به مناسبت تولد فدريکو گارسيا لورکا
ارسال شده: دوشنبه ۱۵ خرداد ۱۳۸۵, ۶:۳۵ ب.ظ
سالروز تولد " فدريكو گارسيا لوركا "
"فدريكو گارسيا لوركا" در پنجم ژوئن سال 1898 در فونته باكه ئروس , شهر كوچكي ناجيه بگا , در 18 كيلومتري شهر اسپانيايي گرانادا و در قلب اندلس به دنيا آمد، او فرزند دون "فدريكو گارسيا رودريگز" و "بيسنتا لوركا رومرو" بود كه به رسم آن روزها نام پدر را بر او گذاشتند.
به گزارش ايلنا،"فدريكو" از همان آغاز زندگي رنجور بود، سوء تغذيه سبب شد كه به ضعف و بيماري مبتلا شود و تا 4 سالگي قادر به راه رفتن نباشد. بعدها گفتند كه اين عدم توانايي به علت صاف بودن كف پاي او بوده است، پاي چپ "فدريكو" اندكي از پاي راستش كوتاه تر بوده است. او اندكي مي لنگيد و به همين سبب تا پايان عمر نميتوانست هنگام راه رفتن تعادل خود را به خوبي حفظ كند , "فدريكو" به علت اين نقص عضو هرگز قادر به دويدن نبود و تقريبا هيچكس به ياد نميآورد كه او را در حال دويدن ديده باشد. "فدريكو" ديرتر از آنچه انتظار ميرفت، زبان باز كرد و برادرش "فرانسيكو" با آنكه دو سال و چند ماه از او كوچكتر بود، ياد دارد كه "فدريكو" پيش از آنكه بتواند حرف بزند , ملودي برخي از آهنگهاي فولكلوريك را زمزمه مي كرد. او بيشتر اين ملوديها را از پدرش ياد گرفته بود؛ دون "فدريكو" شبهايي كه سرحال بود، براي بچه ها گيتار مي نواخت و زمزمه مي كرد .
وقتي "فدريكو" به چهارسالگي رسيد، برادر كوچكترش، "لوييس" كه دو ساله بود، به بيماري ذات الريه درگذشت و از آن پس در تمام طول زندگي , حضور تلويحي و سايه وار آن را احساس ميكرد و از همان آغاز دريافت كه زندگي و مرگ دو روي يك سكه هستند . "لوركا" همانند ديگر كودكان اسپانيايي از همان آغاز با شعر و قصه آشنا شد. اين قصهها در آثاري كه او خلق كرده به نوعي جلوه يافتهاند، به خوبي نقش پدر و مادر "لوركا" به چشم مي خورد. "لوركا" از همان آغاز به مراسم مذهبي عشاي رباني علاقه نشان مي داد و اين ناشي از شيفتگي كودكانه او به جنبهها و محتواي تئاتر گونه اين مراسم بود و مفهوم تئاتر با زندگي كودكي او آميخته شده است. افزون بر موسيقي و افسانه , طبيعت فيزيكي از اركان هنر "لوركا" به شمار مي رود. او در طبيعت و سرزميني پا گرفته و عاشقانه در چشم اندازهايش نگريسته بود .
سال 1909 ،خانواده "لوركا" به گرانادا كوچ مي كند و "فدريكو" به مدرسه ميرود، سال 1914 در دانشكده ادبييات و حقوق دانشگاه گرانادا نامنويسي ميكند و نخستين شعرهايش را ميسرايد و به جمع نويسندگان و هنرمندان كولي مسلكي كه در گذشته دنج كافه گرد مي آيند،ميپيوندد.
"لوركا"، سال 1916 كتاب كوچك " دهكده من " را كه آميزهاي از شعر و نثر است را مينويسد و بعدها آثاري چون "امپرسيون ها" و "چشم انداز" , نمايشنامه "ظلم شوم پروانه " را مينويسد كه اين نمايش بيش از چهار شب روي صحنه دوام نميآورد كه با اعتراض تماشاگران روبه رو مي شود. او، سال 1921 ،نخستين مجموعه شعر " ترانههاي كولي" را ميسرايد و در اواخر همين سال دوستي او با "سالوار دالي" آغاز مي شود و به خلق آثار ديگرش و اجراي سخنراني و تئاتر مي پردازد . در 13 سپتامبر سال 1923 حكومت خودكامه "پريمو ريوار ميگل" و اونامونو" را به تبعيد مي فرستند و "فرناندو دلوس ريوس" را از كار بركنار مي كنند، از آن زمان "لوركا" نوشتن نمايشنامه "ماريانا پيندا" را كه اعتراض غيرمستقيم به حكومت دارد را آغاز مي كند و در طول اين سال به نوشتن نمايشنامه، سخنراني در محافل روشنفكرآن روز و اجراي نمايش مي پردازد. در فوريه سال 1936 انتخابات جبهه مردمي در اسپانيا به قدرت مي رسد و "لوركا" بيانيهاي در حمايت از صلح صادر ميكند، گرانادا به آشوب كشيده مي شود و روشنفكران نظريات خود را در روزنامهها منتشر مي كنند، او در جنبشي كه به مناسبت بازگشت "رافايل آلبرتي" از روسيه برپا شده است، شركت مي كند و بيانيه ضد ناشيستي خود را مي خواند . مارس , نوشتن ترانه هاي عشق تيره را آغاز ميكند و به دوستش، "گابريل سه دايا" مي گويد كه قصد دارد به نوعي شعر اصولي و منظم بپردازد .
