صفحه 1 از 1
سالگرد عمليات بيت المقدس هفت در شلمچه
ارسال شده: چهارشنبه ۲۲ خرداد ۱۳۸۷, ۷:۵۴ ب.ظ
توسط hamidak24
فردا 23 خرداد بيستمين سالگرد عمليات بيت المقدس 7 هست. عملياتي كه توي گرماي بالاي 50 درجه شلمچه و نرسيدن آب به خط مقدم همراه بود. خيليها اونجا براثر تشنگي شهيد شدند و حتي پيكرهاشون هم همونجا موند. يكي از اين شهدا، عموي من شهيد علي اصغر عباسي هست. او هم تو اين عمليات آسموني شد و همونطور كه آرزو داشت گمنام بمونه، پيكرش همونجا موند. وبلاگ زير رو به ياد او آماده كردم
[External Link Removed for Guests]
خوشحال ميشم از اين وبلاگ ديدن كنيد و اگر از رزمندگان اين عمليات بودين يا خاطره اي دارين و يا كسي از بستگانتان در اين عمليات به شهادت رسيده در قسمت دفتر يادبود بنويسيد.
روح همشون شاد
ارسال شده: دوشنبه ۲۷ خرداد ۱۳۸۷, ۲:۰۷ ق.ظ
توسط maydayfire
سلام برادر
مردان خدا همانا گمنامند...
کجايند مردان بی ادعا؟ همانان که از وادی ديگرند..همانان که گمنام و نام
اورند
يا حق
ارسال شده: یکشنبه ۹ تیر ۱۳۸۷, ۹:۰۶ ب.ظ
توسط hamidak24
وبلاگ شهيد عباسي [External Link Removed for Guests] با درج اولين سري از آلبوم تصاوير شهيد شامل 53 عكس بروزرساني شد.
Re: سالگرد عمليات بيت المقدس هفت در شلمچه
ارسال شده: دوشنبه ۱۰ تیر ۱۳۸۷, ۱۱:۲۶ ق.ظ
توسط najaf47
hamidak24 نوشته شده:فردا 23 خرداد بيستمين سالگرد عمليات بيت المقدس 7 هست. عملياتي كه توي گرماي بالاي 50 درجه شلمچه و نرسيدن آب به خط مقدم همراه بود. خيليها اونجا براثر تشنگي شهيد شدند و حتي پيكرهاشون هم همونجا موند. يكي از اين شهدا، عموي من شهيد علي اصغر عباسي هست. او هم تو اين عمليات آسموني شد و همونطور كه آرزو داشت گمنام بمونه، پيكرش همونجا موند. وبلاگ زير رو به ياد او آماده كردم
[External Link Removed for Guests]
خوشحال ميشم از اين وبلاگ ديدن كنيد و اگر از رزمندگان اين عمليات بودين يا خاطره اي دارين و يا كسي از بستگانتان در اين عمليات به شهادت رسيده در قسمت دفتر يادبود بنويسيد.
روح همشون شاد
بسمه تعالی
با سلام
دوست گرامی انشاءالله روح عمویتان با شهدای کربلا محشور باشد. این حقیر کمترین خودم از نزدیک شاهد آن دوران خاطره انگیز و زیبا بودم ، همچنین در آن عملیات خود شاهد رشادتهای آن شیرمردان بودم.
خودم دیدم که گرمای 47 و 48 درجه و تشنگی و عطش و محاصره دشمن و اسارت و شهادت دوستا و همرزمامون و از همه دردناکتر جا موندن پیکراشون خدا میدونه که چی به دل ما گذشت که توو این مقال نمیگنجه.
یادشون بخیر.
که:
یاد امام و شهدا....دلو میبره کرببلا
یا علی مدد.[img]http://[/img]
ارسال شده: سهشنبه ۱۱ تیر ۱۳۸۷, ۵:۵۲ ب.ظ
توسط A10
دوست گرامی انشاءالله روح عمویتان و همچنين همه شهداي دفاع مقدس با شهدای کربلا محشور باشد
به بهانه برگزاري يادواره خورشيد دوكوهه
ارسال شده: شنبه ۱۵ تیر ۱۳۸۷, ۸:۲۰ ب.ظ
توسط hamidak24
تيپ ٢٧ حضرت محمدرسولالله (ص) در هفدهم بهمن ١٣٦٠ به فرماندهي "حاج احمد متوسليان" به جرگه يگانهاي رزمي سپاه پيوست.
تيپ در همان اوايل تأسيس آماده شد تا در عمليات بزرگ "فتحالمبين" نقشي كليدي ايفا نمايد. اين تيپ با ٩ گردان مأموريت يافت تا با نفوذ در عمق مواضع دشمن، توپخانه سنگين آنها را در ارتفاعات "علي گره زد" از كار بيندازد. در اين عمليات، تيپ ٢٧ طي چهار مرحله توانست ضربات سنگيني را در مناطق "تپه چشمه"، "شاوريه"، "بلتاي بالا" و پايين به دشمن بعثي وارد نموده و مناطق وسيعي از سرزمينهاي اشغالي را آزاد كند.
دومين عملياتي كه تيپ ٢٧ در آن حضور يافت، عمليات "الي بيتالمقدس" بود كه كمتر از يك ماه پس از عمليات فتحالمبين طرح ريزي و اجرا شد. در اين عمليات تيپ ٢٧ با دوازده گردان پياده ماموريت داشت تا با پيشروي در عمق ١٧ كيلومتري خطوط دشمن، خود را به جاده "اهوازـ خرمشهر" رسانده و از آنجا به سمت ايستگاه "نيم نود" و "گرمدشت" پيشروي نمايد، اين مأموريت سخت و مشكل با ايستادگي رزمندگان اين تيپ به خوبي انجام گرفت.
در مرحله دوم، تيپ ٢٧ با شكستن دژ دشمن در شلمچه، زمينه آزادسازي خرمشهر را مهيا نمود. پس از آن در مرحله سوم عمليات، تيپ ٢٧ با بستن راه فرار دشمن در محدوده "نهرخين" آنها را به محاصره در آورد. در آخرين مرحله نيز با مقاومت سرسختانهاي در مقابل پاتكهاي دشمن، آزادسازي خرمشهر را تثبيت نمود.
پس از عمليات پيروزمند "الي بيتالمقدس" تيپ ٢٧ به مأموريت برون مرزي اعزام شد كه در همين مأموريت، سردار دلاور اسلام "حاج احمد متوسليان" به اسارت در آمد.
بازگشت تيپ ٢٧ به ايران مصادف بود با انجام مرحله سوم عمليات رمضان به فرماندهي "حاج محمد ابراهيم همت" كه با تمام ساز و برگهايش در اين مرحله از عمليات وارد كارزار شد، در نتيجه توانست با شكار تانكهاي دشمن در منطقه "پاسگاه زيد" ماشين جنگي عراق را زمينگير كند.
پس از عمليات رمضان، تيپ ٢٧ با ارتقاء به لشكر، به سمت غرب كشور حركت كرد تا در جبهه مياني وارد عمل شود. عمليات بعدي مسلم بن عقيل (ع) نام داشت كه در منطقه سومار به مرحله اجرا درآمد. در اين عمليات، لشكر ٢٧ محمد رسول الله(ص) با نفوذ از محور "گيسكه" و "سلمان كشته" توانست تا چند كيلومتري شهر مندلي عراق پيشروي نموده و ضربات سختي را به دشمن وارد كند.
