تصاویر جدید و ناگفته ها از شهید صیاد شیرازی
ارسال شده: دوشنبه ۲۳ دی ۱۳۸۷, ۴:۲۵ ب.ظ
[FONT=Book Antiqua]سردار شهيد علي صياد شيرازي
[FONT=Book Antiqua]

[FONT=Book Antiqua] [FONT=Book Antiqua]نام پدر:
زياد
[FONT=Book Antiqua]محل تولد:
شهرستان مشهد
[FONT=Book Antiqua]تاريخ تولد:
04/03/23
[FONT=Book Antiqua]تاريخ شهادت :
21/01/78
[FONT=Book Antiqua]محل شهادت :
تهران جلوي در خانه
[FONT=Book Antiqua]منطقه :
[FONT=Book Antiqua]مسؤليت :
[FONT=Book Antiqua]شغل :
[FONT=Book Antiqua]عضويت :
كادر
[FONT=Book Antiqua]يگان:
ارتش جمهوري اسلامي ايران
[FONT=Book Antiqua]گلزار :
ثبت نشده
[FONT=Book Antiqua]کد شهید:
7800046
[FONT=Book Antiqua]زندگي نامه : مردم ايران شما را مي شناسند، اما دوست داريم شرح مختصري از زندگي تان را از زبان خودتان بشنويم.<?XML:NAMESPACE PREFIX = O /?><O:P></O:P>
[/TD]
[FONT=Book Antiqua]بسم الله الرحمن الرحيم. نام كوچك من علي است و نام خانوادگي ام صياد شيرازي و نام پدرم«زياد». البته چون ما از تيره ي عشاير هستيم، قبلا به ايشان «زيادخان» مي گفتند. نام پدر بزرگ ما «صيادخان» بود و اصالتا تيره ي عشاير ما مربوط به تيره ي«اخت افشار» است كه در سرزميني بين فارس و كرمان امتداد دارد. پدر من در 12 سالگي به همراه برادرانش به درگز كوچ مي كنند. همان جا ازدواج مي كند و من نيز در همان جا متولد مي شوم. تا سه-چهار سالگي من در مشهد بودم، اما پدرم به واسطه ي اين كه ژاندارم بود، از درگز به مشهد، رفت و آمد مي كرد تا اين كه به گرگان منتقل شد و در همين شهر، تحصيلات ابتدايي را تمام كردم. بعد به شاهرود رفتيم و از آن جا به آمل و گنبد و از گنبد دوباره برگشتيم گرگان. در سال1323 متولد شدم. دو خواهر و شش برادر بوديم كه يك برادرمان در جواني به رحمت خدا رفت.<O:P></O:P>
[FONT=Book Antiqua]-تيمسار! خيلي دوست دارم خاطره اي از دوران كودكي تان بشنوم. چيزي در ذهنتان هست؟<O:P></O:P>
[FONT=Book Antiqua]-بله، داستاني يادم هست كه به عنوان يكي از مصاديق بارز مقررات زيباي الهي است و مربوط به زماني مي شود كه من هشت-نه ساله بودم.<O:P></O:P>
[FONT=Book Antiqua]تابستان بودم. مادرم به من گفت برو سراغ برادرت-او كوچك تر از من بود و يك مقدار شر و با بچه اي ديگر، رفته بود به باغ مردم-.<O:P></O:P>
[FONT=Book Antiqua]من به قصد اين كه او را بياورم، راه افتادم. وقتي رفتم، ديدم او و چند نفري از دوستانش رفته اند بالاي درخت و ميوه مي خورند. حقيقتش يك هوس شيطاني وسوسه ام كرد، منتهي يك جنگي در درون من بر پا شد كه :«تو خودت آمدي برادرت را ببري، حالا چه طور شده كه مي خواهي مثل آن ها بالاي درخت بروي؟!» اين جنگ تا آن جا ادامه پيدا كرد كه آن هوس بر من و آن عقل و منطقي كه رنگ معنوي داشت، حاكم شد.<O:P></O:P>
[FONT=Book Antiqua]در نتيجه از ديوار بالا رفتم تا خودم را بيندازم توي باغ. به بالاي ديوار كه رسيدم، ديدم كه ماري درست جلوي صورت من، زبانش را تكان مي دهد. خيلي وحشتناك بود. آن قدر كه از ترس خودم را پرت كردم پايين. دمپايي هايم را در آوردم و به سرعت دويدم سمت منزل. طوري هم مي رفتم كه انگار مار دنبالم مي كند. قدري كه رفتم، ايستادم و ديدم از مار خبري نيست. هيچ وقت يادم نمي رود، همان جا شروع كردم به محاكمه كردن خودم.<O:P></O:P>
[FONT=Book Antiqua]مي گفتم: «مگر مادرت تو را نفرستاده كه بروي جلو كار خلاف شرع برادرت را بگيري؟ حالا مي خواستي خودت هم همين كار را انجام بدهي؟ ديدي سرنوشتت چه طور شد؟! مار نزديك بود تو را نيش بزند.»<O:P></O:P>
