مقاله: آرتور كسلر از ديدگاه جورج ارول
ارسال شده: دوشنبه ۴ آذر ۱۳۸۷, ۱۲:۲۶ ب.ظ
مقاله اي كه هم اكنون مشغول بمطالعه آن خواهيد شد متن كامل نوشته جورج ارول رمان نويس و مقاله نويس انگليسي عصر حاضر (1903-1950) پيرامون زندگي و آثار آرتور كسلر نويسنده مجارستاني است كه بسال 1944 يعني شش سال پيش از مرگش نوشت. ارول نويسنده كتابهاي بسيار معروف و ارزشمندي چون «مزرعه حيوانات» و «1984» است. اما سواي اين دو رمان ارزشمند آنچه به ارول ميان منتقدين عالم اعتبار ميبخشد رمانهاي او نيستند بل كه مقالاتي اند از اين دست كه كوتاه و بلند يا بصورت مستقل و يا در قالب يك ستون در روزنامه اي بچاپ ميرسيدند و ارول در اين مقالات مسائل مختلف روز را مطرح ميكرد و به نقد ميكشيد. در اين مقاله كه توسط آقاي «اكبر تبريزي» در كتابي با نام «مجموعه مقالات جورج ارول» (تهران، 1363) ترجمه و گردآوري شده، ارول با يك بررسي دقيق، موشكافانه و بيتعارف به بررسي آثار يكي از صميميترين دوستان خود (كـسـلر) تا سال نگارش مقاله (1944) ميپردازد و نشان ميدهد كه تحول و دگرگوني در آثار او چگونه پديد آمده است. ان شاءالله از جورج ارول و درباره او درآينده نوشته هاي بيشتري خواهم آورد. ضمنا همين ابتدا بابت غلط ها و لغزشهاي تايپي احتمالي نيز پوزش ميخواهم و اميدوارم مقاله انتخابي مورد توجه تان قرار بگيرد.
آرتور كسلر از ديدگاه جورج ارول
يك از واقعيتهاي تكان دهنده پيرامون ادبيات انگليس عصر حاضر وسعت تسلط بيگانگان بر آن است: كنراد، هنري جيمز، شاو، جويس، يتز، پاوند و اليوت از آنجمله اند و اگر اين را بحساب حيثيت و نفوذ ملي بگذاريد و محكي براي دستاوردهاي ما در شاخه هاي مختلف ادبيات قرار دهيد، درخواهيد يافت كه انگليس در آنچه ميتوان تقريبا نوشته سياسي يا رساله و مقاله ناميد جلوه خوبي داشته است. منظورم شاخه ويژه اي از ادبيات است كه پس از ظهور فاشيسم از كشمكشهاي سياسي اروپا برخواسته است. داستانها، اتوبيوگرافيها، كتابهاي «رپورتاژ» رساله هاي جامعه شناسي، و مقالات محض را ميتوان جزو اين طبقه بشمار آورد، كه همه داراي يك منشأ مشتركند و تا حد زيادي جوّ عاطفي يكسان دارند.
سيلونه، مالرو، سالوميني، باركنو، ويكتور سر رژ و خود كسلر از چهره هاي برجسته اين مكتب هستند. بعضي از اينان نويسندگان تخيلي اند و برخي ديگر نه، اما وجه مشتركشان در اين است كه همه شان ميخواهند تاريخ معاصر را بنويسند، اما تاريخي غيررسمي، كه در كتابهاي درسي آورده نشده ولي در جرايد و روزنامه ها درج شده است. همچنين همه اهل قاره اروپا منهاي بريتانيا هستند. گرچه اين گفته شايد تا حدي مبالغه آميز باشد اما در هر حال هركتابي كه درباره حكومتهاي خودكامه در انگليس منتشر شود كه تا شش ماه پس از نشر قابل خواندن باشد، از زبان بيگانه ترجمه شده است. نويسندگان انگليسي در ده دوازده سال گذشته ادبيات سياسي سيل آسائي عرضه كرده اند، اما نوشته هاي با ارزشي از ديد زيبائي شناسي يا حتي تاريخي تقريبا نداشته اند مثلا «كلوب كتاب چپ» از 1936 دائر است، اما چند حلد از كتابهاي منتخب آن را ميتواند نام ببريد؟ آلمان نازي، روسيه شوروي، اسپانيا، اتيوپي، اتريش، چكوسلاواكي. هر چه درباره آن كشورها و موضوعات مشابه ديگر در انگليس نوشته شده است همه كتابهاي رپورتاژ محض، رساله هاي تقلبي هستند كه ميتوان آنها را نشخوار تبليغات ناميد، باستثناي چند كتاب راهنماي مورد اعتماد و كتابهاي درسي. مثلا هرگز كتابي نظير «فونتامارا» و «ظلمت نيمروز» نداشته ايم، زيرا تقريبا هيچ نويسنده انگليسي درون كشور حكومت خودكامه را نديده است.