در مرحله دوم اين عمليات كه به عنوان عمليات "زينالعابدين(ع)" نامگذاري شد، لشكر ٢٧ محمد رسول الله (ص) مجددا نوك پيكان عمليات محسوب ميشد كه با كشته و زخمي كردن تعداد قابل توجهي از سربازان دشمن و با اسارت گرفتن تعدادي از آنها توانست ماموريت خود را به نحو احسن انجام دهد.
سفر به رملستانهاي "فكه" و دست و پنجه نرم كردن با موانع گسترده طبيعي و مصنوعي، ماموريت بعدي لشكر ٢٧ محمد رسول الله (ص) محسوب ميشد. عمليات والفجر مقدماتي با هدف نفوذ به عمق مواضع و انهدام نيروهاي دشمن در حد فاصل "تنگهي چزابه" تا "سه راهي فكه" طرحريزي شد. لشكر ٢٧، در اين عمليات ماموريت داشت تا با عبور از ميادين وسيع مين و كمينهاي دشمن، خود را به جاده "فكه-العماره" رسانده و در خيز دوم به مجتمع "نفتي بزرگان" عراق دسترسي پيدا كند. در مرحله اول رزمندگان لشكر ٢٧ به خصوص گردانهاي كميل،انصارالرسول(ص)، حنظله، و عمار ياسر توانستند پاسگاههاي عراقي "رشيديه"، "صفريه" و "طاووسيه" را تصرف نموده و در كانال دوم عراقيها مستقر شوند.
دو ماه پس از عمليات "والفجر مقدماتي"، عمليات "والفجر يك" در منطقه شمال فكه (شرهاني -ابوقريب) آغاز شد. لشكر ٢٧ در اين عمليات ماموريت داشت، تا با تصرف ارتفاعات ١١٢ –146 و ١٤٢ دشمن را مجبور به عقبنشيني از مواضع پدافندي خود نمايد. يك هفته جنگ بي امان و شبانهروزي در حالي به اتمام رسيد كه لشكر ٢٧، فرمانده شجاع و دلاور خود "حاج رضا چراغي" را از دست داده بود.
پس از عمليات "والفجر يك"، نظر فرماندهان جنگ به سمت جبهههاي غرب معطوف شد. از اين رو منطقه "شاخ شميران" و "بمو" براي اجراي عمليات بعدي در نظر گرفته شد. قبل از انجام اين عمليات، لشكر ٢٧ به منظور ادامه عمليات والفجر ٣ در منطقه مهران «كله قندي» وارد عمل شد.
از سوي ديگر پس از حدود شش ماه، شناسائيهاي طاقت فرسا و دقيق، عمليات "بمو" لغو و كليه يگانها جهت ادامه عمليات "والفجر ٤" كه در منطقه عمومي "پنجوين" آغاز شده بود به آن منطقه اعزام شدند. در مرحله سوم اين عمليات، لشكر ٢٧ محمد رسولالله (ص) با هدف تصرف ارتفاعات ١٩٠٤- ١٩٠٠- ١٨٦٦ "كاني مانگا" و "دشت پنجوين" وارد عمل شد.
رزمندگان لشكر ٢٧، بر روي ارتفاعات كاني مانگا، جنگ سختي را با دشمن آغاز كردند. جنگي كه نزديك بيست روز به طول انجاميد، بيست روز جنگ بيامان با دشمني تا دندان مسلح. در اين عمليات نيز لشكر ٢٧ مانند ديگر عملياتها چندين سردار دلاور خود را از دست داد. سرداراني چون: اكبر حاجيپور، اصغر رنجبران، مهدي خندان، ابراهيم معصومي و …
پس از خاتمه عمليات والفجر ٤، بار ديگر نيروهاي اسلام به سمت جنوب آمدند تا در "هورالهويزه" عمليات بزرگي را تدارك ببينند. عمليات آبي ـ خاكي خيبر در منطقه عمومي "طلائيه ـ جفير" آغاز شد. لشكر ٢٧ در اين عمليات مأموريت داشت تا در يك جبهه، با شكستن دژ مستحكم عراق در منطقه طلائيه و در جبههاي ديگر با نفوذ به جزاير مجنون، دشمن را در حلقه محاصره خود قرار دهد. جنگ سختي بين رزمندگان اسلام و دشمن درگرفت. جنگي كه پانزده روز به طول انجاميد و عاقبت با شهادت فرمانده دلاور و محبوب لشكر ٢٧ شهيد "حاج محمد ابراهيم همت" به تثبيت مواضع خودي انجاميد.
عمليات خيبر تجربه خوبي بود تا بتوان عملياتهاي آينده را هم طرحريزي كرد، از اين رو طرح عمليات آبي ـ خاكي ديگري ريخته شد. در آخرين روزهاي سال ١٣٦٣، "عمليات بدر" در منطقهي "شرق دجله" آغاز شد. در اين عمليات، لشكر ٢٧ به فرماندهي "حاج عباس كريمي" مأموريت داشت تا در حد مياني عمليات، ضمن عبور از آبراه هور، خود را از جزيره جنوبي به جزيره شمالي مجنون رسانده و از آنجا با نفوذ به عمق مواضع دشمن در دشت "الهاله" و رودخانه "دجله" بر بزرگراه "العماره ـ بصره" تسلط پيدا كند. در اين عمليات نيز مانند ديگر عملياتها سنگيني و فشار دشمن، بر رزمندگان لشكر ٢٧ محمد رسول الله (ص) وارد ميشد، به طوري كه وضعيت به مرحلهاي رسيد كه فرمانده و معاون لشكر با "آرـ پي ـ جي هفت" به شكار تانكهاي دشمن پرداختند. با شهادت حاج عباس كريمي، فرمانده لشكر ٢٧، اين نبرد نا برابر نيز به پايان رسيد.
يازده ماه پس از عمليات بدر، عمليات عظيم "والفجر٨" با عبور رزمندگان اسلام از رودخانه عظيم "اروندرود" شروع شد. در اين عمليات، لشكر ٢٧ مأموريت داشت تا از "جاده فاوـ امالقصر" به سمت مواضع نيروهاي عراقي پيشروي نمايد. در مرحله اول عمليات، شهر فاو، تمام حيثيت و آبرويشان به فنا رفته بود، هر چه در چنته داشتند رو كردند تا بلكه بتوانند مواضع از دست رفته را باز پس بگيرند. اما استقامت و پايداري نيروهاي اسلام بالاخص رزمندگان لشكر ٢٧ در محور "امالقصر" باعث شد تا دشمن نتواند به اهداف خود دست يابد.عاقبت، اين نبرد نابرابر نيز پس از هشتاد روز مقاومت و ايثار رزمندگان اسلام و عقب نشيني دشمن به پايان رسيد.
