صفحه 1 از 1

دل خاكي

ارسال شده: پنج‌شنبه ۳۰ آبان ۱۳۸۷, ۲:۰۵ ق.ظ
توسط كيارش
پنجره زيباست اگر بگذارند چشم مخصوص تماشاست اگر بگذارند
من از اظهار نظرهاي دلم فهميدم عشق هم صاحب فتواست اگر بگذارند



کافي است از اهواز به سمت خرمشهر بروي تا در مسير به سه راهي طلائيه برخورد كني و از آنجا راه غرب را تا نزديکي مرز در پيش‌ بگيري تا برسي به پاسگاه طلائيه، الان ديگر تو در منطقه‌اي هستي که به خاطر اين پاسگاه به طلائيه معروف شده است.اينجا علقمه علمدار خميني حاج حسين خرازي
اينجا همونجاست كه دست حسين خرازي فرمانده لشكر پيروز 14 از تنش جدا شد
][External Link Removed for Guests]

اينجا همونجاست كه سر نازنين حاج ابراهيم همت سردار خيبر از تنش جدا شد [External Link Removed for Guests]

اينجا همونجايي كه حاج مهدي باكري وقتي رد مي شد شب عمليات ديد جنازه برادرش حميد باكري افتاده ,رد شد و رفت هرچي فرياد زدن آقا مهدي جنازه حميدو برگردون گوش نكرد آخر در مقابل اصرار فرمانده از پشت بيسيم گفت:آخه اينايي كه اينجا افتادن همشون
[External Link Removed for Guests]

حميد باكرين من كدومشون و برگردونم
اينجا سه راهي شهادت...اينجا مقر حضرت ابا لفضل العباس
اينجا اونقدر جنازه شهدا روهم ريخت كه مجبور شدن رزمنده ها از رو جنازه شهدا رد شن و برن
[External Link Removed for Guests]

اينجا همونجاست كه صدام بيش از800000 گلوله رو سر بچه ها ريخت
اينجا همونجاست كه حاج حسين خرازي گفت: «امشب شب عاشوراست. نماينده امام از ما خواستند در طلائيه وارد عمل شويم. ما با تمام توان لشکر به دشمن خواهيم زد. هر کس مي‌تواند بماند و هر کس نمي‌تواند آزاد است برود» و در آن شب و روز عاشورايي، خود به عباس بن علي (ع) اقتدا کرد و دستش را در راه خدا فدا کرد

اينجا همونجاست كه در آن سختي کار، شهيد ميثمي گفت:«هر کس در طلائيه ايستاد، اگر در کربلا هم بود مي‌ايستاد.»
[External Link Removed for Guests]

اينجا همونجاست كه حميد باکري گفته بود: «ما به فرموده امام، حسين‌وار وارد جنگ شديم و حسين‌وار به شهادت مي‌رسيم.» .[External Link Removed for Guests]

جنازه خيلي‌ها در طلائيه ماند و هرگز برنگشت.
يادش به خير
اولين باري بود كه ميرم
بعد از چند سال تشنگي و عطش براي ديدن خاك
خاكي كه خيلي خاكي بود,خاكي كه بي ادعا بود,خاكي كه آسموني بود
ايندفعه ديگه بچه هاي راهيان نور نتونستن من و جا بذارن
قرار بود با دائيم برم,نشد...قرار شد با عموي يكي از بچه ها بريم,نشد...قرار شد با بچه هاي سپاه برم نشد...قرار شد با بچه هاي دانشگاه برم,بازم نشد....خيلي قرارها بود كه نشد
هر جوري شده مي خواستم برم,دلم خيلي گرفته بود,غمگين بودم,كميل شاهده
اينو چندين بار تجربه كردم,كه فقط خواستن و تشنه بودن خود آدم مهمه,بقيه رو خود آسمونيا رديف ميكنن
ايندفعه ديگه خودشون طلبيده بودن
يهو چشم باز كردم ديدم با بچه هاي حكيميه نشستيم تو ماشين و داريم راه مي افتيم
خيلي چيزا رو نميشه نوشت و خوب بيان كرد,مثل احساس,احساس اينكه همچي رو خودشون رديف كردن,احساس لحظه اي كه مهربوني و بزرگيشون رو داري با تمام وجود احساس مي كني
حالا بگذريم...من توي نوشتن يه كم تنبلم...اينقدم چون دلم خيلي گرفته دارم مينويسم
رسيديم طلائيه,حاجي اعلام كرد 30 دقيقه ديگه همه پيش ماشين,من رنگم پريد,آخه 30 دقيقه خيلي كم بود,من خيلي منتظر اين لحظه بودم,خلاصه تا آقا حرفش تموم نشده بود پياده شدم و رفتم
بوي خاك داشت ديوونم ميكرد,بغض داشتم,بازم نمي شه حس و بيان كرد,كفشام و در آوردم,يه كم پياده رفتم, ,رفتم يجا پيدا كردم واسه خودم,دلم پر بود,دلم مي خواست گريه كنم,ولي نميدونم چرا نميشد
شروع كردم نماز خوندن,نيت كردم,بسم الله گفتم,حمد,توحيد,ركوع,سجده,وقتي سجده رفتم صورتم به خاك نزديك شد,وقتي گرماي خاك به صورتم خورد اشكام خود به خود اومدن,ديگه كل نمازم شده بود گريه , نماز روي يك خاك آسموني ,با نسيمي كه همراه با خاك

