صفحه 1 از 1

مسیح کردستان

ارسال شده: سه‌شنبه ۱ بهمن ۱۳۸۷, ۱۰:۵۰ ق.ظ
توسط merajresaneh
           [TABLE][TR][/TR]                                     تصاویر            [/TD]
فرمانده قرارگاه حمزه سید الشهدا(ع) (سپاه پاسداران انقلاب اسلامی)  سال 1333 در روستای «دره گرگ» از توابع شهرستان« بروجرد»، در خانه‌ای محقر اما مصفا به عشق و نور الهی و ولایت اهل بیت عصمت و طهارت (ع) پا به عرصه وجود گذاشت و از زمان نوزادی که آوای حق (اذان و اقامه) در گوشش طنین افکنده بود، خود را برای مبارزه و جهاد با دشمنان خدا آماده کرد. پدر و مادرش که انسانهای مومن و زحمتکش بودند، درتربیت وی سعی و تلاش وافری داشتند. در شش سالگی پدر بزرگوار خود را از دست داد و مادرش با همه مشکلات و سختی‌هایی که وجود داشت، تمامی هم و غم خود را برای تربیت وی به کار بست. محمد در هفت سالگی وارد مدرسه شد اما به دلیل شرایط مادی خانواده، تحصیل در کلاسهای شبانه توام با کار و تلاش روزانه را انتخاب کرد و خانواده را در تامین زندگی شرافتمندانه، مدد رساند.
در سن هفده سالگی به رسم و سنت پیامبر (ص) با خانواده‌ای متدین و معتقد به اسلام وصلت کرد و با این کار، سنت الهی را تداوم بخشید. مدت کوتاهی از ازدواجش نگذشته بود که به خدمت سربازی فراخوانده شد، اما چون مخالف خدمت در نظام ستم‌شاهی بود، از خدمت سربازی گریخت و برای دیدار حضرت امام (ره) راهی «عراق» شد. در مرز دستگیر شد و به مدت شش ماه، در زندانها و شکنجه‌گاههای رژیم به سر برد. پس از آن بود که دوباره جهت خدمت سربازی به تهران آورده شد. شهید با استفاده از فرصتی که پیش آمده بود در مدت دو سال خدمت، خود را برای مبارزه با دستگاه طاغوتی آماده کرد، به گونه‌ای که پس از سپری شدن مدت سربازی خود را وقف مبارزه با دشمنان خدا و اسلام نمود. او که قبلی مالامال از عشق به حضرت امام (ره) داشت و کینه و نفرت از نظام شاهنشاهی در وجودش موج می‌زد، با یاران حضرت امام (ره) از جمله، شهید حاج مهدی عراقی مرتبط شد و همواره سعی می‌کرد تا در تمامی مراحل مبارزه نقش خود را به عنوان یک مقلد و تابع ولی فقیه به اثبات برساند.
شهید بروجردی ضمن ارتباط با شخصیتهای اسلامی و انقلابی، علاوه بر خودسازی و کسب فیض، به بعضی از امور مربوط به انقلاب، همچون تکثیر و توزیع اعلامیه‌ها و نوارهای سخنرانی حضرت امام (ره) اشتغال داشت. اما به این حد قانع نبود و جنگ مسلحانه و برخورد محکم با رژیم ستم‌شاهی را سرآغاز مبارزه امت اسلامی ایران می‌دانست. به همین منظور به همراه چند تن دیگر از مبارزان به سوریه رفت و ضمن ارتباط با امام موسی صدر و شهید محمدمنتظری به فراگیری و آموزش نظامی و چریکی پرداخت تا خود را برای مرحله‌ای مهمتر آماده نماید.
در وسوریه و لبنان با شهیدانی چون شهید چمران و شهید محمد منتظری آشنا شد و در کنار فراگیری مسائل نظامی، از خلق و خوی پسندیده و اخلاق وارسته و انقلابی این شهیدان نیز بهره‌های وافری برد و همین اخلاص و عشق به اسلام بود که او را در چنین محیط‌هایی بدون تاثیرپذیری از جریانات چپی و التقاطی حفظ کرد. شهید بروجردی برای حرکت و مبارزه خود به دنبال اخذ حجیت شرعی بود و هرگونه حرکت مسلحانه و بدون نظر ولی امر مسلمین جایز نمی‌دانست. او در آن روزگار که عوامل منافقین در زندان، عناصر خط امام را با تعابیری از قبیل فتوائی زیر سئوال می‌بردند، اظهار می‌داشت: «بدون هیچ ابائی، ما فتوائی و مقلد هستیم. خودمان که مجتهد نیستیم.»
