صفحه 1 از 5

خدمات متقابل اسلام و ایران

ارسال شده: شنبه ۱۰ فروردین ۱۳۸۷, ۹:۲۶ ب.ظ
توسط hedayat.m
می خوام تو این تاپیک مختصری از کتاب خدمات متقابل اسلام و ایران استاد شهید مطهری رو قرار بدم.
من بدون دخل و تصرف فقط قسمت های انتخابی کتاب رو قرار می دم. امیدوارم مفید واقع بشه.

کتاب دارای سه بخش کلی است که به شرح زیر می باشد:
1- اسلام و مسئله مليت
2- خدمات اسلام به ايران
3- خدمات ايران به اسلام
که به ترتیب مطرح خواهد شد.

دوستان می تونن نسخه PDF رو از اینجا بگیرن
[External Link Removed for Guests]
و نسخه HTML
[External Link Removed for Guests]

ارسال شده: شنبه ۱۰ فروردین ۱۳۸۷, ۹:۲۷ ب.ظ
توسط hedayat.m
مقدمه
...ما هر چه بيشتر در اين زمينه مطالعه كرديم بيشتر به اين نكته برخورديم كه‏ مسائل مشترك اسلام و ايران هم برای اسلام افتخار آميز است، هم برای‏ ايران. برای اسلام به عنوان يك دين كه به حكم محتوای غنی خود ملتی‏ باهوش و متمدن و صاحب فرهنگ را شيفته خويش ساخته است . و برای ايران‏ به عنوان يك ملت كه بحكم روح حقيقت خواه و بی تعصب فرهنگ دوست خود بيش از هر ملت ديگر در برابر حقيقت خضوع كرده و در راهش فداكاری‏ نموده است .
و باز از نكاتی كه ضمن مطالعاتم برخوردم اين بود كه در اين زمينه بيش‏ از آنچه تصور می‏كردم قلب و تحريف صورت می‏گيرد و سعی می‏شود روابط ايران‏ و اسلام بر خلاف آنچه بوده است معرفی شود. در ايران اسلامی جرياناتی رخ داده است . برخی از آن جريانات دستاويزی برای بعضی از مستشرقين و غير آنان شده است كه آنها را به عنوان يك " مقاومت " و عكس العمل مخالف روح ايرانی در برابر اسلام معرفی كنند. از قبيل نهضتهای شعوبی ، زبان فارسی ، تصوف و حتی تشيع ، همچنانكه برخی‏ شخصيتها به عنوان مظهری از اين مقاومت معرفی شده و می‏شوند از قبيل حكيم‏ ابوالقاسم فردوسی حماسه سرای عظيم ايران و فيلسوف بزرگ شيخ شهاب الدين‏ سهروردی معروف به شيخ اشراق .
امروز در قالبهای ملی و مصالح و منافع مليتهايی معين عنوان می‏شود ناسيوناليسم يا مليتخواهی رايجترين و پر خريدارترين مكتب روز گرديده‏ حتی ايدئولوژيهای اجتماعی و سياسی كه در اصل مغاير با رنگ ملی بوده‏اند ، اگر حركت و جنبشی را پايه گذاری كرده اند ، باز به نهضت خود رنگ ملی و ناسيوناليستی می‏دهند .برای ما ايرانيها نيز ، از طرف ديگر ، مسئله مليت يك موضوع روز است‏. ما گرچه مليت و وطنمان در معرض هجوم و تجاوزی قرار نگرفته است ، معذلك ، اختلاف و تناقضی در تلقی افراد نسبت به مليت ايرانی وجود دارد . در حال حاضر ، دو عنصر نژادی و اسلافی مربوط به ما قبل چهارده قرن اخير و ديگری عنصر فكری و مذهبی و سنن اجتماعی و فرهنگ مربوط به اين چهارده‏ قرن . ما ، به لحاظ ريشه های طبيعی و نژادی به اقوام آريايی وابستگی‏ داريم ، و از لحاظ ساختمان فكری و فرهنگی و سنن و نهادهای اجتماعی به‏ اسلام ، كه از ناحيه ای غير از نژاد آريايی آمده است . اگر قرار باشد كه‏ در تعريف و تمايز يك مليت به عنصر نژاد و اسلاف دور اصالت بدهيم: راه و روش و آينده ما ملت ، در شرايط حاضر ، چيزی خواهد بود ، و اگر عنصر نهادهای اجتماعی و نظام فكری چهارده قرن اخير را در تعريف مليت‏ اولويت دهيم ، خط مشی و آينده ما چيز ديگری خواهد بود . اگر در تعيين‏ حدود مليت ايرانی عنصر آريايی اساس قرار گيرد نتيجه و حاصلش ، در آخرين تحليل ، نزديكی و خويشاوندی با جهان غرب است ، و اين خويشاوندی و نزديكی برای خود آثار و تبعاتی در خط مشی ملی و سياسی ما دارد كه عمده آن‏ بريدن از همسايگان و ملل اسلامی غير آريايی و گرايش به سوی اروپا و غرب‏ است ، در اين صورت ، غرب استعمارگر برای ما خودی ميشود و اعراب‏ مسلمان نسبت به ما بيگانه . و به عكس ، اگر نظام فكری و مسلكی و نهادهای اجتماعی چهارده قرن اخير را ملاك مليت خود قرار دهيم ، تكليف و خط مشی ديگری برايمان پيدا می‏شود . و آن وقت عرب و ترك و هندو و اندونزی و چينی مسلمان نسبت به ما خودی و غرب غير مسلمان ، بيگانه‏ می‏شود .
پس بحث در مليت ، يك بحث آكادميك خالص نيست ، بحثی است واقعی‏ و مرتبط با رفتار و خط مشی و سرنوشت و آينده يك واحد اجتماعی و سياسی‏ كه امروزه ملت ايران نام دارد ، و جا دارد كه مطرح گردد و دنبال شود .

ارسال شده: شنبه ۱۰ فروردین ۱۳۸۷, ۹:۲۸ ب.ظ
توسط hedayat.m
تاريخچه و سابقه
مفهوم ناسيوناليسم ، با شكل فعلی و مرسومش در جهان از اوائل قرن‏ نوزدهم در آلمان پيدا و مطرح شد و اصولا يكی از تبعات و واكنش هايی است‏ كه در برابر انقلاب كبير فرانسه ، در اروپا به وجود آمد.
انقلاب كبير فرانسه ، خود واكنش و عصيانی بود در برابر طرز فكر اشرافی‏ كهن كه بكلی برای توده مردم و عامه خلق ارزشی قائل نبود . از آن زمان به‏ بعد بود كه تم اصلی در سخنان گويندگان و آثار نويسندگان و فلاسفه ، " ملت " و توده مردم گرديد و آزادی و برابری آحاد آن . آزادی و برابری ، كه تنظيم كنندگان اعلاميه حقوق بشر مدعی به ارمغان‏ آوردن آن برای بشريت بودند ، در ذات خود مرز و مليتی نمی شناخت . بدان‏ جهت بود كه شعاع انقلاب فرانسه ، به زودی و در عرض يك دهه ، از مرزهای‏ فرانسه گذشت و اروپا را فرا گرفت ، و بيش از همه آلمان را . در آلمان‏ ، فلاسفه سياسی و نويسندگان ، آنچنان شايق و شيفته افكار آزاديخواهانه‏ شدند كه خود را بطور دربست ، وقف نشر و تبليغ آن كردند . " فيخته " فيلسوف آلمانی ، از پيشروان اين شوق و انتشار بود . به زودی بر آلمانيها چنين معلوم شد كه آزادی ادعا شده در اعلاميه حقوق‏ بشر در آلمان مخصوص خود فرانسويها شده و مردم آلمان را از آن سهمی نيست‏ . فيخته اولين كسی بود كه در برابر اين تبعيض فرياد اعتراض برداشت . او ضمن چهارده كنفرانس مشهور خود كه در آكادمی برلين ايراد كرد ، به‏ عنوان عصيان و اعتراض بر اين استثنا و واكنش عليه " فرانسوی " بودن‏ آزادی و برابری ، داستان " ملت آلمانی " را به عنوان يك واحد واقعی و تفكيك ناپذير پيش كشيد كه بنا به ويژگی نژادی ، جغرافيايی و زبان و فرهنگ و سنن خود ، دارای " نبوغ ذاتی " و استقلال و حيثيت مخصوص به‏ خود است . بدين ترتيب ، ناسيوناليسم آلمان ، كه بعدها زاييده تز ناسيوناليسم در دنيا گرديد ، به وجود آمد.
ناسيوناليسم يا ملت گرايی ، در انديشه واضعان غربيش ، يعنی مردمی را كه در قالب مرزهای جغرافيايی معين ، نژاد و سابقه تاريخی و زبان و فرهنگ و سنن واحد گرد آمده‏اند ، به عنوان يك واحد تفكيك ناپذير مبنا و اصل قرار دادن و آنچه را در حيطه منافع و مصالح و حيثيت و اعتبار اين واحد قرار گيرد خودی و دوست دانستن و بقيه را بيگانه و دشمن خواندن‏.