طي ده سال گذشته در اروپا ماجراهائي بر سر طبقه متوسط گذشت كه در انگليس حتي بر سر طبقه كارگر نيز نرفته است. بيشتر نويسندگان اروپايي كه در بالا نام بردم، و ده ها نظير آنان به ناچار قانون را شكسته اند تا به سياست بپردازند. بعضي ها در بمب اندازي و درگيري خياباني شركت كرده اند، چه بسا از آنان كه در اردوگاههاي كار اجباري زنداني شدند، يا با نامهاي مستعار و گذرنامه جعلي از كشورشان فرار كردند. نميتوان تصور كرد كه مثلا پروفسور لسكي تا چه حد در اينگونه فعاليتها زياده روي ميكرد. بنابراين انگليس ادبياتي كه اصطلاحا «ادبيات اردوگاههاي كار اجباري» ناميده ميشود ندارد. جهان ويژه اي را كه پليس مخفي ايجاد كرده است، تفتيش عقايد، شكنجه، محاكمات فرمايشي البته در اين كشور شناخته شده و تا حدي مورد مخالفت قرار گرفته است اما چندان برخورد عاطفي با آن قبيل مسائل نشده است. يكي از نتايج اين امر فقدان ادبياتي در انگليس است كه مردم را به توهم و برداشت نادرستشان درباره روسيه شوروي آگاه كند. مردن يا ندانسته مخالفند يا ستايشگر بي قيد و. شرط، حد وسطي وجود ندارد مثلا عقايد درباره محاكمات خرابكاري مسكو مختلف است، اما اختلاف فقط به مجرم بودن يا نبودن متهمين محدود ميشود. فقط اشخصا كمي درمي يابند كه محاكمات، چه درست و چه نادرست، بي ترديد وحشت و ترور بود. مخالفت مردم انگليس با دست اندازيهاي نازيها نيز غيرواقعي است و به اقتضاي وضع سياسي مانند شير آب باز و بسته ميشود. براي درك آن موقعيتها شخص بايد خود را بجاي يكي از قربانيان بگذارد. نوشتن كتاب «ظلمت نيمروز» وسيله يك فرد انگليسي شبيه تأليف كتاب «كلبه عمو تم» بقلم يك برده فروش است.
اين اثر كسلر درباره محاكمات مسكو است. موضوع اصلي زوال انقلابها در نتيجه فساد حاصله از قدرت است، اما ماهيت ويژه ديكتاتوري استالين او را تا محافظه كاري بدبينانه به عقب برده است. وي اهل مجارستان است و كتابهاي نخستينش بزبان آلماني نوشته شده است، و پنج كتاب بنامهاي «وصاياي اسپانيا»، «گلادياتورها»، «ظلمت نيمروز»، «وازدگان خاك» و «از ره رسيدن و بازگشت» بزبان انگليسي دارد. موضوع اصلي همه آن آثار يكي است و هر كتاب بجز چند صفحه جوّي كابوسي دارد. رويدادهاي سه كتاب از پنج كتاب اخير تقريبا همه در زندان اتفاق مي افتد.