[FONT=Book Antiqua]و خداوند نگذاشت بروم و گرفتار آن خطا بشوم و اين، برايم درس شد.<O:P></O:P>
[FONT=Book Antiqua]-خاطره ي شيرين و در عين حال عبرت آموزي بود. بفرمائيد درس و مدرسه را چه كار كرديد؟<O:P></O:P>
[FONT=Book Antiqua]-تا قبل از دوران متوسطه و بعد از آن را در رشته ي رياضي و در گرگان درس خواندم. هميشه جزء نفرات اول بودم. هيچ كمكي هم نداشتم، اما خداوند مقدر كرد كه من با روحيه اي خود جوش، به تحصيل ادامه دهم. اين طور تشخيص دادم كه براي ديپلم بايد بيايم تهران و مقدمات رفتن به دانشگاه را فراهم كنم.<O:P></O:P>
[FONT=Book Antiqua]-منظورتان دانشكده ي افسري است؟<O:P></O:P>
[FONT=Book Antiqua]-مسير فكر و ذهن و ذوقم، فقط نظامي شدن بود و هميشه به همين فكر مي كردم. هر چند ديگران مرا نهي مي كردند كه تو درست خوب است و برو رشته هاي ديگر، اما علاقه ي من نظامي گري بود.<O:P></O:P>
[FONT=Book Antiqua]-طوري كه پدرتان مي گفت، در ماموريتي به تهران، برايش مشكلي پيش آمده بود. ظاهرا اين موضوع به همان زماني بر مي گردد كه شما به دانشگاه رفتن فكر مي كرديد؟<O:P></O:P>
[FONT=Book Antiqua]-بله همين طور است. در تهران، دژبان ها، پدرم را دستگير مي كنند، سرش را مي تراشند و باز داشتش مي كنند و چون به همه ي دستگاه و شاه دشنام داده بود، از ارتش هم اخراجش مي كنند. اين باعث شد وضع مالي پدرم به هم بريزد. من ناچار بودم خودم را به يك شكلي اداره كنم. تدريس رياضيات مي كردم و همين، برايم ذخيره اي بود.<O:P></O:P>
[FONT=Book Antiqua]در همين اثنا در دانشكده ي افسري، جزء نفرات اول قبولي شدم و مدت سه سال درس خواندم.<O:P></O:P>
[FONT=Book Antiqua]-دانشكده ي افسري را چه طور جايي ديديد؟ با روحيات مذهبي شما سازگار بود؟<O:P></O:P>
[FONT=Book Antiqua]-دانشكده ي افسري، فضايي بسيار پاك بود. حتي من الان هم با آن جا ارتباط درسي دارم، مي بينم با آن زمان تفاوتي ندارد. خلاي كه آن زمان بود، رسميت نداشتن فرايض ديني بود كه در متن برنامه ها قرار نداشت و در حاشيه بود. كسي هم با حاشيه كاري نداشت. من بهترين روزه هاي مبارك را در دانشكده گرفتم. در گروهان مان موقعيت خاصي پيدا كردم و حتي منشي افتخاري گروهان شدم.<O:P></O:P>
[FONT=Book Antiqua]-در جايي گفته ايد در زمان دانشجويي، وضعيتي را به وجود آورديد كه همه تشويق به روزه گرفتن شدند. موضوع چه بود؟<O:P></O:P>
[FONT=Book Antiqua]-تعدادي از سربازها روزه مي گرفتند و عده ي ديگري نه. براي اين كه نگهبان، روزه بگيرها را بشناسد، اسم و محل استراحت شان را مشخص كرده بودم، مانده بود فرمانده گروهان، تا در صورت تصويب، اجرايي شود. فرمانده كه اين نمودار را ديد، با گستاخي آن را كنار انداخت و گفت: «امسال كسي روزه نمي گيرد.» تا اين را گفت، خشمي دروني در من به وجود آمد. در چنين حالتي هيچ چيز برايم مهم نبود كه بعد از سه سال زحمت كشيدن، بيرونم مي كنند.با تمسخر نگاهش كردم . گفتم:« مگر مي شود روزه نگيرند و فريضه ي الهي را انجام ندهند؟!» گفت:«حالا مي بيني كه مي شود.» من سريع اين حرف را بين سربازان گروهان منتشر كردم.<O:P></O:P>
[FONT=Book Antiqua]همه ي آن هايي كه نمي خواستند روزه بكيرند، گفتند:« ما مي خواهيم روزه بگيريم.» و به يك باره وضع گروهان عوض شد. او آمد سخنراني كرد و گفت:« همين خدمت شبانه روزي، روزه و عبادت ماست، دانشجو نبايد خودش را ضعيف كند. با شكم گرسنه نمي شود مطالب علمي فهميد. پس بنابراين امسال كسي روزه نمي گيرد و من دستور داده ام جيره ي گروهان ما را در سحري قطع كنند.»<O:P></O:P>