در قرن نوزدهم ، سه واكنش يا گرايش اساسی در برابر شعارهای انقلاب‏ فرانسه ظهور كرد :
1- واكنش ناسيوناليستی
2- واكنش محافظه كاری
3- واكنش سوسياليسم

دو گرايش نخستين را ، فلاسفه سياسی ، منحرف از اصول يا ضد انقلابی و گرايش سومين را ، عدالت طلبانه خوانده‏اند. ناسيوناليسم پس از فيخته ، متفكرانی چون شارل موراس و بارس را داشت‏ كه روی هم ، افكار و عقايد ناسيوناليستی ، كشورهای گوناگون اروپا را تدوين و تنظيم كردند . موراس ، فكر " واحد ملی تفكيك ناپذير " را تا آنجا پيش برد كه برای مجموعه ملت يك شخصيت واقعی حاكم بر شخصيت و اراده فرد قائل شد . و اين شخصيت جمع را در وجود دولت پياده كرد . همين‏ فكر بود كه منشأ پيدايش رژيمهای توتاليتر ، و مرام نازی در آلمان و فاشيسم در ايتاليا گرديد .
از آن پس ، سراسر قرن نوزدهم تا نيمه اول قرن بيستم ، دوران ظهور و بروز و تكامل افكار ناسيوناليستی در جوامع اروپايی گرديد . گرايش های‏ سوسياليستی يا محافظه كاری در اروپا ، گرچه در زمينه های اجتماعی و سياسی‏ روی افكار روشنفكران آثار فراوانی گذاشت معذلك رنگ ناسيوناليستی‏ دولتهای اروپايی آنچنان شديد بود كه هرگونه رنگ ديگر را ، اعم از رنگ‏ ليبرال ، رنگ كنسرواتيسم يا رنگ سوسياليستی ماركس را تحت الشعاع قرار داد . همين ناسيوناليسم ملتهای اروپايی بود كه در شكل افراطی خود ، به‏ صورت نژاد پرستی و راسيسم جلوه كرد و دو جنگ جهانی را به وجود آورد.
بالاتر از آن ، همين ناسيوناليسم اروپايی بود كه عليرغم همه شعارهای آزادی‏ و برابری نوع انسان ، استعمار ملل شرق و آفريقا و آمريكای جنوبی را توجيه‏ و تصديق كرد ، و قرن نوزدهم و نيمه قرن بيستم يا دوران شدت وحدت‏ استعمار اروپا در آسيا و آفريقا مرادف و همزمان با تجلی و توسعه افكار ناسيوناليستی بود . نويسندگان و محققان غرب ، بر اساس همين افكار ، نهضت ها و جنبشهای‏ ملی ديگر را نيز ناسيوناليستی می‏خوانند و روشنفكران و متفكران شرقی و آفريقايی نيز با الهام و تعليم از فرهنگ غربی ، اين نام و عنوان را بر حركت مردم خود می‏پذيرند و همان معيارهايی را كه غربيان برای جدايی و تمايز ملتهايشان بر شمرده‏اند ، برای ملت خود بازگو می‏كنند .

اگر چه از انتهای جنگ جهانی دوم به بعد ناسيوناليسم و ملت ستايی كشورهای اروپايی‏ ، لااقل در سطح منافع اقتصادی و استعماری و تا حدودی در زمينه های اجتماعی‏ ، جای خود را به اتحاد و منطقه گرايی داده است ، معذلك در هر يك از كشورهای اروپای غربی و آمريكای شمالی ، به بازديد كنندگان و دانشجويان‏ شرقی و آفريقايی ، رنگهای ملی خود را تبليغ می‏كنند و بدانان می‏فهمانند كه‏ هنوز ناسيوناليسم است كه به مردم غرب و به فرهنگ آن حيات و حركت‏ می‏بخشد ، تا آنان هم وقتی به كشور خود بازگشتند اين فكر را حفظ و به مردم‏ خود تبليغ و تفهيم كنند تا كشورهای دنيای سوم هر يك جدا جدا و تحت‏ عنوان مليت و نژاد و زبان و اسلاف خود ، با همسايه ها و همپايه های‏ خويش و با ملل ديگری كه چون خود آنها درد استعمار غرب را دارند به‏ مقابله و رقابت و ناسازگاری برخيزند . كشورهای غرب با همه قدرت و سيطره فرهنگی و سياسی و اقتصاديشان با هم متحد و يك صف می‏شوند ، ولی در دنيای سوم ، ملتها با همه نابسامانيها و ضعف سياسی و فرهنگی و اقتصاديشان ، جدا از هم زندگانی كنند .
ببينيم آيا بين واحدهای اجتماعی بشر تمايز و مرزی قائل شدن ، اصالت و حقيقتی مطابق با واقع دارد يا نه ، و اگر دارد آيا معيارهای مرزبندی‏ همانهاست كه ناسيوناليسم غربی به ما می‏آموزد ؟
پيدا شدن و تولد ناسيوناليسم ملتها كاملا مصادف با زمانی بوده‏ است كه توده مردمی يك احساس درد يا خلاء عمومی و مشترك كردند ، ناسيوناليسم آلمانی همان زمان متولد شد كه از تبعيضها و دخالت فرانسويان‏ احساس درد كردند ، ناسيوناليسم ايتاليا يا مجار يا هند يا هندوچين و الجزاير نيز زمانی به وجود آمدند كه يك احساس خلاء و درد ، همه يا اكثريتی از مردم را فرا گرفت .
محققان غربی تاريخ ايران می‏گويند در حقيقت ناسيوناليسم يا احساس جمعی‏ مليت در ايران از زمانی متولد شد كه نهضت تحريم تنباكو به راه افتاد ، يعنی آن زمان كه جماعتی از مردم ايران احساس درد استعمار كردند . پس وجدان جمعی و احساس مليت يا ناسيوناليسم ، در ميان جماعتی از مردم ، زمانی متولد می‏شود كه درد و طلب مشتركی در آن جمع به وجود آمده‏ باشد ، اين طلب مشترك آنان می‏باشد كه آرمان جمعشان را می‏سازد ، و به‏ دنبال همان است كه به حركت در می‏آيند و جهاد و مبارزه می‏كنند و متحمل‏ رنج و محروميت می‏شوند و بعدا نيز به وجدان جمعی آنان قوام و دوام بيشتری‏ می‏دهد و ميان ايشان علايق و روابط قلبی و يكپارچگی ملی ايجاد می‏كند .