در ماههاي اوليه جنگ اسپانيا كسلر خبرنگار روزنامه «نيوكرونيكل» در آن كشور بود و در اوايل سال 1937 پس از آنكه فاشيستها «مالاگا» را گرفتند اسير شد. چندماه زنداني بود و هرشب صداي تيرتفنگ و اعدام داسته جمعي جمهوري خواهان را به گوش مي شنيد و به چشم مي ديد و هر لحظه در انتظار اعدام بود. اين پيش آمدي نبود كه «معمولا براي هر كسي اتفاق مي افتد» بلكه نتيجه روش زندگي كسلر بود.شخص بي اعتنا و بي علاقه به سياست در آن روزها گذرش به اسپانيا نمي افتاد، و هر فرد محتاط و دورانديشي در چنان موقعيتي پيش از ورود فاشيستها مالاگا را ترك ميكرد، و با هر روزنامه نگار انگليسي يا امريكائي رفتار معتدلي ميشد. كتاب «وصاياي اسپانيا» كه كسلر در اين باره نوشته است مطالب قابل توجهي دارد، و صرف نظر از حاشيه پردازيهائي كه در هر كتاب رپورتاژ ديده ميشود، بعضي نوشته هاي آن نادرست و كذب است. كسلر جوّ صحنه هاي زندان را با كابوس مجسم ميكند كه در واقع روش خاص اوست، و بقيه كتاب آغشته به رنگ عقايد «جبهه خلق» آن دوران است. حتي يكي دو مطلب به گونه ايست كه گوئي فقط براي بيان هدف و نظرات «كلوب كتاب چپ» نوشته شده است. در آن زمان كسلر هنوز عضو حزب كمونيست بود، و پيچيدگي سياست جنگ داخلي مانع از اين ميشد كه يك فرد كمونيست درباره كشمكش داخلي حكومت صادقانه دست بقلم ببرد. گناه تقريبا همه چپ گرايان از 1933 به بعد اين بوده است كه همواره خواسته اند ضدفاشيست شوند بدون اينكه ضد حكومت خودكامه باشند. كسلر در سال 1937 از اين موضوع آگاهي داشت، اما نميتوانست ابراز دارد. ولي در كتاب بعدي خود، گلادياتورها، تقريبا آنچه در دلش نهفته بود بيان داشت، كتاب مذكور يك سال بيش از جنگ منتشر شد اما بعللي چندان توجه جلب نكرد.
گلادياتورها از جهاتي كتاب اقناع كننده اي نيست. موضوع آن درمورد «اسپارتاكوس» گلادياتور مشهور است كه شورش بردگان را عليه ايتاليا در سال 65 پيش از ميلا براه انداخت. هركتابي كه در اينباره نوشته شود در مقابله با «سالامبو» درخواهد ماند. حتي درعصر ما نيز كسي نخواهد توانست چنين كتابي تأليف كند. مهمترين نكته در سالامبو بيرحمي و شقاوتي است كه در آن توصيف شده است. «فلوبر» ميتوانست خود را در موقعيت و زمان و مكان آن دوران قرار دهد، زيرا در اواسط قرن نوزدهم هنوز آرامش فكري براي مردم وجود داشت و ميشد بگذشته ها سفر كرد. امروز حال و آينده چنان وحشتناك است كه نميتوان از آن رهائي يافت، و اگر كسي بتاريخ ميپردازد بدين منظور است كه معناي تازه اي در آن بيابد. كسلر از اسپارتاكوس يك چهره تمثيلي ميسازد، بدلي ابتدائي از ديكتاتور خودكامه. در صورتي كه فلوبر با قدرت تخيل وسيع خود رزمندگان مزدور پيش از مسيح را بخوبي مجسم كرده است، اسپارتاكوس مرد آرايش شده امروزي است. اما اين براي منظور تمثيلي كسلر مهم نبود. انقلابها معمولا از مسير خود منحرف ميشوند، اين قضيه و موضوع اصلي كتاب است. وي در علت انحراف انقلاب سخن ميگويد، و ترديد خود وي كه وارد داستان شده شخصيتهاي اصلي را مبهم و غير واقعي كرده است.