[FONT=Book Antiqua]اين خبر به گروهان هاي ديگر هم رسيد و براي اين فرمانده خيلي بد شد. قضيه مفصل است تا اين كه همين فرمانده با حالتي تمسخر آميز آمد سخنراني كرد و گفت :« من مي خواستم ببينم كدام دانشجو روزه مي گيرد و كدام يكي نمي گيرد.» و از آن لحظه به بعد، دستورش را عوض كرد.<O:P></O:P>
[FONT=Book Antiqua]-تا قبل از اين كه وارد خدمت در رسته ي توپخانه بشويد، آموزش ديگري هم ديديد؟<O:P></O:P>
[FONT=Book Antiqua]-چرا. دوره ي رنجري و چتر بازي را گذرانده ام. در اين دوره، نفر دوم شدم. البته نفر اول به واسطه ي آن كه يكي از اقوامش جزو اساتيد بود، نمرات او را طوري داده بودند كه اول بشود، ولي من اعتراضي نداشتم.<O:P></O:P>
[FONT=Book Antiqua]-و وارد خدمت در رسته ي توپخانه شديد!<O:P></O:P>
[FONT=Book Antiqua]-دوره ي توپخانه را در اصفهان گذراندم. پدر و مادرم را هم آورده بودم و به درس هاي بچه ها رسيدگي مي كردم. البته هنوز مجرد بودم. تا اين كه دوره هم تمام شد و من منتقل شدم تبريز. در آن جا جزو افسران شاخص شده بودم. اين ها را كه مي گويم، به خاطر آن است كه خداوند داشت ما را آماده مي كرد تا به كارآيي بالاتري برسيم.<O:P></O:P>
[FONT=Book Antiqua]-تيمسار، اگر موافقيد كمي راجع به ازدواج تان با خانم عفت شجاع بگوئيد.<O:P></O:P>
[FONT=Book Antiqua]-خداي متعال در زندگي، دستم را خيلي گرفته است، از جمله در بعد ازدواج. من در شهرستان هاي مختلفي كه بودم، دنبال ازدواج هم بودم، ولي هر كس معرفي مي شد، همان وضع ظاهرش را كه مي ديدم، احساس مي كردم نمي توانم با او زندگي كنم. پيش از اين ها پدر و مادرم هر چه پيشنهاد مي كردند، رد مي كردم تا اين كه زمينه ي خواستگاري از همسرم فراهم شد. او دختر عمويم هست و من آن چه در ظاهر ايشان مي ديدم حجاب بود و احساس مي كردم مي توانم به چنين فردي اعتماد كنم و اين طور شد كه با خيال راحت انتخابم را بر همين مبنا نهادم.<O:P></O:P>
[FONT=Book Antiqua]-ظاهرا در همين مقطع است كه براي آموزش به آمريكا اعزام مي شويد.<O:P></O:P>
[FONT=Book Antiqua]-بله، در سال 1352 بود كه كنكور سراسري زبان انگليسي افسران اعلام شد. با وجود آن كه مدتي از كتاب فاصله گرفته بودم اما با مروري سطحي وارد آزمايش و خوشبختانه قبول شدم. اين پاداش خداوند بود. براي يك دوره ي فشرده به تهران رفتم كه مربي اين كلاس ها آمريكايي ها بودند.در اين دوره هم قبول شدم و براي سه ماه به آمريكا اعزامم كردند؛ دوره ي تخصصي هواسنجي بالستيك كه مربوط به توپخانه است. هنوز دوره تمام نشده بود كه نامه اي از پدرم به دستم رسيد كه در آن نوشته بود:« پسرم! فرزندت متولد شد، دختر است و ما اسم او را مريم گذاشتيم-اكنون او ازدواج كرده و واقعا مايه ي افتخارم است-من اين دوره را با رتبه ي ممتاز گذراندم، طوري كه تمام روزنامه هاي مركز توپخانه، اين خبر را پخش كردند.<O:P></O:P>
[FONT=Book Antiqua]چند وقت بعد، فرمانده ي نيروي زميني، غلامحسين اويسي معدوم، دعوتم كرد؛ تبريك گفت و بعد هم دستور داد تا من از اسلام آباد غرب به اصفهان منتقل شوم و آن جا مربي باشم.<O:P></O:P>
[FONT=Book Antiqua]-و آمديم اصفهان.<O:P></O:P>
[FONT=Book Antiqua]از همان روز ورودمان به اصفهان، بركات ظاهر شد. مومنين، آپارتمان مناسبي را برايمان ديدند و در دانشكده ي توپخانه –كه آن قدر تراكم استاد بود-برايم سر و دست مي شكستند.<O:P></O:P>