"لوركا" در مه همان سال در مراسم بزرگداشت سه عضو بر جسته جبهه مردمي فرانسه كه "آندره مالرو" نيز يكي از آنان است، شركت مي كند .
در 13 ژوئيه، "كالو" و "سوته لر"، رهبر مخالفان حكومت به قتل مي رسد. "لوركا" دست نويس شعرهاي "شاعر در نيويورك" را به "خوزه برگامين" و برخي از شعرها و يادداشتهاي ديگر خود را به "رافائل مارتينز نادال" مي سپارد و در 15 ژوئيه به گرانادا باز مي گردد و 20 ژوئيه گرانادا به دست نيروهاي فالانژ مي افتد . فقط محله فقير نشين آب هاي سين تا 23 ژوئيه مقاومت مي كند؛ "لوركا" وحشت زده و بيمار است و به خانه "لوييس روزاس"، يكي از فالانژهاي معتبر و دوست خانوادگي خود پناه مي برد .
16 اوت , فرماندار مونيسينوس، شوهر خواهر "لوركا" كشته مي شود، بعد از ظهر همان روز نيروهاي فالانژ "لوركا" را دستگير مي كنند و سحرگاه روز بعد تير باران مي شود .
"لوركا" بي شك يكي از بلندآوازهترين اعضاي نسلي از شاعران و نويسندگان اسپانيا است كه همگي در آغاز قرن بيستم به دنيا آمدند و در ادبيات اسپانيا به عنوان نسل 27 شهرت يافتند. هنر "لوركا" , نحوه نگرش و برداشتهاي او از زندگي با آنكه خيلي دور از ديدگاه هاي سنتي به نظر مي آمد , براي نسل بعد از جنگ داخلي اسپانيا از همان جاذبه اي برخوردار بود كه براي نسل پيش از آن. از ديدگاه روشنفكران هر دو نسل , "لوركا"، جواني و بلوغ دائمي بود و همواره در شعر او به چشم يك آيين مذهبي ( هنري قابل ستايش) نگريسته مي شد. اما پس از پايان يافتن جنگهاي داخلي اسپانيا و به قدرت رسيدن ژانرال "فرانكو"، پرداختن به آثار "لوركا" ممنوع شد. آخرين كلمهاي كه ما در پايان نمايشنامه "خانه برنارد آلبا" , بر زبان مي آورد، سكوت است و همين سكوت آخرين كلمهاي بود كه "لوركا" در آفرينش هنري خود بر كاغذ آورد. "لوركا" بعد از نوشتن "خانه برنارد البا" ديگر مجال نيافت كه شعر عاشقانه بگويد. در 19 اوت سال 1936 به دست فلانژها , "فرانكو" كشته شد .
نزديك به دو سال پس از ترور "لوركا"، نام او در اسپانياي دوران "فرانكو" با احتياط برده مي شد و چاپ اشعار و اداي نمايش نامه هاي او ممنوع بود. تقريبا چهار سال پس از نوشتن واژه سكوت و در تمام طول حكومت ديكتاتوري "فرانكو" آنچه بر زندگي و آثار "لوركا" سايه مي انداخت ،سكوت بود. از نيمه هاي دهه سال 1970 پس از مرگ "فرانكو" رفته رفته شعرها و نمايش نامههاي "لوركا" از زير غبار سانسور بيرون آمد و زندگي تراژيك و آثارش به شكلي باز و گسترده مورد بحث و نظر قرار گرفت. "لوركا" از معدود شاعران و نويسندگاني است كه به جرات جهاني ناميده مي شود؛ توجه جهانيان به آثار او به اندازه اي است كه به جرات مي توان گفت در 20 سال اخير روزي نبوده است كه يكي از نمايشنامه هاي او در گوشه و كنار جهان اجرا نشود .
