فیلم پیرمردها وطن ندارند
ارسال شده: یکشنبه ۱۵ اردیبهشت ۱۳۸۷, ۹:۵۵ ب.ظ
پیر مردها وطن ندارند No Country For Old Men
برنده ی اسکار بهترین فیلم از هشتادمین دوره ی مراسم اسکار در سال 2008
ژوئن 1980 . فیلم با نمایی از بیابان های خشک و خالی غرب تگزاس و با صدای روایتگر پیری بنام اوتام بل آغاز می شود. بل درباره ی تغییرات زیادی که در طول زمان در تگزاس اتفاق افتاده حرف می زند. او که ئر آستانه ی بازنشستگی است ، می گوید که پدر و اجدادش همگی کلانترهای موفقی بودند که در آن سالها هرگز اسلحه به کمر نمی بستند. آنها لزومی برای این کار نمی دیدند چون خشونت مثل حالا رواج نداشت.اما او مجبور است تا یک پسر نوجوان را به روی صندلی الکتریکی بفرستد چون یک دختر را بدون دلیل و تنها برای سرگرمی به قتل رسانده ! بدتر آنکه پسرک نه تنها پشیمان نبود بلکه می گفت در صورت آزاد شدن ، باز هم این کار را تکرار خواهد کرد. بل می گوید که او در این دوران هرج و مرج و پر از خشونت نتوانسته به قولش برای حفظ جان یک نفر عمل کند و حس می کند که اینجا دیگر جای پیرمردانی مثل او نیست و او وطنی ندارد.
لیولین یک شکارچی قدیمی است که هنگام گشت و گذار در بیابان به ردی از خون می رسد.او مسیر خون را دنبال کرده و به تعدادی جسد می رسد که اطراف چند کامیون صحرایی پراکنده شده اند. آنها قاچاقچیان مکزیکی هستند که طی درگیری بر سر مواد مخدرکشته شده اند. تنها یکی از آنها زنده است که از لیولین تقاضای آب می کند. اما لیولین آبی به همراه ندارد. بنابراین مسلسل دستی او را برداشته و به راه می افتد. کمی بعد به جنازه ی دیگری می رسد که زیر درخت افتاده.در کنار مرد یک اسلحه و کیفی حاوی دو میلیون دلار پول نقد قرار دارد. لیولین آنها را برداشته و با شتاب به خانه ی واگنی اش بر می گردد تا آنها را پنهان کند. کارلا همسرش به شدت نگران است اما لیولین سعی دارد همه چیز را عادی جلوه دهد. اما او نمی توتند شب بخوابد و مدام به چهره ی مرد زخمی و تشنه فکر می کند. بالاخره عذاب وجدان امانش نمی دهد و با برداشتن قمقمه ی آب ، مجددا به همان مکان برمی گردد. اما مرد با شلیک یک گلوله به سرش کشته شده. لیولین با وحشت به عقب بر می گرددو متوجه یک ماشین صحرایی می شود که کنار ماشین خودش پارک شده. دو مرد در ماشین نشسته اند که پس از پنچر کردن لاستیک ماشین لیولین به طرف او می آیند. لیولین با عجله به سمت رود خانه فرار می کند اما با شلیک گلوله آنها زخمی می شود. اما او نا امید نشده و خود را به رودخانه می اندازد و موفق به فرار می شود. او بعد از رسیدن به خانه ، کارلا را روانه ی خانه ی مادرش می کند تا از گزند قاچاقچیان در امان بماند.
سردسته ی قاچاقچیان که یک تاجر سرشناس است ، تصمیم می گیرد تا برای یافتن لیولین از یک آدم کش حرفه ای بنام چیگو کمک بگیرد. چیگو چندی پیش با کشتن یکی از بهترین ماموران ایالتی از بازداشتگاه فرار کرده و حین فرار با بی رحمی تمام یک شهروند معمولی را هم به طرز فجیعی به قتل رسانده تا بتواند اتومبیل او را بدزدد. خبر به گوش کلانتر بل رسیده و او هم وارد ماجرا می شود. بل می داند که چیگو یک قاتل بی رحم و روانی است و آزاد گشتن او در شهر ، مشکلات زیادی به همراه خواهد داشت.چیگو همراه با آن دو مرد راهی محل قتل عام قاچاقچیان می شود اما در نهایت با خونسردی پس از گرفتن یک فرستنده ی صوتی آنها را هم کشته و تصمیم می گیرد پس از یافتن لیولین ، پول ها را برای خودش بردارد. او سپس اتومبیل سرقتی خود را به آتش کشیده و آن مکان را ترک می کند.