پس از عمليات "والفجر ٨" عراق در يك حركت تبليغاتي و به منظور دادن روحيه به نيروهاي خود، دست به اقداماتي زد كه آن را "پدافند متحرك" ناميد. در اين عملياتها عراق توانست بر بعضي از مناطق استراتژيك، از جمله شهر مهران دست پيدا كند. با سقوط شهر مهران، امام عزيز، با دم مسيحايي خود در كالبد رزمندگان دميدند و فرمودند كه مهران بايد آزاد شود. در دهم تير ماه ١٣٦٥، عمليات كربلاي يك با هدف آزادسازي شهر مهران از چند محور شروع شد. لشكر ٢٧ با در اختيار داشتن چندين گردان آماده، مأموريت پيدا كرد تا با گذشتن از خط دشمن، ضمن عبور از رودخانه فصلي "گاوي"، "ده بهروزان" و چندين رده خط پدافندي دشمن، خود را به ارتفاعات "قلاويزان" برساند. اين عمليات نيز با موفقيت كامل انجام گرفت و منجر به آزادسازي شهر مهران گرديد. در اين عمليات، قائم مقام لشكر٢٧، "حاج سيد محمد رضا دستواره" به خيل شهدا پيوست.
پس از عمليات كربلاي يك و تا قبل از شروع عمليات كربلاي ٥، لشكر ٢٧ مسئوليت پدافند از خط مهران را نيز بر عهده داشت. با اعزام سپاهيان محمد (ص) به جبههها و تكميل گردانها، لشكر ٢٧ مأموريت پيدا كرد تا نقش كليدي در عمليات بزرگ كربلاي ٥، ايفاء نمايد.
گردانهاي لشكر ٢٧، در گام اول با هدف دستيابي به كانال "پرورش ماهي"، رسيدن به جاده "شلمچه ـ بصره" و بستن عقبه دشمن از سمت كانال زوجي از قلب مواضع نيروهاي دشمن، پيشروي خود را شروع كرده و با پشت سر گذاشتن مواضع وسيع و غيرقابل نفوذ دشمن در شلمچه توانستند به اهداف اوليه عمليات دست يابند. از طرف ديگر دشمن بعثي، با احساس خطر از نفوذ رزمندگان اسلام، اقدام به پاتكهاي سنگين زرهي نمود به طوري كه آتش توپخانه و هواپيماهاي دشمن لحظهاي قطع نميشد. فشار تانكهاي پيشرفته دشمن به حدي بود كه يگانهاي مجاور لشكر ٢٧، مجبور به ترك مواضع خود شدند. از اين رو نيروهاي لشكر ٢٧ در يك منگنه فشار قرارگرفته و با تمام توان خود به مقابله با پاتكهاي دشمن پرداختند.
در مرحله تكميلي كربلاي ٥ قرار شد رزمندگان لشكر ٢٧ با تصرف دژهاي "نوني شكل" ماشين جنگي عراق را در شلمچه از كار بيندازند كه در اين مرحله متحمل فشارهاي سنگين زرهي دشمن شدند. در مجموع، عمليات "كربلاي ٥" كه از ٦٥/١٠/١٩ شروع شده بود، با انجام عمليات "كربلاي ٨" تا نيمه دوم فروردين ١٣٦٦ به طول انجاميد.
نزديك به يكصد روز جنگ بي امان ادامه داشت تا اين كه با تثبيت مواضع رزمندگان اسلام و تشكيل خط پدافندي، اين نبرد سنگين هم به پايان رسيد. در اين عمليات حاج عليرضا نوري، قائم مقام فرماندهي لشكر به همراه تعداد زيادي از فرماندهان و معاونين گردانها به شهادت رسيدند.
در مردادماه ١٣٦٦، لشكر ٢٧ مجدداَ جهت انجام عمليات، راهي منطقه غرب كشور شد تا در عمليات "نصر٧" حضور پيدا كند. در اين عمليات، مأموريت لشكر ٢٧، تصرف يال "دوپازا" و تثبيت ارتفاعات دوپازا بود كه به نحو احسن انجام گرفت. شركت در عمليات سخت و طاقت فرساي "بيتالمقدس٢"، در منطقه ماووت، دست و پنجه نرم كردن با دشمن در سرماي چندين درجه زير صفر منطقه "دلبشك" و "سيد صادق" مأموريت ديگري بود كه لشكر ٢٧، آن را نيز به انجام رساند.
ارتفاعات سرسبز "شاخ شميران" عراق، در اولين روزهاي بهاري سال ١٣٦٧ ميزبان دريادلان بسيجي بود تا در رزمي ديگر پنجه در پنجه دشمن اندازند. تصرف ارتفاعات "شاخ شميران"، "شاخ سورمر"، "تيمورژنان" و "سد دربندي خان" از اهداف اين عمليات بود كه طي چندين روز جنگ بيامان به پايان رسيد.
بعد از عمليات "بيتالمقدس٤" عراق با تقويت سازمان رزم خود، به انجام عملياتهاي محدود براي بازپس گيري مناطقي كه در تصرف ايران بود اقدام كرد و بعضاَ هم موفق شد. عراق توانست فاو، مجنون، شلمچه، فكه و… را باز پس بگيرد.
جهت مقابله با پيشرويهاي دشمن، طرح عمليات "بيتالمقدس٧"، در منطقه پاسگاه "زيدـ كوت سواري" ريخته شد، كه بلافاصله هم به مرحله اجرا درآمد. در بيستم خرداد ١٣٦٧، لشكر ٢٧ مأموريت پيدا كرد تا با عبور از "كانال ادب"، خود را به كانال پرورش ماهي، در منطقه شلمچه برساند.
چند روز پس از اين عمليات، دشمن پاتك سنگيني را در منطقه "ابو قريب" آغاز كرد. جهت مقابله با دشمن، رزمندگان "گردان عمار ياسر" به همراه سردار دلاور اسلام "حاج غلامرضا صالحي" به منطقه اعزام شدند كه پس از نبردي شديد، عاقبت با شهادت تعدادي از رزمندگان گردان عمار ياسر و سردار دريا دل و باصفا، "حاج غلامرضا صالحي"، قائم مقام فرماندهي لشكر، دشمن به عقب رانده شد.
در آخرين روزرهاي تيرماه١٣٦٧، با پذيرش قطعنامه ٥٩٨ از سوي جمهوري اسلامي ايران، استكبار جهاني و به خصوص عراق در يك بن بست استرتژيكي قرار گرفته و به قولي خلع سلاح شدند. آنها به تصور اين كه ايران، توان رزمياش را از دست داده و همين امر باعث شده تا قطعنامه ٥٩٨ را بپذيرد، بر آن شدند تا با هجوم گسترده ديگري، ايران را از پاي درآورند. از همين رو نيروهاي فريب خورده منافقين با تجهيز و جمعآوري كليه نيروهاي خود از اقصي نقاط دنيا، اقدام به انجام عملياتي براي اشغال شهرهاي غرب كشور به منظور پيشروي و تصرف تهران نمودند. از سوي ديگر نيروهاي تقويت شده عراق، با حمله گسترده ديگري ضمن عبور از مرزهاي جنوبي تا ٢٠ كيلومتري اهواز پيشروي نموده و درصدد برآمدند تا شهرهاي خرمشهر ـ آبادان و حتي اهواز را به اشغال خود در آوردند كه بار ديگر نهيب حيدري امام خميني (ره) به مدد اين كشور آمد و با فرمان ايشان، سيل نيروهاي مردمي به سوي جبهههاي نبرد هجوم آوردند. به گونهاي كه در كمتر از يك هفته، هم منافقين و هم نيروهاي عراقي را تا پشت مرزهاي بينالمللي به عقب راندند.
