در راه بازگشت به خاطر این که نتوانست سریع از معرکه خارج شود کمی اسیب دید که البته زیاد جدی نبود.
پس از انفجار عملیات تمام خستگی چند شب عملیات از بدنمان خارج شد.
در این عملیات که ظفر 5 نام داشت.
36 پایگاه حفاظتی و امنیتی در اطراف شهر درالوک تصرف شد .
تصرف کامل شهر حدود 48 ساعت طول کشید.
پس از اینکه شهر را تخلیه کردیم عراقی ها تا دو روز قادر نبودند وارد شهر شوند.




...

ارسال شده: شنبه ۳ فروردین ۱۳۸۷, ۵:۵۳ ب.ظ
توسط Shahbaz
همزمان با عملیات در شهر درالوک، شهر شیلادیزه را هم با مینی کاتیوشا و خمپاره زیر اتش گرفتیم.
تا نیروهای کمکی نتوانند از ان طرف خود را به درالوک برسانند.
هرچند که می دانستیم که نیروهای کمکی هیچوقت نمی ایند. چرا که اگر خیلی عرضه داشتند از شهر خودشان دفاع می کردند.

این شهر با درالوک 30 کیلومتر فاصله داشت و بچه ها با نیروهای شهر درگیر شده و با مینی کاتیوشا و خمپاره 120 مراکز مهم نظامی و امنیتی شهر
را هدف قرار داده بودند. بیش از 70 درصد از تاسیسات و ساختمان های نظامی و دولتی شهر شیلادیزه تصرف یا منهدم شد.

از 62 پایگاه حفاظتی در اطراف شهر هم تعدادی توسط بچه های ما و کردها منهدم شدند.
که البته بعضی از پایگاها خودشان تسلیم شده بودند. کردهای مخالف عراق در این پایگاها قوم و خویش داشتند.
به همین خاطر بعضی از این پایگاها بدون درگیری تصرف شدند.

در اطراف قلعه کاوانی در مسیر درا لوک به عمادیه بیش از 40 پایگاه دشمن سرنگون شد.
در این عملیات بیش از 1600 عراقی کشته و زخمی شدند. از جمله محمد امین یاسین فرمانده گردان مندلی و تعداد دیگری از افسران و درجه داران عراقی همچنین 567 نفراز عراقی ها به اسارت در امدند.
52 دستگاه انواع خودروهای نظامی منهدم شد
دو انبار بزرگ مهمات دشمن به طور کامل منهدم شد
مقدار زیادی سلاح سبک، مهمات و 500 قبضه کلاشینکف و دهها قبضه ار پی جی
5 قبضه توپ ضد هوایی 3قبضه خمپاره انداز 120 میلیمتری و... به غنیمت درامد.


از بچه های ما به غیر از ان دو شهیدی که درشب اول شناسایی در میدان مین به شهادت رسیدند. کس دیگری به شهادت نرسید.
اما از کردها چهار نفر در شهر به شهادت رسیدند و دو سه تا از بچه های ما بطور سطحی مجروح شدند.


پس از اینکه عملیات جمع و جور شد ما نگران بچه هایی بودیم. که به قلعه کاوانی رفته بودن و ما از انها خبر نداشتیم .
تصمیم گرفتم بچه ها رابه عقب بفرستم و خودم تنها به سراغ انها بروم.
اگر از مسیر اصلی به سمت قلعه می رفتم . باید شش روز پیاده روی می کردم .
به همین خاطر از تپه هایی که در امتداد جاده بود. به سمت قلعه حرکت کردم و پس از دو شبانه روز پیاده روی بدون وقفه، رسیدم،
به روستایی که بچه ها از انجا به سمت قلعه رفته بودند و در باز گشت هم باید از انجا می گذشتند.
در این روستا افرادی را داشتیم که مطلع بودند بچه ها در چه وضعیتی هستند. سراغ بچه ها را گرفتم و فهمیدم که در بیرون روستا در یک اتاق مستقر هستند.
رفتم سر وقتشان . حال روز چند نفر از بچه ها خوش نبود. سرما حسابی اذیتشان کرده بود.
کنار بچه هایی که حالشان بد بود اتش روشن کرده بودن تا گرمشان شود. با این همه صحیح و سالم بودند و هیچ کدام زخمی نشده بودند.