کلانتر بل با همراهانش در پی کشف بقایای اتومبیل سوخته راهی محل شده و به مکان قتل عام می رسد. او در آنجا ماشین صحرایی لیولین را می بیند و آن را شناسایی می کند. چیگو نیز از طرف دیگر به خانه ی لیولین می رود ولی کسی در خانه نیست. لیولین خانه را ترک کرده و همراه با پول ها و اسلحه به یک متل رفته. چیگو به کمک فرستنده ی صوتی رد او را تا متل دنبال میکند اما لیولین از آنجا هم فرار مرده. چیگو در آنجا هم سه نفر را به قتل رسانده و مجددا برای یافتن لیولین راهی می شود. کمی بعد پلیس ها هم به قتل می رسند و تعقیب و گریز ادامه می یابد.
لیولین این بار به یک هتل قدیمی در مرکز مکزیک می رود و از مدیر آنجا می خواهد که ورود هر غریبه ای را به او اطلاع دهد.او به شدت نگران است و نمی داند که چیگو چگونه رد او را تا هتل قبلی دنبال کرده است. او شروع به گشتن کیف پول ها می کند و این دفعه دستگاه فرستنده ی سیگنالی کوچکی را در آن پیدا می کند که قطعا چیگو را به دنبال او کشانده. حدس او درست است و چند دقیقه بعد صدای پاهای چیگو از پشت در شنیده می شود. شلیک گلوله ها آغاز شده و لیولین از پنجره خود را به پایین پرت کرده و فرار می کند . او می فهمد که چیگو مدیر هتل را به قتل رسانده و با شلیک گلوله کشته است. لیولین به سمت خیابان دویده و جلوی یک کامیون را می گیرد. لحظه ی بعد مرد مورد اصابت گلوله چیگو قرار گرفته و لیولین کنترل فرمان ماشین را بدست می گیرد. چیگو همچنان دنبال اوست و لیولین دیوانه وار رانندگی می کند و بعد از شلیک چند گلوله موفق به فرار می شود. حالا هر دو نفر زخمی شده اند !
لیولین زخمی و خسته به فرارش ادامه می دهد اما کمی بعد از شدت خونریزی به بیمارستان منتل می شود. زمانی که چشم باز می کند مردی بنام ولز را کنار خود می بیند که از طرف صاحب اصلی پول ها آمده. فرد به او می گوید که بهتر است پول ها را به آنها پس دهد تا در ازای اش ، آنها جانش را از دست چیگو نجات دهند. ولز می گوید که چیگو حتی به آنها هم کلک زده و به خاطر جنون آدم کشی ، قطعا او را زنده نخواهد گذاشت. او از لیولین می خواهد تا فکرهایش را کرده و برای انجام معامله با آنها تماس بگیرد. ولز بیمارستان را ترک کرده و به یک هتل می رود اما چیگو این بار در انتظار خود اوست. چیگو با خونسردی او را هم می کشد و به تلفن اتاق او جواب می دهد . لیولین پشت خط و آماده ی معامله است و نمی داند که به جای ولز با چیگو هم صحبت شده ! او به راحتی آدرس محل سکونت بعدی خود را به چیگو می دهد.
از طرف دیگر کلانتر بل به سراغ کارلا ، همسر لیولین رفته و از او می خواهد تا جای شوهرش را به او نشان دهد. کارلا زنی معصوم و بی گناه است و از محل اختفای همسرش خبر ندارد. او به کلانتر بل قول می دهد در صورت فهمیدن کوچکترین خبر ، مراتب را به پلیس اطلاع دهد. کمی بعد لیولین با کارلا تماس گرفته و از او می خواهد تا همراه با مادرش به متلی بروند که او اکنون در آن اقامت دارد. کارلا هم آدرس متل را به کلانتر بل می دهد. کارلا و مادرش راهی متل محل اقامت لیولین می شوند. آنها در خارج از فرودگاه سوار اتومبیل یک مرد مکزیکی بسیار مودب شده ، غافل از آنکه او و دوستانش همان قاچاقچیانی هستند که دنبال لیولین می گردند. ساعتی بعد آنها لیولین را غافلگیر کرده و به رگبار می بندند اما نمی دانند که او قبلا پول ها را زیر یک پل مخفی کرده بود. بعد از مرگ لیولین کلانتر بل به متل می رسد و دنبال رد پای چیگو می گردد. چیگو در گوشه ای پنهان شده و کلانتر بل نمی تواند او را پیدا کند. او متل را ترک می کند.