پس از قیام 19 دی ماه سال 1356 در قم با اخذ مجوز شرعی از برخی علما و روحانیون پیرو حضرت امام خمینی (ره)، عملیات نظامی علیه رژیم را شروع کرد و تا زمان پیروزی انقلاب اسلامی بی‌وقفه به مبارزات خود ادامه داد.
اقدامات مهمی که شهید بروجردی به همراه تعدادی از نیروهای انقلابی در این مدت انجام داد، عبارت بودند از:
1 – مبارزه جدی و عملی علیه حضور آمریکا در کشور.
2 – خلع سلاح قرارگاه پلیس (تهران)
3 – عملیات نظامی 15 خرداد 1357
4 – انفجار در نیروگاه برق و کاخ جوانان منطقه شوش.
5 – خلع سلاح کلانتری 14 در میدان خراسان.
6 – شرکت در آزادسازی پادگان جمشیدیه و رادیو تلویزیون.
شهید بروجردی در رابطه با اکثر این حرکتهای انقلابی، مسئولیت شناسایی، جمع‌آوری اطلاعات و طرح‌ریزی عملیات را به عهده داشت و در آخرین عملیات از ناحیه پا مجروح گردید.

تلاش مستمر شهید بروجردی در راه به ثمر رسیدن انقلاب اسلامی به عنوان یک نیروی مبارز و سردار آقا امام زمان(عج) در مراحل مختلف قبل و پس از پیروزی ادامه داشته است. او که با ظاهر شدن نشانه‌های پیروزی مردم، سر از پا نمی‌شناخت در هر جا که مسئولان تشخیص می‌دادند حاضر می‌شد و به عنوان کسی که آموزشهای نظامی را در دوران سربازی و مراکز آموزشی فلسطین فراگرفته و تجربیات عملی در مبارزه را نیز دارد، مورد توجه مسئولان بود. هنگامی که بازگشت حضرت امام خمینی (ره) حتمی شد، او به عنوان مسئول حفاظت حضرت امام (ره) از طرف شهید بهشتی و شهید عراقی انتخاب گردید و در طول مسیر با عشق و علاقه‌ای قلبی به این کار مبادرت ورزید و در مدرسه رفاه نیز در آن دوران حساس، به عنوان مسئول حفاظت، ایفای نقش نمود.
دراین ایام او خود را در کنار امام و مراد خود می‌دید و نظاره‌گر به ثمر نشستن خون شهیدان و تحقق آرزوهای مجاهدان فی سبیل‌الله بود.
سرانجام دوران ستمشاهی و ظلم و بی‌عدالتی از کشور اسلامی ایران رخت بر بست و انقلاب اسلامی به پیروزی رسید. در این مقطع اقدامات و تلاش وی ابعاد گسترده‌تری یافت. و با شناختی که از جریانهای فکری و سیاسی موجود داشت برای افشای چهره پلید منافقین و مبارزه ریشه‌ای با آنها از هیچ حرکتی فروگذار نبود و به حق یکی از بازوهای حزب‌الله در جهت نابودی این جریان انحرافی بود.
پس ازمدتی سرپرستی زندان اوین را به عهده گرفت و چندی بعد او یکی از دوازده نفری بود که در خدت حضرت آیت‌الله خامنه‌ای سپاه پاسداران انقلاب اسلامی را بنیانگذاری کردند.
شهید بروجردی با تلاشهای شبانه‌روزی و طاقت‌فرسا، در کنار سایر برادران، از همان ابتدا در سازماندهی و نظم دادن به سپاه پاسداران شرکت فعال داشت و با وجود مشکلات و نارساییها، دلسوزانه انجام وظیفه می‌کرد.

در نخستین روزهای پس از پیروزی انقلاب اسلامی، زمانی که عوامل داخلی ابرقدرتها، فتنه و آشوب را در مناطق کردنشین به راه انداختند، با فرمان تاریخی حضرت امام (ره) مبنی بر مقابله و سرکوب ضدانقلاب عازم پاوه شد. حضور آن شهید در کردستان (که تا آخرین لحظات حیاتش ادامه داشت) منشا خیرات و برکات زیادی گردید.
