سي سالگي انقلاب -
ارسال شده: جمعه ۲۷ دی ۱۳۸۷, ۱۱:۵۸ ق.ظ
در میان خاطرات یاران امام و اصحاب انقلاب، حرفهای مرضیه حدیدچی دباغ رنگ و بویی دیگر دارد. زن دلاوری که از ابتدای خیزش موج مبارزه با رژیم شاهنشاهی مردانه در صف مبارزان ایستاد، بارها دستگیر شد، مدتها شکنجه شد، خانواده و فرزندانش را ترک کرد، به لبنان رفت تا آموزش نظامی ببیند، بعد هم به نوفل لوشاتو هجرت کرد تا به گفته خودش خادمه امام شود، در دفاع از مرداش سکته قلبی نمود و در پاریس ماند تا سنگربان جوانههای انقلاب شود.
به گزارش«فردا»، بی شک نگاه ظریف و سرشار از روح زنانه طاهره انقلاب، روایتگر حرفهایی از جنس پیشروترین زنان تاریخ معاصر ایران است. آنچه میخوانید گزینشی از کتاب خاطرات خانم مرضیه حدیدچی (دباغ) است. کتابی که به همت عالی و محققانه محسن کاظمی در دفتر ادبیات انقلاب اسلامی تدوین شده است.

اخباری مانند افزایش تعداد کسانی که از ایران به ملاقات حضرت امام به پاریس می آمدند و نیز فرار و خروج فوج فوج سرمایهداران و صاحبمنصبان رژیم شاه از ایران، افزایش موج ناآرامی و اعتصابات و کنار رفتن کابینه نظامی ازهاری و روی کار آمدن دولت بختیار و دست آخر فرار شاه و ... قلب ما را به شدت به تپش درآورده بود و هر آن انتظار شکست کامل رژیم را داشتیم، و هرچه که ساعات و دقایق میگذشت امیدمان به پیروزی و بازگشت بیشتر و بیشتر میشد. از این رو همهی آنان که در نوفل لوشاتو بودند دست به کار بازگشت به ایران و تهیهی مقدمات آن بودند. در رفت آمدهای بسیاری که در روزهای آخر به آن جا میشد، شهید عراقی را به یاد دارم که خیلی پرتلاش و فعال بود. در نوفل لوشاتو با این مرد بزرگ آشنا شدم و از علاقه امام به وی آگاه شدم.

جلسات زیادی در اردوگاه نوفل لوشاتو برگزار میشد تا دربارهی نحوه بازگشت و چگونگی و زمان و برنامهریزی درباره مسائل پس از پیروزی انقلاب صحبت شود... یکی از شبها حضرت امام فرمودند به همه آقایانی که در آن ساختمان زندگی میکنند بگویید بیایند. همه در اتاق مصاحبههای حضرت امام جمع شدند. امام بعد از تشکر از زحمات همه آقایان فرمودند: من بیعتم را از شما برداشتم. هرکدام از هر کشوری آمدهاید به سر کارهای خود برگردید و من تنها به ایران میروم که اگر خطری باشد شما به زحمت نیفتید. همه یکباره گریستند و هرکسی چیزی میگفت و از گفته ها شنیده میشد که اگر هزاران جان داشته باشیم در راه شما و آمال انقلاب فدا خواهیم کرد....یاران امام در نوفل لوشاتو جز یک نفر، همه خالص بودند و ماندند و همراه امام به ایران برگشتند.....

به گزارش «فردا»، دباغ می افزاید: یک هفه مانده به روز تاریخی عزیمت امام به ایران، اعلام شد که بختیار فرودگاه را بسته است. خبرنگاران دنیا صبح زود در خیابان جلو منزل گرد آمده بودند که نظر امام را راجع به برگشت به ایران، با توجه به بسته بودن فرودگاه بدانند. حضرت امام تشریف آوردند و با خبرنگاران صحبت کردند و به سوالات آنها جواب دادند. منظره عجیبی بود، امام با آن صلابت و جزمی که داشتند فرمودند من هفته دیگر به ایران خواهم رفت ولو همه فرودگاهها بسته باشد، در همین حین متوجه شدم یکی از خبرنگاران به طرز مشکوکی از دیوار بالا میآید، با شتاب خود را به آن جا رساندم و با آن فرد درگیر شده او را به پایین انداختم. ناگهان درد شدید در قفسه سینهام پیچید. بعد یک طرف بدنم بی حس و فلج شد. دوستان که متوجه اوضاع شدند، مرا به بیمارستان رساندند. چند روزی تحت معالجه پزشکان بودم. هنگامی که از بخش مراقبتهای ویژه خارج شدم، شنیدم که حضرت امام و تعدادی از دوستان و یاران انقلاب در همان روز یا فردایش به تهران عزیمت میکنند....حاج احمد آقا در بیمارستان به عیادتم آمد و گفت: «آقا دستور دادهاند که بیاییم و شما را از بیمارستان مرخص کنیم. قرار است امشب یا فردا صبح به سوی تهران حرکت کنیم. ولی الان متاسفانه گفتند که وضع عمومی شما برای پرواز مساعد نیست و اجازه پرواز نمیدهند.»