هفته ها می گذرد و کلانتر بل بازنشسته می شود. مادر کارلا می میرد و کارلا پس از تشییع جنازه ی او در بازگشت به خانه با چیگو مواجه می شود. چیگو با خونسردی به به او می گوید : " من به شوهرت قول دادم که تو را بکشم." او تصمیم می گیرد تا در این رابطه با یک سکه ، شیر یا خط بیندازد و از کارلا می خواهد تا یک روی سکه را انتخاب کند اما کارلا به او می گوید:" خود او باید تصمیم به کشتن یا نکشتن او بگیرد نه یک سکه " کمی بعد چیگو از خانه خارج شده و ته کفش های خونی خود را پاک می کند. او کارلای بی گناه را هم با بی رحمی تمام به قتل رسانده ! او سوار اتومبیلش می شود اما تصادف سنگینی می کند و به شدت زخمی می شود. چیگو خونین و مالین صحنه ی تصادف را ترک کرده و با کمک گرفتن از چند پسر بچه راهی حومه شهر می شود.
در پایان کلانتر بل در خانه نشسته و خوابش را برای همسرش تعریف می کند. او خواب پدرش را دیده که سوار بر اسب و جلوتر از او در یک شب تاریک در دل کوهستان حرکت می کرده. پدرش فانوسی در دست داشته که مانند ماه می درخشیده و راه را روشن می کرده. بل در خواب به دنبال پدرش حرکت می کرد و می دانست تاریکی ها هرگز او را آزار نخواهند داد چون پدرش همراه با آتشی گرم و نورانی ، راه را برایش روشن خواهد کرد.
کارگردان ها: جوئل و اتان کوئن.
بازیگران : تامی لی جونز ( کلانتر اوتام بل )
خاویر بار دوم ( چیگو )
جاش برولین ( لیولین )
وودی هارلسون ( ولز )
کلی مک دانلد (کارلا )
محصول 2007 انگلستان و اسپانیا.
این فیلم توانست چهار جایزه ی اصلی بهترین فیلم ، کارگردانی و بازیگر مرد نقش مکمل را از آکادمی اسکار کسب کرده و تیدبل به مطرح ترین فیلم سال 2007 شود.
برنده ی اسکار بهترین فیلم از هشتادمین دوره ی مراسم اسکار در سال 2008
ژوئن 1980 . فیلم با نمایی از بیابان های خشک و خالی غرب تگزاس و با صدای روایتگر پیری بنام اوتام بل آغاز می شود. بل درباره ی تغییرات زیادی که در طول زمان در تگزاس اتفاق افتاده حرف می زند. او که ئر آستانه ی بازنشستگی است ، می گوید که پدر و اجدادش همگی کلانترهای موفقی بودند که در آن سالها هرگز اسلحه به کمر نمی بستند. آنها لزومی برای این کار نمی دیدند چون خشونت مثل حالا رواج نداشت.اما او مجبور است تا یک پسر نوجوان را به روی صندلی الکتریکی بفرستد چون یک دختر را بدون دلیل و تنها برای سرگرمی به قتل رسانده ! بدتر آنکه پسرک نه تنها پشیمان نبود بلکه می گفت در صورت آزاد شدن ، باز هم این کار را تکرار خواهد کرد. بل می گوید که او در این دوران هرج و مرج و پر از خشونت نتوانسته به قولش برای حفظ جان یک نفر عمل کند و حس می کند که اینجا دیگر جای پیرمردانی مثل او نیست و او وطنی ندارد.
