شب يلدا در آبادن،يادي از يك فاجعه خونين
ارسال شده: یکشنبه ۱ دی ۱۳۸۷, ۱۰:۰۱ ق.ظ
[align=right][align=justify]آخرين روز پاييز بود و به تنها چيزي كه فكر نمي كردم شب يلدا بود.سه ماه از شروع جنگ گذشته بود و2 ماه وچند روز از محاصره آبادان مي گذشت.
تنها چيزي كه فكرم را مشغول كرده بود رفتن به اولين مرخصي بود.در اصل پيدا كردن خانواده بود،چون نمي دونستم كجا هستند.
اون موقع در خط ذوالفقاري بودم با بچه ها خداحافظي كردم و به مقر سپاه واقع در باشگاه آبادان اومدم تا برگ مرخصي و امريه سوار شدن به لنج يا اگر خوش شانس باشم امريه هليكوپتر بگيرم.
توي سپاه يه باغ بزرگي بود كه زماني محل تفريح خانواده هاي كارگرا و كارمنداي شركت نفت بود اما حالا هركس براي خودش يه گوشه اي سنگري كنده بود وهر وقت براي كاري به سپاه مي اومد و شب ناچار مي شد اونجا بمونه؛ براي در امان بودن ازآتش توپخانه،خمپاره و حتي سلاحهاي سبك شبها توي سنگر مي رفت.
لازم يه توضييح بدم كه فاصله مقر سپاه تا اروند رود حدود 1000متر بود وچون سطح ساحل خودي بالاتر از دشمن بود هر وقت در اروند تبادل آتش مي شد باراني از تير كلاش و پي كا به در و ديوار سپاه برخورد مي كرد.
بعد از گرفتن امريه لنج رفتم كه داخل سنگر بخوابم كه ديدم لباسام تميزه اگه دراز بكشم پر از خاك مي شه .دنبال يه راه حل مي گشتم كه يكي ازبچه هاي اروند كنار را ديدم . اون گفت كه يه اسايشگاه مال قبل از جنگ هست كه تخت داره اما چون سقف اونجا از پليت(ورق موج دار)است جز تعدادي كله خراب هيچكس اونجا نمي ره بخوابه.منم كه نمي خواستم لباسم كثيف بشه قبول كردم.رفتيم اسايشگاه كله خرابها.
بر خلاف انتظار م اونجا خيلي شلوغ بود.حدود 30 نفر همه نوجوان و كمتر.تقريباً همديگر را توي اين 3ماه شناخته بوديم.نوروزي،افشارپور،فاضل،روستايي،دهقان،شياسي،.......همه اونجا بودن.
يه پتو جور كردم ورفتم اخرسالن،كوله پشتي را روي تخت گذاشتم وبه جمع پيوستم .
شوخي كردن ؛نقل مجلس بود و هر چند دقيقه يه بار صداي قهقه بلند ميشد؛انگار جنگ تسليم شده بود.اما وقتي حرفا جدي مي شد ؛يه چيز مشخص مي شد،همه نگران خانواده هاشون بودن كه نمي دونستن به كجا رفته اند.
حدود ساعت 11 فتيله حرفا وتنهافانوس اسايشگاه پايين كشيده شدوهركس رفت روي تختش خوابيد.
حوالي ساعت 2 بامدادبا لرزشهاي پيا يي زمين از جا بلند شدم به نفر بغل دستي كه هنوز دراز كشيده بود گفتم :اين چيه؟با بي خيالي زمزمه كرد:چيزي نيست كاتيوشا ست!!!غلطي زد و دوباره خوابيد.!!!(معلوم شد اينا واقعا كله خراب بودن)
هنوز هيچكدوم ازجاشون تكون نخورده بودن و فقط من هاج وواج روي تخت نشسته بودم كه شديدترين صداي انفجار تا اون موقع(وتا پايان جنگ)به گوشم خورد.
همه از جا پريدن و به قصد رفتن به سنگرها به طرف درب خروجي حركت كردند؛در يك لحظه سقف پليتي در زير خروارها سنگ و اسفالت خراب شد و باراني از تركش وسنگ به در و ديوارو افراد برخورد مي كرد.از ميان دود و گرد و خاك به سرعت خودم را به سنگرم رساندم متاسفانه توسط يكي از مجروحان اشغال شده بود .
درحاليكه گيج و منگ ايستاده بودم يكي دستم را گرفت و دنبال خودش كشيد.بي اختيار دنبالش رفتم.بالگد يك دريچه چوبي 80*80 را شكست و مرا هل داد داخل و خودش رفت .چند لحظه بعد يكي ديگه افتاد داخل.
توي اين مدت مدام صداي انفجار به گوش مي رسيد كه البته ديگه داشت از ما دور مي شد.
