دين و دنياي جديد
ارسال شده: جمعه ۲۹ آذر ۱۳۸۷, ۷:۳۴ ب.ظ
سيد محمد مهدي ميرباقري
در مقدمه بحث نكته قابل تأمل و توجه آن است كه در بازسازي فرهنگي نظام، نياز به بررسي سلسله مفاهيم بنيادي داريم و در باب اين مفاهيمي كه به نظر ميآيد بسيار بديهي و حلشده هستند ميبايست به يك تفاهم و توافقي بين اهل حل و عقد و انديشمندان برسيم تا اين توافق به عنوان يك توافق پايه و سند رسمي مبناي گامهاي بعدي باشد و اين مهم در بسياري از اوقات مورد غفلت قرار گرفته است و لذا معمولاً برنامهريزي براي فرهنگسازي از لايههاي رويي و از طبقات بالا شروع شده بدون اينكه توليد زير ساخت مناسب آغاز شود. يكي از مفاهيم بسيار مهم كه وفاق بر سر آن در امر برنامهريزي فرهنگي و حتي در عرصه سياست و اقتصاد هم تأثيرگذار خواهد بود، مسأله نسبت بين دين و دنياي جديد و به تعبير ديگر نسبت بين دين و تجدد يا دنياي مدرن است. پيداست كه تلقيهاي مختلفي در اين زمينه وجود داردكه هر يك از اين تلقيها به شدت بر برنامهريزي براي بازسازي يك نظام تأثيرگذار هستند و اين مسأله از مسائل بسيار جدي كل دنياي اسلام است، مسألهاي نيست كه تنها اختصاص به ما داشته باشد، كل دنياي اسلام بايد نسبت بين فرهنگ اسلامي و معيشت اسلامي خود را با فضاهاي مدرني كه از جانب غرب نشأت گرفتهاند و بعد به دنياي اسلام سرازير شدهاند، مشخص كند.
نظريههايي كه در اين زمينه وجود دارد را در يك دستهبندي عام ميتوان به سه دسته تقسيم كرد. يك تلقي كه تلقي رايج بوده و از ديرباز و شايد سرآغاز تعامل بين غرب مدرن و دنياي اسلام مورد توجه انديشمندان قرار گرفته، آن است كه ميتوانيم بين دنياي جديد و اقتضائات آن با دين، جمع كنيم يعني ميتوان هم ديني بود و هم براساس اقتضائات جديد زندگي كنيم، و اين مخصوص به زندگي فردي انسان نيست؛ در عرصه حيات اجتماعي هم دنياي اسلام چه در عرصه سياست، فرهنگ و اقتصاد ميتواند بين معيشت ديني و مدرن جمع كند. انديشه غالب در اين نگاه اين است كه دنياي جديد و اقتضائات او و به تعبير ديگر مدرنيزم مجموعهاي نيست كه ما يكجا درباره آن قضاوت كنيم و بگوييم همه او را ميتوان پذيرفت و يا همه او را بايد رها كرد بلكه ناچاريم اين مجموعه را تجزيه كنيم و در باب هر جزء از دنياي مدرن و دنياي جديد حكم خاص خودش را بدهيم، بخشي از اقتضائات مدرن است كه با فرهنگ دين- بهويژه مقصود ما از دين هم دين اسلام است- قابل جمع شدن نيست و ناچار هستيم كه از آن بخش رفع يد كنيم اما ساير ابعاد و زواياي دنياي جديد كه در مسير توسعه زندگي اجتماعي بشر طراحي شدهاند و به اصطلاح رهآورد آنها امنيت، رفاه و بهداشت و امثال اين ثمراتي است كه براي توسعه ذكر ميكنند، ميتوانيم بين اين ابعاد و اضلاع دنياي مدرن و اسلام جمع كنيم و حتي گاهي تلاش شده كه ادعا بشود اصلاً بنيان اصلي اين پيشرفتها بر مفاهيم اسلامي گذاشته شده و به نحوي تلاش شده كه حتي ادبيات وحي هم تطبيق بر اين ادبيات مدرن شود و ميدانيم كه يك بخشي از روشنفكران ديني ما در سده گذشته تمام تلاش آنها اين بوده كه به نحوي بين مفاهيم مدرن و مفاهيم مذهبي جمع كنند. سيد قطب و امثال آنها در دنياي اهل سنت و حتي مثل سيد جمال در دنياي تشيّع تلقي آنها همين بوده است، اين جمله معروف سيدجمال كه "آنها مسلمان زندگي ميكنند و به حسب ظاهر مسلمان نيستند و من آنجا اسلام ديدم و مسلماني نديدم و اينجا مسلماني ديدم و اسلام نديدم" گوياي همين معنا است. به نظر ميآيد بسياري از اين انديشمندان تلقي آنها اين بوده كه اصولاً آن نكاتي كه در تجدد مثبت مينامند، نكاتي است كه از فرهنگ اسلام برآمده و دنياي غرب هم اين آموزهها را از اسلام گرفته و بعد به آنها عمل كرده است.
طبيعي است براساس اين نگاه ما بايد به سمتي حركت كنيم كه آن جنبههاي مثبت دنياي مدرن و دنياي جديد را با فرهنگ اسلام در هم بياميزيم و بر مبناي اين تعامل، يك تمدن معنوي مدرن بسازيم كه من آن را به مدرنيته اسلامي تعبير ميكنم؛ البته مدرنيته اسلامي اصطلاحات متعددي دارد، يك اصطلاح همين است كه گفتم، يعني دنياي مدرن و مدرنيته را با آموزههاي اسلامي تركيب كنيم؛ (گرچه الآن بعضي از فيلسوفان اجتماعي غرب پيشنهاد مدرنيتههاي جديدي را ميدهند، مدرنيتههايي كه يكي از آنها ميتواند مدرنيته اسلامي باشد. اين مدرنيته غير از آن مدرنيته اسلامي است كه عرض كردم، اين مفهوم مدرنيته اسلامي شايد با تمدن اسلامي هم سازگار باشد.) اما مفهومي از مدرنيته كه در آن كاملاً اقتضائات مدرن، مثل: علم، تكنولوژي، ساختارهاي مدرن اجتماعي، ساختارهاي دموكراتيك و غيره ... به رسميت شناخته شود، مثلاً در بعد سياست يك جامعه مدني را بازسازي ميكنيد كه آموزههاي ديني هم در آن هست، ولي اقتضائات جامعه مدني هم در آن حضور دارد كه من آن را مدرنيته اسلامي ميخوانم؛ يعني همين مدرنيته را معنوي كنيم و با آموزشهاي معنوي و اخلاقي اسلام جمع كنيم. اين نگاه، نگاه غالبي است كه در اين 25 سال گذشته هم شايد مبناي برنامهريزي براي بازسازي و اصلاحات در كشور بوده است. در دوره قبل از بازسازي و اصلاحات فضاي كشور فضاي ديگري داشت ولي در دوره بازسازي و اصلاحات اين انديشه، انديشه مبنايي براي بازسازي و اصلاحات در كشور بوده است.