بردگان شورشي چند سال است كه پيروزانند. عده شان به يكصدهزار نفر بالغ ميشود و منطقه وسيعي از جنوب ايتاليا را اشغال ميكنند، و نيروهاي اعزامي را يكي پس از ديگري شكست ميدهند، با دزدان دريائي كه در آنهنگام بر درياي مديترانه حكمفرما بودند متحد ميشوند، و بالاخره تصميم بساختن شهري بنام «شهر آفتاب» ميگيرند. در اين شهر ابناء بشر آزاد و برابر خواهند بود، و بالاتر از همه شاد و شادكام: از بردگي، گرسنگي، بيعدالتي، شلاق خوردن و اعدام خبري نخواهد بود. اينها رويائي از جامعه كمال مطلوب است كه در تمام اعصار ذهن انسان را بخود مشغول داشته است، اعم از اينكه حكومت خدائي باشد يا جامعه بي طبقه يا همان «عصر طلائي» كه در گذشته وجود داشته و ما فرزندان فاسد شده آن هستيم. ميدانيم كه بردگان به هدف خود نرسيدند. چندان طول نكشيد كه جامعه اي يوجود آوردند مانند هم جوامع ديگر به بيعدالتي، رنجبري و محيط خوف و وحشت كشيده شد.حتي صليب، كه سمبل بردگي بود، دوباره براي تنبه خطاكاران برپا شد. نقطه عطف زماني است كه اسپارتاكوس ناگزير ميشود كه بيست نفر از قديميترين و وفادارترين پيروان خود را به صليب بكشد. پس از آن «شهر آفتاب» افول ميكند، بين برده ها اختلاف مي افتد و همگي شكست ميخورند، و پانزده هزار نفرشان دستگير و به صليب كشده ميشوند.
نقطه ضعف مهم اين داستان مبهم بودن انگيزه هاي خود اسپارتاكوس است. «فولويوس» حقوقدان رومي كه به شورشيان مي پيوندد و تاريخچه روزانه وقايع را يادداشت ميكند موضوع «وسيله و هدف» را پيش ميكشد. بدون اعمال زور و كارداني به هيچ هدفي نميتوان رسيد، اما با بكار بستن آن نيز از مقصد اصلي منحرف ميشويد. اما اسپارتاكوس نه تشنه قدرت معرفي شده و نه آدم رويائي، بل كه با نيروي مبهمي به جلو رانده ميشود كه خود نميداند چيست، و مردّد است كه آيا بهتر نيست همه ماجرا را رها كند و در موقع مناسب به اسكندريه بگريزد؟ جمهوري بردگان را شادخواري و لذت جوئي به زانو درآورده است نه مبارزه براي قدرت. بردگان از آزادي خود ناخرسندند زيرا باز هم ناچار از كاركردن هستند، و بالاخره ضربه آخر خرد كنند وارد ميشود: بردگان ياغي و كم تمدن، بخصوص گـُــلها و ژرمنها پس از تأسيس جمهوري چون راهزنان رفتار ميكنند. شايد اين شرح واقعي از رويدادها باشد –طبيعتا اطلاعات بسيار كمي از شورش بردگان در دوران باستاني داريم- اما چون كسلر دليل نابودي شهر آفتاب را غارت و هتك ناموس بوسيله آن دو قوم دانسته بين حكايت تمثيلي و تاريخ گير كرده است. اگر اسپارتاكوس نمونه انقلابيون كنوني باشد –و مسلما منظور نويسنده نيز همين است- پس به خطا رفته زيرا ناممكن بودن تركيب قدرت و صداقت را از نظر دور داشته است. او چهره اي فعل پذير است، نه عامل و در مواقع لازم قاطع نيست. داستان تا حدي ناكافي و عقيم است زيرا از مسئله اصلي انقلاب دوري گزيده شده، يا دست كم آن را حل نشده گذارده است.
[align=left]ادامه دارد...
آرتور كسلر از ديدگاه جورج ارول
يك از واقعيتهاي تكان دهنده پيرامون ادبيات انگليس عصر حاضر وسعت تسلط بيگانگان بر آن است: كنراد، هنري جيمز، شاو، جويس، يتز، پاوند و اليوت از آنجمله اند و اگر اين را بحساب حيثيت و نفوذ ملي بگذاريد و محكي براي دستاوردهاي ما در شاخه هاي مختلف ادبيات قرار دهيد، درخواهيد يافت كه انگليس در آنچه ميتوان تقريبا نوشته سياسي يا رساله و مقاله ناميد جلوه خوبي داشته است. منظورم شاخه ويژه اي از ادبيات است كه پس از ظهور فاشيسم از كشمكشهاي سياسي اروپا برخواسته است. داستانها، اتوبيوگرافيها، كتابهاي «رپورتاژ» رساله هاي جامعه شناسي، و مقالات محض را ميتوان جزو اين طبقه بشمار آورد، كه همه داراي يك منشأ مشتركند و تا حد زيادي جوّ عاطفي يكسان دارند.