دو روزی داخل روستا ماندیم و از انجا با خمپاره بعضی از مراکز عراق را زدیم. و بعد از راه اصلی به عقب بر گشتیم.

در بازگشت به علت بارندگی و اب شدن برفها رودهای کوچک که به زابل کویر می ریختند حسابی پر اب شده بودند.
به هر زحمتی بود با انهمه تجهیزات و امکانات از انها عبور کردیم. شال های را که به کمر می بستیم خیلی محکم بود
یکی از بچه ها انها را به کمر بست و داخل رودخانه پرید و ان طرف رودخانه بیرون امد . و بچه ها با کمک این شال عبور کردند.
شال های کردی خیلی به دردمان می خورد.
و قتی به رود خانه زابل کویر رسیدیم. اب رودخانه بالا امده و سرعتش بیشتر شده بود.
چیزی برای عبور نداشتیم. یک تیوپ چرخ ماشین پیدا کردیم. و چوب به ان بستیم و به صورت کلکی در اوردیم.
اگر کلکی برمی گشت کلک مان کنده بود.یک ساعت طول کشید تا از عرض 400 متری رودخانه عبورکنیم .
موقع عبور بچه ها اشهد خود را می خواندند .واقعا فکر نمی کردیم بتوانیم سالم عبور کنیم . جریان اب مارا حدود یک کیلومتر با خود می برد
تا به ان طرف رودخانه می رسیدیم .
از رودخانه تا محور قدس 5-4 ساعت بیشتر راه نبود. به محور قدس که رسیدیم؛ بچه ها چند روزی استراحت کردند.


....

ارسال شده: یک‌شنبه ۴ فروردین ۱۳۸۷, ۱۱:۱۲ ق.ظ
توسط Shahbaz
[External Link Removed for Guests]
سردار جهروتي زاده و رضائي منطقه عمومي اربيل اذر 66

پس از چند روز من و حاج اقا رضایی و تقی زاده، به همراه تعدادی دیگر که سر جمع 18 نفر می شدیم.
از منطقه قدس به سمت منطقه ای در نزدیکی شهر زاخوی عراق راه افتادیم . هدف مان این بود که برویم روی جاده ترانزیتی عراق ،
و عملیاتی که از 40 سال پیش، از زمان ملا مصطفی بارزانی ، که بعد از ان هیچ گروهی نتوانسته بود انجام دهد را انجام دهیم.
این بار نیرو های بومی همراهمان نبودند و خودمان بدون راهنما مسیر را طی می کردیم. به خاطر مسائل امنیتی بدون اینکه اعلام کنیم
.برای چه هدفی می رویم راه افتادیم.
با عنوان های مختلف حرکت می کردیم و خود را پزشک و تیم بهداشت معرفی می کردیم. و سراغ افراد بیمار را می گرفتیم.
در جمعمان دو سه تا از بچه ها امداد گر بودند.و کوله پشتی ها را پر از دارو کرده بودیم. که در مسیر جوابگوی مردم با شیم.
اسلحه و تجهیزات هم داشتیم که البته شک کسی را بر نمی انگیخت. چرا که در ان مناطق همه مسلح بودند.
به روستایی رسیدیم و خود را پزشک معرفی کردیم ؛ مردم مریض هایشان را اوردند.
بچه ای را اوردند که بدنش سوخته بود و زخمش چرک کرده بود. امدادگرها زخمهای این بچه معصوم را که تا ان روز به پزشک نبرده بودند پانسمان کردند.