وقتي همه چيز اروم شد .فندك يه نفر شعله كشيد و محيط را روشن كرد.متوجه شدم كه 4نفرازكله خرابا و اقاي فتحي اونجا هستند.همه رو فتحي اورده بود اونجا.پرسيدم اينجا كجاست؟فتحي گفت كه زير سن(سالن نمايش)هستيم.
سيگاري روشن كرد وبراي اينكه ترس ماها بريزه گفت شب يلدا چطور بود؟خوش گذشت؟جوجه تومال كدوم مرغدوني هستي ؟ شيشه شير تو كجاست؟وخلاصه خيلي سر به سر ماها گذاشت.
صبح تازه متوجه شديم چه اتفاق مهيبي افتاده.
چند توپولوف عراقي در يك بمباران شبانه، سر تا سر نوار ابي اروند ، از شطيط تا جزيره مينو را بمباران كرده بودند.
درمناطق مركزي شهر ابادان،بوارده،كوي كارگر و...صدها خانه ويران شده بود.يه بمب بزرگ هم در چند متري سپاه افتاده بود كه باعث تخريب منطقه وسيعي شده بود.ويراني بزرگي به بار اومده بود.
اطراف ستاد اروند در خيابان زند وستاد ژاندارمري بكلي تخريب شده بود اما خوشبختانه تلفاتي وارد نشده بود.
جلوي درب سپاه ايستاده بوديم و داشتيم به حفره بزرگ بمب نگاه مي كرديم كه خبر از فاجعه اي انساني در جزيره مينو رسيد.
اعضا چند خانواده به مناسبت شب يلدا كنار هم بودند و شب مطابق رسم عربهاي منطقه زنها ،بچه ها و مردان در اتاقهاي جداگانه مي خوابند كه بلا نازل مي شود.
يكي ازبمبها در كنارمنزل افتاده و منجربه تخريب كامل منزل مي شود و كليه افراد آنجا كه در خواب بودند به شهادت مي رسند.
وقتي اين خبر بين افراد پخش شد بچه هاي جزيره و اروند در حاليكه رنگ به چهره نداشتند با سرعت به خونه هاشون رفتن تا سراغ بستگانش رو بگيرن.
هر كس يه طرفي رفت ،اقاي فتحي در حاليكه اشك تو چشماش جمع شده بود گفت مگه نميخواي بري مرخصي؟بروديگه!و زيرلب غرزد اينم از شب يلدا.
از ناراحتي سيگاري رو كه تازه روشن كرده بود توي گودال بمب انداخت و رفت.
[External Link Removed for Guests]
عكسي از كودكان شهيد شده در جزيره مينو.عكس ازسايت"با شهيدان آبادان"
تنها چيزي كه فكرم را مشغول كرده بود رفتن به اولين مرخصي بود.در اصل پيدا كردن خانواده بود،چون نمي دونستم كجا هستند.
اون موقع در خط ذوالفقاري بودم با بچه ها خداحافظي كردم و به مقر سپاه واقع در باشگاه آبادان اومدم تا برگ مرخصي و امريه سوار شدن به لنج يا اگر خوش شانس باشم امريه هليكوپتر بگيرم.
توي سپاه يه باغ بزرگي بود كه زماني محل تفريح خانواده هاي كارگرا و كارمنداي شركت نفت بود اما حالا هركس براي خودش يه گوشه اي سنگري كنده بود وهر وقت براي كاري به سپاه مي اومد و شب ناچار مي شد اونجا بمونه؛ براي در امان بودن ازآتش توپخانه،خمپاره و حتي سلاحهاي سبك شبها توي سنگر مي رفت.
لازم يه توضييح بدم كه فاصله مقر سپاه تا اروند رود حدود 1000متر بود وچون سطح ساحل خودي بالاتر از دشمن بود هر وقت در اروند تبادل آتش مي شد باراني از تير كلاش و پي كا به در و ديوار سپاه برخورد مي كرد.
بعد از گرفتن امريه لنج رفتم كه داخل سنگر بخوابم كه ديدم لباسام تميزه اگه دراز بكشم پر از خاك مي شه .دنبال يه راه حل مي گشتم كه يكي ازبچه هاي اروند كنار را ديدم . اون گفت كه يه اسايشگاه مال قبل از جنگ هست كه تخت داره اما چون سقف اونجا از پليت(ورق موج دار)است جز تعدادي كله خراب هيچكس اونجا نمي ره بخوابه.منم كه نمي خواستم لباسم كثيف بشه قبول كردم.رفتيم اسايشگاه كله خرابها.
بر خلاف انتظار م اونجا خيلي شلوغ بود.حدود 30 نفر همه نوجوان و كمتر.تقريباً همديگر را توي اين 3ماه شناخته بوديم.نوروزي،افشارپور،فاضل،روستايي،دهقان،شياسي،.......همه اونجا بودن.
