یاران خراسانی ( شهید مهدی میرزایی )
ارسال شده: سهشنبه ۲۴ دی ۱۳۸۷, ۱:۵۲ ب.ظ
سردار شهيد مهدي ميرزاييصفياباد
نام پدر: محمدرسول
محل تولد:
شهرستان مشهد
تاريخ تولد:
19/06/41
تاريخ شهادت :
29/07/63
محل شهادت :
ميمک
منطقه :
عمليات عاشورا 1
مسؤليت :
فرماندهتيپ
شغل :
عضويت :
كادر
يگان:
لشكر 5 نصر
گلزار :
بهشت رضا
کد شهید:
6313742
گوينده :
حميده شريفي
ايشان به دليل اصابت تركش از ناحيه دست مجروح شده بود و به علت درد شديد از ناحيه دست ، به بيمارستان مراجعه مي كند و موقعيكه از شدت درد ناله مي كند در همان حال دكتر او را مي بيند و به ايشان مي گويد: چه كسي گفت كه به جبهه بروي؟ حالا هم كه رفته اي بايد اين درد و رنج را تحمل نمايي . شهيد با شنيدن سخنان دكتر ، سخت ناراحت مي شود و نسخه دارو را پاره مي كند و بر مي گردد ، اما به دليل عدم معالجه ، دست ايشان فلج مي شود . بعد از اينكه به خانه بر مي گردد ، مادر شهيد متوجه مي شود و مي گويد: مهدي جان دستت چه شده ؟ شهيد طوري برخورد مي نمايد كه مادرش متوجه نشود كه دستش مجروح و فلج شده است . اما مادر ايشان اصرار مي كند كه اگر دستت كاري نشده ، كمي آن را تكان بده. خود شهيد نقل مي كرد : وقتي با اصرار زياد مادرم مواجه شدم و از طرفي يقين داشتم كه انگشتان دستم مجروح است و تكان نمي خورد . اما به خاطر اينكه مي خواستم مادرم را راضي نگه دارم ، انگشتان دستم را تكان دادم ، متوجه شدم كه هيچ دردي ندارم و مي توانم به راحتي آنها را تكان دهم . مادرم كه اين صحنه را ديد ، ناگهان به گريه افتاد. علت را پرسيدم مادرم گفت: پس از نماز ظهر و عصر بود كه خوابيدم و در خواب امام رضا (عليه السلام) را ديدم كه به من فرمودند: دست پسرتان فلج است و به او بگوييد كه من او را شفا داده ام و نگران نباشد
گوينده :
مهدي ميرزايي صفي آباد
بعد از شروع عمليات بيت المقدس در ادامه عمليات نبرد در جاده اهواز بود كه قرار بود ما از كانال بيوز حمله كنيم . در شب عمليات براي باز كردن معبر جلو رفتيم و سپس بچه ها را جلو برديم شب قبل نيز از همان معبر عمليات شده بود و زياد با موفقيت همراه نبود . من همراه برادر شهيد ايرانلو _ خدا رحمتش كند _ بودم . بچه ها را از طرف راست عبور داديم چون دشمن از سمت چپ عمل مي كرد پس ما بايد از سمت راست كانال عمل مي كرديم . همين طور كه مين ها را خنثي مي كرديم ، جلو رفتيم و به خاكريز دشمن رسيديم . ما جزء اولين نفراتي بوديم كه به بالاي خاكريز دشمن رسيديم . بعد به فكر افتاديم كه برگرديم و نيرو بياوريم يا نياوريم كه شهيد ايرانلو گفت : بيا خودمان به خاكريز دشمن برويم . شايد يك كاري بكنيم ما رفتيم ولي دشمن متوجه شد و سر و صدا كرد ، بنا بر اين ما مجبور به فرار شديم . چون ما را روي خاكريز ديده بودند به طرف ما تير اندازي كردند و يك تير به دست من خورد و اسلحه از دست من افتاد من را به بيمارستان اهواز منتقل كردند در اتاق عمل چهار دكتر كشيك شب بودند سه تا مرد و يك زن - سه دكتر مي گفتند بايد دستش را قطع كرد و دكتر ديگري مي گفت : نه ، ما پيوند مي زنيم ان شاءالله خوب مي شود . چون شريان دست من قطع شده بود و گويا تا به حال اين نوع پيوند نزده بودند . سر انجام گفتند توكل بر خدا مي كنيم و پيوند مي زنيم . اگر گرفت كه گرفت وگر نه در اتاق عمل قطع مي كنيم به من آمپول بي هوشي زدند . يك وقت چشم باز كردم ديدم در اتاق استراحت هستم . ساعت 9 يا 8 صبح بود همان چهار دكتري كه شب بالاي سر من بودند آمدند و گفتند : دستت را بده و ديدند كه نبض من ميزند . بعد يك تكان عجيبي خوردند گفتند : صلوات بفرستيد من گفتم : چه شده است گفتند : هيچ چيز نشده است . به حمد الله عمل موفقيت آميز بود و عصب رگ شيريان شما وصل شده و من هم چون آنها به من خدمتي كرده بودند گفتم : بعد از اين ، اين دست هر چه كار كند براي شما مي كند چون واقعاً شما بوديد كه دست من را خوب كرديد و پيوند زديد .