[FONT=Book Antiqua]براي طلبه هاي حوزه ي علميه، آموزش زبان انگليسي مي گذاشتم و از طرفي خودم هم آموزش تفسير قرآن و عربي مي ديدم. به هر صورت فعاليتم در اصفهان زياد بود.<O:P></O:P>
[FONT=Book Antiqua]-نمونه اي از اين بركات خداوند در ذهنتان هست؟<O:P></O:P>
[FONT=Book Antiqua]-عراق در مرز تحركاتي كرده بود و سپهبد يوسفي-فرمانده لشكر تبريز-مامور شده بود تا قرارگاهي تاكتيكي در كردستان ايجاد كند. او من را- كه ستوان يك بودم-با تعدادي سرهنگ و سرگرد ديگر، براي ستادش انتخاب كرد. من شده بودم آجودان عملياتي اش آن روزها نمي دانستم كه روزي فرمانده ي عمليات غرب كشور خواهم شد و آگاهي داشتن از منطقه، آن هم در سطح قرارگاه برايم مهم خواهد بود. و در اصفهان بود كه اولين هسته ي تشكيلات ما به صورت مخفي شكل گرفت و من با شهيدان«كلاهدوز» و «اقارب پرست» آشنا شدم.<O:P></O:P>
[FONT=Book Antiqua]-دوره ي دوم زندگي شما، يعني دوران بعد از پيروزي انقلاب هم بسيار حماسي و شنيدني است. آن قدر كه بايد ساعت هاي متمادي بنشينيم و فيض ببريم.<O:P></O:P>
[FONT=Book Antiqua]-به اجمال مي گويم: سه روز قبل از پيروزي انقلاب، بازداشت، اما با پيروزي انقلاب آزاد شدم و به دنياي نوراني خدمت در ارتش اسلام وارد شدم. همان روزها، ضد انقلاب توطئه ي سنگيني را آغاز كرده بود. پنجاه و نه نفر پاسدار اصفهاني را در جاده ي سردشت-بانه به شهادت رسانده بودند. من همراه برادرم«سردار صفوي» و در معيت«دكتر چمران» وارد سردشت شديم. هفده روز طول كشيد تا ما توانستيم طرحي را آماده و سپس سردشت را آزاد كنيم. شهر سنندج در تصرف ضد انقلاب بود. شهرهاي ديگري مانند ديواندره، مريوان،سقز و بانه هم دست ضد انقلاب بودند كه در كمتر از سه ماه اين شهرها هم آزاد شدند.با اعطاي دو درجه ي موقت، به عنوان فرمانده ي عمليات غرب كشور منصوب شدم. اما به موجب سعايت هايي كه عليه من شد، توسط بني صدر، از اين مسئووليت عزم شدم. دو درجه ام را نيز گرفتند. با فرار بني صدر و انتخاب رئيس جمهور جديد(شهيدرجايي) دوباره فراخواني شده و با اعطاي دو درجه، مجددا ماموريت يافتم تا قرارگاه عملياتي شمال غرب را فعال كنم كه در همين مقطع موفق شديم دو شهر اشنويه و بوكان را هم آزاد كنيم. در هفتم مهرماه سال شصت، از سوي امام امت به عنوان فرمانده نيروي زميني ارتش انتخاب شدم. در مدت پنج سال انجام وظيفه در اين مسئووليت، در عمليات هاي طريق القدس، فتح المبين، بيت المقدس، و ده ها نبرد ديگر شركت داشتم تا اين كه از اين پست استعفا كردم و بدون وقفه و بنا به امر امام راحل، به نمايندگي ايشان در شوراي عالي دفاع منصوب شدم كه تا پايان جنگ ادامه داشت.<O:P></O:P>
[FONT=Book Antiqua]-و بعد هم در ستاد كل نيروهاي مسلح مشغول به خدمت شديد.<O:P></O:P>
[FONT=Book Antiqua]-درخواست ستاد كل بود. رهبر معظم انقلاب هم موافقت فرمودند و من به عنوان معاونت بازرسي ستاد كل منصوب شدم و بالاخره با حفظ سمت، چهار سالي است كه جانشين رئيس ستاد كل نيز هستم.<O:P></O:P>
[FONT=Book Antiqua]-يكي از كارهاي مهم و اساسي شما كه شايد بتوان گفت ارزشي فراتر از حضور در صحنه هاي نبرد دارد، تشكيل هيئت معارف جنگ است. كمي درباره ي اين هيئت توضيح دهيد.<O:P></O:P>
