صفحه 1 از 1

نگین فنی مهندسی شهید حسن آقاسی زاده شهادت : ماووت عراق

ارسال شده: پنج‌شنبه ۲۶ دی ۱۳۸۷, ۱۰:۱۵ ق.ظ
توسط merajresaneh
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
                            
                    
 
 
                                                  تصویر
  
[FONT=Book Antiqua]سردار شهيد حسن‌ آقاسي‌زاده‌شعرباف‌  [FONT=Book Antiqua]   [FONT=Book Antiqua]   [FONT=Book Antiqua]نام پدر:
تقي‌
  [FONT=Book Antiqua]محل تولد:
شهرستان مشهد
   [FONT=Book Antiqua]تاريخ تولد:
01/01/38
  [FONT=Book Antiqua]تاريخ شهادت :
28/07/66
   [FONT=Book Antiqua]محل شهادت :
ماووت
  [FONT=Book Antiqua]منطقه :
عمليات كربلاي 10
   [FONT=Book Antiqua]مسؤليت :
معاون فني مهندسي
  [FONT=Book Antiqua]شغل :   [FONT=Book Antiqua]عضويت :
كادر
  [FONT=Book Antiqua]يگان:
لشكر 5 نصر
   [FONT=Book Antiqua]گلزار :
حرم‌مط‌هرامام‌رضا
  [FONT=Book Antiqua]کد شهید:
6600328
      