ارسال شده: شنبه ۱۰ فروردین ۱۳۸۷, ۹:۵۷ ب.ظ
توسط hedayat.m
بخش اول

ما و اسلام
ما هر جا كه پای قوميت و مليت ديگران به ميان آمده مقاومت كرده و در مليت ديگران هضم نشده‏ايم ، و در عين اينكه به مليت خود علاقه‏مند بوده‏ايم اين علاقه‏مندی زياد تعصب‏ آميز و كور كورانه نبوده و سبب كور باطنی ما نگشته است تا ما را از حقيقت دور نگاه دارد و قوه تميز را از ما بگيرد و در ما عناد و دشمنی‏ نسبت به حقايق به وجود آورد.
ه‏ اعتراف همه مطلعين ، ما در 14قرن ، خدمات ارزنده و فوق العاده و غير قابل توصيفی به تمدن اسلامی نموده‏ايم و در ترقی و تعالی اين دين و نشر آن‏ در ميان ساير مردم جهان از ساير ملل مسلمان حتی خود اعراب بيشتر كوشيده‏ايم . هيچ ملتی به اندازه ما در نشر و اشاعه و ترويج و تبليغ اين‏ دين فعاليت نداشته است .
بنابراين حق داريم روابط اسلام و ايران را از جهات مختلف مورد بررسی‏ قرار دهيم ، و سهم خود را در نشر معارف اسلامی و نيز سهم اسلام را در ترقی‏ مادی و معنوی خويش با دقت كامل و با اتكاء به مدارك معتبر تاريخی روشن‏ نماييم

ارسال شده: شنبه ۱۰ فروردین ۱۳۸۷, ۹:۵۸ ب.ظ
توسط hedayat.m
ملت پرستی در عصر حاضر
یکی از مسائلی كه در قرن حاضر مورد بحث و گفتگو قرار گرفته است ، مسئله " مليت " است . در اين روزها بسياری از ملل عالم از جمله‏ مسلمانان ايرانی و غير ايرانی به اين مسئله توجه خاصی پيدا كرده‏اند و حتی‏ برخی از آنان بقدری در اين مسئله غرق شده‏اند كه حد و حسابی برای آن نمی‏ توان قائل شد . چنانكه می‏دانيم جامعه اسلامی از ملل مختلفی تشكيل شده است ، و در گذشته‏ اسلام از ملل مختلف و گوناگون ، يك واحد به وجود آورد به نام جامعه‏ اسلامی ، اين واحد اكنون نيز واقعا وجود دارد . يعنی واقعا در حال حاضر يك واحد بزرگ هفتصد ميليونی وجود دارد كه فكر واحد و آرمان واحد و احساسات واحد دارد و همبستگی نيرومندی ميان آنان حكمفرماست . هر اندازه‏ جدايی ميان آنهاست مربوط به خود آنان نيست ، مربوط به حكومتها و دولتها و سياستهاست .
استعمار برای اينكه اصل " تفرقه‏ بينداز و حكومت كن " را اجرا كند ، راهی از اين بهتر نديد كه اقوام و ملل اسلامی را متوجه قوميت و مليت و نژادشان بكند و آنها را سرگرم‏ افتخارات موهوم نمايد ، به هندی بگويد تو سابقه‏ات چنين است و چنان ، به ترك بگويد نهضت جوانان ترك ايجاد كن و پان تركيسم به وجود آور ، به‏ عرب كه از هر قوم ديگر برای پذيرش اين تعصبات آماده تر است بگويد روی‏ " عروبت " و پان عربيسم تكيه كن ، و به ايرانی بگويد نژاد تو آرياست‏ و تو بايد حساب خود را از عرب كه از نژاد سامی است جدا كنی .
در مبارزاتی كه در قرن بيستم بوسيله مسلمانان بر ضد استعمار صورت‏ گرفت و منتهی به نجات آنها از چنگال استعمار شد ، بيش از آنكه عامل‏ مليت تأثير داشته باشد عامل اسلام مؤثر بوده است . از قبيل مبارزات‏ الجزاير ، اندونزی ، كشورهای عربی و پاكستان .
به هر حال موج عنصر پرستی و نژاد پرستی كه سلسله جنبان آن اروپائيانند مشكل بزرگی برای جهان اسلام به وجود آورده است . می‏گويند علت اينكه‏ مرحوم سيد جمال الدين اسد آبادی مليت خود را مخفی می‏كرد اين بود كه نمی‏ خواست خود را به يك ملت معين وابسته معرفی كند و احيانا بهانه‏ای به‏ دست استعمارچيان بدهد و احساسات ديگران را عليه خود برانگيزد .
ما به حكم اينكه پيرو يك آيين و مسلك و يك ايدئولوژی به نام اسلام‏ هستيم ، كه در آن عنصر و قوميت وجود ندارد . نمی توانيم نسبت به‏ جريانهايی كه بر ضد اين ايدئولوژی تحت نام و عنوان مليت و قوميت صورت‏ می‏گيرد بی تفاوت بمانيم .
همه می‏دانيم كه در اين اواخر افرادی بی شمار تحت عنوان دفاع از مليت‏ و قوميت ايرانی مبارزه وسيعی را عليه اسلام آغاز كرده‏اند و در زير نقاب مبارزه با عرب و عربيت مقدسات اسلامی را به باد اهانت گرفته‏اند .
آثار اين مبارزه با اسلام را كه در ايران ، در كتابها ، روزنامه‏ها ، مجلات هفتگی و غيره می‏بينيم ، نشان می‏دهد يك امر اتفاقی و تصادفی نيست‏ ، يك نقشه حساب شده است و منظوری در كار است .

ارسال شده: شنبه ۱۰ فروردین ۱۳۸۷, ۹:۵۹ ب.ظ
توسط hedayat.m
مليت از نظر اجتماعی
حقيقت اينست كه ادعای جدا بودن خونها و نژادها خرافه ای بيش نيست‏ نژاد سامی و آريايی و غيره به صورت جدا و مستقل از يكديگر فقط در گذشته‏ بوده است ، اما حالا آنقدر اختلاط و امتزاج و نقل و انتقال صورت گرفته‏ است كه اثری از نژادهای مستقل باقی نمانده است .
بسياری از مردم امروز ايران كه ايرانی و فارسی زبانند و داعيه ايرانی‏ گری دارند ، يا عربند يا ترك يا مغول ، همچنانكه بسياری از اعراب كه با حماسه زيادی دم از عربيت می‏زنند از نژاد ايرانی يا ترك يا مغول می‏باشند ، شما اگر همين حالا سفری به مكه و مدينه برويد ، اكثر مردم ساكن آنجا را می‏بينيد كه در اصل اهل هند يا ايران يا بلخ يا بخارا يا جای ديگری هستند . شايد بسياری از كسانی كه نژادشان از كوروش و داريوش است الان در كشورهای عربی ، تعصب شديد عربيت دارند و بالعكس شايد بسياری از اولاد ابوسفيان‏ها امروز سنگ تعصب ايرانيت به سينه می‏زنند .
اگر ما ايرانيان بخواهيم بر اساس نژاد قضاوت كنيم و كسانی را ايرانی‏ بدانيم كه نژاد آريا داشته باشند بيشتر ملت ايران را بايد غير ايرانی‏ بدانيم و بسياری از مفاخر خود را از دست بدهيم . يعنی از اين راه‏ بزرگترين ضربه را بر مليت ايرانی زده‏ايم . الان در ايران قومها و قبايلی‏ زندگی می‏كنند كه نه زبانشان فارسی است و نه خود را از نژاد آريا می‏دانند.
به هر حال در عصر حاضر دم زدن از استقلال خونی و نژادی خرافه‏ای بيش‏ نيست .