[FONT=Book Antiqua]-يك سال و نيم قبل بود كه دانشكده ي افسري ارتش از من دعوت كرد تا براي انتقال تجربيات به آن دانشكده بروم.چند جمله اي كه راجع به دفاع مقدس صحبت نمودم، احساس كردم بايد مجموعه اي را در اين زمينه فعال كرد تا بدون وابستگي اداري، مهياي انجام وظيفه باشند. اولين مشورت را با مقام معظم رهبري نمودم كه ايشان من را به انجام اين كار ترغيب نمودند. سازماني راتشكيل داديم و مناطق عملياتي را به دو بخش كردستان و جبهه هاي جنوب تقسيم كرديم. كه در هر مرحله، همرزماني را كه در آن مناطق حضور داشتند، دعوت مي كنيم و سپس به صورت كارواني عازم مناطق عملياتي مي شويم. اين يك حركت پژوهشي-آموزشي است كه هنوز ادامه دارد.<O:P></O:P>
[FONT=Book Antiqua]-من خيلي مايلم سخن پاياني شما را درباره ي همرزمان شهيدتان-محمود كاوه-بشنوم. موافقيد؟<O:P></O:P>
[FONT=Book Antiqua]-با اطمينان مي گويم كه شهيد عزيز كاوه-كه افتخار همرزمي نزديك با او را دارم-از اسوه هاي مجاهدين في سبيل ا... است. در هر عملياتي كه انجام مي شد، ابتكار عمل را به دست مي گرفت؛ آن هم ابتكاري كه مخصوص به خودش بود. در صحنه ي نبرد بود و راست و چپ، جلو و عقب را زير نظر داشت و من هيچ كس را در جنگ نديدم كه مثل او ابتكار عمل داشته باشد. مديريت و فرماندهي كاوه و حضورش در صحنه ي نبرد، آن قدر پر معني بود كه به راحتي مي شد اين را تشخيص داد. بچه هاي لشكر ويژه ي شهدا هم بسيار فداكار بودند. بارها از نزديك شاهد فداكاري شان در عمليات هاي مختلف و خصوصا عمليات قادر بودم. وقتي قرار شد اين عمليات را انجام دهيم، عمده ي مسئووليت به ارتش واگذار شد. عده اي معتقد بودند كه فقط ارتش اين عمليات را انجام دهد. اما من معتقد بودم كه بايد ارتش و سپاه كنار هم باشند. در جلسه اي كه در قرارگاه و در حضور آقاي هاشمي رفسنجاني تشكيل شد، گفتم:«زماني عمليات مي كنيم كه سه لشكر سپاه هم بيايند با ما همكاري كنند.» ايشان، موافقت كرده و حتي انتخاب يگان ها را هم به عهده ي خودم گذاشتند. من هم لشكرهاي امام حسين(ع)، نجف اشرف و ويژه ي شهدا را انتخاب كردم. در ادامه ي عمليات، كار به جايي رسيد كه به اصطلاح قفل شد و مي طلبيد كه با رشادت و فداكاري، مقاومت دشمن شكسته شود. خبر رسيد كه كاوه، گرداني را آماده كرده تا به قلب دشمن بزند. گرچه موفقيت آن ها مي توانست وضعيت عمليات را تغيير دهد، اما كار بسيار خطرناكي بود. نمي توانستم شاهد رفتن او در دل آتش باشم. به عنوان فرمانده ي عمليات از او خواستم تا به قرارگاه بيايد. وقتي آمد، گفتم:«شنيدم مي خواهي دست به چنين كار خطرناكي بزني.» گفت:«بله» گفتم:«خب اين را من بايد تصويب كنم و من هم نمي توانم شاهد باشم كه شما با اين همه شايستگي، ريسك كنيد.» بسيار پافشاري مي كرد تا بتواند متقاعدم كند كه به او اجازه بدهم. وقتي مقاومت او را ديدم جسارت كردم و گفتم:«آقاي كاوه! ، حواست باشد كه اين جا من فرمانده ام و تا اين را تصويب نكرده ام، شما نبايد انجامش بدهي. كاوه با همه ي شايستگي و تجربه، بايد حفظ شود.» اين اولين باري بود كه يك چنين دستوري به كاوه مي دادم. خب ميدان جنگ بود، جاي تعارف كه نبود. تا اين را گفتم، ديدم با آن تشرعي كه به دين داشت، چنان متواضعانه با من برخورد كرد كه من شرمنده شدم. البته بعدها از او معذرت خواستم كه ببخشيد اين طور با حالت تحكم دستور دادم، چون ديدم زير بار نمي رفتي. ايشان در اين عمليات فداكاري كرد، اما براي ما مشكلي پيش آمد كه نتوانستيم به موفقيتي كه مد نظرمان بود برسيم.<O:P></O:P> [/TR] [/TD]