سيلونه، مالرو، سالوميني، باركنو، ويكتور سر رژ و خود كسلر از چهره هاي برجسته اين مكتب هستند. بعضي از اينان نويسندگان تخيلي اند و برخي ديگر نه، اما وجه مشتركشان در اين است كه همه شان ميخواهند تاريخ معاصر را بنويسند، اما تاريخي غيررسمي، كه در كتابهاي درسي آورده نشده ولي در جرايد و روزنامه ها درج شده است. همچنين همه اهل قاره اروپا منهاي بريتانيا هستند. گرچه اين گفته شايد تا حدي مبالغه آميز باشد اما در هر حال هركتابي كه درباره حكومتهاي خودكامه در انگليس منتشر شود كه تا شش ماه پس از نشر قابل خواندن باشد، از زبان بيگانه ترجمه شده است. نويسندگان انگليسي در ده دوازده سال گذشته ادبيات سياسي سيل آسائي عرضه كرده اند، اما نوشته هاي با ارزشي از ديد زيبائي شناسي يا حتي تاريخي تقريبا نداشته اند مثلا «كلوب كتاب چپ» از 1936 دائر است، اما چند حلد از كتابهاي منتخب آن را ميتواند نام ببريد؟ آلمان نازي، روسيه شوروي، اسپانيا، اتيوپي، اتريش، چكوسلاواكي. هر چه درباره آن كشورها و موضوعات مشابه ديگر در انگليس نوشته شده است همه كتابهاي رپورتاژ محض، رساله هاي تقلبي هستند كه ميتوان آنها را نشخوار تبليغات ناميد، باستثناي چند كتاب راهنماي مورد اعتماد و كتابهاي درسي. مثلا هرگز كتابي نظير «فونتامارا» و «ظلمت نيمروز» نداشته ايم، زيرا تقريبا هيچ نويسنده انگليسي درون كشور حكومت خودكامه را نديده است.
طي ده سال گذشته در اروپا ماجراهائي بر سر طبقه متوسط گذشت كه در انگليس حتي بر سر طبقه كارگر نيز نرفته است. بيشتر نويسندگان اروپايي كه در بالا نام بردم، و ده ها نظير آنان به ناچار قانون را شكسته اند تا به سياست بپردازند. بعضي ها در بمب اندازي و درگيري خياباني شركت كرده اند، چه بسا از آنان كه در اردوگاههاي كار اجباري زنداني شدند، يا با نامهاي مستعار و گذرنامه جعلي از كشورشان فرار كردند. نميتوان تصور كرد كه مثلا پروفسور لسكي تا چه حد در اينگونه فعاليتها زياده روي ميكرد. بنابراين انگليس ادبياتي كه اصطلاحا «ادبيات اردوگاههاي كار اجباري» ناميده ميشود ندارد. جهان ويژه اي را كه پليس مخفي ايجاد كرده است، تفتيش عقايد، شكنجه، محاكمات فرمايشي البته در اين كشور شناخته شده و تا حدي مورد مخالفت قرار گرفته است اما چندان برخورد عاطفي با آن قبيل مسائل نشده است. يكي از نتايج اين امر فقدان ادبياتي در انگليس است كه مردم را به توهم و برداشت نادرستشان درباره روسيه شوروي آگاه كند. مردن يا ندانسته مخالفند يا ستايشگر بي قيد و. شرط، حد وسطي وجود ندارد مثلا عقايد درباره محاكمات خرابكاري مسكو مختلف است، اما اختلاف فقط به مجرم بودن يا نبودن متهمين محدود ميشود. فقط اشخصا كمي درمي يابند كه محاكمات، چه درست و چه نادرست، بي ترديد وحشت و ترور بود. مخالفت مردم انگليس با دست اندازيهاي نازيها نيز غيرواقعي است و به اقتضاي وضع سياسي مانند شير آب باز و بسته ميشود. براي درك آن موقعيتها شخص بايد خود را بجاي يكي از قربانيان بگذارد. نوشتن كتاب «ظلمت نيمروز» وسيله يك فرد انگليسي شبيه تأليف كتاب «كلبه عمو تم» بقلم يك برده فروش است.