از زاويه نگاه دوم به نقد اين نظريه ميپردازم، نگاه دوم نگاه كساني است كه مدرنيته را با دو شاخصه و مشخصه ميشناسند. نخست نگاه نظاممند و سيستمي آنها به دنياي جديد و اقتضائات آن است يعني مجموعه آنچه را كه در غرب اتفاق افتاده يك مجموعه به هم پيوستهاي ميبينند كه احكام يك سيستم را دقيقاً دارد، داراي يك مبنا و هدف است و عناصر هماهنگ يك مجموعه هستند كه يك هدف را تعقيب ميكنند و يك برآيند مجموعهاي دارند اين نگاه آنها به دنياي مدرن است يعني اينكه براساس اين نگاه نميتوان بين اقتصاد، سياست و فرهنگ در دنياي مدرن تفكيك قائل شد و بگوييم سياست آن را ميپذيريم ولي فرهنگ آن را نميپذيريم و يا بالعكس، اقتضائات اقتصادي را قبول ميكنيم ولي روشها و ساختارهاي سياسي آن را نميپذيريم؛ در اينجا مجموعهاي به هم پيوسته و اجزاي يك سيستم هستند و گاهي هم بالاتر، در بعضي مواقع به صورت ابعاد يك پديده به هم پيوند ميخورند. ممكن است اجزاي يك سيستم را آناليز كنيم بلكه ابعاد آنها به راحتي قابل تجزيه شدن از هم نيستند، در هر نقطه از جسم كه دست بگذاريم طول، عرض، ارتفاع، وزن و حجم با هم آميخته هستند، وزن و حجم دو بعد يك جسم هستند، نميتوانيم آنها را از هم تفكيك كنيم، كاملاً هم بر يكديگر تأثيرگذار هستند، براساس اين نگاه، لايههايي از تمدن مدرن و اقتضائات دنياي جديد به صورت ابعاد يك مجموعه به هم پيوسته هستند و مابقي هم رابطه اجزاء يك سيستم را دارند و به راحتي هم نميتوان اين اجزاء را تجزيه كرد و اقتضائات و تناسبات آنها را با ساير اجزاي يك سيستم ناديده گرفت. به عنوان مثال در يك سيستم ساده مكانيكي اتومبيل، ميبينيم كه به راحتي نميتوان نسبت بين زير سيستمها (مثلاً سوخترساني و برقرساني و آبرساني) را ناديده بگيريم. ما به هيچ وجه نميتوانيم به راحتي فرض كنيم در يك اتومبيل برقي از سيستم سوخترساني اتومبيلي كه با سوخت فسيلي كار ميكند استفاده كنيم، اگر بخواهيم سوخت را تغيير دهيم بايد همه اجزاي ديگر آن به تناسب حتي ساخت بدنه، قدرت و مقاومت بدنه متناسب با سرعت و تحركي كه پيدا ميكند، تغيير پيدا كند، اينطور نيست كه در يك سيستم به راحتي بتوان اقتضائات اين مجموعه را ناديده گرفت و به راحتي بتوان آن را تجزيه كرد. نگاه اين است كه آن چه در دنياي مدرن و در جامعه بشري اتفاق افتاده است يك تحول همه جانبهاي است كه همه ابعاد زندگي بشري را به صورت هماهنگ تغيير ميدهد. بهخصوص در دهههاي اخير كه بحث توسعه جامع و پايدار مطرح شده بهخصوص در يكي دو دهه اخير بحث جهانيسازي و توسعه جهاني بر محور ليبرال دموكراسي مطرح شد آنچه اتفاق ميافتد يك تحول هماهنگ و همه جانبه در حوزه سياست و فرهنگ و اقتصاد است كه تناسبات اين تحولات مورد توجه قرار گيرد. پس ببينيد اولين شاخصه نگاه دوم در شناخت غرب و دنياي جديد اين است كه دنياي جديد را به صورت يك سيستم مورد مطالعه قرار ميدهد.
دومين شاخصه اين تفكر اين است كه دنياي جديد را داراي لايههايي ميبيند كه همه لايههاي آن را تا اعماق ميكاوند و بررسي ميكنند، اين تمدن، تمدني نيست كه در تكنولوژي و محصولات صنعتي خلاصه شود. فرض كنيد در ماهواره، كارخانه، ماشين، جاده و خيابان حتي ساختارهاي اجتماعي در اين قبيل موارد خلاصه نميشود، بلكه بنيانهاي عميقيتري دارد، تحولات عميقتري در جامعه غرب اتفاق افتاده كه بنياد تحولات عميق است كه اين تغييرات ساختاري و تغيير در نوع زيست اتفاق افتاده است. انديشه و نيازهاي انسان غرب، دگرگون شده و آن لايهها را بايد كاويد، در واقع در سرآغاز رنسانس اتفاقي افتاده است كه شايد يك يا دو قرن هم طول كشيده است، اين است كه فرهنگ غرب بهخصوص در تعامل بين عقلانيت و دين؛ بين انسان و دين؛ تعامل بين انسان و خداي متعال دستخوش تحول شده است كه يك تحولات جدي پيشنهاد شده و بعد بر اساس اين تحولات فرهنگسازي شده است. فرهنگ غرب در زمينه موضوعاتي دستخوش يك تحول جدي شده كه به بعضي از اين موضوعات اشاره ميكنم؛ گمان ميكنم اصليترين تحولي كه در لايههاي عميق فرهنگي در دنياي غرب اتفاق افتاده كه شالودههاي دنياي مدرن را براساس اين نگاه تشكيل ميدهند، سه تحول وجود دارد؛ يك تحول در نگاه انسان به جايگاه انسان، كه انديشههاي اومانيستي مطرح شده و انديشههاي اومانيستي را به عنوان يك انديشه اجتماعي به آن نگاه ميكنيم حال اگر بحث تحليلهاي فلسفي را كنار بگذاريم، انديشهاي است كه انسان را محور بايستههاي اجتماعي قرار ميدهد. يعني ميگويد هيچ چيزي نبايد براي انسان در معيشت دنياي او لااقل تعيين تكليف كند بلكه خود انسان است كه محور تعيين ارزشها است، حق و ارزش به درون انسان برميگردد؛ طرح حقوق طبيعي انسان در غرب از همينجا ناشي ميشود و انسان را حتي در مقابل خداي متعال، صاحب حق ميدانند ميگويند حقوق او طبيعي است. حقوقي نيست كه خداي متعال به انسان تفويض كرده باشد. برفرض كه اين انديشه را بپذيريم، خداي متعال وقتي انسان را آفريد، از همان ابتدا انسان داراي يك سلسله حقوق طبيعي بوده از جمله حق تعيين سرنوشت خود در معيشت او در اين دنيا، از حقوق طبيعي انسان است، نه از حقوق تفويضي به انسان، انسان حق دارد كه سرنوشت خود و نوع معيشت خود را تعيين كند، اين انديشههاي اومانيستي كه انسان را محور تعيين بايستهها و ارزشهاي اجتماعي قرار ميدهد يكي از اساسيترين انديشههايي هستند كه در غرب شكل گرفتهاند و تأثيرگذار بر فضاي مدرن بودهاند و بعد هم به دنبال آن طبيعي است انديشههاي ليبراليستي، كه آزادي فردي را به معني آزادي از قدسيات، معنويات و جبر اجتماعي را منظور نظر قرار داده است.