"فدريكو گارسيا لوركا" در پنجم ژوئن سال 1898 در فونته باكه ئروس , شهر كوچكي ناجيه بگا , در 18 كيلومتري شهر اسپانيايي گرانادا و در قلب اندلس به دنيا آمد، او فرزند دون "فدريكو گارسيا رودريگز" و "بيسنتا لوركا رومرو" بود كه به رسم آن روزها نام پدر را بر او گذاشتند.
به گزارش ايلنا،"فدريكو" از همان آغاز زندگي رنجور بود، سوء تغذيه سبب شد كه به ضعف و بيماري مبتلا شود و تا 4 سالگي قادر به راه رفتن نباشد. بعدها گفتند كه اين عدم توانايي به علت صاف بودن كف پاي او بوده است، پاي چپ "فدريكو" اندكي از پاي راستش كوتاه تر بوده است. او اندكي مي لنگيد و به همين سبب تا پايان عمر نميتوانست هنگام راه رفتن تعادل خود را به خوبي حفظ كند , "فدريكو" به علت اين نقص عضو هرگز قادر به دويدن نبود و تقريبا هيچكس به ياد نميآورد كه او را در حال دويدن ديده باشد. "فدريكو" ديرتر از آنچه انتظار ميرفت، زبان باز كرد و برادرش "فرانسيكو" با آنكه دو سال و چند ماه از او كوچكتر بود، ياد دارد كه "فدريكو" پيش از آنكه بتواند حرف بزند , ملودي برخي از آهنگهاي فولكلوريك را زمزمه مي كرد. او بيشتر اين ملوديها را از پدرش ياد گرفته بود؛ دون "فدريكو" شبهايي كه سرحال بود، براي بچه ها گيتار مي نواخت و زمزمه مي كرد .
وقتي "فدريكو" به چهارسالگي رسيد، برادر كوچكترش، "لوييس" كه دو ساله بود، به بيماري ذات الريه درگذشت و از آن پس در تمام طول زندگي , حضور تلويحي و سايه وار آن را احساس ميكرد و از همان آغاز دريافت كه زندگي و مرگ دو روي يك سكه هستند . "لوركا" همانند ديگر كودكان اسپانيايي از همان آغاز با شعر و قصه آشنا شد. اين قصهها در آثاري كه او خلق كرده به نوعي جلوه يافتهاند، به خوبي نقش پدر و مادر "لوركا" به چشم مي خورد. "لوركا" از همان آغاز به مراسم مذهبي عشاي رباني علاقه نشان مي داد و اين ناشي از شيفتگي كودكانه او به جنبهها و محتواي تئاتر گونه اين مراسم بود و مفهوم تئاتر با زندگي كودكي او آميخته شده است. افزون بر موسيقي و افسانه , طبيعت فيزيكي از اركان هنر "لوركا" به شمار مي رود. او در طبيعت و سرزميني پا گرفته و عاشقانه در چشم اندازهايش نگريسته بود .
سال 1909 ،خانواده "لوركا" به گرانادا كوچ مي كند و "فدريكو" به مدرسه ميرود، سال 1914 در دانشكده ادبييات و حقوق دانشگاه گرانادا نامنويسي ميكند و نخستين شعرهايش را ميسرايد و به جمع نويسندگان و هنرمندان كولي مسلكي كه در گذشته دنج كافه گرد مي آيند،ميپيوندد.
"لوركا"، سال 1916 كتاب كوچك " دهكده من " را كه آميزهاي از شعر و نثر است را مينويسد و بعدها آثاري چون "امپرسيون ها" و "چشم انداز" , نمايشنامه "ظلم شوم پروانه " را مينويسد كه اين نمايش بيش از چهار شب روي صحنه دوام نميآورد كه با اعتراض تماشاگران روبه رو مي شود. او، سال 1921 ،نخستين مجموعه شعر " ترانههاي كولي" را ميسرايد و در اواخر همين سال دوستي او با "سالوار دالي" آغاز مي شود و به خلق آثار ديگرش و اجراي سخنراني و تئاتر مي پردازد . در 13 سپتامبر سال 1923 حكومت خودكامه "پريمو ريوار ميگل" و اونامونو" را به تبعيد مي فرستند و "فرناندو دلوس ريوس" را از كار بركنار مي كنند، از آن زمان "لوركا" نوشتن نمايشنامه "ماريانا پيندا" را كه اعتراض غيرمستقيم به حكومت دارد را آغاز مي كند و در طول اين سال به نوشتن نمايشنامه، سخنراني در محافل روشنفكرآن روز و اجراي نمايش مي پردازد. در فوريه سال 1936 انتخابات جبهه مردمي در اسپانيا به قدرت مي رسد و "لوركا" بيانيهاي در حمايت از صلح صادر ميكند، گرانادا به آشوب كشيده مي شود و روشنفكران نظريات خود را در روزنامهها منتشر مي كنند، او در جنبشي كه به مناسبت بازگشت "رافايل آلبرتي" از روسيه برپا شده است، شركت مي كند و بيانيه ضد ناشيستي خود را مي خواند . مارس , نوشتن ترانه هاي عشق تيره را آغاز ميكند و به دوستش، "گابريل سه دايا" مي گويد كه قصد دارد به نوعي شعر اصولي و منظم بپردازد .