پس از تصویب طرح تشکیل سازمان «پیشمرگان مسلمان کرد» ، مسئولیت این کار از طرف شهید مظلوم آیت‌الله بهشتی و حجت‌الاسلام والمسلمین هاشمی رفسنجانی به ایشان سپرده شد. اقدامات موثر این تشکیلات در کردستان، سازماندهی ضدانقلاب و نقشه‌های مزورانه اجنبی‌پرستان را به هم ریخت و آرزوی ایجاد اسرائیل دوم در کردستان را در دل آمریکا و ایادیش دفن کرد.
در کردستان تمام حرکات ضدانقلاب را به عنوان فرمانده عملیات زیر نظر داشت. در جریانات پاوه، درگیری سنندج و حوادث دردناک شهرهای کردستان همواره یکه‌تاز مقابله با ضدانقلاب بود و شهرها یکی پس از دیگری با دلاوریهای شهید بروجردی و یارانش آزاد شد. با این که به او توصیه شده بود که در خط اول نباشد، اما همیشه در پیشاپیش نیروها حرکت می‌کرد. بارها و بارها در محاصره ضدانقلاب افتاد، اما هر بار با شگفتی تمام، خود و همرزمانش را از محاصره خارج ساخت.
او که در این مدت با تشکیل یک ستاد عملیاتی در شمالغرب، فرماندهی پاسداران و بسیجیانی را که به کردستان می‌رفتند برعهده گرفته بود، موفق شد تا اکثر مناطق آلوده را پاکسازی کند.

شهید بروجردی کار خود را در کردستان با افراد محدودی آغاز کرد. او زمانی به کردستان رفت که در اثر سیاست سازشکارانه دولت موقت و خیانت هیئت به اصطلاح حس نیت، جوانان حزب‌اللهی در این خطه به دست ضدانقلابیون ملحد، مظلومانه به شهادت می‌رسیدند.
او در این منطقه با مشکلات فراوانی مواجه بود اما هیچگاه ناراحتی درون خود را آشکار نمی‌ساخت و با استواری و صلابت به دیگران روحیه می‌داد و با مشغله فراوان، ساعتها می‌نشست و به صحبتهای برادران گوش می‌داد.
بعد از تصدی مسئولیت در کردستان، در خیلی از مناطق مانند پاوه، مریوان و جوانرود به مرز رسیدیم، پاکسازی مناطق سنندج، بوکان، مهاباد، کامیاران به فرماندهی ایشان صورت گرفت. او دوشادوش شهید کاظمی از پاوه حرکت کرد و در پاکسازی بانه و سردشت، که نقطه اتکای بسیار بزرگ ضدانقلاب به شمار می‌رفت – سهم به سزایی داشت.
شهید بروجردی پس از شهادت شهید کاظمی و شهید گنجی‌زاده مستقیماً فرماندهی عملیات بسیار سخت و صعب‌العبور مسیر پیرانشهر و سردشت را به عهده گرفت و شجاعانه در کنار رزمندگان اسلام لرزه بر اندام ضدانقلابیون انداخت.
به راستی که حقی بزرگی بر گردن کردستان دارد. او بارها می‌گفت:
«آن کس که مردم کردستان را دوست داشته باشد می‌تواند در کردستان کار کند ،من به این مردم محروم و ستمدیده علاقه دارم.»
شهید بروجردی با اینکه بسیار ملایم و نرم بود اما در مقابل گروهکهای منحرف و عناصر خود فروخته و وابسته، با شدت عمل و بر مبنای «اَشِدّاءُ عَلَی‌الکُفّار» برخورد می‌کرد.
او معتقد بود که لحظه‌ای نباید پاکسازی کردستان متوقف شود. گرچه به کارهای تبلیغی، فرهنگی، اقتصادی و عمرانی اعتقاد بسیار داشت، می‌گفت: ابتدا باید منطقه را پاکسازی کرد و بعد به امور دیگر پرداخت.
شهید بروجردی در مناطق جنوب، مخصوصاً در عملیات فتح‌المبین نیز نقش برجسته‌ای داشت. با اینکه مسئولیت منطقه غرب را عهده‌دار بود، قبل ازشروع عملیات به جنوب آمدو در عملیات شرکت کرد.

نیروی ایمان و تعهد شهید بروجردی و علاقه قلبی او به انقلاب اسلامی و ارزشهای متعالی آن باعث شده بود که در سنگر زهد و تقوی و خدمت خالصانه از تمامی همرزمانش پیشتازتز باشد.