در اين مقطع نيز لشكر٢٧، با گسيل بخشي از نيروهاي خود براي مقابله با توطئه منافقين و بخشي ديگر جهت مقابله با نفوذ عراق در منطقه شلمچه، نقش چشمگيري در سركوبي اين توطئهها ايفا نمود.
با پذيرش قطعنامه ٥٩٨، از سوي طرفين و مشخص شدن آتش بس، عملاَ جنگ به اتمام رسيد، اما لشكر ٢٧ تا دو سال پس از جنگ نيز مأموريت پدافند از منطقه "پاسگاه زيد" را بر عهده داشت.
علاوه بر مأموريت پدافند از منطقه، كار تفحص و جستجوي پيكرهاي مطهر شهدا، نيز از جمله اقداماتي بود كه لشكر ٢٧ پس از اتمام جنگ به آن اهتمام ورزيد و تا كنون آن را ادامه داده، كه در اين مسير نيز شهدايي را تقديم كرده است و ثمره آن، كشف پيكر بيش از پنج هزار شهيد گرانقدر بوده است.
افزون بر مأموريتهاي رزمي، لشكر ٢٧ محمد رسولالله(ص) پس از پايان جنگ در سنگر سازندگي، به فعاليت پرداخت كه در اين راستا، شركت در ساخت بزرگراه تهران ـ ساوه، سد عظيم كرخه و … را ميتوان نام برد.
در مجموع ميتوان گفت: لشكر پرافتخار محمد رسول الله (ص) در طول هشت سال دفاع مقدس و شركت در چندين عمليات بزرگ و عاشورايي، چهار فرمانده لشكر، شش قائم مقام لشكر، دو رئيس ستاد، ده فرمانده تيپ، بيش از يكصد و پنجاه فرمانده و معاون گردان و هزاران نيروي سپاهي و بسيجي تقديم انقلاب اسلامي نموده است كه هم اكنون نيز با پيروي از رهنمودهاي مقام معظم رهبري در سازماندهي، مديريت، آموزش و انضباط، تعمير و نگهداري، پشتيباني و سازماندهي هزاران نفر از بسيجيان، لشكر مصمم است تا راه خونين شهداء را ادامه دهد.
دومين آلبوم تصاوير شهيد عباسي
ارسال شده: پنجشنبه ۲۰ تیر ۱۳۸۷, ۱۱:۱۰ ق.ظ
توسط hamidak24
دومين آلبوم از عكسهاي شهيد علي اصغر عباسي در وبلاگ [External Link Removed for Guests] قرار گرفت.
از ديار حبيب
ارسال شده: پنجشنبه ۱۰ مرداد ۱۳۸۷, ۱۰:۳۸ ق.ظ
توسط hamidak24
داستان گردان بچه هاي اين منطقه
از ديار حبيب
مي داني وقتي يك لشگر بره خط، يه گران برگرده يعني چي؟ مي داني وقتي يه گردان بره جلو يه دسته برگرده عقب يعني چي؟
راستش وقتي اين حرف ها را مي شنيدم در فيلم معروف حاتمي كيا، آژانس شيشه اي نمي فهميدم يعني چه؟ نمي دانستم مگر مي شود يك لشگر، گردان شود.
مي خواستم بدانم در جبهه ها چه گذشته چه مي شده كه بچه هاي جنگ حاضر نبودند لحظه اي در شهر بمانند و يك لحظه از دو كوهه و خط مقدم را به يك دنياي شهر ما نمي دادند.
حاج حسن محقق فرمانده گردان بود و از بچه هاي چهارراه لشگر! هركس از محله جبهه مي رفته روي حساب رفاقت و بچه محلي مي رفته گردان حبيب ابن مظاهر كه از گردان هاي لشگر ۲۷ محمدرسول الله بود. گرداني كه در عمليات ها خط شكن بود و پس از كربلاي پنج عكس بچه هايش در و ديوار مسجد را دارالسلام و كوچه كوچه محله مان را آذين بست. قديمي هاي گردان حبيب آنهايي كه مانده اند هنوز با هم رفاقت و رفت و آمد خانوادگي دارند به بهانه سالروز آغاز جنگ تحميلي و هفته دفاع مقدس با يكي از بچه هاي گردان حبيب خاطرات آن روزها را مرور مي كنيم هرچند در تمام طول مصاحبه تأكيد دارد كه به سراغ بقيه بچه هاي گردان، بخصوص فرمانده گردان حبيب برويم و پاي خاطرات آنها بنشينيم.
فكر مي كنيد نگاه اطرافيانتان به شما به عنوان يك جانباز چگونه است و از شما چه توقعاتي دارند؟
بالاخره كارهايي كه همه مي كنند اما از ما بعيد است و نبايد انجام بدهيم.
شما چه كارهايي نبايد بكنيد؟
من اعتقاد دارم آدم بايد دلش درست باشد. در هر مجلسي به روحيات افراد نگاه مي كنيم، با هر كسي با روحيه خودش وارد مي شويم.
بعضي ها مي گويند جبهه فقط نماز شب و دعا توسل بوده است؟
نه، اين اشتباه است. تا اسم جبهه مي آيد همين در ذهن متصور مي شود در صورتي كه آنجا يك دنياي ديگر بود. سرشار از روحيه همكاري و با هم زندگي كردن. با هم بودن، اينها را هم داشت اما اينكه صرف اينها با شد نه!
از اين خاطراتي كه بچه ها همديگر را اذيت مي كردند و اسباب خنده فراهم مي شود هم داريد؟
به هر گرداني كه نگاه مي كردي، بچه هاي هم تيپ و هم رده با هم مي گشتند. حتي گردان ها فرق مي كردند. بچه هاي دانشجو بيشتر گردان انصار مي رفتند كه به گردان دانشگاه معروف شده بود يا گردان حبيب كه فرمانده اش روحاني بود به گردان آخوندها معروف شده بود. البته بچه هاي همين گردان حبيب دو دسته بودند. يك دسته برو بچه هايي كه خيلي اهل شوخي و مزاح بودند و يك دسته هم بچه هاي روحاني گردان. حتي در خود خط مقدم هم شوخي داشتيم و همين بود كه به بچه ها روحيه مضاعف مي داد.
بچه هاي منطقه ۱۱ كه اعزام مي شدند گردان خاصي داشتند؟
بيشتر گردان حبيب بودند، البته منطقه ۱۱ منظورم چهارراه لشگر، مسجد موسي بن جعفر(ع) و دارالسلام است. حاج حسن محقق فرمانده اش بود كه خودش هم بچه چهارراه لشگر بود. افرادي هم كه از محله مي رفتند روي حساب رفاقت با حاج حسن بيشتر گردان حبيب مي رفتند.