به صورت ميخورد ,اشكايي كه معلوم نبود واسه چيه,خيلي با صفا بود,كاشكي الان ميتونستم اونجا با شم

[External Link Removed for Guests]

نمازم تموم شد,صورتم رو گذاشتم روي خاك,اشكام با خاك قاطي شده بود,صداي بچه ها رو ميشنيدم كه حسين پاشو داداش دير شد,ولي نمي خواستم برم چون خيلي حرفا داشتم,ولي نميدونم چرا چيزي يادم نمي اومد كه بگم,
بچه ها رفتن,نمي دونم چقدر گذشت, يهو سرم و بلند كردم ديدم 5 دقيقه از زمان مقرر گذشته,پا شدم,صورتم تميز كردم,دلم مي خواست قدم رو همه جاي اين خاك بذارم,دلم ميخواست همهجاش و ببينم,ولي وقت نبود,ديدم يه راه بيشتر نمونده,آقا كفشام رو گرفتم و دوئيدم ,كل منطقه رو با بغض تو گلوم دوئيدم,نفس نفس ميزدم,همجاش با صفا بود

[External Link Removed for Guests]


دلم خيلي گرفته,نمي دونم كي وا ميشه,دلم هواي خاك و كرده,جايي كه اوج احساسه,جايي كه دروغ و پستي و درويي توش نيست,جايي كه همه چيزش خاكيه حتي آسمونش,جايي كه همه جاش آسموني حتي خاكش,جايي كه همه آدما اونجا يرنگ ميشن,جايي
كه كسي اونجا ادعا نداشت ولي عمل داشت,جايي كه...بي خيال يا حقاي كشتگان عشق برايم دعاكنيد
يعني نمي شودكه مراهم صداكنيد اين دستهاي خسته خالي دخيلتان
دردمرابه حكم اجابت دواكنيداي مردمان ردشده ازهفت شهرعشق
رحمي به ساكنين خم كوچه هاكنيد كوچيده ايد زودمگرصبرتان كجاست
من ميرسم تورابه خداپابه پاكنيد يه كوله بارحادثه وكوره راه عمر
بايدعبوركردبرايم دعاكنيد
شبي عزم جنون آباد كردم....علي موسي الرضا را ياد كردمبه جان تو كنار كف العباس....هواي پنجره فولاد كردمالسلام عليك يا علي ابن موسي رضاجواب سلام واجب,پس مطمئن باش جواب ميدهاين ماييم كه بايد بشنويم
التماس دعايا حق
[External Link Removed for Guests]






[External Link Removed for Guests]

ارسال شده: جمعه ۱ آذر ۱۳۸۷, ۶:۳۵ ق.ظ
توسط كيارش
دوستان استقبال نشد !‌ :sad:

ارسال شده: سه‌شنبه ۱۲ آذر ۱۳۸۷, ۸:۲۲ ب.ظ
توسط maydayfire
طلاييه کجاست؟
خاطرات حجه الاسلام بيات

part1
[External Link Removed for Guests]

part 2
[External Link Removed for Guests]