ارسال شده: شنبه ۱۰ فروردین ۱۳۸۷, ۹:۵۹ ب.ظ
توسط hedayat.m
ناسيوناليسم
گرايش به جنبه‏های قومی و ملی در زبانهای اروپايی " ناسيوناليسم " خوانده می شود كه برخی از دانشمندان فارسی زبان آنرا " ملت پرستی " ترجمه كرده اند . ناسيوناليسم مطابق بيان گذشته بر عواطف و احساسات قومی و ملی متكی‏ است نه بر عقل و منطق . ناسيوناليسم را نبايد به طور كلی محكوم كرد . ناسيوناليسم اگر تنها جنبه مثبت داشته باشد ، يعنی موجب همبستگی بيشتر و روابط حسنه بيشتر و احسان و خدمت بيشتر به كسانی كه با آنها زندگی‏ مشترك داريم بشود ضد عقل و منطق نيست و از نظر اسلام مذموم نمی‏باشد . بلكه اسلام برای كسانی كه طبعا حقوق بيشتری دارند ، از قبيل همسايگان و خويشاوندان ، حقوق قانونی زيادتری قائل است . ناسيوناليسم آنگاه عقلا محكوم است كه جنبه منفی به خود می‏گيرد ، يعنی‏ افراد را تحت عنوان مليتهای مختلف از يكديگر جدا می‏كند و روابط خصمانه‏ای ميان آنها به وجود می‏آورد و حقوق واقعی ديگران را ناديده می‏گيرد.
نقطه مقابل ناسيوناليسم ، " انترناسيوناليسم " است كه قضايا را با مقياس جهانی می‏نگرد و احساسات ناسيوناليستی را محكوم می‏كند . ولی‏ همچنانكه گفتيم اسلام همه احساسات ناسيوناليستی را محكوم نمی كند ، احساسات منفی ناسيوناليستی را محكوم می‏كند ، نه احساسات مثبت را .

ارسال شده: شنبه ۱۰ فروردین ۱۳۸۷, ۱۰:۰۰ ب.ظ
توسط hedayat.m
داعيه جهانی اسلام
برخی از اروپائيان ادعا می‏كنند كه پيغمبر اسلام در ابتدا كه ظهور كرد فقط می خواست مردم قريش را هدايت كند ، ولی پس از آنكه پيشرفتی در كار خود احساس كرد تصميم گرفت ، كه دعوت خويش را به همه ملل عرب و غير عرب تعميم دهد .
اين سخن يك تهمت ناجوانمردانه بيش نيست ، و علاوه بر اينكه هيچ دليل‏ تاريخی ندارد با اصول و قرائتی كه از آيات اوليه قرآن كه بر پيغمبر اكرم‏ نازل شد استفاده می‏شود مباينت دارد .
در قرآن مجيد ، آياتی هست كه نزول آنها در مكه و در همان اوايل كاربعثت پيغمبر اسلام بوده و در عين حال جنبه جهانی دارد . يكی از اين آيات آيه‏ای است در سوره " تكوير " كه از سوره های كوچك‏ قرآن است اين سوره از سوره های مكيه است كه در اوايل بعثت نازل شده‏ است . و آن آيه چنين است : " « ان هو الا ذكر للعالمين » " نيست اين ، مگر يك تذكر و بيدار باش برای تمام جهانيان . در آيه ديگر كه در سوره سبا است می‏فرمايد : " « و ما ارسلناك الا كافة للناس بشيرا و نذيرا و لكن اكثر الناس لا يعلمون »" ، تو را نفرستاديم مگر آنكه برای همه مردم بشارت دهنده و باز دارنده باشی ولی‏ بيشتر مردم نادانند . نيز در سوره انبياء می‏فرمايد : " « و لقد كتبنا فی الزبور من بعد الذكر ان الارض يرثها عبادی الصالحون »" و هر آينه نوشتيم در زبور پس از ذكر كه " زمين " به بندگان صالح من خواهد رسيد . نيز در سوره اعراف می‏فرمايد : " « يا ايها الناس انی رسول الله‏ اليكم جميعا »" ای مردم من فرستاده خدايم بر همه شما . در قرآن هيچ جا ، خطابی به صورت " يا ايها العرب " يا " يا ايها القرشيون " پيدا نمی كنيد آری گاهی در برخی از جاها خطاب " « يا ايها الذين آمنوا »" هست كه مطلب مربوط به خصوص مؤمنين است كه به پيغمبر صلی الله عليه و آله و سلم گرويده‏اند و در اين جهت هم فرق نمی‏كند ، مؤمن‏ از هر قوم و ملتی باشد داخل خطاب هست وگرنه در موارد ديگر كه پای عموم‏ در ميان بوده عنوان " « يا ايها الناس »" آمده است .
يك مطلب ديگر در اينجا هست كه مؤيد جهانی بودن تعليمات اسلامی‏و وسعت نظر اين دين است و آن اينكه ، آيات ديگری در قرآن هست كه از مفاد آنها يك نوع " تعزز " و اظهار بی اعتنايی به مردم عرب از نظر قبول دين اسلام استنباط می‏شود ، مفاد آن آيات اين است كه اسلام نيازی به‏ شما ندارد ، فرضا شما اسلام را نپذيريد اقوام ديگری در جهان هستند كه آنها از دل و جان اسلام را خواهند پذيرفت . بلكه از مجموع اين آيات استنباط می‏شود كه قرآن كريم روحيه آن اقوام ديگر را از قوم عرب برای اسلام‏ مناسبتر و آماده تر می‏داند . اين آيات بخوبی جهانی بودن اسلام را می‏رساند ، چنانكه در سوره انعام ميفرمايد : " « فان يكفر بها هؤلاء فقد وكلنا بها
قوما ليسوا بها بكافرين »" اگر اينان ( اعراب ) به قرآن كافر شوند ، همانا ، ما كسانی را خواهيم گمارد كه قدر آن را بدانند و به آن‏ مؤمن باشند . نيز در سوره نساء ميفرمايد : " « ان يشأ يذهبكم ايها الناس و يأت‏ باخرين و كان الله علی ذلك قديرا »" اگر خدا بخواهد شما را می‏برد و ديگران را به جای شما می‏آورد ، خداوند بر هر چيزی تواناست . نيز در سوره محمد صلی الله عليه و آله و سلم می‏فرمايد : " « و ان‏ تتولوا يستبدل قوما غيركم ثم لا يكونوا امثالكم » " اگر شما به‏ قرآن پشت كنيد ، گروهی ديگر جای شما را خواهند گرفت كه مانند شما نباشند . در ذيل اين آيه ، حضرت امام باقر عليه السلام می‏فرمايد : " منظور از قوم ديگر اموالی ( ايرانيان ) هستند " . نيز امام صادق عليه السلام فرمود : " اين امر ، يعنی پشت كردن مردم‏ عرب.
مطلب ديگری كه در اينجا خوب است تذكر داده شود اين است كه اين امر يعنی خروج يك عقيده ، يك فكر ، يك دين و يك مسلك از مرزهای محدود ، و نفوذ در مرزها و مردم دور دست اختصاص به اسلام ندارد ، همه اديان‏ بزرگ جهان ، بلكه مسلكهای بزرگ جهان ، آن اندازه كه در سرزمينهای ديگر مورد استقبال قرار گرفته‏اند در سرزمين اصلی كه از آنجا ظهور كرده اند مورد استقبال قرار نگرفته‏اند . مثلا حضرت مسيح در فلسطين منطقه ای از مشرق زمين به دنيا آمد و اكنون در مغرب زمين بيش از مشرق ، مسيحی وجود دارد . اكثريت عظيم مردم اروپا و آمريكا مسيحی هستند ، آنها حتی از لحاظ قاره و منطقه نيز با حضرت مسيح جدا هستند ، بر عكس خود مردم فلسطين يا مسلمانند يا يهودی ، اگر مسيحی وجود داشته باشد بسيار كم است . آيا مردم‏ اروپا و آمريكا نسبت به دين مسيح احساس بيگانگی می‏كنند . من نمی دانم چرا خود اروپائيان كه القا كننده اين افكار تفرقه انداز هستند هرگز درباره خودشان اينجور فكر نمی كنند و فقط به ابزارهای‏ استعماريشان اين افكار را تلقين می‏كنند ؟ اگر اسلام برای ايرانی بيگانه است ، مسيحيت‏ نيز برای اروپايی و آمريكايی بيگانه است.
علت روشن است ، آنها احساس كرده اند كه در سرزمينهای شرقی و اسلامی‏ فقط اسلام است كه به صورت يك فلسفه مستقل زندگی ، به مردم آنجا روح‏ استقلال و مقاومت می‏دهد ، اگر اسلام نباشد چيز ديگرش كه بتواند با انديشه‏های استعماری سياه و سرخ مبارزه كند وجود ندارد . بودا ، نيز چنانكه می‏دانيم در هند متولد شد ، اما ميليونها نفر از مردم‏ چين و سرزمينهای ديگر به آيين وی گرويده‏اند . زرتشت اگر چه آيينش توسعه پيدا نكرد و از حدود ايران خارج نشد ، ولی‏ با اين همه ، مذهب زرتشتی در بلخ بيشتر رواج يافت تا آذربايجان كه‏ می‏گويند ، مهد زرتشت بوده است . مكه نيز كه مهد پيغمبر اسلام بود در آغاز اين دين را نپذيرفت ولی مدينه‏ كه فرسنگها از اين شهر فاصله داشت از آن استقبال كرد .
پيغمبر اكرم در روايتی افتخار به اقوام گذشته را يك چيز گندناك‏ می‏خواند و مردمی را كه بدينگونه از كارها خود را مشغول می‏كنند به " جعل‏ " تشبيه می‏كند ، اصل روايت چنين است : " « ليد عن رجال فخرهم باقوام‏
، انما هم فحم من فحم جهنم . او ليكونن اهون علی الله من الجعلان التی‏ تدفع بانفها النتن » " يعنی آنانكه بقوميت خود تفاخر می‏كنند اين كار را رها كنند و بدانند كه‏ آن مايه های افتخار ، جز ذغال جهنم نيستند و اگر آنان دست از اين كار نكشند نزد خدا از جعلهايی كه كثافت را با بينی خود حمل می‏كنند پستتر خواهند بود .
پيغمبر اكرم صلی الله عليه و آله و سلم سلمان ايرانی و بلال حبشی را همان گونه با آغوش باز می‏پذيرفت كه فی المثل ابوذر غفاری و مقداد بن‏ اسود كندی و عمار ياسر را . و چون سلمان فارسی توانسته بود گوی سبقت را از ديگران بر بايد به شرف « سلمان منا اهل البيت » نائل شد .
در جای ديگر پيغمبر اكرم فرمود : « الا ان العربية ليست باب والد و لكنها لسان ناطق فمن قصر به عمله لم يبلغ به حسبه » ، يعنی عربيت پدر كسی به شمار نمی رود و فقط زبان گويايی است ، آنكه عملش نتواند او را به جايی برساند حسب و نسبش هم او را به جايی نخواهد رساند .