شب که شد اتاقی برای استراحت گرفتیم. می ترسیدیم از هم جدا شویم و چند نفر چند نفر به خانه مردم برویم.
عراقی ها در این منطقه به روستاها سر می زدند و در بعضی از روستاها پایگاه داشتند.نماز را که خواندیم چند نفر از اهالی برای شام به دنبالمان امدند.
دو سه نفر از بچه ها در اتاق ماندند و بقیه در بین اهالی تقسیم شدند.

من و حاج اقا رضایی و امدادگرو یک نفر دیگر به خانه ای رفتیم ، غذا اوردند و خوردیم .پسر 15-14 ساله صاحبخانه ، از دل درد به خود می پیچید.
ماجرا را پرسیدیم ، پدرش گفت مدتی است که دل درد گرفته و اورا پیش پزشک در موصل بردیم اما فایده نداشته و دمانها نتیجه نداده است.
از امدادگر پرسیدم که در جعبه ات چیزی داری که او را ساکت کند؟ گفت: جز مسکن چیزی ندارم.
طبق گفته مادرش شاید ده نوع مسکن به این بچه زده بودند. اما افاقه نکرده بود.
از امدادگر یک امپول مسکن گرفتم . و دادم به حاج اقا رضایی، او هم دعایی به ان خواند. و امدادگر ان را تزریق کرد.
سپس به اتا قمان برگشتیم.

بچه ها در این رفت و امدهای برای عملیات ، هرجا که بودیم نیم ساعت مانده به اذان صبح بیدارشده و نماز شب می خواندند.
پس از نماز صبح هم زیارت عاشورا می خواندند.مگر اینکه در راه بودیم و وضعیتمان خراب بود.
ان روز زارت عاشورا را خوانده بودیم و مشغول نماز بعد از زیارت بودم که دیدم مادر ان پسر و یک نفر دیگر جلوی در ایستاده اند.
و اصرار میکنند که برای صبحانه به منزلشان برویم. راضی به زحمتشان نشدیم که همه برویم.
من و همان افرادی که دیشب برای شام رفته بودیم همراهشان رفتیم.
و دیدیم بچه ای که مدت ها در بستر بیماری بوده نشسته و مشغول خوردن صبحانه است. حالش خوب بود . مادر این بچه نمی دانست چه کار کند.
بهترین تشکری که می توانست از ما بکند این بود که چند تا تخم مرغ پخت و برای ما اورد.
ماست و عسل و شیر هم سر سفره گذاشته بود. ان روز مادر بچه سفره رنگینی برای ما انداخت و بسار تشکر کرد.
پس از صرف صبحانه به طرف هدف را ه افتادیم.
بعدها شنیدم که عراقیها برای پیدا کردن ما توی روستا می ریزند.
چندروزی به پیاده روی و گذشتن از روستا های مختلف گذشت تا به شیاری درپشت منطقه زاخودر نزدیکی شهر باتوفه عراق رسیدیم.
در این شیار اتاقی پیدا کردیم و در ان مستقر شدیم. ان طرف تر از ما کرد های مخالف عراق ( بارزانی ها ) که ایران تامینشان می کرد مستقر بودند.
ولی با کسی ارتباط نمی گرفتیم. تا احدی سر از کارمان در نیاورد.
پس از مستقر شدن شروع کردیم به شناسایی منطقه. یک روز تقی زاده را با دو نفر دیگر فرستادیم. در روز روشن رفتند. و شهر را شناسایی کردند.
یک بمب سنگین هم با خودشان برده بودند.
در شهر پلیس به انها مشکوک می شود انها موقع نماز همراه مردم به مسجد می روند.
بمب را کنار منبع اب شهر که در نزدیکی ساختمان استخبارات بود گذاشته بودند. چون نتوانسته بودند به ساختمان استخبارات نزدیک شوند
ان را در کنار منبع اب گذاشته بودند..
بمب که منفجر شد هم منبع اب و هم ساختمان استخبارات تخریب شد.و تلفات زیادی از عراقی ها گرفت.
ماموران عراقی توی شهر ریخته بودند و هرکسی را که مشکوک می شدند؛ می گرفتند.


....