[FONT=Book Antiqua]زندگي نامه : حسن‌ آقاسي‌ زاده‌ در سال‌ هزار و سيصد و سي‌ و هشت‌ در مشهد مقدس‌ ديده‌ به‌ جهان‌ گشود. او در خانواده‌اي‌ عاشق‌ به‌ اهل‌ بيت‌ پرورش‌ يافت‌، ازنوجواني‌ اهميت‌ زيادي‌ براي‌ انجام‌ واجبات‌ ديني‌ داشت‌ و بيشتر وقت‌ خود را به‌ مطالعه‌ي‌ كتب‌ علمي‌ و مذهبي‌ اختصاص‌ مي‌داد. دوران‌ ابتدايي‌ و دبيرستان‌ را با نمرات‌ عالي‌ گذراند. به‌ خاطر معدل‌ بالا با پيشنهاد آموزش‌ و پرورش‌ و با كسب‌ اجازه‌ از نماينده‌ي‌ امام‌ در قم‌ جهت‌ ادامه‌تحصيل‌ عازم‌ كانادا شد و با رتبه‌ بالايي‌ موفق‌ به‌ دريافت‌ كارشناسي‌ ارشد مهندسي‌ راه‌ و ساختمان‌ به‌ پل‌سازي‌ و سايتهاي‌ موشكي‌ در دانشگاه‌ تورنتوگرديد. به‌ محض‌ بازگشت‌ به‌ عضويت‌ سپاه‌ پاسداران‌ انقلاب‌ اسلامي‌ درآمد و عازم‌ جبهه‌هاي‌ نبرد شد و با شايستگي‌هاي‌ فراواني‌ كه‌ از خود نشان‌ داد به‌معاونت‌ فني‌ و مهندسي‌ قرارگاه‌ خاتم‌ الانبياء9 برگزيده‌ شد. از سال‌ 61 تا 66 (هنگام‌ شهادت‌) در 2400 پروژه‌ي‌ كوچك‌ و بزرگ‌ از خط‌ مقدم‌ تاعقبه‌ي‌ شهرها شركت‌ داشت‌. سردار شهيد آقاسي‌زاده‌ كه‌ فردي‌ خاكي‌، متواضع‌، متين‌، مقاوم‌، صبور، صريح‌اللهجه‌، جدي‌، قاطع‌ و براي‌ بيت‌المال‌ اهميت‌ و حساسيت‌ زيادي‌ قايل‌ بودسرانجام‌ در تاريخ‌ 28/7/66 به‌ فيض‌ شهادت‌ نايل‌ آمد.    
[FONT=Book Antiqua]وصيت نامه :شكر و سپاس‌ بي‌ حد و حمد و ثناي‌ بي‌كران‌ خداوند متعال‌ و آفريننده‌ دو جهان‌ را كه‌ به‌ تقدير خويش‌ ما را در زمره‌ي‌ آفرينندگان‌ خود قرار داد و نعمت‌حيات‌ وجود را در جهاني‌ نصيب‌ ما نمود كه‌ حكومتش‌ تا بناي‌ جهان‌ و زمان‌ بر آن‌ مستدام‌ است‌ و انوار و الطاف‌ و خورشيد هدايتش‌ راهنماي‌ نفوس‌ درزمين‌ است‌ تا شايد سر رشته‌ آفرينش‌ و هدف‌ از وجود خويش‌ را در جهان‌ بشناسند. در جبهه‌هاي‌ نور عليه‌ ظلمت‌ كه‌ معراج‌ انسانهاي‌ مخلص‌ و مؤمن‌ و ايثارگر است‌ و كلاس‌ و درس‌ و مدرسه‌اي‌ جهت‌ عشق‌ به‌ خدا و اسلام‌ به‌ شمارمي‌رود و كشتي‌ نجات‌ دهنده‌ از ظلمت‌ و گمراهي‌ است‌ توفيق‌ حضور در اين‌ ميدانها و جبهه‌ها نصيبم‌ شد و از نزديك‌ شاهد رشادتها و جانبازي‌ها وايثارگري‌ها و از جان‌ گذشتگي‌ جوانان‌ مخلص‌ و كم‌نظير بودم‌ و در جوار آنها الفباي‌ عشق‌ به‌ خدا و راه‌ او را آموختم‌ و از معاشرت‌ و همنشيني‌ بارزمندگان‌ بسيجي‌ و پاسدار و فرماندهان‌ آنها سيراب‌ گشتم‌. هر فردي‌ در دوران‌ زندگي‌، بخصوص‌ در دوران‌ جواني‌ و نوجواني‌، براي‌ خود دوست‌ و رفيق‌ و همكار و همسايه‌ و هم‌سخني‌ دارد، معلمي‌ و استادي‌دارد، معتمد، و رازداري‌ دارد پشتيبان‌ و حمايت‌ كننده‌اي‌ دارد، همه‌ي‌ اينها در زندگي‌ من‌، پدرم‌ بوده‌ و هست‌. در همه‌ سختيها، تنهايي‌ها، رنجها و مشقّتهاي‌ زندگي‌ مرا راهنمايي‌ و ياري‌ نموده‌ و همه‌ جا وسايل‌ رشد و ترقي‌ و كسب‌ علم‌ و فن‌ و دين‌ و علوم‌ رافراهم‌ نمود، و در دوراني‌ كه‌ طاغوت‌ بود، فساد بود، گناه‌ بود، مرا از لغزشها و انحرافها مواظبت‌ و حراست‌ نمود. و من‌ به‌ هيچكس‌ غير از پدرم‌ بدهكار نيستم‌ كه‌ مي‌توانند از فروش‌كتاب‌ و لوازم‌ منزل‌ بردارند. برادرانم‌ در احترام‌ به‌ والدين‌ رعايت‌ بيشتري‌ بكنند كه‌ همه‌ چيز تابع‌ اين‌حكمت‌ است‌. از همه‌ بستگان‌ و دوستانم‌ مي‌خواهم‌ كه‌ حلالم‌ كنند.      
[FONT=Book Antiqua] 
 
 
 
  [FONT=Book Antiqua]گوينده :
منصوره ابراهيمي
  [FONT=Book Antiqua]   
[FONT=Book Antiqua]دفعه آخري كه مي خواست به جبهد برود چون مريض بود برايش غذا درست كرده بودم گفت : سعي مي كنم برگردم . موفق نشدم در سفر آخر او را با آئينه و قرآن عبور دهم كه انشاء الله سعي مي كنم برگردم و بدين وسيله موفق نشدم در سفر آخر او را با آئينه قرآن بدرقه كنم صورتش را بوسم دستش را جلوي دستم آورد كه روبوسي نكنم . گفت : سعي مي كنم كه برگردم ، گفتم ما در حالا اشكال ندارد كه رو بوسي كنم گفت نه اينطوري بهتر است و موقعي كه به جلوي درب گاراژ منزل رسيديم گفت مادر اجر شما با امام زمان (عج) و هر زحمتي كه براي ما كشيديد ، انشاء الله كه اجرتان محفوظ بماند و امام زمان عاقبت به خيرتان كند و ما را حلال كنيد گفتم مادر اين صحبت ها چيست كه مي كني شما كه مي گويي من زود بر مي گردم نه آئينه و قرآن گذاشت برايش بگيرم و نه روبوسي كرديم كه رفت و شهيد شد .    
[FONT=Book Antiqua] 
 
