من در گذر زمان
ارسال شده: یکشنبه ۱۱ فروردین ۱۳۸۷, ۹:۴۹ ب.ظ
با درود و سلام
امروز داشتم در میان ارشیو اتاقم در خانه پدری به دنبال کتابی می گشتم ، چشمم به سر رسید سال 83 افتاد سالی که سرنوشت من را عوض کرد .صفحات سررسید را که ورق می زدم و نوشته های آن را می خواندم خاطراتی برایم زنده شد که گرچه بعضی از انها تلخ بود ولی مرور آنها برایم شیرین بود تصمیم گرفتم نوشته هایم را که خالی از ذوق هم نیست به مرور در بخش ادبی انجمن منتشر کنم چرا که با این کار که به نوعی اتشار اسناد محرمانه ای ایست که به مرور زمان از اهمیت ان کاسته شده هم اعتماد به نفس بیشتری حاصل می شود هم به صادق بودن کمک می کند چرا که نوعی تمرین گقتن حقایقی است که روزی از بیان انها نگران بودم . در ضمن بیان انها و مقایسه انها با اقاید امروز باعث تشخیص میزان پیشرفت یا خدای ناکرده پس رفت من می شود. برای شروع از یکی نامه های عاشقانه ای شروع می کنم که هیچ وقت فرستاده نشد
5 اردیبهشت 1383
من بودم تو ندیدی و دلواپسی معمولیات به تو اجازه نداد که مرا ببینی در حالی که من در کمین دلواپسی هایت بودم و منتظر که تو هم چو من خسته شی از قید سنت و رسوم پوسیده ولی تو هرگز زحمت تردید را نیزبه خود ندادی و شاید برای رهایی ، از قالب خود پا بیرون گذاشتی در حالی که من همیشه در کنار قاب شیشه ای تو نجوا می کردم دریغ و هزار دریغ که تو در قاب نبودی و نشنیدی
شاید هم نباید می شنیدی چرا که من در اوایل راه عشق از عشق ترسیدم و ترس را گناهی است نبخشیدنی ولی ترسم نه از ترس که از عقل بود وگرنه من پهلوان عالمم ترسم از استدلال بود از اندیشه و آینده و گویا کسی در گوشم صدای صبر کن را به صدا در می آورد.
صبر تا تو به من نزدیک شوی و به شناخت و اگاهی برسی و وای که چه لحظه ای از پس شناخت حاصل آید که پس از هر شناختی انتخابی لازم است و این لحظه برایم بسیار دشوار است چون همیشه از بازنده بودن تنفر داشتم و برایم قابل تحمل نیست که تو مرا نپذیری یا انتخاب نکنی حال چه از روی شناخت چه از روی عدم آگاهی.
شاید که نه حتما جواب منفی تو یکی از طناب های که مرا به زندگی وصل کرده را ، قطع خواهد کرد
دوستان نظر یادتون نره
امروز داشتم در میان ارشیو اتاقم در خانه پدری به دنبال کتابی می گشتم ، چشمم به سر رسید سال 83 افتاد سالی که سرنوشت من را عوض کرد .صفحات سررسید را که ورق می زدم و نوشته های آن را می خواندم خاطراتی برایم زنده شد که گرچه بعضی از انها تلخ بود ولی مرور آنها برایم شیرین بود تصمیم گرفتم نوشته هایم را که خالی از ذوق هم نیست به مرور در بخش ادبی انجمن منتشر کنم چرا که با این کار که به نوعی اتشار اسناد محرمانه ای ایست که به مرور زمان از اهمیت ان کاسته شده هم اعتماد به نفس بیشتری حاصل می شود هم به صادق بودن کمک می کند چرا که نوعی تمرین گقتن حقایقی است که روزی از بیان انها نگران بودم . در ضمن بیان انها و مقایسه انها با اقاید امروز باعث تشخیص میزان پیشرفت یا خدای ناکرده پس رفت من می شود. برای شروع از یکی نامه های عاشقانه ای شروع می کنم که هیچ وقت فرستاده نشد
5 اردیبهشت 1383
من بودم تو ندیدی و دلواپسی معمولیات به تو اجازه نداد که مرا ببینی در حالی که من در کمین دلواپسی هایت بودم و منتظر که تو هم چو من خسته شی از قید سنت و رسوم پوسیده ولی تو هرگز زحمت تردید را نیزبه خود ندادی و شاید برای رهایی ، از قالب خود پا بیرون گذاشتی در حالی که من همیشه در کنار قاب شیشه ای تو نجوا می کردم دریغ و هزار دریغ که تو در قاب نبودی و نشنیدی
شاید هم نباید می شنیدی چرا که من در اوایل راه عشق از عشق ترسیدم و ترس را گناهی است نبخشیدنی ولی ترسم نه از ترس که از عقل بود وگرنه من پهلوان عالمم ترسم از استدلال بود از اندیشه و آینده و گویا کسی در گوشم صدای صبر کن را به صدا در می آورد.
صبر تا تو به من نزدیک شوی و به شناخت و اگاهی برسی و وای که چه لحظه ای از پس شناخت حاصل آید که پس از هر شناختی انتخابی لازم است و این لحظه برایم بسیار دشوار است چون همیشه از بازنده بودن تنفر داشتم و برایم قابل تحمل نیست که تو مرا نپذیری یا انتخاب نکنی حال چه از روی شناخت چه از روی عدم آگاهی.
شاید که نه حتما جواب منفی تو یکی از طناب های که مرا به زندگی وصل کرده را ، قطع خواهد کرد
دوستان نظر یادتون نره