يه پتو جور كردم ورفتم اخرسالن،كوله پشتي را روي تخت گذاشتم وبه جمع پيوستم .
شوخي كردن ؛نقل مجلس بود و هر چند دقيقه يه بار صداي قهقه بلند ميشد؛انگار جنگ تسليم شده بود.اما وقتي حرفا جدي مي شد ؛يه چيز مشخص مي شد،همه نگران خانواده هاشون بودن كه نمي دونستن به كجا رفته اند.
حدود ساعت 11 فتيله حرفا وتنهافانوس اسايشگاه پايين كشيده شدوهركس رفت روي تختش خوابيد.
حوالي ساعت 2 بامدادبا لرزشهاي پيا يي زمين از جا بلند شدم به نفر بغل دستي كه هنوز دراز كشيده بود گفتم :اين چيه؟با بي خيالي زمزمه كرد:چيزي نيست كاتيوشا ست!!!غلطي زد و دوباره خوابيد.!!!(معلوم شد اينا واقعا كله خراب بودن)
هنوز هيچكدوم ازجاشون تكون نخورده بودن و فقط من هاج وواج روي تخت نشسته بودم كه شديدترين صداي انفجار تا اون موقع(وتا پايان جنگ)به گوشم خورد.
همه از جا پريدن و به قصد رفتن به سنگرها به طرف درب خروجي حركت كردند؛در يك لحظه سقف پليتي در زير خروارها سنگ و اسفالت خراب شد و باراني از تركش وسنگ به در و ديوارو افراد برخورد مي كرد.از ميان دود و گرد و خاك به سرعت خودم را به سنگرم رساندم متاسفانه توسط يكي از مجروحان اشغال شده بود .
درحاليكه گيج و منگ ايستاده بودم يكي دستم را گرفت و دنبال خودش كشيد.بي اختيار دنبالش رفتم.بالگد يك دريچه چوبي 80*80 را شكست و مرا هل داد داخل و خودش رفت .چند لحظه بعد يكي ديگه افتاد داخل.
توي اين مدت مدام صداي انفجار به گوش مي رسيد كه البته ديگه داشت از ما دور مي شد.
وقتي همه چيز اروم شد .فندك يه نفر شعله كشيد و محيط را روشن كرد.متوجه شدم كه 4نفرازكله خرابا و اقاي فتحي اونجا هستند.همه رو فتحي اورده بود اونجا.پرسيدم اينجا كجاست؟فتحي گفت كه زير سن(سالن نمايش)هستيم.
سيگاري روشن كرد وبراي اينكه ترس ماها بريزه گفت شب يلدا چطور بود؟خوش گذشت؟جوجه تومال كدوم مرغدوني هستي ؟ شيشه شير تو كجاست؟وخلاصه خيلي سر به سر ماها گذاشت.
صبح تازه متوجه شديم چه اتفاق مهيبي افتاده.
چند توپولوف عراقي در يك بمباران شبانه، سر تا سر نوار ابي اروند ، از شطيط تا جزيره مينو را بمباران كرده بودند.
درمناطق مركزي شهر ابادان،بوارده،كوي كارگر و...صدها خانه ويران شده بود.يه بمب بزرگ هم در چند متري سپاه افتاده بود كه باعث تخريب منطقه وسيعي شده بود.ويراني بزرگي به بار اومده بود.
اطراف ستاد اروند در خيابان زند وستاد ژاندارمري بكلي تخريب شده بود اما خوشبختانه تلفاتي وارد نشده بود.
جلوي درب سپاه ايستاده بوديم و داشتيم به حفره بزرگ بمب نگاه مي كرديم كه خبر از فاجعه اي انساني در جزيره مينو رسيد.
اعضا چند خانواده به مناسبت شب يلدا كنار هم بودند و شب مطابق رسم عربهاي منطقه زنها ،بچه ها و مردان در اتاقهاي جداگانه مي خوابند كه بلا نازل مي شود.
يكي ازبمبها در كنارمنزل افتاده و منجربه تخريب كامل منزل مي شود و كليه افراد آنجا كه در خواب بودند به شهادت مي رسند.
وقتي اين خبر بين افراد پخش شد بچه هاي جزيره و اروند در حاليكه رنگ به چهره نداشتند با سرعت به خونه هاشون رفتن تا سراغ بستگانش رو بگيرن.
هر كس يه طرفي رفت ،اقاي فتحي در حاليكه اشك تو چشماش جمع شده بود گفت مگه نميخواي بري مرخصي؟بروديگه!و زيرلب غرزد اينم از شب يلدا.
از ناراحتي سيگاري رو كه تازه روشن كرده بود توي گودال بمب انداخت و رفت.
[External Link Removed for Guests]
عكسي از كودكان شهيد شده در جزيره مينو.عكس ازسايت"با شهيدان آبادان"