 
  [FONT=Book Antiqua]گوينده :
فرشته آل نجف
  [FONT=Book Antiqua]   
[FONT=Book Antiqua]من در خيابان خسروي مقابل مسجد مغازه بناها پارچه فروشي داشتم . مدتي آنجا بودم . سپس مغازه كاخ داماد را خريدم . يك شب شخصي ميهمان ما بود _ آن ميهمان در قيد حيات هستند _ شهيد به مغازه آمد و گفت : هزار تومان به من بدهيد گفتم : پول را در اختيارت مي گذارم ولي هر چه خرج كردي ، صورت حسابش را به من بده تا من بدانم ، اگر چيزي را مي خري كه به صلاحت نيست ، مانع از خريد بشوم . ولي او پول را در راه و هدفي كه داشت خرج مي كرد . بعد ها ما فهميديم كه او پول را چكار مي كرده است . از ابتدا با خودم مي گفتم: چرا اصلاً اين شهيد به خودش نمي رسد . چطور هر چه مي خواست به او مي داديم . مثلاً اگر مي گفت : من يك ساندويچ مي خواهم مي گفتيم : بيا اين پول برو بگير . ولي تخم مرغ ياهمبرگر نگيري . اما او اين گونه پول را خرج نمي كرد ، بلكه در راه و هدفي كه داشت خرج مي كرد . برادرش مي آمد و مي گفت : حسن پول روزانه اش را خرج نكرده است و من از حسن مي پرسيدم پولهايت را چكار كرده اي ؟ مي گفت : هست اما منم پا فشاري مي كردم و او مجبور مي شد تا بگويد كه : فردي نياز داشت در راه خدا به او دادم . خلاصه ايشان آمد و گفت : هزار تومان پول بدهيد . خوب هزار تومان آن زمان پول زيادي بود . مثلاً يادمان هست ، شاگردان براي مغازه آورده بوديم به او روزي ده تومان ميداديم كه خيلي شاگرد زبده و فروشندة خوبي بود ؛ يعني هزار تومان حقوق سه ماه چهار ماه ايشان بود . گفتيم : هزار تومان را براي چه كازي مي خواهي ؟ گفت : لازم دارم . مي خواهم بروم چيزي بگيرم . لوازم درسي بگيرم . گفتم : لوازم درسي من آشنا دارم بيا برويم ، هر چه مي خواهي بگير . گفت : نه من اصلاً هزار تومان مي خواهم . گفتم : من به تو يك ريال هم نمي دهم . خدا حافظي كرد و با عصبانيت از مغازه خارج شد . به ميهمانم گفتم : برو او را بياور . تا من اين پول را به او بدهم . ايشان مرد تنومندي بود ولي مسن . و در آن موقع 50 سال داشت . تا چهار راه خسروي ( خاكي ) دويد ، اما نتوانسته بود او را بگيرد . آمد و گفت : رفت . گفتم هر چه خدامي خواهد . من خيلي ناراحت شدم . چون نمي خواستم كه هيج وقت ازمن ناراحت شود . مي دانستم بر خلاف فرزندان ديگرم اهل حساب وحسابگري است و بي حساب عملي نمي كند . ولي از اين ترس داشتم كه يك وقت گير كند . به هر جهت مانند همة پدرها كه از وضع فرزند خود نگراني داشتند ، من هم نگران بودم . مادرش مي گفت : بر خدا توكل كن . من بچه ام را بيمة امام زمان ( ع ) كرده ام . هيچ كارش نمي شود . هفتگي چيزي براي ايشان بيمة امام زمان ( عج ) كرده بود كه به صندوق مي انداخت و يا به افراد مستحق مي داد . بعد از نيم ساعت كه از رفتن ايشان مي گذشت ، به خانه تلفن زدم و گفتم : حسن اينجا بود و خلاصه ما را ناراحت كرد . پول مي خواست و من به او ندادم . اگر به خانه آمد ، به او پول بدهيد . مادرش گفت : همين الان از درب منزل بيرون رفت . آمد خانه به من گفت : پول مي خواهم گفتم : برو از پدرت بگير . به خواهرش گفت كه شما داري هزار تومان به من بدهي ؟ خواهرش قلكش را در اختيار او گذاشت . او قلك خواهرش را شگست و هر چه پول در قلك بود ، برداشته داخل يك دستمال كرده و گره زد و رفت . خواهر حسن به مادر گفته بود : چرا اذيتش مي كنيد ؟ بيا داداش اين پول را بگير مال شما . شايد مي خواهد براي خودش چيزي بخرد . خواهرش نمي دانست كه برادرش در چه خط است . من مي دانستم و تا حدودي مادرش . گفتم : ببين رفته است ؟ همين الان مثل فشنگ رفت . ديگر نا اميد شدم . شب شد اما نيامد . با ماشين به درب خانه مادرم ، عمو هايش ، دايي هايش ، خاله هايش و هر جا كه فكرم مي رسيد رفتم . همه گفتند نمي دانيم كجا رفته . ايشان از همين جا به شمال مي رود . چون در آن زمان گروهكها و منافقين در محدوده شمال متمركز بودند . از شمال به مادرشان زنگ مي زنند كه در شمال هستم و اينجا يك مأموريت دارم . وقتي به انجام رسيد به تهران مي روم و از حجرة آقاي ثابتي به پدرم زنگ مي زنم . آقاي ثابتي در تهران حق العمل كار بود . براي ما جنس مي خريد و مي فرستاد و اين بچه را خيلي دوست مي داشت . او فوت كرده است . گاهي مي آمد مشهد احوال اين بچه را مي پرسيد و خيلي هم با هم حرف مي زدند . بالاخره از شمال به تهران رفت . بعد از چند روزي از آنجا به من تلفن كرد . اول عذر خواهي كرد و بعد به من گفت : من خودم آقاي ثابتي هستم و دو هزار تومان مي خواهم . خيلي خنده دار بود . گفتم : شما هزار تومان از ما خواستيد . ما به شما نداديم.شما قلك خواهرت را شكستي ، حالا باز دو هزار تومان مي خواهي . گفت : آقا جان خواهش مي كنم ، اجازه بدهيد كه آقاي ثابتي به من بدهند . گفتيم : به او دو هزار تومان بدهيد . ايشان دو هزار تومان به شهيد حسن دادند و خداحافظي كرد و گفت : الان مي خواهم به مسافر خانه بروم تا اتاقي براي خودم بگيرم . و اينجا يك سري مطالعات انجام بدهم . من به آقاي ثابتي گفتم : شما در اين باره با او همكاري كنيد . آقاي ثابتي در مسافر خانه مسعود شمس العماره يك اتاق چهار پنج متري برايش درست كرده بود و در تماس با من گفت : رفتم برنامه اش را درست كردم . خاطرت جمع باشد . گفتم : خيلي خوب . يكي دو بار در اين مدت به ما زنگ زد . ديگر خبرش نشد . نگران شدم . به آقاي ثابتي زنگ زدم و گفتم : شما از حسن آقا خبر نداري ؟ گفت : نه . گفتم : تلفن هم نزده ؟ گفت : نه ، گويا ايشان در محوطة توپخانه توزيع نوار مي كرده كه مأموران او را مي گيرند . ايشان را به صد متري توپخانه مي برند _ الان هم همانجا ست _ كسي كه در حال گرفتن نوار بود ، فرار مي كند ولي ايشان را دستگير مي شود . ايشان نوارها را به مسافر خانه مي آورد و جلوي مسافرخانه به فرد ديگري تحويل مي داده است . آن شخص نيز نوارها را توزيع مي كرده و هر چه به او مي گويند : تو بچه كجا هستي ؟ مي گويد من بچة همين تهران هستم . بالاخره به او فشار مي آورند ، تا سرانجام مي گويد بچة كجا هست ؟ او را مي آورند تا به من تلفن بزند . تماس گرفت كه اينجا هستم در كلانتري توپخانه گرفتار شده ام و دو هزار تومان جريمه ام كردند . ( دو هزار تومان آن زمان پول زيادي بود ) گفتم : حالا چكار كنيم ؟ گفت : به همان بندة خدا ( اقاي ثابتي ) بگو كه دو هزار تومان بدهد تا براي من بياورند . نمي خواستم نيروهاي امنيتي بفهمند كه او با تهران با كسي در ارتباط است . چون در اين صورت آقاي ثابتي را مي گرفتند و نيروها را نيز پيدا مي كردند و همه به درد سر مي افتاديم . به اتفاق آقاي ثابتي پيغام داديم و او هم دو هزار تومان فرستاده بود و بدين صورت جريمه اش پرداخت شد و سر انجام به مشهد آمده بود .    
[FONT=Book Antiqua] 
 