اين اثر كسلر درباره محاكمات مسكو است. موضوع اصلي زوال انقلابها در نتيجه فساد حاصله از قدرت است، اما ماهيت ويژه ديكتاتوري استالين او را تا محافظه كاري بدبينانه به عقب برده است. وي اهل مجارستان است و كتابهاي نخستينش بزبان آلماني نوشته شده است، و پنج كتاب بنامهاي «وصاياي اسپانيا»، «گلادياتورها»، «ظلمت نيمروز»، «وازدگان خاك» و «از ره رسيدن و بازگشت» بزبان انگليسي دارد. موضوع اصلي همه آن آثار يكي است و هر كتاب بجز چند صفحه جوّي كابوسي دارد. رويدادهاي سه كتاب از پنج كتاب اخير تقريبا همه در زندان اتفاق مي افتد.
در ماههاي اوليه جنگ اسپانيا كسلر خبرنگار روزنامه «نيوكرونيكل» در آن كشور بود و در اوايل سال 1937 پس از آنكه فاشيستها «مالاگا» را گرفتند اسير شد. چندماه زنداني بود و هرشب صداي تيرتفنگ و اعدام داسته جمعي جمهوري خواهان را به گوش مي شنيد و به چشم مي ديد و هر لحظه در انتظار اعدام بود. اين پيش آمدي نبود كه «معمولا براي هر كسي اتفاق مي افتد» بلكه نتيجه روش زندگي كسلر بود.شخص بي اعتنا و بي علاقه به سياست در آن روزها گذرش به اسپانيا نمي افتاد، و هر فرد محتاط و دورانديشي در چنان موقعيتي پيش از ورود فاشيستها مالاگا را ترك ميكرد، و با هر روزنامه نگار انگليسي يا امريكائي رفتار معتدلي ميشد. كتاب «وصاياي اسپانيا» كه كسلر در اين باره نوشته است مطالب قابل توجهي دارد، و صرف نظر از حاشيه پردازيهائي كه در هر كتاب رپورتاژ ديده ميشود، بعضي نوشته هاي آن نادرست و كذب است. كسلر جوّ صحنه هاي زندان را با كابوس مجسم ميكند كه در واقع روش خاص اوست، و بقيه كتاب آغشته به رنگ عقايد «جبهه خلق» آن دوران است. حتي يكي دو مطلب به گونه ايست كه گوئي فقط براي بيان هدف و نظرات «كلوب كتاب چپ» نوشته شده است. در آن زمان كسلر هنوز عضو حزب كمونيست بود، و پيچيدگي سياست جنگ داخلي مانع از اين ميشد كه يك فرد كمونيست درباره كشمكش داخلي حكومت صادقانه دست بقلم ببرد. گناه تقريبا همه چپ گرايان از 1933 به بعد اين بوده است كه همواره خواسته اند ضدفاشيست شوند بدون اينكه ضد حكومت خودكامه باشند. كسلر در سال 1937 از اين موضوع آگاهي داشت، اما نميتوانست ابراز دارد. ولي در كتاب بعدي خود، گلادياتورها، تقريبا آنچه در دلش نهفته بود بيان داشت، كتاب مذكور يك سال بيش از جنگ منتشر شد اما بعللي چندان توجه جلب نكرد.
گلادياتورها از جهاتي كتاب اقناع كننده اي نيست. موضوع آن درمورد «اسپارتاكوس» گلادياتور مشهور است كه شورش بردگان را عليه ايتاليا در سال 65 پيش از ميلا براه انداخت. هركتابي كه در اينباره نوشته شود در مقابله با «سالامبو» درخواهد ماند. حتي درعصر ما نيز كسي نخواهد توانست چنين كتابي تأليف كند. مهمترين نكته در سالامبو بيرحمي و شقاوتي است كه در آن توصيف شده است. «فلوبر» ميتوانست خود را در موقعيت و زمان و مكان آن دوران قرار دهد، زيرا در اواسط قرن نوزدهم هنوز آرامش فكري براي مردم وجود داشت و ميشد بگذشته ها سفر كرد. امروز حال و آينده چنان وحشتناك است كه نميتوان از آن رهائي يافت، و اگر كسي بتاريخ ميپردازد بدين منظور است كه معناي تازه اي در آن بيابد. كسلر از اسپارتاكوس يك چهره تمثيلي ميسازد، بدلي ابتدائي از ديكتاتور خودكامه. در صورتي كه فلوبر با قدرت تخيل وسيع خود رزمندگان مزدور پيش از مسيح را بخوبي مجسم كرده است، اسپارتاكوس مرد آرايش شده امروزي است. اما اين براي منظور تمثيلي كسلر مهم نبود. انقلابها معمولا از مسير خود منحرف ميشوند، اين قضيه و موضوع اصلي كتاب است. وي در علت انحراف انقلاب سخن ميگويد، و ترديد خود وي كه وارد داستان شده شخصيتهاي اصلي را مبهم و غير واقعي كرده است.