ارسال شده: شنبه ۱۰ فروردین ۱۳۸۷, ۱۰:۱۹ ب.ظ
توسط hedayat.m
اسلام ايرانيان
طبق گواهی تاريخ ، پيغمبر اكرم در زمان حيات خودشان پس از چند سالی‏ كه از هجرت گذشت نامه هايی به سران كشورهای جهان نوشتند و پيامبری خود را اعلام و آنها را بدين اسلام دعوت كردند . يكی از آن نامه ها نامه ای‏ بود كه به خسرو پرويز پادشاه ايران نوشتند و او را به اسلام دعوت كردند ، ولی چنانكه همه شنيده ايم خسرو پرويز تنها كسی بود ، كه نسبت به نامه آن‏ حضرت اهانت كرد و آنرا دريد .

اين خود نشانه فسادی بود كه در اخلاق دستگاه حكومتی ايران راه يافته بود ، هيچ شخصيت ديگر از پادشاهان و حكام و امپراطوران چنين كاری نكرد ، بعضی از آنان جواب نامه را با احترام و توأم با هدايايی فرستادند . خسرو به پادشاه يمن كه دست نشانده حكومت ايران بود دستور داد كه‏ درباره اين مرد مدعی پيغمبری ، كه به خود جرئت داده كه به او نامه‏ بنگارد و نام خود را قبل از نام او بنويسد تحقيق كند و عنداللزوم او را نزد خسرو بفرستد . ولی از آنجا كه " « يريدون ليطفؤوا نور الله بافواههم و الله متم نوره‏ غ " ، هنوز فرستادگان پادشاه يمن در مدينه بودند كه خسرو سقوط كرد و شكمش به دست پسرش دريده شد . رسول اكرم قضيه را به فرستادگان پادشاه‏ يمن اطلاع داد ، آنها با حيرت تمام خبر را برای پادشاه يمن بردند و پس‏ از چندی معلوم شد كه قضيه همچنان بوده كه رسول اكرم خبر داده است . خود پادشاه يمن و عده زيادی از يمنی ها بعد از اين جريان مسلمان شدند و همراه‏ آنان گروه زيادی از ايرانيان مقيم يمن نيز اسلام اختيار كردند .

در آن‏ زمان به واسطه يك جريان تاريخی كه در كتب تاريخی مسطور است عده زيادی‏ از ايرانيان در يمن زندگی می‏كردند و حكومت يمن يك حكومت ، صد در صد ، دست نشانده ايرانی بود . نيز در زمان حيات پيغمبر اكرم ، در اثر تبليغات اسلامی عده زيادی از مردم بحرين كه در آن روز محل سكونت ايرانيان مجوس و غير مجوس بود به‏ آيين مسلمانی در آمدند ، و حتی حاكم آنجا كه از طرف پادشاه ايران تعيين‏ شده بود مسلمان شد . عليهذا اولين اسلام گروهی ايرانيان در يمن و بحرين‏ بوده است .

همين مقدار سابقه ايرانيان با اسلام در زمان پيغمبر اكرم ( ص ) كافی‏ بود كه بسياری از آنان با حقايق اسلامی آشنا شوند ، طبعا اين خود وسيله ای‏ بود برای اينكه خبر اسلام به ايران برسد و كم و بيش مردم ايران با اسلام‏ آشنا شوند ، خصوصا با توجه به اينكه چنانكه خواهيم گفت وضع دينی و حكومتی آنروز ايران طوری بود كه مردم تشنه يك سخن تازه بودند ، در حقيقت در انتظار فرج به سر می‏بردند . هر گونه خبری از اين نوع ، به‏ سرعت برق در ميان مردم می‏پيچيد . مردم طبعا می‏پرسيدند اين دين جديد اصولش چيست ؟ فروعش چيست ؟ تا آنكه زمان خلافت ابی بكر و عمر فرا رسيد . در اواخر دوره خلافت ابی‏ بكر و تمام دوران خلافت عمر در اثر جنگهايی كه ميان دولت ايران و مسلمانان پديد آمد تقريبا تمام مملكت ايران به دست مسلمانان افتاد و مليونها نفر ايرانی كه در اين سرزمين به سر می‏بردند از نزديك با مسلمانان تماس گرفتند و گروه گروه دين اسلام را پذيرفتند .