البته غالباً اين طور بود. گردان زهير هم كه داود حيدري و بقيه بچه ها آنجا بودند اكثراً بچه هاي خيابان هاشمي بودند. يادم مي آيد در كربلاي پنج ما وقتي به خط رسيديم، خط را از لشگر ده و گردان زهير تحويل گرفتيم. البته در لشگر ۲۷ محمد رسول الله(ص) ما گردان خط شكن بوديم.
گردان زهير چون در اوج كار وارد عمليات شده بود، خيلي تلفات داد. يادم مي آيد سر تا سر خيابان هاشمي و اطراف مسجد علي اكبر را حجله بسته بودند.
براي گردان حبيب يا محله ما هم چنين اتفاقي افتاد؟
بله اگر به مسجد دارالسلام سري بزنيد، اكثراً شهداي كربلاي پنج هستند.
از بچه هايي كه در زمان جنگ شهيد شدند و الآن اسمي از آنها نيست چند نفر نام مي بريد.
خيلي هستند. بخصوص بچه هايي كه از شهرستان اطراف تهران در گردان حبيب بودند. مثلاً بچه هاي ورامين كه حالا اسمي از آنها نيست. شهيد حاج حميد ملاحسيني كه بچه كن سولقان بود. شهيد حسين عسگري كه معاون گروهان بود. الان گاهي اوقات بچه ها زنگ مي زنند و مي گويند كه بعضي از خانواده هايشان مشكل دارند اعم از اقتصادي و روحي و غيره و كسي نيست به آنهاسري بزند.
شايد چندين هزار نفر در اين گردان آمدند و رفتند. حالا يا شهيد شدند يا مجروح و جانباز يا اينكه سالم برگشتند اما الان فقط يك تعدادي هستند كه دور هم جمع مي شوند، برنامه هاي هيئت دارند و رفت و آمد خانوادگي.
يعني گردان حبيب مايه آشنايي خانوادگي هم بوده است؟
بله. باعث همه اين رفاقت ها گردان حبيب بود. هنوز همان جمع را داريم اما بسيار محدود. اغلب بچه ها ديگر نيستند.
از بچه هايي كه بعد از جنگ شهيد شدند كسي را به خاطر مي آوريد؟
بله، چند تايي داشتيم، همين مجيد شيرازي كه از بچه هاي گردان مقداد بود كه بر اثر جراحات شيميايي شهيد شد. شهيد جانبزرگي از بچه هاي لشگر ۲۷ بود كه او هم شهيد شد. رفقاي خوبي براي ما بودند.
وقتي يكي از اين بچه ها شيميايي شهيد مي شوند چه احساسي داريد؟
البته الآن ديگر حال و هواي آن موقع ها نيست. مردم خيلي راحت از كنار اين موضوع مي گذرند در صورتي كه اينها همان بچه هاي جنگ هستند، اما ما وقتي خبر اين شهادت ها را مي شنويم. به همان حال و هواي آن موقع ها بر مي گرديم. زمان جنگ ما با بچه ها زندگي ديگري داشتيم.
اگر خداي ناكرده امروز ما درگير جنگي جديد شويم باز هم حاضريد، پاي كار باشيد؟
ما كه كاري ازمان بر نمي آيد، بعضي ها اين حرف را مي گويند اما اصلاً نمي شود روي فضاي فعلي حساب كرد. آن موقع هم كسي پيش بيني نمي كرد كه جنگ شود و مردم در آن حضور پيدا كنند، يك چيز خدايي بود. الان هم نمي شود پيش بيني كرد شايد اگر جنگي پيش بيايد دوباره آن حال و هوا برگردد.
در چند عمليات شركت كرديد؟
اولين بار در جبهه يگان دريايي بودم. در والفجر هشت در خود عمليات نبوديم. عمليات والفجر هشت نزديك سه ماه طول كشيد. دراين عمليات بر روي اروند با قايق كار مي كرديم. بعد از آن در كربلاي يك و چند پدافند در جزيره مجنون شركت كرديم. در كربلاي چهار و پنج هم بودم. در تكميلي كربلاي پنج ديگر طاقت نياورديم و خورديم.
شما كجا مجروح شديد؟
در مرحله اول عمليات كربلاي ۵ كه سالم آمديم عقب. البته دچار موج گرفتگي شدم. در مرحله بعد كه حالت پاتك داشت خيلي خاطره دارم. ناچار شديم شب را در كانال بخوابيم. چند تا از بچه هاي مسجد دارالسلام مهدي علمي و نورايي بر اثر آواري كه در اثر شليك كاتيوشا فروريخته بود، شهيد شدند.
البته علت هم اين بود كه روزهاي شلمچه خيلي گرم بود و شب هايش سرد و به همين علت بچه ها شب را با پتو در كانال خوابيده بودند.
در مرحله آخر كربلاي پنج در عمليات كانال ماهي وارد عمل شده بوديم، در اين مرحله به شدت با نيروهاي دشمن درگير بوديم. در اين مرحله گردان حبيب خط شكن بود.
غروب فرداي عمليات بود كه منتظر جابه جايي در منطقه بوديم. در سنگر نشسته بوديم. درست موقع جابه جايي عراق آتش سنگيني روي منطقه ريخت. يك خمپاره بالاي سنگر خورد و من درجا بيهوش شدم و ما را به بيمارستان منتقل كردند.
بقيه ماجرا را بايد خودمان از قول رفقايتان بنويسيم؟
من هيچ وقت كارت شناسايي و كارت جنگ همراهم نمي بردم، نيت خاصي هم نداشتم فقط پلاك همراه خودم مي بردم. پلاك هم براي شناسايي شهدا استفاده مي شود كه از بنياد تعاون استعلام مي شد. آنجا هم ظاهراً من تمام كرده بودم، چون خون از سرم رفته بود و افتاده بودم فكرمي كردند كه تمام كرده ام يكي از بچه هاي گردان آقاي عليخاني ديده بود من افتاده ام، سريع آمده بود و ديده بود قلب من كار مي كند مثل اينكه خودش گفته بود كه اين زنده است امدادگر و آمبولانس مي آيند مرا عقب مي برند و پس از بررسي هاي اوليه در بيمارستان اهواز مرا به تهران مي فرستند ـ بدون شناسايي هويت ـ فقط يك پلاك گردنم بود چند روز در بيمارستان اهواز و سپس در بيمارستان «آسيا» تهران در بخش ICU (بخش مراقبت هاي ويژه) بستري بودم آن زمان در حالت بيهوشي بودم كسي هم مرا نمي شناخته نمي شود آنچه اتفاق افتاد را امداد غيبي گفت گاهي اوقات به هوش مي آمدم و از هوش مي رفتم. حتي در حالت هوشياري نمي توانستم حرفي بزنم يا لااقل اسمم را بگويم.
در يكي از اين حالت ها، يكي از پرستارها كاغذ و قلمي دستم مي دهد. اسم پدرم و شماره تلفن خانه را مي نويسم. كاغذش را هنوز مادرم نگه داشته است. آنها هم با خانه تماس مي گيرند.
شما نماز مسجد مي آييد. ما نماز مي رويم مسجد محمديه تا نماز را با آقاي ارفع بخوانيم. خيلي لطف كرديد. اين فرصت را در اختيار ما گذاشتيد برويم كه به نماز مغرب برسيم.