آن قدر با نفسانیات خود مبارزه می‌کرد که جایی برای خودستایی در او وجود نداشت. شهید بزرگوار حضرت حجت‌الاسلام والمسلمین محلاتی در وصف وی می‌گویند: «به قدری متواضع بود که هیچگاه «من» نمی‌گفت و از خودی تعریف نمی‌کرد و همیشه به دنبال کار بود. آنچه برای او مطرح بود، فداکاری، ایثار و مبارزه بود. جهاد و فداکاری او در حد اعلی بود و شاید کمتر برادری به قدر این شهید در غرب خدمت کرده باشد ... پاک زندگی کرد و پاک از دنیا رفت.
درمقابله با ضدانقلاب و برخورد با نارساییهای بی‌دلیل و مسامحه و سستی افراد، از خود واکنش نشان می‌داد و دارای اراده محکم و عشق به ارزشهای متعالی اسلام بود.»
سردار سرلشکر پاسدار برادر محسن رضایی فرماندهی کل سپاه اظهار می‌دارند:
پیروزی ما در عملیات «بازی‌دراز» و همچنین «قصرشیرین» مدیون این شهید بزرگوار است.
عشق و علاقه وصف ناشدنی آن شهید به مردم کردستان تا حدی بود که در سخت‌ترین شرایط، به مشکلات مردم این خطه می‌اندیشید و چون خود فردی زجر کشیده بود، با احساس عمیق دینی همواره به محرومان فکر می‌کرد.
او یک دوست و یاور به تمام معنا برای مردم مستضعف و محروم کردستان بود. این علاقه نه تنها در رفتار ظاهری او نمایان بود، بلکه در عمق وجودش ریشه دوانده بود.
هیچگاه در چهره او تردید و ابهام وجود نداشت. دارای روحیه‌ای قوی و بزرگ بود و در شجاعت بی‌نظیرترین فرد در کردستان بود.
تقوی، خلوص و اعتقادش به توحید، در او ایجاد آرامش می‌کرد و تحمل و صبر و استقامتی که در او بود، نشان می‌داد که چگونه مجاهدی است.
او هیچ‌گاه وقار و متانت خود را از دست نمی‌داد و علاوه بر ارتباط تشکیلاتی، همواره یک ارتباط معنوی با بچه‌ها داشت. نفوذش بر قلبها به گونه‌ای بود که حتی در رابطه با مردم کردستان نیز مصداق داشت. مردم کردستان با علاقه عجیبی او را دوست داشتند. او همواره می‌گفت: باید حساب مردم را از ضدانقلاب جدا کنیم. این برخورد گرم و صمیمی با مردم آن منطقه بود که به او لقب مسیح کردستان داده بودند.
همواره تبسم بر لبانش بسته بود. درحالی که شکیبا بود، خروشان هم بود. او که یک لحظه از تداوم عملیات غافل نبود، با تلاش همه جانبه و شبانه‌روزی، دیگران را برای خدمت هرچه بیشتر ترغیب می‌کرد. محمد تمام وجود خود را وقف انقلاب کرده بود. کسی نمی‌توانست زمانی را بیابد که ایشان در حال استراحت باشد و یا وقفه‌ای در کارش ایجاد شد.
او با تمسک به روحانیت پیرو خط امام و تقوی سرشار خود، درمراحل مختلف مبارزهچه قبل و چه پس از پیروزی انقلاب از هرگونه چپ‌روی یا راست‌روی مصون ماند. او با همین اخلاق اسلامی و تواضع و فروتنی توانسته بود تبلیغات انبوه ضدانقلاب را خنثی نموده و به یک منطقه وسیع حیات دوباره بخشد.
شهید بروجردی یک نظامی بود، ولی بشدت عاطفی و فرهنگی بود. سعی می‌کرد که به وسیله برخوردها و بحثهای اعتقادی و سیاسی، افراد را با عقاید و دیدگاههای انقلابی و اسلامی آشنا کند و این کار در کردستان کارایی خوبی داشت. با مردم‌داری و قلب مهربان خود چنان در دل نیروهای سپاهی و بسیجی و مردم کردستان نفوذ کرده بود که هرچند ماموریتها طولانی می‌شد، نیروها احساس خستگی نمی‌کردند.
در زندگی شهید بروجردی آثار رفاه‌طلبی و گرایش به مادیات مشاهده نمی‌شد و در سخت‌ترین شرایط با کمترین امکانات به خدت مشغول بود و همواره خود را مدیون انقلاب و امام می‌دانست.