سومين خصوصيت راسيوناليسم (عقلگرايي) و تكيه به عقلانيت خود بنياد است كه البته اين مفهوم از عقلانيت، غير از اين مفهوم عقلانيتي است كه در آموزههاي اسلامي به شدت بر آن تأكيد شده است. اين عقلانيت به معني جايگزين شدن عقلانيت بشر و استغناي عقلانيت بشر از آموزههاي قدسي و وحياني است كه طبيعي است نتيجه اين سه خصوصيت، عرفي شدن و به تعبيري ديگر غير قدسي شدن و زميني شدن زندگي بشر بوده و بشر در طي يك يا دو قرن تلاش كرده كه اين آموزهها، تبديل به يك فرهنگ و احساس اجتماعي شود. يعني انسان غربي احساس كند كه مبناي ارزشهاست و خود را مقيد به آموزههاي قدسي در حيات اجتماعي خود نبيند، احساس كند كه فارغ از تعاليم و آموزههاي وحياني بايد دنياي خود را بسازد، اين ايجاد احساس و هويت جديد در انسان غربي عميقترين لايههاي تجدد را ميسازد بعد بر پايه اين آموزهها يكي دو قرن تلاش شده فلسفه غربي توليد شود. مثل كانت و هيوم را كه از معماران تمدن جديد ميشناسيم در روبناهاي تمدن جديد حرفي نداشتند، يعني دكارت تصور اين تكنولوژي امروز غرب را هم نميكرد در عين حال ما او را جزء معماران تمدن غرب و از بنيانگذاران اصلي اين تمدن ميشناسيم او در لايههاي باطني اين تمدن تأثيرگذار بوده؛ يعني بر پايه اين آموزهها فلسفهاي را ساخته كه آن فلسفه، امكان فعال شدن آن آموزهها و لايههاي باطني اين تمدن را ايجاد كرده است، آن لايه معنايي تمدن كه گاهي از آن به لايه معنوي تعبير ميشود كه تعبير مسامحه آميز است - آن لايه معنايي و ايدئولوژيك تمدن، امكان جاري شدن آن در حيات اجتماعي بشر را فراهم كرده است- بنابراين مثل هيوم و كانت و امثال اينها كساني هستندكه فلسفه واسطه بين آن لايه معنايي و حيات اجتماعي را توليد كردند و از طريق آن توليد عقلانيت، امكان جاري شدن آن ايدئولوژي در حيات بشر فراهم شده است، پس بر اساس اين نگاه آنچه ما بهعنوان دنياي جديد ميشناسيم، چيزي عميقتر از اين عرصههاي ظاهري است؛ تكنولوژي، روابط اجتماعي و ساختارها همه محصول آن تحولات بنيادي هستند. يك مجموعه بههم پيوسته داراي لايههاي تو در تويي است كه يك سيستم منسجم و نظام واحد را شكل ميدهد. براساس اين نگاه به راحتي نميتوانيم اين دستگاه را تجزيه كنيم و به راحتي نميتوانيم از لايههاي رويين كار را شروع كنيم. يكي از اشكالاتي كه در دوره اصلاحات و بازسازي در كشور خودمان شد همين بود كه ميگفتند در دوره بازسازي خواستهايد كه از لايههاي روئين، بازسازي كشور را شروع كنيد و به تعبيري ساختن برج را از طبقات بالايي شروع كردهايم، بدون اينكه يك زيرساختي را براي آن درست كرده باشيم. اين مطلبي كه در سرآغاز اصلاحات مطرح شد كه ميگفتند توسعه سياسي مقدم بر توسعه اقتصادي است مقصود آنها همين بود، يعني ميخواستند بگويند توسعه سياسي در نگاه آنها زيرساخت توسعه اقتصادي است، تا نگاه انسان به نگاه مدرن تبديل نشود و تا انديشههاي مدرن در يك جامعه جاري نشود؛ انسان؛ انسان مدرن نشود، تكنولوژي جديد كه جامعه مدرن درست نميكند و ما اگر تكنولوژي ژاپن را به بوركينافاسو ببريم، آيا آنجا توسعهيافته ميشود. مفهوم توسعهيافتگي اين نيست، توسعهيافتگي نقطه آغازين آن، توسعهيافتگي انسان است، آدم بايد آدم ديگري بشود، (البته اين مفاهيم، مفاهيم لغزاني هستند) توسعه انساني يعني تعقل در اعماق وجودي انسان از روح تا انديشه و رفتار آن، اين مسائل بنيانهاي دنياي مدرن را ميسازند، و توسعه بدون آنها اتفاق نميافتد. تا زمانيكه بافت انساني تغيير نكند، كه توسعه نميتواند نيازي- متناسب با بافت تكنولوژي مدرن- را ارضاء نمايد، تا زمانيكه انسان قدرت تصرف و مهار اين تكنولوژي را نداشته باشد، توسعه اتفاق نميافتد صرف اينكه حتي اگر اين تكنولوژي مدرن را در داخل كشور داشته باشيم، بدون اينكه بافت انساني جامعه، به لحاظ احساس نياز، فرهنگ و قدرت كنترل تكنولوژي، تغيير كرده باشد، نميتوانيم به توسعه برسيم. لذا در دوره اصلاحات، اين امور مورد توجه قرار گرفت. بر اساس اين نگاه، اولاً صاحبان اين انديشه دوم ميگويند كه، مدرنيته را از لايههايي رويين آن شناسايي كردهايد و بعد هم ميخواهيد از همانجا از آن كپيبرداري كنيد و دوم اينكه، تلقي ما اين است كه به راحتي ميتوانيم آن را تجزيه كنيم يعني اينكه تكنولوژي بياوريم و فرهنگ آن را نياوريم، تكنولوژي وقتي وارد ميشود فرهنگ مربوط به خود را هم با خود به همراه ميآورد، كالا وقتي وارد ميشود، اخلاق مختص خود را هم با خود ميآورد، وقتي يك كشتي كالا وارد ميشود، در واقع يك كشتي فرهنگ، اخلاق و روابط اجتماعي نيز وارد شده است.
اين روابط خود را به ما تحميل ميكنند. اين طور نيست كه تلويزيون را از فرهنگي بيگانه اخذ كنيم و تصور كنيم كه اين تكنولوژي ابزاري مرده و خنثي است و هيچ پيامدي ندارد و هر طوري كه بخواهيم ميتوانيم خود را به آن تحميل نمائيم. اين درست است كه در مقابل آن مجموعه بياراده مطلق نيستيم و دو اراده در مقابل هم ميباشد اما در واقع تكنولوژي ادامه پيكره اجتماعي انسان است. انسان اجتماعي يك بدن اجتماعي هم براي خود درست ميكند براي اعمال قدرت و براي تصرف در طبيعت، براي توسعه ارتباطات خود، كه تكنولوژي مدرن را شكل ميدهد، تجسد اراده انسان تبلور انگيزههاست، نميتوانيم اقتدار آن را خنثي كنيم، لذا وقتي رسانه وارد ميشود، جاذبههاي مادي نيز جزيي از هنر و بخشي از ابزار ارتباط ميشود. علي ايحال ببينيد وقتي اين تكنولوژي وارد ميشود اينطور نيست كه يك بدنه بياقتضايي باشد كه ما بتوانيم خودمان را هر طوري خواستيم به آن تحميل كنيم، به شدت خود را به ما تحميل ميكند و اقتضائات اين رسانه، فرهنگ جامعه ما را تغيير ميدهد، حتي در آنجايي كه با بهترين سريالهاي معنوي مواجهيم كه در اين سريالها آموزههاي عميق معنوي، تاريخي و تحليلي داريم، در عين حال موارد سكس و خشونت و كمدي در كنار آموزههاي معنوي حضور پيدا ميكنند؛ هم خودمان را به آن تحميل ميكنيم و هم او خودش را به ما تحميل ميكند، بنابراين اين طوري نيست كه ما راحت بتوانيم اين را تجزيه كنيم، تكنولوژي مجموعه به هم پيوسته است، يا بايد مجموعه لوازم آن را قبول كنيم و يا او را رها كنيم، البته اين مجموعه در فرآيند توسعه خود يك مسير اصلاحات را طي ميكند، اما اصلاحات آن در درون خودش اتفاق ميافتد. يعني مدرنيته در دوره پست مدرن به اصلاحات خود ميرسد و پست مدرن ادامه همين مسير هست، يك مسير و ايدئولوژي ديگر نيست، لايه معنوي او و همچنين ساز و كارهاي عميق فلسفي آن، در مبنا مشترك است ولو اينكه آن را نقد ميكند و به بازسازي و اصلاح دروني آن ميپردازد. بر اين اساس اگر ميخواهيم مدرنيزم را بپذيريم، بايد آن را به عنوان يك سيستم بپذيريم، به راحتي نميتوان آن را تجزيه كرد، بايد از عميقترين لايهها آن را بپذيريم و اصلاحات اجتماعي را از لايههاي بنيادي و عميق آن شروع كنيم، اينكه انديشه تساهل و تسامح، تكثرگرايي و انسانگرايي اين مفاهيم به شدت مورد بحث قرار گرفته و وارد فضاي فرهنگ روشن فكري و بازار فرهنگ عمومي جامعه ما شده (به اصطلاح داخل سبد كالاهاي فرهنگي جامعه ما قرار گرفته) اين به خاطر همين است بايد نگاه انسان را عوض كنيم، انساني كه جزميت فرهنگي دارد و حق را در درون ايدئولوژي خودش ميبيند، نميتواند زندگي مدرن و اقتضائات او را بپذيرد، پس ببينيد اين نگاه، نسخهاي كه براي جامعه ميدهد اين است: مدرنيزم بايد به عنوان يك مجموعه به رسميت شناخته شود.