منبع: همشهري محله منطقه 11 سه شنبه ۳۱ شهريور ۱۳۸۳
بروز شدن وبلاگ شهيد عباسي
ارسال شده: جمعه ۱۱ مرداد ۱۳۸۷, ۱۲:۱۵ ب.ظ
توسط hamidak24
در آستانه سالگرد عمليات نصر 7 در منطقه دوپازاي عراق وبلاگ شهيد علي اصغر عباسي [External Link Removed for Guests] با اضافه شدن سومين آلبوم از عكسهاي اين شهيد و ساير شهداي گردان حبيب به روز شد. خوشحال ميشم كه اين عكسها رو ببينيد. نظر يادتون نره.
شب حنابندان
ارسال شده: سهشنبه ۱۲ شهریور ۱۳۸۷, ۶:۵۰ ب.ظ
توسط hamidak24
سال ۶۷ پس از عمليات والفجر ده و آزادسازي حلبچه و خرمال و مناطق تابع آن عراق دست به يك رشته عمليات در مناطق شهر فاو و منطقه شلمچه زد و توانست اين مناطق را از كنترل نيروهاي اسلام خارج كند و مسئولين براي پاسخگويي به اين تحركات تصميم گرفتند كه با انجام عمليات بيت المقدس هفت دشمن را بي جواب نگذارند، در اين عمليات هفت لشكر و تيپ از سپاه اسلام شركت داشتند از جمله لشگر ۲۷ محمد رسول الله(ص) و نتايج اين عمليات به اسارت درآمدن حدود سه هزار نفر از نيروهاي دشمن و به غنيمت درآمدن زيادي تانك و ديگر ادوات نظامي بود. مشخص بود كه عملياتي در پيش است، حتماً در مورد حال و هوايي كه در شبهاي قبل از عمليات در بين فرزندان امام(ره) وجود داشته است شنيده ايد، آن شبها نيز همچون شبهاي قبل از عمليات هاي گذشته بود، با همان حال و هوا. از آنجايي كه رزمندگان اسلام با پاي خود و اراده خود قدم به اين راه نهاده بودند، خود نيز وسايل سفر خويش را آماده مي كردند، ادواتي كه توسط فرماندهان در اختيار آنان قرار گرفته بود ابزاري بيش محسوب نمي شد و مي توانيم تفاوت تجهيزات در دست دشمن و تجهيزاتي كه در دست رزمندگان اسلام بود را در اين ببينيم كه اين تجهيزات علي رغم اينكه مشتي فلز بيش نبودند اما گويي همچون رزمندگان، قلبي آكنده از حب به رسول الله(ص) و آل رسول الله(ع) و بغض نسبت به دشمنان آنان داشتند و اصلاً فكر مي كردي كه اين تسليحات نيازي به نشانه روي ندارند بلكه خود، خصم را نشانه مي گيرند و شايد اين شعور برخاسته از ذكر زيارت عاشورايي باشد كه رزمندگان در حال رزم بر لب داشتند و شايد معجزه آيه شريف (و ما رميت اذ رميت و لكن الله رمي) در مدت كوتاهي كه در مقر عملياتي لشگر بوديم فرماندهان صحبتهاي لازم را با نيروها در ميان مي گذاشتند و سعي مي كردند با برقراري كلاسهاي تاكتيكي و مانورهاي متناسب با عملياتي كه در پيش داشتيم نيروها را نسبت به عمليات توجيه و آماده كنند، تا اين كه در تاريخ بيستم خرداد ماه دقيقاً دو روز قبل از عمليات، مانور بزرگي كه طرح و برنامه آن شباهت زيادي به عمليات آينده داشت با شركت گردانهايي كه قرار بود در عمليات شركت كنند اجرا شد، اين مانور به طور پياده مكانيزه صورت مي گرفت چرا كه در اين عمليات مي بايست پس از شكسته شدن خط اول دشمن چند گردان به وسيله خودروهاي زرهي به عمق جبهه دشمن نفوذ مي كردند و با بستن عقبه دشمن به مهمترين هدف عمليات يعني انهدام ماشين جنگي عراق دست يابند، در هر صورت اين شبها يكي پس از ديگري سپري مي شد تا كه شب حنابندان فرا رسيد كه عجب شبي بود، من مي نويسم حنابندان و شما هم مي خوانيد، ولي اي كاش مي شد به شكلي آن تجلي و انوار ملكوتي را به تصوير كشيد و يا بيان كرد و البته شايد تا ابد كسي نتواند بيست و دوم خرداد ماه، مراسم حنابندان لشگر كه با حضور فرمانده لشگر برگزار شد را فراموش كند، آن شب براي بعضي اولين و براي بعضي چندمين و براي برگزيدگان آخرين حنابندان بود، اما من فقط مي توانم بگويم آن شب براي من يادآور شبهاي زيادي بود، آن شب به واقع همچون شب عاشورا جلوه مي كرد و بعد از چند سال هنوز نمي توانم بگويم كه اين دو شب يك شب نبودند؛ در آن شب تمام شبهاي وداع گذشته را پيش چشم مجسم مي كردم، نه من بلكه تمام كساني كه زخمهاي فراق بر دلشان حك شده بود، زخمهايي كه جز با دست نوازشگر سالار شهيدان التيام نمي يابد. در آن شب رزمندگان را در آغوش مي كشيدم و گرمي بدنهاي مملو از عشق به شهادت عزيزان را احساس مي كردم پيشانيهاي تزئين شده با پارچه هاي سبز الله اكبر، لا اله الا الله، لبيك يا امام، يا زهرا، مسافر كربلا و... را مي ديدم كه مي درخشيدند و سيماي نوراني سيدباقرها، علي ها و محمدها و... هنوز به خاطر دارم كه دو سال قبل از اين شب، در شبي همانند اين شب شاهپور بر روي پله هاي ساختمان گمرك خرمشهر ايستاده بود و در حالي كه ديگران يكديگر را به آغوش مي كشيدند و از هم طلب شفاعت مي كردند و مي گريستند او با خنده اي تند ولي با معنا مي گفت، گريه كنيد، گريه كنيد كه ساعتي ديگر بر جنازه هم خواهيد نشست، چرا كه بارها چنين شبي را تجربه كرده بود و اين نه به اين جهت كه شهادت را نپذيرفته باشد بلكه از اين جهت مي گفت كه رفيقان مي روند و او مي ماند هر چند كه اين كبوتر حرم نيز در آن شب به ياد ماندني به آرزوي خويش رسيد.