با شنیدن مطالب حاج احمد آقا خیلی ناراحت شدم. برایم این جدایی و عقب ماندن از قافله سخت دشوار بود. ناگهان بی اختیار هق هق زدم زیر گریه. حاج احمد آقا نیز از گریهام اشک از چشمانش جاری شد. او گفت که دوباره از امام کسب تکلیف میکند، اما امام فرموده بودند: چون دستور دکتر اطاعتش واجب است، باید بمانم و تحمل و صبر کنم. همان روزی که امام به تهران رسیدند، عصر هنگام پزشک وارد اتاق شد، دیدم دارد تلوزیون را روشن میکند. گفتم: علاقهای به دیدن برنامههای تلوزیونی شما ندارم. لطفا روشن نکنید. او با خنده به من گفت: میخواهم شما فیلم آیت الله (خمینی) را ببینید. از دیدن صحنههایی از خروج امام از پاریس و ورود ایشان به تهران و استقبال شورانگیز مردم ایران از پیشوا و رهبرشان به شدت منقلب شده و بغضم ترکید. زار زار گریه کردم که چرا من از این قافله نور عقب ماندم و چرا سعادت همراهی با کاروان امام را نداشتم. دکتر که حال زار مرا دید از کاری که کرده بود پشیمان شد و گفت: اگر می دانستم ناراحت میشوید و گریه میکنید روشن نمیکردم.

حدود ده روز بعد از بیمارستان مرخص شدم، ولی نباید کارهای سخت انجام میدادم....در اولین فرصت با محل اقامت امام در مدرسه رفاه تماس گرفتم از شهید عراقی خواستم که از امام اجازه بگیرند تا من به سوی ایران حرکت کنم که حضرت امام فرموده بودند: همان جا بمانند، تا اگر یک وقت ما اینجا موفق نشدیم و یا مشکلی پیش آمد، حداقل دستگاهی در آن جا برای تبلیغات و رساندن صدایمان داشته باشیم... روز 22 بهمن من در طبقه دوم ساختمان بودم. وقتی که رادیو را روشن کردم صدای "الله اکبر" "خمینی رهبر" شنیدم. تعجب کردم، ابتدا فکر کردم موج رادیو دست کاری شده است. دکتر فرهادی یا همان برادر فرهاد را صدا کردم و پرسیدم که آیا دست به رادیو زدهاید؟ گفت: نه! دوباره گوش کردم جملاتی مثل "این جا ایران است" "صدای انقلاب ایران" و یا "صدای ملت ایران" و بعد سرود سرود پیروزی ایران پخش شد. خدا میداند که ناگهان چه فریادی، از قعر جان و با تمام وجود کشیدم.
نقل از فردا
به گزارش«فردا»، بی شک نگاه ظریف و سرشار از روح زنانه طاهره انقلاب، روایتگر حرفهایی از جنس پیشروترین زنان تاریخ معاصر ایران است. آنچه میخوانید گزینشی از کتاب خاطرات خانم مرضیه حدیدچی (دباغ) است. کتابی که به همت عالی و محققانه محسن کاظمی در دفتر ادبیات انقلاب اسلامی تدوین شده است.

اخباری مانند افزایش تعداد کسانی که از ایران به ملاقات حضرت امام به پاریس می آمدند و نیز فرار و خروج فوج فوج سرمایهداران و صاحبمنصبان رژیم شاه از ایران، افزایش موج ناآرامی و اعتصابات و کنار رفتن کابینه نظامی ازهاری و روی کار آمدن دولت بختیار و دست آخر فرار شاه و ... قلب ما را به شدت به تپش درآورده بود و هر آن انتظار شکست کامل رژیم را داشتیم، و هرچه که ساعات و دقایق میگذشت امیدمان به پیروزی و بازگشت بیشتر و بیشتر میشد. از این رو همهی آنان که در نوفل لوشاتو بودند دست به کار بازگشت به ایران و تهیهی مقدمات آن بودند. در رفت آمدهای بسیاری که در روزهای آخر به آن جا میشد، شهید عراقی را به یاد دارم که خیلی پرتلاش و فعال بود. در نوفل لوشاتو با این مرد بزرگ آشنا شدم و از علاقه امام به وی آگاه شدم.