گوينده :
اكبر نجاتي
اولين آشنايي بنده با شهيد ميرزايي در سال 57 بود كه قبل از انقلاب براي رفتن به كوه مغان رفته بوديم و در غار مغان آنجا با شهيد ميرزائي آشنا شدم و ايشان با ر اولش بود كه به غار مغان مي آمد و از ما راهنمايي و توضيحاتي را در خصوص غار مغان خواست و ما هم خدمت ايشان گفتيم . در حقيقت آشنايي ما آنجا بود . كه با يكي از دوستهاي جهادگرش كه بعداً وارد جهاده شد بود آنجا به گردش غار مغان آمده بود و بار دومي كه بنده و ايشان را زيارت كردم در سال 59 در جبهه نبرد بود كه ما جزء نيروهاي ستاد خراسان بوديم در منطقه بيوز و مليحان بوديم كه ايشان را ديدم با يك جيپ 106 توي خط بود . سؤال كردم اينجا چكار مي كني ؟ گفت : من جهادي هستم و با نيروهاي جهادي به منطقه آمدم و به نيروهاي خراسان ماموريت شدم . خودش نيروي جهادي بود و ماشين و تفنگش مال سپاه يك تلفيق اينطوري و در حقيقت آشنايي ما آنجا با يك همرزم ادامه پيدا كرد و خدمت ايشان بوديم و دوباره گمان مي كنم در منطقه چزابه خدمت ايشان رسيديم . فكر مي كنم سال 60 بود و ايشان آنجا مسئول تخريپ تيپ 21 امام رضا (عليه السلام) بود و بنده هم آنجا به عنوان مسئول ديدباني تيپ 21كار مي كردم . خوب پايه گذار تخريب خراسان در حقيقت شهيد ميرزائي بود با تلاش و گوشش وصف ناپذير انجام وظيفه مي كرد . بسيار انسان شجاع و بي باك و در اين زمينه در بين نيروهاي خراسان واقعاً بي مثال بود .
گوينده :
ن. م فخر آبادي
شهيد ميرزائي ابتدايي كه به جبهه آمده بود ، در تعميرگاه جهادسازندگي مشغول خدمت بود . بعد از گذشت مدّت كوتاهي يك روز آمد و گفت : من از كار كردن در تعميرگاه خسته شده ام در صورت امكان كار ديگري به من محوّل كنيد . من به ايشان گفتم : بيا برويم با غلطك (غلتك) كار كن . گفت : ياد ندارم ، گفتم : آموزش مي دهم . كار ساده اي است به اتّفاق رفتيم و پس از انجام آموزش ، غلتك را به ايشانن تحويل دادم . با اين كه به او گفته بودم ، كار غلتك مثل لودر و بولدزر نيست . مواظب باش كه اگر از جادّه منحرف شود و سقوط كند ، بالا آوردنش كار مشكلي است بخصوص كه اين غلتك كهنه و پمپ هايش هم ضعيف بود ، چون غلتك به وسيلة فشار روغن حركت مي كند ، وقتي پمپ هايش مقداري فرسايش پيدا كند ، فرار مي كند چون فشار ايجاد مي شود . وقتي به طرف خط مي رفتم ، ديدم كه غلتك يك گوشه سياه مي زند ، با خودم گفتم : مهدي غلتك را از جادّه پايين انداخته است . جلو رفتم ، ديدم بله غلتك پايين افتاده است و مهدي رفته به دنبال لودر و گريدر كه بيايند و غلتك را بكسل كنند و بالا بياورند ، بعد كه به سوسنگرد آمديم به طرف بچّه هاي سپاه كشيده شد و كم كم با علاقه اي كه به جنگيدن داشت رفت و به استخدام سپاه درآمد .
گوينده :
اكبر نجاتي
شهيد ميرزائي چند بار در طول جنگ مجروح شد و يادم است ، يكي دو بار از بيمارستان با همان لباس بيمارستان از دزفول و انديمشك فرار كرده و برگشته و به خط آمده بود. معلوم بود كه آنها نمي گذاشتند مرخص بشود. چون حالش مناسب نبود و با همان وضع خلاصه خودش را به خط رسانده بود و آنجا باز لباس عوض كرده بود و دوباره لباس رزم پوشيده بود مجروحيتش از ناحيه شانه بود، شانه اش تير خورده بود و عصب دستش هم قطع شده بود ، حالا نمي دانم دست راستش بود يا دست چپش . دقيقاً خاطرم نيست. ولي خيلي هم درد داشت. چون عصب وقتي قطع بشود خيلي دردهاي شديدي دارد كه واقعاً گاهي غيرقابل تحمل است . ايشان هم بسيار بي تاب بود . مشهد هم كه آمده بود ، به دكتر گفته بود كه درد دارم. دكتر به او گفته بود بيخود كردي جبهه رفتي مي خواستي نروي حالا كه رفتي دردش را هم تحمل كن خيلي از حرف اين دكتر ناراحت شده بود كه مي گفت: ما اينجا داريم مي جنگيم بعد او بر مي دارد پشت خط به ما اينطوري جواب مي دهد . بسيار از اين حرف ناراحت بود.
نکات بیشتر [External Link Removed for Guests]