 
  [FONT=Book Antiqua]گوينده :
منصوره ابراهيمي
  [FONT=Book Antiqua]   
[FONT=Book Antiqua]در جبهه مجروح شده بود كه او را به تهران آورده بودند لگنش از سه جا و پايش هم ار يك جا شكسته بود كه همه را گچ گرفته و او را با آمبولانس آمدند و او را به حرم بردند و به او گفتم : مادر جان نمي توانم . چون آنجا گاو و گوسفند ها گرسنه مي مانند و بچه ها تنها هستند . گفت : مادر برو يك اره از همسايه بگير و بياور و همين گچهاي مرا اره كن - تمام شكمش تا سر ناخن هاي پايش گچ گرفته شده بود گفتم : مادرجان من نمي توانم چون اگر دكتر بفهمد خيلي بد مي شود . گفت : مادر ، خدايي كه بچه ها را از درون رحم مادر نجات مي دهد ما را هم از لا به لاي اين گچها نجات ميدهد . آن شب تا صبح گچهاي شهيد را بريديم . وقتي صبح بيدار شدم ديدم نه مثل اينكه تقريباً خوب شده است . سه يا چهار روز همين طور بود به خانمش گفته بود : اسباب اثاثيه را جمع كن . گفتم : مادر جان چه خبره تو هنوز مريضي . گفت : مادر من چوپانم و گله بي چوپان هم كه نمي شود .   [TR][FONT=Book Antiqua] [/TR][TR][FONT=Book Antiqua] [/TR][TR][FONT=Book Antiqua] [/TR][TR][FONT=Book Antiqua] [/TR] [FONT=Book Antiqua]   
[FONT=Book Antiqua] 
 