ارسال شده: شنبه ۱۰ فروردین ۱۳۸۷, ۱۰:۲۰ ب.ظ
توسط hedayat.m
شكست ايرانيان از مسلمانان
در روزگاری كه مسلمانان با دولت ساسانی می‏جنگيدند كشور ايران با همه‏ اغتشاشات و از هم پاشيدگيهائی كه داشت از نظر نظامی بسيار نيرومند بود .
ايران آنروز با مقايسه مسلمانان آنروز طرف نسبت نبود . در آن زمان دو قدرت درجه اول بر جهان حكومت می‏كرد : ايران و روم . ساير كشورها يا تحت الحمايه آنها بودند يا باج گزار آنها .
ايرانيان آنروز چه از نظر سرباز و اسلحه و وسائل جنگی و چه از نظر كثرت جمعيت ، و چه از نظر آذوقه و تجهيزات و امكانات ديگر ، برتری‏ فوق العاده ای نسبت به مسلمانان داشتند .
اعراب مسلمان حتی با فنون جنگی آنروز در سطحی كه ايرانيان و روميان‏ آشنا بودند ، آشنا نبودند اعراب فنون جنگی را به طور كامل نمی‏دانستند لهذا احدی در آن زمان نمی توانست آن شكست عظيم ايران را به دست اعراب‏ مسلمان پيش بينی كند .
در اينجا ممكن است گفته شود كه علت پيروزی مسلمانان شور ايمانی و هدفهای روشن و ايمان و اعتقاد آنها به رسالت تاريخی شان و اطمينان كامل‏ به پيروزی و بالاخره ايمان و اعتقاد محكم آنان نسبت به خدا و روز جزا بود.
البته در اينكه اين حقيقت در اين پيروزی خيلی دخيل بوده است حرفی‏ نيست ولی تنها قدرت روحی و ايمانی آنان كافی نبود كه‏ چنين فتوحاتی نصيب آنها بشود ، هر چه باشد محال است جمعيت كمی آن هم‏ با آن شرايطی كه گفتيم بتواند با حكومتی همچون حكومت ساسانی مقابله كند و آن را به كلی محو و نابود سازد.
جمعيت آنروز ايران را در حدود 140 ميليون تخمين زده‏اند كه گروه‏ بی شماری از آنان سرباز بودند و حال آنكه تمام سربازان اسلام در جنگ‏ ايران و روم به شصت هزار نفر نمی‏رسيدند و وضع طوری بود كه اگر مثلا ايرانيان عقب نشينی می‏كردند اين جمعيت در ميان مردم ايران گم می‏شدند ، ولی با اين همه‏ چنانكه گفتيم حكومت ساسانی به دست همين عده برای هميشه محو و نابود شد.
پس علت اساسی شكست ايران را در جای ديگری بايد جستجو كنيم

ارسال شده: شنبه ۱۰ فروردین ۱۳۸۷, ۱۰:۲۰ ب.ظ
توسط hedayat.m
ناراضی بودن مردم
حقيقت اين است كه مهمترين عامل شكست حكومت ساسانی را بايد ناراضی‏ بودن ايرانيان از وضع دولت و آيين و رسوم اجحاف آميز آن زمان دانست .
اين نكته از نظر مورخين شرقی و غربی مسلم است كه رژيم حكومت و اوضاع‏ اجتماعی و دينی آن روز بقدری فاسد و خراب بود كه تقريبا همه مردم از آن‏ ناراضی بودند .
اين نارضايی ناشی از جريانهای چند سال اخير بعد از خسرو پرويز نبود زيرا اگر روح مردمی به اساس يك رژيم يا يك آيين خوشبين باشد نارضايی‏ موقت سبب نمی شود كه هنگامی كه دشمن مشترك رو می‏آورد آن مردم نجنگند ، بر عكس اگر روح ملی زنده باشد هر چند اوضاع ظاهر خراب باشد ، در اينگونه مواقع ملت خود را جمع و جور می‏كند اختلافات داخلی را كنار می‏گذارد ، و يكدست به دفع دشمن مشترك می‏پردازد ، همچنانكه نظير آنرا در تاريخ زياد ديده‏ايم .
معمولا هجوم دشمن سبب اتحاد بيشتر و از ميان رفتن اختلافات داخلی می‏شود ، اما اين به شرطی است كه يك روح زنده در آن مملكت كه از مذهب يا حكومت آنان سرچشمه بگيرد وجود داشته باشد .

در عصر خودمان می‏بينيم كه اعراب با آنهمه اختلافات و تفرقه‏ها كه در ميانشان هست و استعمار هم آن را دامن می‏زند ، وجود دشمن مشترك يعنی‏ اسرائيل عامل وحدت آنها شده است . قوای آنان را تدريجا جمع و جور می‏كند ، شعور آنها را يكدست می‏كند ، اين خود دليل است كه يك روح زنده در اين ملت‏ وجود دارد .

اجتماع آنروز ايران يك اجتماع طبقاتی عجيبی بود با همه عوارض و آثاری‏ كه در اينگونه اجتماعات هست ، تا آنجا كه حتی آتشكده های طبقات مختلف‏ با هم فرق داشت ، فرض كنيد كه ميان ما مساجد اغنيا از مساجد فقرا جدا باشد چه روحی در مردم بيدار می‏شود ؟ ! طبقات بسته بود ، هيچكس حق‏ نداشت از طبقه ای وارد طبقه ديگر بشود ، كيش و قانون آنروز هرگز اجازه‏ نمی داد كه يك كفش دوز و يا كارگر بتواند با سواد بشود ، تعليم و تعلم‏ تنها در انحصار اعيان زادگان و موبد زادگان بود . دين زرتشت در اصل هر چه بود ، به قدری در دست موبدها فاسد شده بود كه‏ ملت باهوش ايران هيچگاه نمی توانست از روی صميم قلب به آن عقيده‏ داشته باشد و حتی آنچنانكه محققين گفته اند اگر هم اسلام در آنوقت به‏ ايران نيامده بود مسيحيت تدريجا ايران را مسخر می‏كرد و زرتشتی گری را از ميان می‏برد . روشنفكران و باسوادان آن روز ايران ، و همچنين مراكز علمی و فرهنگی ايران آنروز را مسيحيان تشكيل می‏داده‏اند نه زردشتيان . زردشتيان‏ آنچنان دچار غرور و تعصبهای خشك و سنتهای غلط بودند كه نمی توانستند درباره علم و فرهنگ و عدالت و آزادی بينديشند . و در واقع مسيحيت بيش‏ از زردشتی گری از ورود اسلام به ايران زيان ديد ، زيرا زمينه بسيار مناسبی‏ را از دست داد .
بی علاقگی مردم ايران نسبت به حكومت و دستگاه دينی و روحانيتشان ، سبب می‏شد كه سربازان آنها در جنگها باميل و رغبت عليه مسلمانان نجنگند و حتی در بسياری از موارد به آنها كمك كنند .

ادوارد براون ، در جلد اول تاريخ ادبيات ايران ، صفحه 299 می‏گويد : اين مسئله ( آيا اسلام به زور به ايران تحميل شده يا ايرانيان به رغبت‏ اسلام را پذيرفته‏اند ) را پرفسور آرنولد استاد دارالفنون عليگره در كتاب‏
نفيس خود درباره تعليمات اسلام به وجه بسيار خوبی ثابت نموده است . آرنولد به بيتابی مؤبدان بی گذشت زرتشتی اشاره می‏كند و می‏گويد مؤبدان نه‏ تنها نسبت به علمای ساير اديان بلكه در برابر كليه فرق مخالف ايران و مانويان و مزدكيان و عرفای مسيحی ( گنوستيك ) و امثالهم تعصب نشان‏ می‏دادند و بدين سبب به شدت مورد بي مهری و نفرت جماعات زيادی قرار گرفته بودند . رفتار ستمگرانه موبدان نسبت به پيروان ساير مذاهب و اديان سبب شد كه درباره آيين زرتشت و پادشاهانی كه از مظالم موبدان‏ حمايت می‏كردند حس بغض و كينه شديد در دل بسياری از اتباع ايران‏ برانگيخته شود و استيلای عرب به منزله نجات و رهايی ايران از چنگال ظلم‏ تلقی گردد . ادوارد براون سپس به سخنان خود چنين ادامه می‏دهد:. . . و مسلم است كه قسمت اعظم كسانيكه تغيير مذهب دادند به طيب‏ خاطر و به اختيار و اراده خودشان بود . پس از شكست ايران در قادسيه ، فی المثل چهار هزار سرباز ديلمی ، ( نزديك بحر خزر ) پس از مشاوره‏ تصميم گرفتند به ميل خود اسلام آورند و به قوم عرب ملحق شوند اين عده در تسخير جلولا به تازيان كمك كردند و سپس با مسلمين در كوفه سكونت اختيار كردند و اشخاص ديگر نيز گروه گروه به رضا و رغبت به اسلام گرويدند . قانون و آيين و حكومت ايران مقارن ظهور اسلام طوری بود كه قاطبه ملت‏ ايران را وا می‏داشت برای متابعت از حكومت و آيين تازه‏يی خود را آماده‏ كنند و بهمين جهت بود كه وقتی ايران بدست مسلمانان فتح شد مردم ايران‏ علاوه بر اينكه عكس العمل مخالفی از خود نشان ندادند خود برای پيشرفت‏ اسلام زحمات طاقت فرسايی كشيدند .