حالا دين را بايد چه كار كرد، دين هم اقتضائاتي دارد لذا قرائت ديني جامعه را بايد عوض كرد. يعني چه؟ يعني اينكه تلقي آنها را از دينداري تغيير بدهيم، مثل انسان غربي كه بهراحتي احساس ميكند موحد است و هفتهاي يك روز كليسا ميرود و بعد هم راحت خود را با اين دنياي جديد جمع كرده است. يعني هم به راحتي احساس ميكند كه موحد است و هم احساس هويت خودي و احساس حالت اومانيستي دارد؛در تصميمگيري براي حيات اجتماعي خود را محور ميداند، در عين حال هم احساس ميكند آدمي موحد ميتواند باشد، زيست موحدانه را با زيست مدرن جمع ميكند. اگر انساني داريم كه فضاي مدرن و تلقي خود از حيات ديني و معنوي را نميتواند جمع بكند، به راحتي نميتواند با دنياي مدرن كنار بيايد و اين مهمترين مانع تحقق همهجانبه مدرنيزم در كشور ما ميباشد. در اينجا تحليل خود را بيان ميكنم: يكي از اصليترين ريشههاي چالش در جامعه ما اين است كه الگوي سرمايهداري را ميآوريم ولي اين الگو در جامعه ما جواب نميدهد، بلكه در جامعه غربي جواب ميدهد، ما گستاخي انقلابي ايجاد كردهايم، فرهنگ انقلاب، هويتي ايجاد كرده كه تحقير سرمايهداري را نميپذيرد. ما نه ميليون كارگر خويشفرما داريم كه به فرمان كسي نيستند؛ در كارخانه و اداره كار نميكنند اينها تحقير نظام سرمايهداري را نميپذيرند كه ميگويند تو كارگر ساده هستي و حق مصرف شما اينقدر است، حق نداري يخچال فريزر داشته باشي. حداكثر ميتوانيد يخدان داشته باشيد ولي او قبول نميكند، طبيعتاً نرخي را كه براي كار او در نظام سرمايهداري انتخاب ميكنند، نميپذيرد ولو به قيمت بيكار شدن، همراه بالا رفتن حقوق مديران ارشد، حق كار خود را بالا ميبرد. يعني اين مطلب را كه طبقات در نظام سرمايهداري ابزار چرخش اقتصادي است قبول نميكند. يعني فرهنگ سرمايهداري با فرهنگ انقلاب قابل جمع نيست. طبيعي است كه بحران اقتصادي به وجود ميآيد و از اصليترين ريشههاي انقلاب در كشور ما همين است. آنها در نظام سرمايهداري طبقات مصرفي درست ميكنند و طبقات پايين، آن حق مصرفي را كه نظام سرمايهداري تعريف ميكند قبول ميكند و تبديل به فرهنگ ميشود. يعني تحقير را قبول ميكند. در نظام ما گستاخي انقلابي، بهخصوص در 8 سال اول انقلاب كه الگوهاي سوسياليستي هم پياده شد، سبد مصرف كالاي جامعه را تغيير داديم، طبيعي است كه اين گستاخي انقلابي بحران ميشود و پس براي اينكه بهسوي دنياي مدرن بياييم بايد تمام اقتضائات دنياي مدرن را بپذيريم، تلقي جامعه را از دينداري تغيير دهيم، درك از معاد، دركي نباشد كه با توسعه اقتصادي ناسازگار باشد، درك از عفاف و كفاف و رابطه اقشار، دركي نباشد كه با حضور بانوان در محيط كار به عنوان نيمي از نيروي كار به شكل غربي و مدرن با آن ناسازگار باشد، يعني اينكه خيال نكنيم كلوپها و باشگاهها در غرب با توسعه اقتصادي از هم جدا است.
دقيقاً يك الگوي به هم پيوسته است، در آنجا انگيزش ايجاد ميكند كه نظم اقتصادي ايجاد شود، اگر در غرب كار مفيد بالاي 7 ساعت است، يكي از عوامل آن اين است كه آنها انگيزش مادي ايجاد ميكنند كه تقواي مادي درست شود. براساس اين تقواي مادي طبيعي است كه نظم مادي هم ايجاد ميشود اين انگيزش در كجا به وجود ميآيد، در همان دو روز آخر هفته؛ پنج روز كار، دو روز لذت و دقيقاً همبافت هستند. اينكه ميبينيد جاذبههاي زنانه را در ميدان وسيع اجتماعي در لايههاي مختلف مطرح ميكنند، از ايجاد انگيزه مصرف تا ساير جاها، ريشه آن همين است. فلذا بايد انگيزش ايجاد شود تا توسعه ايجاد شود. پس تلقي اين نگاه اين است كه اگر دنياي مدرن را ميخواهيد بايد اقتضائات سيستمي آن را هم قبول كنيد و ما با مجموعهاي مواجه هستيم و به راحتي نميتوان خودمان را به آن تحميل كنيم. ممكن است به نسبتي آن را همبافت با سنت خودمان كنيم، ولي اينطور نيست كه بتوانيم يك تغيير جدي در آن دهيم و لايههاي عميق آن را به هم بزنيم، اگر اين عمل صورت پذيرد، همه روبناهاي آن هم بهم ميخورد. بين گرايش به معنويت، بين انديشه خدا محوري و توسعه مدرن، جمع شدني نيست، نميتوانيم جامعه مدني را با اصل بودن خدا جمع كنيم.
براساس اين نگاه پيشنهادي كه ميشود اين است؛ دنياي اسلام بايد دنياي جديد و اقتضائات آن را بپذيرد و سعي كند فهم خود را از دين درست كند و اين مطلب را ميدانيم كه تا سطح توليد منطق كه عميقترين لايه توليد مفهوم است پيش بردهاند، يعني منطق فهم جديد از دين را براساس اقتضائات مدرن توليد كردهاند كه گرايشهاي مختلف هرمنوتيكي، همه رويكردهاي مختلف نسبت به اين منطق است كه يكي از آنها" نظريه قبض و بسط" است، در واقع ارايه يك منطق براي همبافت كردن فهم از دين از عميقترين لايههاي فهم، فهم تخصصي تا فهم عمومي با اقتضائات مدرن است؛ پيشنهاد آنها اين است كه معرفتهاي غير ديني و بشري معرفتهاي ديني را شكل ميدهد، در ديالوگ بين معرفتها، معرفتهاي علمي متغير اصلي و معرفتهاي ديني متغير تبعي هستند. معرفتها چگونه شكل ميگيرند؟ اين پيداست كه تكامل نيازمندي، تكامل اخلاق اجتماعي و تكامل علوم را در بردارد و تكامل علوم، توسعه معرفت ديني را به دنبال دارد و تلقي از دين دائماً به روز ميشود، گرچه نام اين نظريه را احياي معرفت ديني گذاشتهاند ولي چيزي جز تعريف معرفت ديني نيست، يعني توسعه نياز، جداي از مديريت دين و ولايت انبياء شكل مي گيرد، اقتضائات خود را در دنياي علم بروز ميدهد و بعد فرهنگ مدرن و معرفتهاي جديد بشري، معرفتهاي ديني را تحت تأثير قرار ميدهند، اين چرخه، چرخهاي است كه در آن اقتضائات مدرن اصل است و معرفت دين تابع ميشود؛ نميتوانيم روي دين خط بكشيم، دين يك واقعيت است، حتي در دنياي غرب، سوسياليستها و كمونيستها روي دين بهطور مطلق نتوانستهاند خط بكشند، به اصطلاح يك پديده اجتماعي است كه بايد به طوري آن را كنترل كنند و براساس اين نگاه، راه صحيحي كه پيش روي دنياي اسلام از جمله جامعه ما وجود دارد، مدرنيزاسيون و اصلاح قرائت ديني است، اين اصلاح قرائتهاي ديني تا لايههاي منطق بايد پيش برود و بدون اينكه بتوانيم اين بافتهاي عميق تجدد را در جامعه و در ارواح انسانهايي كه در جامعه ما زندگي ميكنند، ايجاد بكنيم، اين روبناها، ثبت شدني نيست. ريشه مدرنيزم در اعماق روح انسان غربي است، هويت انسان غربي تغييركرده است كه بر دامن آن، تمدن رشد نموده است.
اما نظريه و نگاه سومي وجود دارد كه معتقد است كه مدرنيزم در نگاه دوم دو ويژگي دارد؛ يعني هم مجموعهاي نظاممند و سيستمي واحد است وهم داراي لايههاي عميق است و ديگر ويژگي كه در نگاه سوم به تحليل مدرنيزم، اضافه ميشود و به لايههاي عميقتري از تجدد توجه ميشود، و آن نگاه و انديشه فلسفي و تاريخي است. براساس اين نگاه، علاوه بر اينكه تمدن غرب و اقتضائات مدرن و مجموعه مدرنيته يك نظام بهم پيوسته و داراي لايههاي باطني است، يك ارگانيزم زنده هم است و يك مرحلهاي از مراحل سير تاريخي بشر است كه در يك انديشه فلسفهاي و تاريخي تحليل ميشود و آن اين است كه انديشه و احساس انسان غربي عوض شده كه بر پايه اين احساس و هويت جديد، فلسفه جديد، علم جديد و بعد صنعت جديد را ايجاد كرد، از دوره انقلاب صنعتي كه محصول آن تحولات بود زندگي بشر وارد عرصههاي جديد شد و سه خصوصيت سرعت و دقت و انضباط به شدت بالا گرفت.