چنين شبهايي از طرفي شيرين و دلپذير بود، البته نه شيرين به آن معنا كه همگان مي دانند و مي گويند، بلكه شيرين از آن جنسي كه بايد خود انسان آن را درك كند، آن شيريني كه به هر ذائقه اي نمي نشيند، ذائقه من هم بي شباهت به ذائقه خيلي از آدمها نيست. بي تعارف بگويم جلوه اين شيرينيها در چهره و وجود اين بهترين بندگان خدا چنان بود كه نه تنها انسانها بلكه سنگ و چوب و آسمان آن محيط از آن بي بهره نمي ماندند و من فقط اين جلوه ها را در وجود ديگران ديده ام و اگر خود لياقت داشتم و مي چشيدم و اگر....؛ چه بگويم. آري اين شبها از طرفي شيرين و از طرفي ديگر تلخ و ناگوار بود، شيرين از اين جهت كه براي يك بار هم كه شده لذت عشق بازي و تنهايي با خدا احساس مي شود و تلخ از آن جهت كه فرداي آن روز ديگر گلي براي بوييدن نبود و بر پيكر بي جان ياران، ملامتگر خويش بايد بود. چرا كه از آنان عقب افتاده بوديم. شايد با اين طريق نوشتن تصور كنيد كه فقط از زبان خود سخن مي گويم، ولي نه، چنين نيست، مي خواهم به طريقي حالات دروني رزمندگان در آن شبهاي مقدس را تا حد ممكن و توان بيان كرده باشم، از زبان كساني سخن مي گويم كه هنوز نتوانسته اند آن شبها و روزها را فراموش كنند.
رزمندگان با گذشتن از زير دروازه قرآن كه تو گويي دروازه ورودي دارالسلام است و از قبل در محل ساخته شده بود و ديده بوسي با فرماندهي لشگر براي بار ديگر تجديد ميثاق مي كند و با اين عمل نشان مي دهند كه اگر در روز عاشورا نبودند كه از حق دفاع كنند، امروز پس از گذشت قرن ها، بيعت مي كنند و ديديم كه چگونه لبيك گويان در صحنه هاي نبرد ثابت كردند كه اهل كوفه نيستند و چه زيبا بيعت مي كردند و چه زيباتر در خون خود مي غلطيدند و شهادت را در آغوش مي كشيدند تا نكند نسلهاي آينده بگويند كه عاشورايي ديگر به پا شد و اينان نيز كوفي بودند، خوشا به حالشان، اميدواريم كه خداوند نپسندد كه در روز جزا پيش چشم اين عزيزان سر افكنده باشيم.
شهيدي مي گفت «واي بر ما كه شعر شهادت سر داده ايم و اجر شهيد مي خواهيم.»
فرداي آن روز گردانها خود را براي حركت آماده مي كردند و ما هم به وسيله شهيد بزرگوار مرتضي خانجاني فرماندهي گردان كميل نسبت به چگونگي عمليات و اهداف آن توجيه شديم و نيروها نيز با شور و شوقي وصف ناپذير خود را براي عمليات آماده مي كردند. قبل از نماز مغرب، دستور داده شد كه نيروها با تجهيزات كامل به حالت آماده باش باشند، هنگامي كه وقت نماز شد با همان تجهيزات به نماز ايستادند و ما نيز توفيق پيدا كرديم كه آخرين نماز جماعت خود را در كنار رزمندگاني به پا داريم كه هر يك خود را ساعتي بعد در آغوش شهادت مي ديدند. واقعاً تصور كنيد كه چنين نمازي از چه معنويتي مي تواند برخوردار باشد، نماز در كنار كساني كه در حالتي به سر مي برند كه نزديكترين حالت بنده به خدا است، چرا كه فكر مي كردند هر لحظه ممكن است به وصال يار برسند.
از آنجا كه منطقه عملياتي، شلمچه بود و با مقر تاكتيكي لشگر فاصله اي نداشت خيلي سريع به منطقه عملياتي رسيديم.
وقتي وارد منطقه شديم ساعتي بيش از عمليات نمي گذشت، آسمان منطقه به وسيله منورهاي رنگارنگ دشمن روشن شده بود و تيرهاي رسام براي شكافتن سينه هاي مملو از عشق از يكديگر سبقت مي گرفتند، آتش ادوات سنگين دشمن، زميني را شخم مي زد كه در عاشورا نيز تحمل آن خونهاي پاك را نداشت. لحظاتي كه مي گذشت به واقع شب دامادي جمعي از ياران بود، دامادي كه دو ساقدوشش دو شهيد بود و چراغاني مجلس منورها و نقل و نبات مجلس گلوله، دامادي كه وقت ورود به حجله خون تبريك و تهنيت خود را از قافله سالار كاروان مي گرفت. آن شب هوا خيلي تاريك بود و دود و خاك ناشي از آتش توپخانه دشمن كه مقر را به لرزه درمي آورد باعث مي شد كه نتوانيم تا چند قدمي خود را به راحتي ببينيم، حدود ساعت دوازده الي يك بامداد، يكي از نيروهاي دسته آقا بزرگي به وسيله خمپاره دشمن به شهادت رسيد، در حدود ساعت سه جلوي در يكي از سنگرها دراز كشيده بودم كه شهيد خانجاني در كنارم نشست و گفت: شكر خدا كه عمليات موفق بوده و گردانها به اهداف خود رسيده اند، مرتضي خانجاني از آن دسته افرادي بود كه از ابتداي جنگ پا در ركاب سالار شهيدان داشت، او علي رغم جسم ضعيف و لاغر خود و خصوصاً زخم معده شديدي كه باعث مي شد هميشه از دارو استفاده كند، در جنگ بسيار سمج و پرتلاش بود، مرتضي از نظر شيوه فرماندهي تا اندازه زياد با شهيد محمد حسين اكبري رضايي فرمانده گردان امام رضا(ع) قزوين شباهت داشت و اين امر باعث مي شد كه من دليل ديگري براي علاقه زياد خود به او داشته باشم.
دقايقي در كنار سنگر با هم صحبت كرديم و بعد او رفت. شب را تا صبح در انديشه فردا و در انتظار فرمان حركت به سر برديم، در حدود ساعت شش صبح براي ما آماده باش زدند و در ساعت هفت و نيم بود كه سوار بر نفربرهاي زرهي به سوي منطقه عمليات حركت كرديم، در بين راه اسراي عراقي كه دسته دسته به پشت خط انتقال داده مي شدند به چشم مي خوردند و همچنين خاكريزهاي فتح شده به دست رزمندگان اسلام، كه به وسيله پيكرهاي پاك و آغشته به خون فرزندان امام تزئين شده بود را مي ديدم، بعد از مدتي و طي مسافتي به محل مورد نظر جلوي كانال ماهي رسيديم و نيروها پشت خاكريز مستقر شدند و مشغول كندن سنگر شدند تا از آتش دشمن در امان باشند، هنوز ساعتي نگذشته بود كه خانجاني ما را به جناح راست منطقه فرا خواند، بعد از رسيدن متوجه شديم كه دشمن در پاتك خود به آن قسمت در بين خاكريزهاي نزديك ما چند تانك را به طور مشكوك روشن گذاشته و به همين دليل خانجاني به ما مأموريت داد كه براي انهدام تانكها حركت كنيم، هنوز راه نيفتاده بوديم كه يك گلوله مستقيم تانك در چند قدمي ما به زمين خورد و سه تن از عزيزان به شهادت رسيدند، براي كمك كردن به سوي آنان دويدم و ديدم كه سيدمير يونسي مسئول مخابرات گردان از ناحيه سر به شدت مجروح شده، چفيه خود را براي بستن زخم به امدادگر دادم و يكسره به او خيره شدم و ناخودآگاه به ياد لحظاتي افتادم كه ديگر دوستان همچون محمد زندي، سنگتراش و سياهپوش و ... پيش چشمانم جان به جانان تسليم كرده بودند. در اين هنگام صداي خانجاني مرا به خود آورد كه مي گفت از مأموريت خود صرف نظر كنيد و نيروها را به پشت خاكريز عقبي انتقال دهيد، مشغول به كار شدم تا هر چه سريعتر دستور را اجرا كنم چرا كه تجمع نيرو مساوي بود با شهادت هاي ديگر، در همين حين ديدم كه شهيد ظفري كه در همان عمليات به شهادت رسيد به دنبال خشايار رفته و در حالي كه پيشاپيش آن مي دويد و با همان تواضعي كه در وجودش موج مي زد او را به محلي براي تخليه شهدا و مجروحين راهنمايي مي كرد گويي كه هيجانات عمليات هم نتوانسته است تأثيري در حالات او داشته باشد. بعد از اين كه به پشت خاكريزي كه مشخص شده بود رفتيم دوباره بچه ها شروع كردند به سنگر كندن، ساعتي از روز گذشته بود و هوا لحظه به لحظه گرمتر مي شد تا حدي كه آب داخل قمقمه ها به قدري داغ شد كه بي شباهت به آب جوش نبود، وقتي كه پشت خاكريز قدم مي زدم چهره هاي خاك آلوده و خسته از دويدنها و تشنگي ها مرا به ياد عزيزاني انداخت كه در عمليات كربلاي چهار در جزيره ام الرصاص ديده بودم، شهيد زرگر، حاتمي، آبفروش و ديگران، برادراني كه از پنج صبح تا بعد از ظهر حتي مهمات هم نداشتند، چه رسد به آب و غذا و از آنجايي كه دشمن در چند قدمي آنان بود، فقط با برگرداندن نارنجكهايي كه از سوي دشمن پرتاب مي شد با آنها مقابله مي كردند، به واقع با پوست و گوشت و معجون ايمان در مقابل دشمن ايستاده بودند.