[FONT=Book Antiqua]وصيت نامه :* وصیت نامه بسم الله الرحمن الرحيم، ارحم الراحمين، رب العالمين و صلي الله علي محمد واله الطاهرين و سلم.انالله و انااليه راجعون... خداوندا! اين تو هستي كه قلبم را مالا مال از عشق به راهت، اسلامت، نظامت و ولايتت قرار دادي. خدايا؛ تو خود مي داني كه همواره آماده بوده ام آنچه را كه تو خود به من دادي، در راه عشقي كه به راهت دارم، نثار كنم. اگر اين نبود، آن هم خواست تو بود. پروردگارا؛ رفتن در دست تواست، من نمي دانم چه موقع خواهم رفت، ولي مي دانم كه از تو بايد بخواهم مرا در ركاب امام زمانم قرار دهي و آن قدر با دشمنان قسم خورده ات بجنگم تا به فيض شهادت برسم. از پدر و مادرم كه حق بزرگي بر گردنم دارند مي خواهم كه مرا ببخشند؛ من نيز همواره برايشان دعا كرده ام كه عاقبت به خير شوند. از همسر گرامي و فداكار و فرزندانم مي خواهم كه مرا ببخشند كه كمتر توانسته ام به آن ها برسم و بيشتر مي خواهم وقف راهي باشم كه خداوند متعال به امت زمان ما عطا فرموده. آنچه از دنيا برايم باقي مي ماند، حق است كه در اختيار همسرم قرار گيرد. از همه ي آن هايي كه از من بد ديده اند مي خواهم كه مرا به بزرگي خودشان ببخشند و بالاخره از مردان مخلص خودم به ويژه حاج آقا امير رنجبر نيكدل، استدعا دارم در غياب من به امور حساب و كتاب من برسند و با برادران ديگر، چون جناب سرهنگ حاج آقا آذريون و تيمسار حاج آقا آراسته در اين باب، تشريك مساعي نمايند. خداوندا! ولي امرت حضرت آيت الله خامنه اي را تا ظهور حضرت مهدي(عج) زنده، پاينده و موفق بدار. آمين يا رب العالمين من الله التوفيق علي صياد شيرازي-19دي ماه1371
[FONT=Book Antiqua]شهید صیاد شیرازی در نگاه دیگران
[FONT=Book Antiqua]ديدگاه ها
[FONT=Book Antiqua]- امير علي شهبازي<?xml namespace="" ns="urn:schemas-microsoft-com:office:office" prefix="o" ?><O:P></O:P>
[FONT=Book Antiqua]آن شهيد بزرگوار، در طول عمر پر بركت خود و به ويژه در تمام مدت خدمت در ارتش و ستاد كل، خصوصياتي چون تقوا، توكل، صداقت و شجاعت را با مشخصه هاي بارز انضباط، دانش حرفه اي، سخت كوشي، قاطعيت، تحرك، اميدواري، تصميم گيري به موقع، قانون گرايي، نمونه بودن، بهره گيري از مشورت صاحبان تجربه، تلفيق و تركيب كرده بود، به طوري كه حقيقتا صفت شير روز و زاهد شب در او تجسمي عيني داشت.<O:P></O:P>
[FONT=Book Antiqua]<O:P> </O:P>
- دكتر سيدحسين فيروزآبادي<O:P></O:P>
[FONT=Book Antiqua]برايم نوشته بود: در تجربه ي بيست سال خدمت به انقلاب، رمز موفقيت فردي و جمعي را در ادامه ي راه شهدا و رسيدن به صلاحيت«والذين جاهدوا» مي دانم. ما نيز با بهره گيري از نور و عطر شهيد عزيزمان، بايد به صلاحيت«والذين جاهدوا» بينديشيم و با رشد معنويات، خودمان را به اين مقام رفيع برسانيم.<O:P></O:P>
[FONT=Book Antiqua]<O:P> </O:P>
- سردار غلامعلي رشيد<O:P></O:P>
[FONT=Book Antiqua]صياد شيرازي يك نقش تاريخي در وحدت بين ارتش و سپاه ايفا كرد. او پس از آن كه توسط حضرت امام(ره) براي فرماندهي نيروي زميني ارتش برگزيده شد، ارتش و سپاه را متحد كرد و بعد هم، پيروزي و عزت را براي جبهه ي اسلام و مسلمين رقم زد.<O:P></O:P>
[FONT=Book Antiqua]<O:P> </O:P>
- سردار رحيم صفوي <O:P></O:P>
[FONT=Book Antiqua]او توانست توانايي نيروهاي يگان هاي رزم را در جنگ به كار گيرد و در تشكيل «ارتش مكتبي» گام هاي جدي و موثري را بردارد. او در مردمي نمودن ارتش كه يكي از آرزوهاي ديرينه ي امام(ره) بود، با رفتار و كردار خالصانه اش، نقش اساسي داشت.<O:P></O:P>
[FONT=Book Antiqua]<O:P> </O:P>