[External Link Removed for Guests]
در مقدمه بحث نكته قابل تأمل و توجه آن است كه در بازسازي فرهنگي نظام، نياز به بررسي سلسله مفاهيم بنيادي داريم و در باب اين مفاهيمي كه به نظر ميآيد بسيار بديهي و حلشده هستند ميبايست به يك تفاهم و توافقي بين اهل حل و عقد و انديشمندان برسيم تا اين توافق به عنوان يك توافق پايه و سند رسمي مبناي گامهاي بعدي باشد و اين مهم در بسياري از اوقات مورد غفلت قرار گرفته است و لذا معمولاً برنامهريزي براي فرهنگسازي از لايههاي رويي و از طبقات بالا شروع شده بدون اينكه توليد زير ساخت مناسب آغاز شود. يكي از مفاهيم بسيار مهم كه وفاق بر سر آن در امر برنامهريزي فرهنگي و حتي در عرصه سياست و اقتصاد هم تأثيرگذار خواهد بود، مسأله نسبت بين دين و دنياي جديد و به تعبير ديگر نسبت بين دين و تجدد يا دنياي مدرن است. پيداست كه تلقيهاي مختلفي در اين زمينه وجود داردكه هر يك از اين تلقيها به شدت بر برنامهريزي براي بازسازي يك نظام تأثيرگذار هستند و اين مسأله از مسائل بسيار جدي كل دنياي اسلام است، مسألهاي نيست كه تنها اختصاص به ما داشته باشد، كل دنياي اسلام بايد نسبت بين فرهنگ اسلامي و معيشت اسلامي خود را با فضاهاي مدرني كه از جانب غرب نشأت گرفتهاند و بعد به دنياي اسلام سرازير شدهاند، مشخص كند.
نظريههايي كه در اين زمينه وجود دارد را در يك دستهبندي عام ميتوان به سه دسته تقسيم كرد. يك تلقي كه تلقي رايج بوده و از ديرباز و شايد سرآغاز تعامل بين غرب مدرن و دنياي اسلام مورد توجه انديشمندان قرار گرفته، آن است كه ميتوانيم بين دنياي جديد و اقتضائات آن با دين، جمع كنيم يعني ميتوان هم ديني بود و هم براساس اقتضائات جديد زندگي كنيم، و اين مخصوص به زندگي فردي انسان نيست؛ در عرصه حيات اجتماعي هم دنياي اسلام چه در عرصه سياست، فرهنگ و اقتصاد ميتواند بين معيشت ديني و مدرن جمع كند. انديشه غالب در اين نگاه اين است كه دنياي جديد و اقتضائات او و به تعبير ديگر مدرنيزم مجموعهاي نيست كه ما يكجا درباره آن قضاوت كنيم و بگوييم همه او را ميتوان پذيرفت و يا همه او را بايد رها كرد بلكه ناچاريم اين مجموعه را تجزيه كنيم و در باب هر جزء از دنياي مدرن و دنياي جديد حكم خاص خودش را بدهيم، بخشي از اقتضائات مدرن است كه با فرهنگ دين- بهويژه مقصود ما از دين هم دين اسلام است- قابل جمع شدن نيست و ناچار هستيم كه از آن بخش رفع يد كنيم اما ساير ابعاد و زواياي دنياي جديد كه در مسير توسعه زندگي اجتماعي بشر طراحي شدهاند و به اصطلاح رهآورد آنها امنيت، رفاه و بهداشت و امثال اين ثمراتي است كه براي توسعه ذكر ميكنند، ميتوانيم بين اين ابعاد و اضلاع دنياي مدرن و اسلام جمع كنيم و حتي گاهي تلاش شده كه ادعا بشود اصلاً بنيان اصلي اين پيشرفتها بر مفاهيم اسلامي گذاشته شده و به نحوي تلاش شده كه حتي ادبيات وحي هم تطبيق بر اين ادبيات مدرن شود و ميدانيم كه يك بخشي از روشنفكران ديني ما در سده گذشته تمام تلاش آنها اين بوده كه به نحوي بين مفاهيم مدرن و مفاهيم مذهبي جمع كنند. سيد قطب و امثال آنها در دنياي اهل سنت و حتي مثل سيد جمال در دنياي تشيّع تلقي آنها همين بوده است، اين جمله معروف سيدجمال كه "آنها مسلمان زندگي ميكنند و به حسب ظاهر مسلمان نيستند و من آنجا اسلام ديدم و مسلماني نديدم و اينجا مسلماني ديدم و اسلام نديدم" گوياي همين معنا است. به نظر ميآيد بسياري از اين انديشمندان تلقي آنها اين بوده كه اصولاً آن نكاتي كه در تجدد مثبت مينامند، نكاتي است كه از فرهنگ اسلام برآمده و دنياي غرب هم اين آموزهها را از اسلام گرفته و بعد به آنها عمل كرده است.
طبيعي است براساس اين نگاه ما بايد به سمتي حركت كنيم كه آن جنبههاي مثبت دنياي مدرن و دنياي جديد را با فرهنگ اسلام در هم بياميزيم و بر مبناي اين تعامل، يك تمدن معنوي مدرن بسازيم كه من آن را به مدرنيته اسلامي تعبير ميكنم؛ البته مدرنيته اسلامي اصطلاحات متعددي دارد، يك اصطلاح همين است كه گفتم، يعني دنياي مدرن و مدرنيته را با آموزههاي اسلامي تركيب كنيم؛ (گرچه الآن بعضي از فيلسوفان اجتماعي غرب پيشنهاد مدرنيتههاي جديدي را ميدهند، مدرنيتههايي كه يكي از آنها ميتواند مدرنيته اسلامي باشد. اين مدرنيته غير از آن مدرنيته اسلامي است كه عرض كردم، اين مفهوم مدرنيته اسلامي شايد با تمدن اسلامي هم سازگار باشد.) اما مفهومي از مدرنيته كه در آن كاملاً اقتضائات مدرن، مثل: علم، تكنولوژي، ساختارهاي مدرن اجتماعي، ساختارهاي دموكراتيك و غيره ... به رسميت شناخته شود، مثلاً در بعد سياست يك جامعه مدني را بازسازي ميكنيد كه آموزههاي ديني هم در آن هست، ولي اقتضائات جامعه مدني هم در آن حضور دارد كه من آن را مدرنيته اسلامي ميخوانم؛ يعني همين مدرنيته را معنوي كنيم و با آموزشهاي معنوي و اخلاقي اسلام جمع كنيم. اين نگاه، نگاه غالبي است كه در اين 25 سال گذشته هم شايد مبناي برنامهريزي براي بازسازي و اصلاحات در كشور بوده است. در دوره قبل از بازسازي و اصلاحات فضاي كشور فضاي ديگري داشت ولي در دوره بازسازي و اصلاحات اين انديشه، انديشه مبنايي براي بازسازي و اصلاحات در كشور بوده است.