چند دقيقه بعد بي سيم اعلام كرد لشگر سمت چپ در اثر فشارهاي زياد دشمن به عقب كشيده و دشمن در حال دور زدن ماست و با آتش بسيار سنگين بر روي لشگر امام حسين (ع) كه در جناح راست ما بود آن را نيز شديداً تحت فشار گذاشته است. تا اينكه خانجاني به وسيله بي سيم درخواست نيرو كرد، من هم با يك دسته نيرو به نزد او رفتم، اين بار خانجاني به ما و يك دسته ديگر از گروهان سه دستور داد كه منطقه اي را كه دشمن قيچي كرده را دوباره از او پس بگيريم، من كه حال و روز نيروها را ديده بودم، رو كردم به خانجاني و گفتم، با اين نيروها؟ ايشان پاسخ مرا در قالب يك سؤال داد كه آيا منطقه را مفت به دشمن بدهيم؟ و من هم ديگر كلامي صحبت نكردم و منتظر دستور شدم و اين در حالي بود كه توضيحات خانجاني نسبت به مأموريت محوله را خوب نفهميده بودم ولي براي اينكه خانجاني تصور ديگري پيدا نكند و بر او تأثير منفي نگذارم حركت كردم. ما يك لبه قيچي بوديم و گردان ابوذر لبه ديگر آن، ما بايد از دو طرف درياچه ماهي حركت كرده و در نوك درياچه به هم ملحق مي شديم.
در بين راه تانكهاي روشن دشمن را مي ديديم كه گويي به طور مستقيم از خط توليد كارخانه به خط مقدم آورده شده بودند و هنوز پلاستيكهايي بر روي آنان وجود داشت. در اين هنگام حدود هفت تانك پي ام پي دشمن ناگهان در چند قدمي ما ظاهر شدند دو شكارچي تانك دشمن كه بر روي برجك نشسته بود بچه ها را مورد هدف قرار مي داد. سعي كرديم كه او را مورد هدف قرار دهيم و نيروها نيز كه جان پناهي نداشتند به عقب كشيدند و تنها يك بي سيم چي به نام باقري و وحيد شهسواري و يكي ديگر از بچه ها ماندند، در هر صورت موفق شديم كه جلوي آنان را بگيريم و بعد با يكي از برادران گردان ابوذر به جلوي تانكها رفتيم و خدمه تانكها را خارج كرديم تا اينكه برادران تيپ ۳ كه در كنار ما بودند خبر دادند كه فرمان رسيده به موقعيتهاي قبلي برگرديم، متوجه شدم كه ساعتي است فرماندهي گردان سعي كرده به وسيله بي سيم با ما تماس حاصل كند تا همين دستور را به ما بدهد ولي از آنجايي كه باقري بي سيم چي گروهان در اثر گرمازدگي بي حال شده بود نمي توانسته كه جواب بي سيم را بدهد و به همين علت از عقب نشيني گردان بي خبر، در هر صورت با برادران گردان ابوذر به راه افتاديم تا به عقب برگرديم، كمي جلوتر به گروهي از رزمندگان گردان مالك برخورديم كه دستور داشتند تا حد ممكن جلوي دشمن را بگيرند و بچه ها را از محاصره خارج كنند.
چطور بگويم تا بتوانم آن لحظات را براي شما مجسم كنم، عاجزم، آنان چنان سراسيمه در پشت خاكريزهايي كه در هر وجبش گلوله اي از خصم بر زمين مي نشست مي دويدند و به سوي دشمن آتش مي گشودند كه گويي حسين (ع) را مي بينند كه ناظر بر جنگ آوري آنان است و هر يك مي خواهند در به دست آوردن دل او از يكديگر سبقت بگيرند، آنان با لب تشنه مي جنگيدند تا بگويند، حسين جان ببين كه چطور همچون علي اكبرت پس از قرنها با لب تشنه به خيل كافران حمله مي كنيم، حسين جان ببين كه چطور به عهدي كه با فرزندت بسته بوديم عمل مي كنيم، اگر عاشورا بوديم چنين مي كرديم، اگر عاشورا بوديم دستانمان را به جاي دستان قمر بني هاشم مي داديم تا اهل بيت (ع) با آن دستان مبارك سيراب شوند، اگر عاشورا بوديم قطرات خون خود را بهاي شرمساري خويش مي كرديم كه نباشد روزي كه برايمان از جرعه اي آب و گلوي اصغر بگويند، حسين جان، ما امروز مي جنگيم و اين روز و روزهايي از اين نوع را به تو به امانت مي سپاريم كه مبادا در كوران زندگي سردرگم، اين سرمايه هاي گرانمايه را به باد فنا بسپاريم و در روز حساب امانت خود را از تو طلب خواهيم كرد و تو را به عنوان شاهد به درگاه ايزد متعال مي بريم.
علي رضا مقيمي
روزنامه همشهري مورخ 28 فروردين 1385
يه كليپ به ياد علي اصغر
ارسال شده: شنبه ۴ آبان ۱۳۸۷, ۱۱:۲۰ ق.ظ
توسط hamidak24
يه كليپ از تنها فيلمي كه از شهيد علي اصغر عباسي داشتم با آهنگ صياد با صداي عليرضا افتخاري آماده كردم. براي ديدن اين كليپ مي تونيد به وبلاگ ستاره اي از آسمان حبيب به نشاني [External Link Removed for Guests] مراجعه كنيد. نظر يادتون نره.