  [FONT=Book Antiqua]گوينده :
محمد جباري
  [FONT=Book Antiqua]   
[FONT=Book Antiqua]يك دفعه به او گفتيم : مادر جان دكتر گفت :‌ شصت روز بايد استراحت كنيد او بعد از بيست و پنج روز استراحت خواست كه به جبهه برود ، گفتم : مادر جان هنوز بيست و پنج روز است كه شما را از بيمارستان به خانه آورده ايم . دكتر گفته است : شما شصت روز بايد استراحت كنيد . گفت :‌ نه مادر جان ، اگر همسايه بغل دستي شما مريض باشد و سوپ لازم داشته باشد ، آيا وجدان شما قبول مي كند كه براي او سوپ نپذيد . ولي خودتان هم يك كمي مريض هستيد ولي از شما بر مي آيد كه برويد و بپذيريد . گفتم :‌ نه خوب معلوم است مي روم و برايش مي پزم ، گناه دارد ، گفت در جبهه هم به ما احتياج دارند و واجب است كه ما هم برويم . درست هست كه مريض هستم ولي سر ميز نقشه كشي كه مي توانم بنشينم و نقشه بكشم . مادر چرا نروم ؟‌ واجب است كه بروم . بعد حتي پدرش ( در حاليكه يك مقدار مريض بودم ) گفتند :‌ ببين مادرت مريض است . الان فشار مادرت بالا است و حالش خوب نيست . شما ده روز ديگر باشيد تا هم حال شما و هم حال مادرتان بهتر شود بعد برويد . مادرت از غصه شما كه مجروح شده ايد ، مريض شده است . گفتند :‌ اگر مادرتان را دوست نداريد ببينيد در چه حالي است شما مي خواهيد برويد . گفت :‌ مادرم را زياد دوست دارم ( چشمهايش پر از اشك شد بعد از خدا و چهارده معصوم ، اين بچه علاقه خواصي به من داشت . حقيقتش شايد من را از پدرش بيشتر دوست داشت و خيلي احترام مي گذاشت ) بعد گفت :‌ به مادرم خيلي علاقه دارم اما پدر جان هر چه به مادرم علاقه داشته باشم به خدا و ائمه اطهار بيشتر علاقه دارم . پيش خدا مي خواهم بروم . و الان وظيفه ام ايجاب مي كند كه من به جبهه بروم و به ما احتياج دارند . با همان حال بلند شد و آمبولانس هم جلوي در آمد چون بچه هاي سپاه هم آمدند و او را داخل آمبولانس گذاشتند و بردند . ايشان سوار شد و او را به فرودگاه بردند و با همان حال به جبهه رفت و گفت كه ‌‎:‌ اقلاً ما را براي نقشه كه احتياج دارند و بايد بروم و به جبهه رفتند .    
[FONT=Book Antiqua] 
 