- آيت الله هاشمي رفسنجاني<O:P></O:P>
[FONT=Book Antiqua]شهيد صياد شيرازي، همرزمان دوران پرافتخار دفاع مقدس، فرماندهي لايق و سرافراز براي ارتش اسلامي بود. او نقشي موثر و تعيين كننده در عمليات ها و فرماندهي جنگ به عهده داشت و پس از جنگ نيز با كوله باري از اندوخته هاي علمي و تجربي، منشاء خدمات و بركات بسياري براي نيروهاي مسلح جمهوري اسلامي بود.<O:P></O:P>
[FONT=Book Antiqua]حضرت آيت الله العظمي فاضل لنگراني<O:P></O:P>
[FONT=Book Antiqua]شهادت ايشان، اثر آن خدماتي است كه در جبهه ها كرد كه هيچ گاه فراموش نمي شود. اين شهادت به تمام معنا شهادت در راه اسلام و انقلاب بود و هيچ شائبه ي مسائل شخصي در آن راه نداشت.<O:P></O:P>
[FONT=Book Antiqua]<O:P> </O:P>
- حضرت آيت الله مشكيني<O:P></O:P>
[FONT=Book Antiqua]با ايشان، از قبل رفت و آمد داشتم و ارادت داشتم.در او آثار ايمان و شجاعت مي ديدم. گاهي مي آمدند اينجا. مي گفتم:«كجا مي خواهيد برويد؟» مي گفت:«مي خواهم خدمت آقاي بهاءالديني برسم-كه از بزرگان اوتاد حوزه بود-» مي فهميدم كه روحيه ي ايشان روحيه ي بسيار بزرگي است. لقمان به فرزندش وصيت مي كند برو علما را پيدا كن و در حضورشان بنشين.صياد اين را عمل مي كرد.<O:P></O:P>
[FONT=Book Antiqua]<O:P> </O:P>
- حضرت آيت الله العظمي مكارم شيرازي<O:P></O:P>
[FONT=Book Antiqua]من با ايشان آشنا بودم و مكرر زيارتشان كرده بودم. سه چيز در او خيلي ممتاز بود:او شجاعت كه از هيچ چيز نمي ترسيد؛ حوادث را هم كه نقل مي كرد، خم به ابرو نمي آورد. دوم خلوص نيت كه اخلاص او در حد يك روحاني بالا بود. سوم فوق العاده متواضع بود. با اين همه خدمات، به عقيده ي من، الان هم اگر زنده شود، باز همان تواضع خود را دارد.<O:P></O:P>
[FONT=Book Antiqua]<O:P> </O:P>
*امیر شهید صیاد شیرازی در کلام همسر<O:P></O:P>
[FONT=Book Antiqua]ما پسر عمو، دختر عمو بوديم. هفده ساله بودم كه مرا براي او- كه 25 ساله بود-خواستگاري كردند.آن زمان، افسر جواني بود كه در ارتش خدمت مي كرد و براي اين كه سختي زندگي با يك فرد نظامي را به من تذكر بدهند، عمويم گفت:«زندگي با يك سرباز سخته. آن هم فردي مثل علي كه زندگي ساده اي داره.» براي پدرم، پاكي و نجابت داماد آينده اش مهم بود نه تامين رفاه من؛ همان چيزي كه در وجود علي بود، و همين هم بود كه پدرم از بين همه ي خواستگارها با علي بيشتر موافق بود. علاوه بر اين ها، تقوايي در وجود علي بود كه تشخيص آن براي دخترها به سادگي امكان پذير بود؛ آخر او، به هيچ دختري نگاه نمي كرد. اين تقوا و پاكي و نجابت را در آن دوران-كه واقعا گوهر كميابي بود-پدرم نيز به خوبي در جاي جاي زندگي پسر برادرش ديده بود.از همان روزي كه به قول معروف«بله» را گفتم، احساس كردم وارد مرحله ي جديدي از زندگي مي شوم كه رشد معنوي، اخلاص و ايمان، حرف اول را مي زند. هر چه از ازدواج مان مي گذشت، اين حقيقت برايم روشن و روشن تر مي شد و با پيروزي انقلاب، به اوج خود رسيد. نماز شب اش ترك نمي شد، هر روز صبح دعاي عهد مي خواند و آرزوي بزرگش اين بود كه سرباز امام زمان(عج) باشد. حضرت امام خميني(ره) دستورات ده گانه اي را براي خودسازي داده بودند كه روزه ي دوشنبه و پنجشنبه يكي از آن ها بود و علي تا آخرين روز حيات پر بركت اش مقيد به انجام آن بود. معتقد بود اگر وضو گرفتي و نماز حاجت نخواندي، به خودت جفا كردي. به بچه ها توصيه مي كرد هر كاري را كه با وضو انجام دهيد، براي رضاي خداوند است و هر بار كه با