از زاويه نگاه دوم به نقد اين نظريه ميپردازم، نگاه دوم نگاه كساني است كه مدرنيته را با دو شاخصه و مشخصه ميشناسند. نخست نگاه نظاممند و سيستمي آنها به دنياي جديد و اقتضائات آن است يعني مجموعه آنچه را كه در غرب اتفاق افتاده يك مجموعه به هم پيوستهاي ميبينند كه احكام يك سيستم را دقيقاً دارد، داراي يك مبنا و هدف است و عناصر هماهنگ يك مجموعه هستند كه يك هدف را تعقيب ميكنند و يك برآيند مجموعهاي دارند اين نگاه آنها به دنياي مدرن است يعني اينكه براساس اين نگاه نميتوان بين اقتصاد، سياست و فرهنگ در دنياي مدرن تفكيك قائل شد و بگوييم سياست آن را ميپذيريم ولي فرهنگ آن را نميپذيريم و يا بالعكس، اقتضائات اقتصادي را قبول ميكنيم ولي روشها و ساختارهاي سياسي آن را نميپذيريم؛ در اينجا مجموعهاي به هم پيوسته و اجزاي يك سيستم هستند و گاهي هم بالاتر، در بعضي مواقع به صورت ابعاد يك پديده به هم پيوند ميخورند. ممكن است اجزاي يك سيستم را آناليز كنيم بلكه ابعاد آنها به راحتي قابل تجزيه شدن از هم نيستند، در هر نقطه از جسم كه دست بگذاريم طول، عرض، ارتفاع، وزن و حجم با هم آميخته هستند، وزن و حجم دو بعد يك جسم هستند، نميتوانيم آنها را از هم تفكيك كنيم، كاملاً هم بر يكديگر تأثيرگذار هستند، براساس اين نگاه، لايههايي از تمدن مدرن و اقتضائات دنياي جديد به صورت ابعاد يك مجموعه به هم پيوسته هستند و مابقي هم رابطه اجزاء يك سيستم را دارند و به راحتي هم نميتوان اين اجزاء را تجزيه كرد و اقتضائات و تناسبات آنها را با ساير اجزاي يك سيستم ناديده گرفت. به عنوان مثال در يك سيستم ساده مكانيكي اتومبيل، ميبينيم كه به راحتي نميتوان نسبت بين زير سيستمها (مثلاً سوخترساني و برقرساني و آبرساني) را ناديده بگيريم. ما به هيچ وجه نميتوانيم به راحتي فرض كنيم در يك اتومبيل برقي از سيستم سوخترساني اتومبيلي كه با سوخت فسيلي كار ميكند استفاده كنيم، اگر بخواهيم سوخت را تغيير دهيم بايد همه اجزاي ديگر آن به تناسب حتي ساخت بدنه، قدرت و مقاومت بدنه متناسب با سرعت و تحركي كه پيدا ميكند، تغيير پيدا كند، اينطور نيست كه در يك سيستم به راحتي بتوان اقتضائات اين مجموعه را ناديده گرفت و به راحتي بتوان آن را تجزيه كرد. نگاه اين است كه آن چه در دنياي مدرن و در جامعه بشري اتفاق افتاده است يك تحول همه جانبهاي است كه همه ابعاد زندگي بشري را به صورت هماهنگ تغيير ميدهد. بهخصوص در دهههاي اخير كه بحث توسعه جامع و پايدار مطرح شده بهخصوص در يكي دو دهه اخير بحث جهانيسازي و توسعه جهاني بر محور ليبرال دموكراسي مطرح شد آنچه اتفاق ميافتد يك تحول هماهنگ و همه جانبه در حوزه سياست و فرهنگ و اقتصاد است كه تناسبات اين تحولات مورد توجه قرار گيرد. پس ببينيد اولين شاخصه نگاه دوم در شناخت غرب و دنياي جديد اين است كه دنياي جديد را به صورت يك سيستم مورد مطالعه قرار ميدهد.
دومين شاخصه اين تفكر اين است كه دنياي جديد را داراي لايههايي ميبيند كه همه لايههاي آن را تا اعماق ميكاوند و بررسي ميكنند، اين تمدن، تمدني نيست كه در تكنولوژي و محصولات صنعتي خلاصه شود. فرض كنيد در ماهواره، كارخانه، ماشين، جاده و خيابان حتي ساختارهاي اجتماعي در اين قبيل موارد خلاصه نميشود، بلكه بنيانهاي عميقيتري دارد، تحولات عميقتري در جامعه غرب اتفاق افتاده كه بنياد تحولات عميق است كه اين تغييرات ساختاري و تغيير در نوع زيست اتفاق افتاده است. انديشه و نيازهاي انسان غرب، دگرگون شده و آن لايهها را بايد كاويد، در واقع در سرآغاز رنسانس اتفاقي افتاده است كه شايد يك يا دو قرن هم طول كشيده است، اين است كه فرهنگ غرب بهخصوص در تعامل بين عقلانيت و دين؛ بين انسان و دين؛ تعامل بين انسان و خداي متعال دستخوش تحول شده است كه يك تحولات جدي پيشنهاد شده و بعد بر اساس اين تحولات فرهنگسازي شده است. فرهنگ غرب در زمينه موضوعاتي دستخوش يك تحول جدي شده كه به بعضي از اين موضوعات اشاره ميكنم؛ گمان ميكنم اصليترين تحولي كه در لايههاي عميق فرهنگي در دنياي غرب اتفاق افتاده كه شالودههاي دنياي مدرن را براساس اين نگاه تشكيل ميدهند، سه تحول وجود دارد؛ يك تحول در نگاه انسان به جايگاه انسان، كه انديشههاي اومانيستي مطرح شده و انديشههاي اومانيستي را به عنوان يك انديشه اجتماعي به آن نگاه ميكنيم حال اگر بحث تحليلهاي فلسفي را كنار بگذاريم، انديشهاي است كه انسان را محور بايستههاي اجتماعي قرار ميدهد. يعني ميگويد هيچ چيزي نبايد براي انسان در معيشت دنياي او لااقل تعيين تكليف كند بلكه خود انسان است كه محور تعيين ارزشها است، حق و ارزش به درون انسان برميگردد؛ طرح حقوق طبيعي انسان در غرب از همينجا ناشي ميشود و انسان را حتي در مقابل خداي متعال، صاحب حق ميدانند ميگويند حقوق او طبيعي است. حقوقي نيست كه خداي متعال به انسان تفويض كرده باشد. برفرض كه اين انديشه را بپذيريم، خداي متعال وقتي انسان را آفريد، از همان ابتدا انسان داراي يك سلسله حقوق طبيعي بوده از جمله حق تعيين سرنوشت خود در معيشت او در اين دنيا، از حقوق طبيعي انسان است، نه از حقوق تفويضي به انسان، انسان حق دارد كه سرنوشت خود و نوع معيشت خود را تعيين كند، اين انديشههاي اومانيستي كه انسان را محور تعيين بايستهها و ارزشهاي اجتماعي قرار ميدهد يكي از اساسيترين انديشههايي هستند كه در غرب شكل گرفتهاند و تأثيرگذار بر فضاي مدرن بودهاند و بعد هم به دنبال آن طبيعي است انديشههاي ليبراليستي، كه آزادي فردي را به معني آزادي از قدسيات، معنويات و جبر اجتماعي را منظور نظر قرار داده است.