  [FONT=Book Antiqua]گوينده :
فرشته آل نجف
  [FONT=Book Antiqua]   
[FONT=Book Antiqua]يك روز حسن به خانه آمد من ديدم خيلي ناراحت است و گريه كرده به ايشان گفتم : چرا ناراحت هستي ؟ گفت : چيزي نيست . معلم سر كلاس يك سيلي به من زد . گفتم : چرا ؟ گفت : نميدانم . لابته به من نگفت ولي ظاهراً اعلاميه امام را سال پنجم در دبيرستان فردوسي سر كلاس توضيع كرده بود . معلم ديده و گفته بود كه آن چه بود ؟ چه چيزي را رد كرديد ؟ايشان گفته بود ، چيزي نيست . از بچه ها پرسيده بود بچه ها هم همگي گفته بودند ، ما چيزي نديديم . يعني همه همكاري كرده بودند و به معلم نگفته بودند . چون حسن آقارا دوست داشتند . بعد معلم آمده و ايشان را از جايگاهش خارج كرده بود . او را جلوي تخته برده و گفته بود كه بايد بگويي ، گفته بود : من چيزي را رد نكرده ام . سپس معلم يك سيلي به ايشان زده بود و خودش نگفته بود كه چرا به من سيلي زدند . من خيلي ناراحت شدم . بعد از ظهر به مدرسه رفتم و موقعي كه رفتم زنگ تفريح بود و همة معلمان در دفتر نشسته بودند . پس از اينكه من رفته بودم ، بچه ها همه به او گفته بودند كه :آغاسي زاده پدرت آمده است . او هم رفت و يك گوشه اي نشست و من هم داخل دفتر رفتم . حالا من رفتم كه نمي دانستم كه معلم ايشان كيست ؟ گفتم معلم فرزند من كيست ؟ او در كلاس پنجم رياضي است . گفتند : آقا اسمش چيست ؟ گفتم : حسن آغاسي زاده ديدم يك آقايي را معرفي كردند ؛ يك جئاني با قد بلند و ريش و سبيلي تراشيده بود و ... بلند شد و گفت : بله ، آقا من هم گفتم : شما به پسر من سيلي زديد ؟ گفت : بله ، تا گفت : بله ، يك سيلي محكم به او زدم و ايستادم با هم گلاويز شديم . ريختند و ما را از هم جدا كردند . گفتند : چرا آقا شما مي زني ؟ گفتم : ايشان زده ، من هم مي زنم . حالا تصميم با قانون است هر جا بگوييد مي روم ، ايشان بچة مرا زده ، اگر قانون به او حق بدهد كه خوب من پاسخگي كتكي كه زدم هستم ؛ اگر نه كه قصاص كردم . بعد معلمش من را نشاند و چون آن ها خودشان مي دانستند كه جريان چيست ، به هر جهت لوايلي بود كه يك مقداري جنب و جوش آغاز شده بود ، يكي از معلمان گفت : آن معلم به خاطر اينكه بچة شما را دوست داشته اين كار را كرده است . اعلامية امام را از يكي از بچه ها گرفته ايم . اگر آن بچه مي رفت به پدرش مي گفت ، اگر خداي ناكرده اين اعلاميه به دست يك خانوادة ساواكي مي افتاد كه شما ديگر رنگ بچه تان را نمي ديديد . گفتم : در هر صورت من كه نمي دانستم جريان چيست ؟ من فقط به خاطر اينكه ايشان بچة مظلومي است . حتي در خانه به نفع خواهرش ، برادرش ، هميشه چه از نظر غذايي و چه از نظر جا و چه از نظر پول تو جيبي گذشت كرده است . حتي اگر وسيله اي مي خواهيم سوار شويم ، ايشان آخرين نفري است كه سوار مي شد و مي گويد : همه بنشينيد بعد من مي نشينم . خيلي ناراحت شدم كه حوب ايشان با اين بچه چنين اهانتي كرده است . بعد معلم را آوردند و حسن آقا را از سر كلاس به دفتر آوردند و به هر جهت با معلمش روبوسي و آشتي كرديم و از هم جدا شديم .    
[FONT=Book Antiqua] 
  اطلاعات بیشتر در مورد سرداران و شهدای استان خراسان [External Link Removed for Guests]