تجديد وضو مي كرد، مي گفت«اين وضوي تازه، نماز خواندن داره». نصيحتمان مي كرد كه مبادا وقت مان را بيهوده تلف كنيم. همه مي دانند كه او در طول سال هاي جنگ، چه نقش كليدي و موثري در پيروزي هاي رزمندگان اسلام داشت، اما باور كنيد هيچ وقت در خانه، حرفي از آن ها به ميان نمي آورد؛ حتي از برخوردي كه بني صدر با او كرده بود و آن روزها يكي از مسائل مهم بود. فقط يادم هست كه گفت: «به بني صدر گفتم:قبل از ملاقات با تو، بايد به حرم امام هشتم(عليه السلام) بروم و دعا كنم و بعد از آن هم همين طور، تا حرف هاي تو در من اثر نگذارد.»<O:P></O:P>
[FONT=Book Antiqua]زندگي اش وقف جنگ بود. در اين سال ها، پنج بار مجروح شد و شايد خيلي ها ندانند كه او 22 تركش در بدن داشت. اصلا مثل بقيه ي مردم زندگي مي كرد؛ راحت و عادي به مسجد مي رفتيم، توي بازار قدم مي زديم، خريد مي كرديم و به مهماني مي رفتيم. انگار نه انگار او فرمانده است و خصم جان منافقين. اصرار مي كردم كه شما در معرض خطر هستيد، بايد محافظي داشته باشيد، اما مي گفت:«نگهدار انسان بايد خدا باشد نه بنده ي خدا» حتي روزي هم كه به شهادت رسيد، محافظ و همراهي نداشت. يادم هست شب قبل از شهادت اش را در مشهد بود. آن روزها مادرش مريض بود. شب را تا صبح در بيمارستان و كنار مادر مانده بود و روز بعدش را آمده بود تهران. خيلي خسته بود، اما مقداري به درس رياضي بچه ها رسيدگي كرد. صبح ساعت30/6 خداحافظي كرد و رفت. هنوز فاصله اي نشده بود كه صداي گلوله آمد و بعد، صداي فرياد پسرم-مهدي-كه مي گفت:«مامان بيا بابا رو ترور كردن». سراسيمه از خانه زدم بيرون. ديدم علي غرق خون، پشت فرمان نشسته، چشم هايش بسته بود، درست مثل وقت هايي كه از فرط خستگي، روي صندلي خوابش مي برد. آن قدر شوكه شده بودم كه حتي نتوانستم كسي را صدا بزنم.آمدم توي خانه، گوشي تلفن را برداشتم و به چند جايي زنگ زدم. تا آمدم بيرون، بقيه و از جمله همسايه ي طبقه ي بالا جمع شدند و علي را بردند بيمارستان. بچه ها را كه نگران پدرشان بودند، دلداري دادم و راهي مدرسه شان كردم. گفتم:«بابا تير خورده، اما اتفاقي نيفتاده.» در حالي كه مي دانستم همان لحظه به شهادت رسيده است.
[FONT=Book Antiqua]هميشه مي گفت:«دعا كن من شهيد بشم». و من مي گفتم: ان شاءالله، اما بعد از 120 سال؛ بايد پسرها را داماد كني؛ حالا حالا كار داريم.<O:P></O:P>
[FONT=Book Antiqua]خواب ديده بود يكي از دوستان شهيدش آمده و او را با خود برده است. از شبي كه اين خواب را ديده بود تا آن روز صبح كه آرام و راحت روي صندلي ماشين نشسته بود، كمتر از يك ماه فاصله نشد كه به آرزوي ديرينه اش رسيد.<O:P></O:P>
[/TR] [/TD] [URL=http://www.shohada.org/ShahidPhotos.aspx?id=7800046][FONT=Book Antiqua]آلبوم تصاویر شهید شامل
12
تصویر ... [/URL][FONT=Book Antiqua]
[External Link Removed for Guests] [External Link Removed for Guests]
[External Link Removed for Guests][External Link Removed for Guests]
[FONT=Book Antiqua]
[External Link Removed for Guests]
[FONT=Book Antiqua]
[FONT=Book Antiqua]
[External Link Removed for Guests] [External Link Removed for Guests]
[External Link Removed for Guests]
[FONT=Book Antiqua]
[External Link Removed for Guests]
[FONT=Book Antiqua]
[FONT=Book Antiqua]
[External Link Removed for Guests]
[FONT=Book Antiqua]
[External Link Removed for Guests]
[External Link Removed for Guests] 