آقای دكتر صاحب الزمانی در كتاب ديباچه‏ای بر رهبری می‏گويند: توده های مردم نه تنها در خود در برابر جاذبه جهان بينی و ايدئولوژی ضد تبعيض طبقاتی اسلام مقاومتی احساس نمی كردند ، بلكه درست در آرمان آن‏ همان چيزی را می يافتند كه قرنها به بهای آه و اشك و خون خريدار و جان‏ نثار و مشتاق آن بودند و عطش آن را از قرنها در خود احساس می‏كردن . . . توده های نسل اول ايران در صدر اسلام ، در برابر آرمان رهايی بخش آيين‏ نو ، نه تنها با شعارهای تبليغاتی مردم فريب خوش ظاهر بی باطن روبرو نگشتند ، نه تنها فقط پيامبر اسلام بارها تصريح كرده بود كه : " من انسانی همانند شما هستم " و يا " بين سياه حبشی و سيد قرشی جز به پرهيزكاری و تقوا تفاوتی وجود ندارد " ، بلكه عملا نيز روش‏ حكومت خلفای راشدين به ويژه علی را در حد خواب و خيال افسانه آميزی ، بی پيرايه‏تر از آنچه خود می‏خواستند و آرزويش را در دل داشتند ساده‏ يافتند.

آقای دكتر صاحب الزمانی سپس چنين می‏گويد : اسلام نقطه عطفی را در فلسفه رهبری توده‏ها به ميان كشيده بود " شبان " را برای حراست " گله " می‏دانست ، نه گله را برای اطفاء خون آشامی شبان گرگ سيرت . اسلام حماسه آزادی توده ها به شمار می‏رفت‏ رهبر برای مردم يا مردم برای رهبر ؟ اين بود پرسش تازه ای كه اسلام در برابر فلسفه سياسی دنيای قديم و ايران ساسانی به وجود آورده بود . در جنگهای هفتصد ساله ايران و روم هيچگاه چنين مسئله‏ای در برابر توده‏ها مطرح‏ نگشته بود . سياست خود كامه هر دو امپراطوری يكی بود : مردم برای رهبر ، توده ها فدای طبقات ممتاز . . . بارگاه بی پيرايه علی در كوفه‏ قرار داشت و موالی و ايرانيان با آن تماس نزديك داشتند سادگی آنرا تنها به وصف نميشنيدند بلكه برای العين با ديدگان خويش بخوبی ميديدند . از اينرو اگر توده های ستمديده ايرانی بدين دعوت لبيك اجابت گفتند شگفتی ندارد.

ارسال شده: شنبه ۱۰ فروردین ۱۳۸۷, ۱۰:۳۵ ب.ظ
توسط hedayat.m
نفوذ آرام و تدريجی
تاريخ نشان می‏دهد كه هر چه استقلال سياسی ايرانيان بيشتر شده اقبال‏ آنها به معنويات و واقعيات اسلام فزونی يافته است . طاهريان و آل بويه و ديگران كه نسبتا استقلال سياسی كاملی داشتند ، هرگز به فكر اين نيفتادند كه اوستا را دوباره زنده كنند و دستورات آن را سرمشق زندگی خود قرار دهند ، بلكه بر عكس با تلاشهای پيگير برای نشر حقايق اسلامی كوشش می‏كردند .

ايرانيان پس از صد سال كه از فتح ايران به دست مسلمانان گذشت ، نيروی نظامی عظيمی به وجود آوردند دستگاه خلافت اموی در اثر اجحافات و انحرافات از تعليمات اسلامی مورد بيعلاقگی عموم مسلمانان بجز اعرابی كه‏ روی تعصب عربی گام بر می‏داشتند واقع شد ايرانيان با قدرت و نيروی خود توانستند خلافت را از خاندان اموی به خاندان عباسی منتقل كنند . قطعا در آن زمان اگر می‏خواستند حكومت مستقل سياسی تشكيل دهند و يا آيين كهن خويشتن را تجديد كنند ، برای آنان كاملا مقدور بود . ولی در آن وقت نه به فكر تاسيس حكومت‏ مستقل در برابر دستگاه خلافت افتادند و نه به فكر تجديد آيين كهن و دور افكندن آيين جديد تا آن وقت تصور ميكردند با تغيير خلافت از دودمانی به‏ دودمان ديگر می‏توانند به آرزوی خود كه زندگی در ظل يك حكومت دينی اسلامی‏ در پرتو قرآن كريم بود نايل گردند.
تا آنكه دوره بنی العباس پيش آمد و از دودمان عباسی نيز ناراضی شدند در دوره بنی عباس جنگ ميان طاهر بن الحسين و سپاه ايرانی به طرفداری از " مامون " از يكطرف ، و علی بن عيسی و سپاهيان عرب به طرفداری " امين " از طرف ديگر واقع شد . غلبه طاهر بن الحسين بر سپاهيان طرفدار " امين " بار ديگر نشان داد كه قدرت نظامی در اختيار ايرانيان است ، در عين حال در اين موقع نيز ايرانيان نه به فكر استقلال سياسی افتادند و نه به فكر اينكه دين اسلام را كنار بگذارند . ايرانيان هنگامی به فكر استقلال سياسی افتادند كه از حكومتهای عربی و اينكه آنها يك حكومت واقعا اسلامی باشند صد در صد مايوس شدند .
اما در عين حال تنها به استقلال سياسی قناعت كردند و نسبت به آيين‏ مقدس اسلام سخت وفادار ماندند ، اغلب ايرانيان در دوره استقلال سياسی‏ ايران مسلمان شده‏اند . استقلال سياسی ايران از اوائل قرن سوم هجری شروع شد و تا آن وقت هنوز بسياری از مردم ايران به كيشها و آيينهای قديم از قبيل‏ زرتشتی و مسيحی و صابی و حتی بودايی باقی بودند سفرنامه‏هايی كه در قرون‏ سوم و چهارم نوشته شده حكايت می‏كند كه تا آن زمانها در ايران آتشكده ها و كليساهای فراوان وجود داشته است ، بعدها كم كم از عدد آنها كاسته شده‏ و جای آنها را مساجد گرفته است .

مردم طبرستان و قسمتهای شمالی ايران تا سيصد سال پس از هجرت هنوز دين‏ جديد را نشناخته بودند و با دولت خلفا به دشمنی بر می‏خاستند . بيشتر مردم كرمان در تمام مدت خلافت امويها زردشتی ماندند و در روزگار استخری‏ ( صاحب كتاب المسالك و الممالك ) زردشتيان فارس اكثريت را تشكيل‏ می‏داده‏اند . مقدسی صاحب كتاب احسن التقاسيم نيز كه از مورخان و جغرافی‏ نويسان بزرگ جهان اسلام است و خود به ايران مسافرت كرده است در صفحه‏ 39 و 420 و 429 كتاب خود از زردشتيان فارس و نفوذ بسيار آنها و احترام‏ آنها نزد مسلمانان كه از ساير اهل ذمه محترمتر بوده اند ياد كرده است .
اينها همه می‏رساند كه چنانكه گفتيم ايرانيان تدريجا اسلام را پذيرفته‏ اند و اسلام تدريجا و مخصوصا در دورهای استقلال سياسی ايران بر كيش زرتشتی‏ غلبه كرده است . عجيب اينست كه زرتشتيان در صدر اسلام كه دوره سيادت‏ سياسی عرب است آزادی و احترام بيشتری داشته اند از دوره های متأخرتر كه‏ خود ايرانيان حكومت را بدست گرفته اند هر اندازه كه ايرانيان مسلمان‏ می‏شدند اقليت زردشتی وضع نامناسبتری پيدا می‏كرد و ايرانيان مسلمان از اعراب مسلمان تعصب بيشتری عليه زردشتيگری ابراز می‏داشتند و ظاهرا همين‏ تعصبات ايرانيان تازه مسلمان سبب شد كه عده ای از زرتشتيان از ايران به‏ هند مهاجرت كردند و اقليت پارسيان هند را تشكيل دادند .