لیولین یک شکارچی قدیمی است که هنگام گشت و گذار در بیابان به ردی از خون می رسد.او مسیر خون را دنبال کرده و به تعدادی جسد می رسد که اطراف چند کامیون صحرایی پراکنده شده اند. آنها قاچاقچیان مکزیکی هستند که طی درگیری بر سر مواد مخدرکشته شده اند. تنها یکی از آنها زنده است که از لیولین تقاضای آب می کند. اما لیولین آبی به همراه ندارد. بنابراین مسلسل دستی او را برداشته و به راه می افتد. کمی بعد به جنازه ی دیگری می رسد که زیر درخت افتاده.در کنار مرد یک اسلحه و کیفی حاوی دو میلیون دلار پول نقد قرار دارد. لیولین آنها را برداشته و با شتاب به خانه ی واگنی اش بر می گردد تا آنها را پنهان کند. کارلا همسرش به شدت نگران است اما لیولین سعی دارد همه چیز را عادی جلوه دهد. اما او نمی توتند شب بخوابد و مدام به چهره ی مرد زخمی و تشنه فکر می کند. بالاخره عذاب وجدان امانش نمی دهد و با برداشتن قمقمه ی آب ، مجددا به همان مکان برمی گردد. اما مرد با شلیک یک گلوله به سرش کشته شده. لیولین با وحشت به عقب بر می گرددو متوجه یک ماشین صحرایی می شود که کنار ماشین خودش پارک شده. دو مرد در ماشین نشسته اند که پس از پنچر کردن لاستیک ماشین لیولین به طرف او می آیند. لیولین با عجله به سمت رود خانه فرار می کند اما با شلیک گلوله آنها زخمی می شود. اما او نا امید نشده و خود را به رودخانه می اندازد و موفق به فرار می شود. او بعد از رسیدن به خانه ، کارلا را روانه ی خانه ی مادرش می کند تا از گزند قاچاقچیان در امان بماند.
سردسته ی قاچاقچیان که یک تاجر سرشناس است ، تصمیم می گیرد تا برای یافتن لیولین از یک آدم کش حرفه ای بنام چیگو کمک بگیرد. چیگو چندی پیش با کشتن یکی از بهترین ماموران ایالتی از بازداشتگاه فرار کرده و حین فرار با بی رحمی تمام یک شهروند معمولی را هم به طرز فجیعی به قتل رسانده تا بتواند اتومبیل او را بدزدد. خبر به گوش کلانتر بل رسیده و او هم وارد ماجرا می شود. بل می داند که چیگو یک قاتل بی رحم و روانی است و آزاد گشتن او در شهر ، مشکلات زیادی به همراه خواهد داشت.چیگو همراه با آن دو مرد راهی محل قتل عام قاچاقچیان می شود اما در نهایت با خونسردی پس از گرفتن یک فرستنده ی صوتی آنها را هم کشته و تصمیم می گیرد پس از یافتن لیولین ، پول ها را برای خودش بردارد. او سپس اتومبیل سرقتی خود را به آتش کشیده و آن مکان را ترک می کند.
کلانتر بل با همراهانش در پی کشف بقایای اتومبیل سوخته راهی محل شده و به مکان قتل عام می رسد. او در آنجا ماشین صحرایی لیولین را می بیند و آن را شناسایی می کند. چیگو نیز از طرف دیگر به خانه ی لیولین می رود ولی کسی در خانه نیست. لیولین خانه را ترک کرده و همراه با پول ها و اسلحه به یک متل رفته. چیگو به کمک فرستنده ی صوتی رد او را تا متل دنبال میکند اما لیولین از آنجا هم فرار مرده. چیگو در آنجا هم سه نفر را به قتل رسانده و مجددا برای یافتن لیولین راهی می شود. کمی بعد پلیس ها هم به قتل می رسند و تعقیب و گریز ادامه می یابد.
لیولین این بار به یک هتل قدیمی در مرکز مکزیک می رود و از مدیر آنجا می خواهد که ورود هر غریبه ای را به او اطلاع دهد.او به شدت نگران است و نمی داند که چیگو چگونه رد او را تا هتل قبلی دنبال کرده است. او شروع به گشتن کیف پول ها می کند و این دفعه دستگاه فرستنده ی سیگنالی کوچکی را در آن پیدا می کند که قطعا چیگو را به دنبال او کشانده. حدس او درست است و چند دقیقه بعد صدای پاهای چیگو از پشت در شنیده می شود. شلیک گلوله ها آغاز شده و لیولین از پنجره خود را به پایین پرت کرده و فرار می کند . او می فهمد که چیگو مدیر هتل را به قتل رسانده و با شلیک گلوله کشته است. لیولین به سمت خیابان دویده و جلوی یک کامیون را می گیرد. لحظه ی بعد مرد مورد اصابت گلوله چیگو قرار گرفته و لیولین کنترل فرمان ماشین را بدست می گیرد. چیگو همچنان دنبال اوست و لیولین دیوانه وار رانندگی می کند و بعد از شلیک چند گلوله موفق به فرار می شود. حالا هر دو نفر زخمی شده اند !