بردگان شورشي چند سال است كه پيروزانند. عده شان به يكصدهزار نفر بالغ ميشود و منطقه وسيعي از جنوب ايتاليا را اشغال ميكنند، و نيروهاي اعزامي را يكي پس از ديگري شكست ميدهند، با دزدان دريائي كه در آنهنگام بر درياي مديترانه حكمفرما بودند متحد ميشوند، و بالاخره تصميم بساختن شهري بنام «شهر آفتاب» ميگيرند. در اين شهر ابناء بشر آزاد و برابر خواهند بود، و بالاتر از همه شاد و شادكام: از بردگي، گرسنگي، بيعدالتي، شلاق خوردن و اعدام خبري نخواهد بود. اينها رويائي از جامعه كمال مطلوب است كه در تمام اعصار ذهن انسان را بخود مشغول داشته است، اعم از اينكه حكومت خدائي باشد يا جامعه بي طبقه يا همان «عصر طلائي» كه در گذشته وجود داشته و ما فرزندان فاسد شده آن هستيم. ميدانيم كه بردگان به هدف خود نرسيدند. چندان طول نكشيد كه جامعه اي يوجود آوردند مانند هم جوامع ديگر به بيعدالتي، رنجبري و محيط خوف و وحشت كشيده شد.حتي صليب، كه سمبل بردگي بود، دوباره براي تنبه خطاكاران برپا شد. نقطه عطف زماني است كه اسپارتاكوس ناگزير ميشود كه بيست نفر از قديميترين و وفادارترين پيروان خود را به صليب بكشد. پس از آن «شهر آفتاب» افول ميكند، بين برده ها اختلاف مي افتد و همگي شكست ميخورند، و پانزده هزار نفرشان دستگير و به صليب كشده ميشوند.
نقطه ضعف مهم اين داستان مبهم بودن انگيزه هاي خود اسپارتاكوس است. «فولويوس» حقوقدان رومي كه به شورشيان مي پيوندد و تاريخچه روزانه وقايع را يادداشت ميكند موضوع «وسيله و هدف» را پيش ميكشد. بدون اعمال زور و كارداني به هيچ هدفي نميتوان رسيد، اما با بكار بستن آن نيز از مقصد اصلي منحرف ميشويد. اما اسپارتاكوس نه تشنه قدرت معرفي شده و نه آدم رويائي، بل كه با نيروي مبهمي به جلو رانده ميشود كه خود نميداند چيست، و مردّد است كه آيا بهتر نيست همه ماجرا را رها كند و در موقع مناسب به اسكندريه بگريزد؟ جمهوري بردگان را شادخواري و لذت جوئي به زانو درآورده است نه مبارزه براي قدرت. بردگان از آزادي خود ناخرسندند زيرا باز هم ناچار از كاركردن هستند، و بالاخره ضربه آخر خرد كنند وارد ميشود: بردگان ياغي و كم تمدن، بخصوص گـُــلها و ژرمنها پس از تأسيس جمهوري چون راهزنان رفتار ميكنند. شايد اين شرح واقعي از رويدادها باشد –طبيعتا اطلاعات بسيار كمي از شورش بردگان در دوران باستاني داريم- اما چون كسلر دليل نابودي شهر آفتاب را غارت و هتك ناموس بوسيله آن دو قوم دانسته بين حكايت تمثيلي و تاريخ گير كرده است. اگر اسپارتاكوس نمونه انقلابيون كنوني باشد –و مسلما منظور نويسنده نيز همين است- پس به خطا رفته زيرا ناممكن بودن تركيب قدرت و صداقت را از نظر دور داشته است. او چهره اي فعل پذير است، نه عامل و در مواقع لازم قاطع نيست. داستان تا حدي ناكافي و عقيم است زيرا از مسئله اصلي انقلاب دوري گزيده شده، يا دست كم آن را حل نشده گذارده است.
[align=left]ادامه دارد...