در اينجا بد نيست سخن مستر فرای نويسنده كتاب " ميراث باستانی‏ ايران " را از صفحه 396 آن كتاب نقل كنيم ، او ميگويد : از منابع اسلامی چنين بر می‏آيد كه استخر در فارس كه يكی از دو كانون‏ آئين زرتشتی در ايران ساسانی ( كانون ديگرش در شيز آذربايجان ) بود در روزگار اسلام نيز همچنان شكوفان ماند . اندك اندك شبكه آتشگاهها با كم‏ شدن زرتشتيان رو به كاستی نهاد . با اينهمه بيشتر مردم فارس تا قرن دهم‏ ميلادی همچنان به آيين زرتشت وفادار ماندند و پس از آن تا روزگار كشورگشايی سلجوقيان در سده يازدهم باز گروه انبوهی زرتشتی در فارس می‏زيستند . شرح جالبی از پيكار ميان‏ مسلمانان و زرتشتيان در شهر كازرون در زمان ابواسحاق ابراهيم بن شهريار الكازرونی كه بنيان گذار يكی از فرقه های متصوفان است و در سال 1034 ميلادی در گذشته است در دست داريم . بسياری از زرتشتيان به راهنمايی اين شيخ به اسلام گرويدند ولی از اين‏ كتاب ( كتاب معجم البلدان ياقوت ) و نيز از كتابهای ديگر اسلامی چنين‏ بر می‏آيد كه موقعيت زرتشتيان همچنان استوار بوده است . عامل كازرون در روزگار آل بويه كه از آنجا بر سراسر فارس فرمان می‏راند زرتشتی بود و خورشيد نام داشت . وی در ديده فرمانروايی بويهی شيراز چنان‏ پايگاه بلندی داشت كه اين شاهزاده بويهی فرمان داد تا شيخ كازرونی نزد او برود و سرزنشهای او را به سبب آشوبی كه برای مسلمان كردن مردم بر پا كرده بود بشنود ( ص 117 - 121 ) مسلمانان و زرتشتيان دو گروه عمده فارسی‏ بودند و مسيحيان و يهود بسيار اندك بودند .

در صفحه 399 می‏نويسد : هر چه بر دامنه انديشه‏های اسلامی افزوده می‏شد جنبشهای گوناگون مانند صوفيگری و شيعيگری رونق می‏يافت و در نتيجه پناهگاهی برای ايرانيان كه‏ نمی توانستند از انديشه های كوتاه و توسعه نيافته زرتشتی پيروی كنند پديد می‏آمد . هنگامی كه فرمانروايان ديلمی ايران ، به تشيع گرويدند و بخشهای‏ غربی ايران را از دست خليفه به در بردند و سرانجام در سال 945 ميلادی (334 هجری ) بر بغداد دست يافتند ، آيين زرتشت رو به زوال نهاد . ديگر آل بويه اسلام و زبان عربی را برگزيدند ، زيرا كه اين هر دو جنبه بين‏ المللی گرفته بود و حال آنكه زرتشتيان به محلات مخصوص زرتشتی نشين رانده شده بودند . چنين می نمايد كه روی هم رفته آل بويه شيعی مذهب در برابر پيروان‏ مذهبهای ديگر مسامحه و بردباری پيشه كرده بودند ، زيرا خلفای سنی و بسياری از گماشتگان رسمی سنی مذهب را بر سر كارها بر جای می‏گذاشتند چنانكه گفتيم عامل زرتشتی كازرون نيز از جمله اينگونه كسان بود . اما آل‏ بويه بيشتر دلبستگی به سنت های عربی خاندان علی عليه السلام و فرهنگ‏ اسلامی داشتند تا به سربلندی‏های گذشته ايران ، مثلا عضدالدوله يكی از پادشاهان آل بويه در سال 955م / 344 ه . دستور داد تا كتيبه ای در تخت‏ جمشيد به عربی بكنند .
چه عاملی سبب شد كه قرنها بعد از زوال سيادت سياسی عرب ، مردم ايران‏ گرايش بيشتری نسبت به اسلام نشان بدهند ؟ آيا جز جاذبه اسلام و سازگاری‏ آن با روح ايرانی چيز ديگری در كار بوده است ؟ خود حكومتهای مستقل ايرانی كه از لحاظ سياسی دشمن حكومتهای عربی بودند بيش از حكومتهای عربی پاسدار اسلام و مؤيد و مروج علمای اسلام و مشوق‏ خدمتگزاران اسلام بودند ، دانشمندان را در تأليف و تصنيف كتابهای اسلام و در تعليم علوم اسلامی كمك می‏كردند.

شور و هيجانی كه ايرانيان نسبت به اسلام و علوم اسلامی در طول چهارده‏ قرن اسلام حتی در دو قرن اول كه سرجان ملكم انگليسی نام آنها را " دو قرن‏ سكوت " گذاشته است نشان دادند ، هم از نظر اسلام بی سابقه بود و هم از نظر ايران ، يعنی نه ملت ديگری غير از ايرانی ، آنقدر شور و هيجان و عشق‏ و خدمت نسبت به اسلام نشان داده است و نه ايرانيان در دوره ديگری برای‏ هدف ديگری ، چه ملی و چه مذهبی ، اين قدر شور و هيجان نشان داده اند . ايرانيان پس از استقلال بدون هيچ مزاحمتی می‏توانستند آيين و رسوم كهن‏ خود را احياء كنند ولی نكردند ، بلكه بيشتر به آن پشت كردند و به اسلام‏ رو آوردند ، چرا چون آنها اسلام را با عقل و انديشه و خواسته های فطری خود سازگار می‏ديدند . هيچگاه خيال تجديد آيين و رسومی را كه سالها موجب‏ عذاب روحی آنان بود در سر نمی پروراندند و اين سنتی است كه طبق شهادت‏ تاريخ در طول اين چهارده قرنی كه اسلام به ايران آمده است همچنان باقی و پا برجاست ، و اگر ملاحظه می‏كنيد كه افراد معدود معلوم الهويه‏ای در اين‏ روزگار و احيانا زمانهای گذشته سخن از تجديد آيين و رسوم قديم به ميان‏ آورده اند ، نبايد آنها را به حساب ملت ايران آورد چه ايرانيان‏ همان طور كه پس از اين نيز مفصلا شرح خواهيم داد بارها نشان داده اند كه‏ از خود اعراب ، اسلام را با روحيات خود سازگارتر دانسته اند و دليل آن ، اينهمه خدمات صادقانه ای است كه آنان در طول اين چهارده قرن به اسلام و قرآن نموده اند خدماتی كه با اخلاص و ايمان عجيبی همراه بوده است و همين حقيقت است كه ما را به ياد فرمايش پيغمبر اكرم صلی الله عليه و آله و سلم می‏اندازد كه فرمود : " بخدا قسم من روزی را می‏بينم كه اين ايرانيان كه شما برای اسلام با آنان می‏جنگيد با شما بجنگند تا شما را مسلمان كنند" .