لیولین زخمی و خسته به فرارش ادامه می دهد اما کمی بعد از شدت خونریزی به بیمارستان منتل می شود. زمانی که چشم باز می کند مردی بنام ولز را کنار خود می بیند که از طرف صاحب اصلی پول ها آمده. فرد به او می گوید که بهتر است پول ها را به آنها پس دهد تا در ازای اش ، آنها جانش را از دست چیگو نجات دهند. ولز می گوید که چیگو حتی به آنها هم کلک زده و به خاطر جنون آدم کشی ، قطعا او را زنده نخواهد گذاشت. او از لیولین می خواهد تا فکرهایش را کرده و برای انجام معامله با آنها تماس بگیرد. ولز بیمارستان را ترک کرده و به یک هتل می رود اما چیگو این بار در انتظار خود اوست. چیگو با خونسردی او را هم می کشد و به تلفن اتاق او جواب می دهد . لیولین پشت خط و آماده ی معامله است و نمی داند که به جای ولز با چیگو هم صحبت شده ! او به راحتی آدرس محل سکونت بعدی خود را به چیگو می دهد.
از طرف دیگر کلانتر بل به سراغ کارلا ، همسر لیولین رفته و از او می خواهد تا جای شوهرش را به او نشان دهد. کارلا زنی معصوم و بی گناه است و از محل اختفای همسرش خبر ندارد. او به کلانتر بل قول می دهد در صورت فهمیدن کوچکترین خبر ، مراتب را به پلیس اطلاع دهد. کمی بعد لیولین با کارلا تماس گرفته و از او می خواهد تا همراه با مادرش به متلی بروند که او اکنون در آن اقامت دارد. کارلا هم آدرس متل را به کلانتر بل می دهد. کارلا و مادرش راهی متل محل اقامت لیولین می شوند. آنها در خارج از فرودگاه سوار اتومبیل یک مرد مکزیکی بسیار مودب شده ، غافل از آنکه او و دوستانش همان قاچاقچیانی هستند که دنبال لیولین می گردند. ساعتی بعد آنها لیولین را غافلگیر کرده و به رگبار می بندند اما نمی دانند که او قبلا پول ها را زیر یک پل مخفی کرده بود. بعد از مرگ لیولین کلانتر بل به متل می رسد و دنبال رد پای چیگو می گردد. چیگو در گوشه ای پنهان شده و کلانتر بل نمی تواند او را پیدا کند. او متل را ترک می کند.
هفته ها می گذرد و کلانتر بل بازنشسته می شود. مادر کارلا می میرد و کارلا پس از تشییع جنازه ی او در بازگشت به خانه با چیگو مواجه می شود. چیگو با خونسردی به به او می گوید : " من به شوهرت قول دادم که تو را بکشم." او تصمیم می گیرد تا در این رابطه با یک سکه ، شیر یا خط بیندازد و از کارلا می خواهد تا یک روی سکه را انتخاب کند اما کارلا به او می گوید:" خود او باید تصمیم به کشتن یا نکشتن او بگیرد نه یک سکه " کمی بعد چیگو از خانه خارج شده و ته کفش های خونی خود را پاک می کند. او کارلای بی گناه را هم با بی رحمی تمام به قتل رسانده ! او سوار اتومبیلش می شود اما تصادف سنگینی می کند و به شدت زخمی می شود. چیگو خونین و مالین صحنه ی تصادف را ترک کرده و با کمک گرفتن از چند پسر بچه راهی حومه شهر می شود.
در پایان کلانتر بل در خانه نشسته و خوابش را برای همسرش تعریف می کند. او خواب پدرش را دیده که سوار بر اسب و جلوتر از او در یک شب تاریک در دل کوهستان حرکت می کرده. پدرش فانوسی در دست داشته که مانند ماه می درخشیده و راه را روشن می کرده. بل در خواب به دنبال پدرش حرکت می کرد و می دانست تاریکی ها هرگز او را آزار نخواهند داد چون پدرش همراه با آتشی گرم و نورانی ، راه را برایش روشن خواهد کرد.
کارگردان ها: جوئل و اتان کوئن.
بازیگران : تامی لی جونز ( کلانتر اوتام بل )
خاویر بار دوم ( چیگو )
جاش برولین ( لیولین )
وودی هارلسون ( ولز )
کلی مک دانلد (کارلا )
محصول 2007 انگلستان و اسپانیا.
این فیلم توانست چهار جایزه ی اصلی بهترین فیلم ، کارگردانی و بازیگر مرد نقش مکمل را از آکادمی اسکار کسب کرده و تیدبل به مطرح ترین فیلم سال 2007 شود.