سومين خصوصيت راسيوناليسم (عقلگرايي) و تكيه به عقلانيت خود بنياد است كه البته اين مفهوم از عقلانيت، غير از اين مفهوم عقلانيتي است كه در آموزههاي اسلامي به شدت بر آن تأكيد شده است. اين عقلانيت به معني جايگزين شدن عقلانيت بشر و استغناي عقلانيت بشر از آموزههاي قدسي و وحياني است كه طبيعي است نتيجه اين سه خصوصيت، عرفي شدن و به تعبيري ديگر غير قدسي شدن و زميني شدن زندگي بشر بوده و بشر در طي يك يا دو قرن تلاش كرده كه اين آموزهها، تبديل به يك فرهنگ و احساس اجتماعي شود. يعني انسان غربي احساس كند كه مبناي ارزشهاست و خود را مقيد به آموزههاي قدسي در حيات اجتماعي خود نبيند، احساس كند كه فارغ از تعاليم و آموزههاي وحياني بايد دنياي خود را بسازد، اين ايجاد احساس و هويت جديد در انسان غربي عميقترين لايههاي تجدد را ميسازد بعد بر پايه اين آموزهها يكي دو قرن تلاش شده فلسفه غربي توليد شود. مثل كانت و هيوم را كه از معماران تمدن جديد ميشناسيم در روبناهاي تمدن جديد حرفي نداشتند، يعني دكارت تصور اين تكنولوژي امروز غرب را هم نميكرد در عين حال ما او را جزء معماران تمدن غرب و از بنيانگذاران اصلي اين تمدن ميشناسيم او در لايههاي باطني اين تمدن تأثيرگذار بوده؛ يعني بر پايه اين آموزهها فلسفهاي را ساخته كه آن فلسفه، امكان فعال شدن آن آموزهها و لايههاي باطني اين تمدن را ايجاد كرده است، آن لايه معنايي تمدن كه گاهي از آن به لايه معنوي تعبير ميشود كه تعبير مسامحه آميز است - آن لايه معنايي و ايدئولوژيك تمدن، امكان جاري شدن آن در حيات اجتماعي بشر را فراهم كرده است- بنابراين مثل هيوم و كانت و امثال اينها كساني هستندكه فلسفه واسطه بين آن لايه معنايي و حيات اجتماعي را توليد كردند و از طريق آن توليد عقلانيت، امكان جاري شدن آن ايدئولوژي در حيات بشر فراهم شده است، پس بر اساس اين نگاه آنچه ما بهعنوان دنياي جديد ميشناسيم، چيزي عميقتر از اين عرصههاي ظاهري است؛ تكنولوژي، روابط اجتماعي و ساختارها همه محصول آن تحولات بنيادي هستند. يك مجموعه بههم پيوسته داراي لايههاي تو در تويي است كه يك سيستم منسجم و نظام واحد را شكل ميدهد. براساس اين نگاه به راحتي نميتوانيم اين دستگاه را تجزيه كنيم و به راحتي نميتوانيم از لايههاي رويين كار را شروع كنيم. يكي از اشكالاتي كه در دوره اصلاحات و بازسازي در كشور خودمان شد همين بود كه ميگفتند در دوره بازسازي خواستهايد كه از لايههاي روئين، بازسازي كشور را شروع كنيد و به تعبيري ساختن برج را از طبقات بالايي شروع كردهايم، بدون اينكه يك زيرساختي را براي آن درست كرده باشيم. اين مطلبي كه در سرآغاز اصلاحات مطرح شد كه ميگفتند توسعه سياسي مقدم بر توسعه اقتصادي است مقصود آنها همين بود، يعني ميخواستند بگويند توسعه سياسي در نگاه آنها زيرساخت توسعه اقتصادي است، تا نگاه انسان به نگاه مدرن تبديل نشود و تا انديشههاي مدرن در يك جامعه جاري نشود؛ انسان؛ انسان مدرن نشود، تكنولوژي جديد كه جامعه مدرن درست نميكند و ما اگر تكنولوژي ژاپن را به بوركينافاسو ببريم، آيا آنجا توسعهيافته ميشود. مفهوم توسعهيافتگي اين نيست، توسعهيافتگي نقطه آغازين آن، توسعهيافتگي انسان است، آدم بايد آدم ديگري بشود، (البته اين مفاهيم، مفاهيم لغزاني هستند) توسعه انساني يعني تعقل در اعماق وجودي انسان از روح تا انديشه و رفتار آن، اين مسائل بنيانهاي دنياي مدرن را ميسازند، و توسعه بدون آنها اتفاق نميافتد. تا زمانيكه بافت انساني تغيير نكند، كه توسعه نميتواند نيازي- متناسب با بافت تكنولوژي مدرن- را ارضاء نمايد، تا زمانيكه انسان قدرت تصرف و مهار اين تكنولوژي را نداشته باشد، توسعه اتفاق نميافتد صرف اينكه حتي اگر اين تكنولوژي مدرن را در داخل كشور داشته باشيم، بدون اينكه بافت انساني جامعه، به لحاظ احساس نياز، فرهنگ و قدرت كنترل تكنولوژي، تغيير كرده باشد، نميتوانيم به توسعه برسيم. لذا در دوره اصلاحات، اين امور مورد توجه قرار گرفت. بر اساس اين نگاه، اولاً صاحبان اين انديشه دوم ميگويند كه، مدرنيته را از لايههايي رويين آن شناسايي كردهايد و بعد هم ميخواهيد از همانجا از آن كپيبرداري كنيد و دوم اينكه، تلقي ما اين است كه به راحتي ميتوانيم آن را تجزيه كنيم يعني اينكه تكنولوژي بياوريم و فرهنگ آن را نياوريم، تكنولوژي وقتي وارد ميشود فرهنگ مربوط به خود را هم با خود به همراه ميآورد، كالا وقتي وارد ميشود، اخلاق مختص خود را هم با خود ميآورد، وقتي يك كشتي كالا وارد ميشود، در واقع يك كشتي فرهنگ، اخلاق و روابط اجتماعي نيز وارد شده است.
اين روابط خود را به ما تحميل ميكنند. اين طور نيست كه تلويزيون را از فرهنگي بيگانه اخذ كنيم و تصور كنيم كه اين تكنولوژي ابزاري مرده و خنثي است و هيچ پيامدي ندارد و هر طوري كه بخواهيم ميتوانيم خود را به آن تحميل نمائيم. اين درست است كه در مقابل آن مجموعه بياراده مطلق نيستيم و دو اراده در مقابل هم ميباشد اما در واقع تكنولوژي ادامه پيكره اجتماعي انسان است. انسان اجتماعي يك بدن اجتماعي هم براي خود درست ميكند براي اعمال قدرت و براي تصرف در طبيعت، براي توسعه ارتباطات خود، كه تكنولوژي مدرن را شكل ميدهد، تجسد اراده انسان تبلور انگيزههاست، نميتوانيم اقتدار آن را خنثي كنيم، لذا وقتي رسانه وارد ميشود، جاذبههاي مادي نيز جزيي از هنر و بخشي از ابزار ارتباط ميشود. علي ايحال ببينيد وقتي اين تكنولوژي وارد ميشود اينطور نيست كه يك بدنه بياقتضايي باشد كه ما بتوانيم خودمان را هر طوري خواستيم به آن تحميل كنيم، به شدت خود را به ما تحميل ميكند و اقتضائات اين رسانه، فرهنگ جامعه ما را تغيير ميدهد، حتي در آنجايي كه با بهترين سريالهاي معنوي مواجهيم كه در اين سريالها آموزههاي عميق معنوي، تاريخي و تحليلي داريم، در عين حال موارد سكس و خشونت و كمدي در كنار آموزههاي معنوي حضور پيدا ميكنند؛ هم خودمان را به آن تحميل ميكنيم و هم او خودش را به ما تحميل ميكند، بنابراين اين طوري نيست كه ما راحت بتوانيم اين را تجزيه كنيم، تكنولوژي مجموعه به هم پيوسته است، يا بايد مجموعه لوازم آن را قبول كنيم و يا او را رها كنيم، البته اين مجموعه در فرآيند توسعه خود يك مسير اصلاحات را طي ميكند، اما اصلاحات آن در درون خودش اتفاق ميافتد. يعني مدرنيته در دوره پست مدرن به اصلاحات خود ميرسد و پست مدرن ادامه همين مسير هست، يك مسير و ايدئولوژي ديگر نيست، لايه معنوي او و همچنين ساز و كارهاي عميق فلسفي آن، در مبنا مشترك است ولو اينكه آن را نقد ميكند و به بازسازي و اصلاح دروني آن ميپردازد. بر اين اساس اگر ميخواهيم مدرنيزم را بپذيريم، بايد آن را به عنوان يك سيستم بپذيريم، به راحتي نميتوان آن را تجزيه كرد، بايد از عميقترين لايهها آن را بپذيريم و اصلاحات اجتماعي را از لايههاي بنيادي و عميق آن شروع كنيم، اينكه انديشه تساهل و تسامح، تكثرگرايي و انسانگرايي اين مفاهيم به شدت مورد بحث قرار گرفته و وارد فضاي فرهنگ روشن فكري و بازار فرهنگ عمومي جامعه ما شده (به اصطلاح داخل سبد كالاهاي فرهنگي جامعه ما قرار گرفته) اين به خاطر همين است بايد نگاه انسان را عوض كنيم، انساني كه جزميت فرهنگي دارد و حق را در درون ايدئولوژي خودش ميبيند، نميتواند زندگي مدرن و اقتضائات او را بپذيرد، پس ببينيد اين نگاه، نسخهاي كه براي جامعه ميدهد اين است: مدرنيزم بايد به عنوان يك مجموعه به رسميت شناخته شود.