جلسات زیادی در اردوگاه نوفل لوشاتو برگزار میشد تا دربارهی نحوه بازگشت و چگونگی و زمان و برنامهریزی درباره مسائل پس از پیروزی انقلاب صحبت شود... یکی از شبها حضرت امام فرمودند به همه آقایانی که در آن ساختمان زندگی میکنند بگویید بیایند. همه در اتاق مصاحبههای حضرت امام جمع شدند. امام بعد از تشکر از زحمات همه آقایان فرمودند: من بیعتم را از شما برداشتم. هرکدام از هر کشوری آمدهاید به سر کارهای خود برگردید و من تنها به ایران میروم که اگر خطری باشد شما به زحمت نیفتید. همه یکباره گریستند و هرکسی چیزی میگفت و از گفته ها شنیده میشد که اگر هزاران جان داشته باشیم در راه شما و آمال انقلاب فدا خواهیم کرد....یاران امام در نوفل لوشاتو جز یک نفر، همه خالص بودند و ماندند و همراه امام به ایران برگشتند.....

به گزارش «فردا»، دباغ می افزاید: یک هفه مانده به روز تاریخی عزیمت امام به ایران، اعلام شد که بختیار فرودگاه را بسته است. خبرنگاران دنیا صبح زود در خیابان جلو منزل گرد آمده بودند که نظر امام را راجع به برگشت به ایران، با توجه به بسته بودن فرودگاه بدانند. حضرت امام تشریف آوردند و با خبرنگاران صحبت کردند و به سوالات آنها جواب دادند. منظره عجیبی بود، امام با آن صلابت و جزمی که داشتند فرمودند من هفته دیگر به ایران خواهم رفت ولو همه فرودگاهها بسته باشد، در همین حین متوجه شدم یکی از خبرنگاران به طرز مشکوکی از دیوار بالا میآید، با شتاب خود را به آن جا رساندم و با آن فرد درگیر شده او را به پایین انداختم. ناگهان درد شدید در قفسه سینهام پیچید. بعد یک طرف بدنم بی حس و فلج شد. دوستان که متوجه اوضاع شدند، مرا به بیمارستان رساندند. چند روزی تحت معالجه پزشکان بودم. هنگامی که از بخش مراقبتهای ویژه خارج شدم، شنیدم که حضرت امام و تعدادی از دوستان و یاران انقلاب در همان روز یا فردایش به تهران عزیمت میکنند....حاج احمد آقا در بیمارستان به عیادتم آمد و گفت: «آقا دستور دادهاند که بیاییم و شما را از بیمارستان مرخص کنیم. قرار است امشب یا فردا صبح به سوی تهران حرکت کنیم. ولی الان متاسفانه گفتند که وضع عمومی شما برای پرواز مساعد نیست و اجازه پرواز نمیدهند.»

با شنیدن مطالب حاج احمد آقا خیلی ناراحت شدم. برایم این جدایی و عقب ماندن از قافله سخت دشوار بود. ناگهان بی اختیار هق هق زدم زیر گریه. حاج احمد آقا نیز از گریهام اشک از چشمانش جاری شد. او گفت که دوباره از امام کسب تکلیف میکند، اما امام فرموده بودند: چون دستور دکتر اطاعتش واجب است، باید بمانم و تحمل و صبر کنم. همان روزی که امام به تهران رسیدند، عصر هنگام پزشک وارد اتاق شد، دیدم دارد تلوزیون را روشن میکند. گفتم: علاقهای به دیدن برنامههای تلوزیونی شما ندارم. لطفا روشن نکنید. او با خنده به من گفت: میخواهم شما فیلم آیت الله (خمینی) را ببینید. از دیدن صحنههایی از خروج امام از پاریس و ورود ایشان به تهران و استقبال شورانگیز مردم ایران از پیشوا و رهبرشان به شدت منقلب شده و بغضم ترکید. زار زار گریه کردم که چرا من از این قافله نور عقب ماندم و چرا سعادت همراهی با کاروان امام را نداشتم. دکتر که حال زار مرا دید از کاری که کرده بود پشیمان شد و گفت: اگر می دانستم ناراحت میشوید و گریه میکنید روشن نمیکردم.

حدود ده روز بعد از بیمارستان مرخص شدم، ولی نباید کارهای سخت انجام میدادم....در اولین فرصت با محل اقامت امام در مدرسه رفاه تماس گرفتم از شهید عراقی خواستم که از امام اجازه بگیرند تا من به سوی ایران حرکت کنم که حضرت امام فرموده بودند: همان جا بمانند، تا اگر یک وقت ما اینجا موفق نشدیم و یا مشکلی پیش آمد، حداقل دستگاهی در آن جا برای تبلیغات و رساندن صدایمان داشته باشیم... روز 22 بهمن من در طبقه دوم ساختمان بودم. وقتی که رادیو را روشن کردم صدای "الله اکبر" "خمینی رهبر" شنیدم. تعجب کردم، ابتدا فکر کردم موج رادیو دست کاری شده است. دکتر فرهادی یا همان برادر فرهاد را صدا کردم و پرسیدم که آیا دست به رادیو زدهاید؟ گفت: نه! دوباره گوش کردم جملاتی مثل "این جا ایران است" "صدای انقلاب ایران" و یا "صدای ملت ایران" و بعد سرود سرود پیروزی ایران پخش شد. خدا میداند که ناگهان چه فریادی، از قعر جان و با تمام وجود کشیدم.
نقل از فردا