"لوركا" در مه همان سال در مراسم بزرگداشت سه عضو بر جسته جبهه مردمي فرانسه كه "آندره مالرو" نيز يكي از آنان است، شركت مي كند .
در 13 ژوئيه، "كالو" و "سوته لر"، رهبر مخالفان حكومت به قتل مي رسد. "لوركا" دست نويس شعرهاي "شاعر در نيويورك" را به "خوزه برگامين" و برخي از شعرها و يادداشتهاي ديگر خود را به "رافائل مارتينز نادال" مي سپارد و در 15 ژوئيه به گرانادا باز مي گردد و 20 ژوئيه گرانادا به دست نيروهاي فالانژ مي افتد . فقط محله فقير نشين آب هاي سين تا 23 ژوئيه مقاومت مي كند؛ "لوركا" وحشت زده و بيمار است و به خانه "لوييس روزاس"، يكي از فالانژهاي معتبر و دوست خانوادگي خود پناه مي برد .
16 اوت , فرماندار مونيسينوس، شوهر خواهر "لوركا" كشته مي شود، بعد از ظهر همان روز نيروهاي فالانژ "لوركا" را دستگير مي كنند و سحرگاه روز بعد تير باران مي شود .
"لوركا" بي شك يكي از بلندآوازهترين اعضاي نسلي از شاعران و نويسندگان اسپانيا است كه همگي در آغاز قرن بيستم به دنيا آمدند و در ادبيات اسپانيا به عنوان نسل 27 شهرت يافتند. هنر "لوركا" , نحوه نگرش و برداشتهاي او از زندگي با آنكه خيلي دور از ديدگاه هاي سنتي به نظر مي آمد , براي نسل بعد از جنگ داخلي اسپانيا از همان جاذبه اي برخوردار بود كه براي نسل پيش از آن. از ديدگاه روشنفكران هر دو نسل , "لوركا"، جواني و بلوغ دائمي بود و همواره در شعر او به چشم يك آيين مذهبي ( هنري قابل ستايش) نگريسته مي شد. اما پس از پايان يافتن جنگهاي داخلي اسپانيا و به قدرت رسيدن ژانرال "فرانكو"، پرداختن به آثار "لوركا" ممنوع شد. آخرين كلمهاي كه ما در پايان نمايشنامه "خانه برنارد آلبا" , بر زبان مي آورد، سكوت است و همين سكوت آخرين كلمهاي بود كه "لوركا" در آفرينش هنري خود بر كاغذ آورد. "لوركا" بعد از نوشتن "خانه برنارد البا" ديگر مجال نيافت كه شعر عاشقانه بگويد. در 19 اوت سال 1936 به دست فلانژها , "فرانكو" كشته شد .
نزديك به دو سال پس از ترور "لوركا"، نام او در اسپانياي دوران "فرانكو" با احتياط برده مي شد و چاپ اشعار و اداي نمايش نامه هاي او ممنوع بود. تقريبا چهار سال پس از نوشتن واژه سكوت و در تمام طول حكومت ديكتاتوري "فرانكو" آنچه بر زندگي و آثار "لوركا" سايه مي انداخت ،سكوت بود. از نيمه هاي دهه سال 1970 پس از مرگ "فرانكو" رفته رفته شعرها و نمايش نامههاي "لوركا" از زير غبار سانسور بيرون آمد و زندگي تراژيك و آثارش به شكلي باز و گسترده مورد بحث و نظر قرار گرفت. "لوركا" از معدود شاعران و نويسندگاني است كه به جرات جهاني ناميده مي شود؛ توجه جهانيان به آثار او به اندازه اي است كه به جرات مي توان گفت در 20 سال اخير روزي نبوده است كه يكي از نمايشنامه هاي او در گوشه و كنار جهان اجرا نشود .