حالا دين را بايد چه كار كرد، دين هم اقتضائاتي دارد لذا قرائت ديني جامعه را بايد عوض كرد. يعني چه؟ يعني اينكه تلقي آنها را از دينداري تغيير بدهيم، مثل انسان غربي كه بهراحتي احساس ميكند موحد است و هفتهاي يك روز كليسا ميرود و بعد هم راحت خود را با اين دنياي جديد جمع كرده است. يعني هم به راحتي احساس ميكند كه موحد است و هم احساس هويت خودي و احساس حالت اومانيستي دارد؛در تصميمگيري براي حيات اجتماعي خود را محور ميداند، در عين حال هم احساس ميكند آدمي موحد ميتواند باشد، زيست موحدانه را با زيست مدرن جمع ميكند. اگر انساني داريم كه فضاي مدرن و تلقي خود از حيات ديني و معنوي را نميتواند جمع بكند، به راحتي نميتواند با دنياي مدرن كنار بيايد و اين مهمترين مانع تحقق همهجانبه مدرنيزم در كشور ما ميباشد. در اينجا تحليل خود را بيان ميكنم: يكي از اصليترين ريشههاي چالش در جامعه ما اين است كه الگوي سرمايهداري را ميآوريم ولي اين الگو در جامعه ما جواب نميدهد، بلكه در جامعه غربي جواب ميدهد، ما گستاخي انقلابي ايجاد كردهايم، فرهنگ انقلاب، هويتي ايجاد كرده كه تحقير سرمايهداري را نميپذيرد. ما نه ميليون كارگر خويشفرما داريم كه به فرمان كسي نيستند؛ در كارخانه و اداره كار نميكنند اينها تحقير نظام سرمايهداري را نميپذيرند كه ميگويند تو كارگر ساده هستي و حق مصرف شما اينقدر است، حق نداري يخچال فريزر داشته باشي. حداكثر ميتوانيد يخدان داشته باشيد ولي او قبول نميكند، طبيعتاً نرخي را كه براي كار او در نظام سرمايهداري انتخاب ميكنند، نميپذيرد ولو به قيمت بيكار شدن، همراه بالا رفتن حقوق مديران ارشد، حق كار خود را بالا ميبرد. يعني اين مطلب را كه طبقات در نظام سرمايهداري ابزار چرخش اقتصادي است قبول نميكند. يعني فرهنگ سرمايهداري با فرهنگ انقلاب قابل جمع نيست. طبيعي است كه بحران اقتصادي به وجود ميآيد و از اصليترين ريشههاي انقلاب در كشور ما همين است. آنها در نظام سرمايهداري طبقات مصرفي درست ميكنند و طبقات پايين، آن حق مصرفي را كه نظام سرمايهداري تعريف ميكند قبول ميكند و تبديل به فرهنگ ميشود. يعني تحقير را قبول ميكند. در نظام ما گستاخي انقلابي، بهخصوص در 8 سال اول انقلاب كه الگوهاي سوسياليستي هم پياده شد، سبد مصرف كالاي جامعه را تغيير داديم، طبيعي است كه اين گستاخي انقلابي بحران ميشود و پس براي اينكه بهسوي دنياي مدرن بياييم بايد تمام اقتضائات دنياي مدرن را بپذيريم، تلقي جامعه را از دينداري تغيير دهيم، درك از معاد، دركي نباشد كه با توسعه اقتصادي ناسازگار باشد، درك از عفاف و كفاف و رابطه اقشار، دركي نباشد كه با حضور بانوان در محيط كار به عنوان نيمي از نيروي كار به شكل غربي و مدرن با آن ناسازگار باشد، يعني اينكه خيال نكنيم كلوپها و باشگاهها در غرب با توسعه اقتصادي از هم جدا است.
دقيقاً يك الگوي به هم پيوسته است، در آنجا انگيزش ايجاد ميكند كه نظم اقتصادي ايجاد شود، اگر در غرب كار مفيد بالاي 7 ساعت است، يكي از عوامل آن اين است كه آنها انگيزش مادي ايجاد ميكنند كه تقواي مادي درست شود. براساس اين تقواي مادي طبيعي است كه نظم مادي هم ايجاد ميشود اين انگيزش در كجا به وجود ميآيد، در همان دو روز آخر هفته؛ پنج روز كار، دو روز لذت و دقيقاً همبافت هستند. اينكه ميبينيد جاذبههاي زنانه را در ميدان وسيع اجتماعي در لايههاي مختلف مطرح ميكنند، از ايجاد انگيزه مصرف تا ساير جاها، ريشه آن همين است. فلذا بايد انگيزش ايجاد شود تا توسعه ايجاد شود. پس تلقي اين نگاه اين است كه اگر دنياي مدرن را ميخواهيد بايد اقتضائات سيستمي آن را هم قبول كنيد و ما با مجموعهاي مواجه هستيم و به راحتي نميتوان خودمان را به آن تحميل كنيم. ممكن است به نسبتي آن را همبافت با سنت خودمان كنيم، ولي اينطور نيست كه بتوانيم يك تغيير جدي در آن دهيم و لايههاي عميق آن را به هم بزنيم، اگر اين عمل صورت پذيرد، همه روبناهاي آن هم بهم ميخورد. بين گرايش به معنويت، بين انديشه خدا محوري و توسعه مدرن، جمع شدني نيست، نميتوانيم جامعه مدني را با اصل بودن خدا جمع كنيم.
براساس اين نگاه پيشنهادي كه ميشود اين است؛ دنياي اسلام بايد دنياي جديد و اقتضائات آن را بپذيرد و سعي كند فهم خود را از دين درست كند و اين مطلب را ميدانيم كه تا سطح توليد منطق كه عميقترين لايه توليد مفهوم است پيش بردهاند، يعني منطق فهم جديد از دين را براساس اقتضائات مدرن توليد كردهاند كه گرايشهاي مختلف هرمنوتيكي، همه رويكردهاي مختلف نسبت به اين منطق است كه يكي از آنها" نظريه قبض و بسط" است، در واقع ارايه يك منطق براي همبافت كردن فهم از دين از عميقترين لايههاي فهم، فهم تخصصي تا فهم عمومي با اقتضائات مدرن است؛ پيشنهاد آنها اين است كه معرفتهاي غير ديني و بشري معرفتهاي ديني را شكل ميدهد، در ديالوگ بين معرفتها، معرفتهاي علمي متغير اصلي و معرفتهاي ديني متغير تبعي هستند. معرفتها چگونه شكل ميگيرند؟ اين پيداست كه تكامل نيازمندي، تكامل اخلاق اجتماعي و تكامل علوم را در بردارد و تكامل علوم، توسعه معرفت ديني را به دنبال دارد و تلقي از دين دائماً به روز ميشود، گرچه نام اين نظريه را احياي معرفت ديني گذاشتهاند ولي چيزي جز تعريف معرفت ديني نيست، يعني توسعه نياز، جداي از مديريت دين و ولايت انبياء شكل مي گيرد، اقتضائات خود را در دنياي علم بروز ميدهد و بعد فرهنگ مدرن و معرفتهاي جديد بشري، معرفتهاي ديني را تحت تأثير قرار ميدهند، اين چرخه، چرخهاي است كه در آن اقتضائات مدرن اصل است و معرفت دين تابع ميشود؛ نميتوانيم روي دين خط بكشيم، دين يك واقعيت است، حتي در دنياي غرب، سوسياليستها و كمونيستها روي دين بهطور مطلق نتوانستهاند خط بكشند، به اصطلاح يك پديده اجتماعي است كه بايد به طوري آن را كنترل كنند و براساس اين نگاه، راه صحيحي كه پيش روي دنياي اسلام از جمله جامعه ما وجود دارد، مدرنيزاسيون و اصلاح قرائت ديني است، اين اصلاح قرائتهاي ديني تا لايههاي منطق بايد پيش برود و بدون اينكه بتوانيم اين بافتهاي عميق تجدد را در جامعه و در ارواح انسانهايي كه در جامعه ما زندگي ميكنند، ايجاد بكنيم، اين روبناها، ثبت شدني نيست. ريشه مدرنيزم در اعماق روح انسان غربي است، هويت انسان غربي تغييركرده است كه بر دامن آن، تمدن رشد نموده است.
اما نظريه و نگاه سومي وجود دارد كه معتقد است كه مدرنيزم در نگاه دوم دو ويژگي دارد؛ يعني هم مجموعهاي نظاممند و سيستمي واحد است وهم داراي لايههاي عميق است و ديگر ويژگي كه در نگاه سوم به تحليل مدرنيزم، اضافه ميشود و به لايههاي عميقتري از تجدد توجه ميشود، و آن نگاه و انديشه فلسفي و تاريخي است. براساس اين نگاه، علاوه بر اينكه تمدن غرب و اقتضائات مدرن و مجموعه مدرنيته يك نظام بهم پيوسته و داراي لايههاي باطني است، يك ارگانيزم زنده هم است و يك مرحلهاي از مراحل سير تاريخي بشر است كه در يك انديشه فلسفهاي و تاريخي تحليل ميشود و آن اين است كه انديشه و احساس انسان غربي عوض شده كه بر پايه اين احساس و هويت جديد، فلسفه جديد، علم جديد و بعد صنعت جديد را ايجاد كرد، از دوره انقلاب صنعتي كه محصول آن تحولات بود زندگي بشر وارد عرصههاي جديد شد و سه خصوصيت سرعت و دقت و انضباط به شدت بالا گرفت.
[External Link Removed for Guests]