در مجموع، آگاهی سیاسی و دینی او، مهارتهای نظامی و عشق و ارادتش به انقلاب از او فردی ساخته بود که خود را همواره در خدمت به نظام مقدس اسلامی می‌دید و در این راه هیچ‌گاه احساس خستگی نکرد.
بروجردی را همه می‌شناسند و خوب می‌دانند که او به واقع منجی کردستان بود و حضورش در آن خطه، دل هر دشمنی را می‌لرزاند.
پاکی و بی‌آلایشی محمد به هنگام شهادتش همه را بشدت متاثر کرده و سردار محسن رضایی به هنگام تشییع پیکرش در حالی که عکس آن شهید را در آغوش داشت، پیاده همراه جمعیت تا بهشت‌زهرا رفت.
محمد با فعالیتهای مخلصانه‌ای همه را مجذوب خود کرده بود. خبر شهادتش، تمامی رزمندگان مستقر در منطقه را آنچنان منقلب کرد که گویی پدر خویش را از دست داده‌اند.
شهید بروجردی که در حیات پربرکتش منشا بسیاری از خیرات بود با تقدیر الهی پس از عمری کوتاه ولی سراسر مبارزه و تلاش و محرومیت، با قلبی آکنده از عشق به اسلام و محرومان به شهادت رسید و خصلتهای بی‌شماری همچون ساده‌زیستی، تحمل مشکلات، آگاهی و بصیرت، عشق به امام و ولایت، صلابت وقاطعیت در مقابل ضدانقلاب و ستمگران را برای رهروانش به یادگار گذاشت.
سردار شهید حاج محمد ابراهیم همت درمورد نفوذ کلام او چنین گفته است:
«بودند برادرانی که در اثر فشار کار خسته شده بودند ولی بعد از چند دقیقه صحبت با شهید بروجردی، تمام مسائل آنها حل می‌شد و با دلی‌گرم و امیدوار دوباره سراغ کارشان می‌رفتند ...
ما شاگرد او بودیم. ایشان دارای یکسری ویژگیهای اخلاقی خاصی که شاید من در طول زندگیم از کمتر انسانی دیدم و ولایت‌پذیری در این انسان بزرگ، استقامت و پایداری، اخلاق حسنه، خصوصاً در برخوردهای اجتماعی از ویژگیهای خاص اولیه این مرد بود.
او خیلی ساده از خطای دیگران درباره خویش می‌گذشت و به اشتباه خود اعتراف داشت و طلب عفو می‌کرد.»
او نمونه‌ای از شیران صحرای نبرد در روز و زاهدان در دل شب بود.
سردار محسن رفیقدوست در این خصوص می‌گوید:
«نماز شب او را در شب ورود حضرت امام (ره) که مسئولیت حفاظت نظامی از امام را داشت، دیدم و گریه او را در پیشگاه خدا مشاهده نمودم. او در پیش از انقلاب، شهادت در راه خدا را سعادت می‌دانست ... او چریک مسلح در قبل از انقلاب بود که بارها به جنگ مسلحانه با طاغوت رفته بود.»

در تاریخ اول خرداد 1362 در حالی که با عده‌ای دیگر از همرزمانش در مسیر جاده مهاباد، نقده حرکت می‌کردند بر اثر انفجار مین به آرزوی دیرینه‌اش (که سالها در نمازها و نیایشهای نیمه شبش از درگاه خداوند می‌طلبید) رسیده و به فوز عظیم شهادت نایل شد.
یکی از افرادی که در صحنه شهادتش حضور داشت می‌گوید:
«پس از انفجار وقتی من بالای سر او رسیدم مانند همیشه تبسم بر لبانش نقش بسته بود و من احساس کردم که او کلام مولایش را تکرار می‌کند. «فُزتُ وَ رَبّ الکَعبَه.»

حضور در حوزه علمیه و همنشینی با طلاب علوم دینی، ایشان را به «جریان مبارزه روحانیت» ملحق ساخت و به تدریج با مشی مبارزاتی حضرت امام خمینی(ره) آشنا گردید. ارتباط ایشان با مجامع مذهبی اصفهان و تردد ایشان به قم و استفاده از محضر علمای بزرگ، از او انسانی مبارز، آگاه،‌متعهد و تربیت یافته ساخت. در این دوره، مبارزه تنها دغدغه و مشغله ذهنی شهید صالحی بود و هر روز تا پاسی از شب به همراه جوانان انقلابی در جلسات مذهبی شرکت می جست و یا در چاپ، تکثیر و توزیع اعلامیه های حضرت امام خمینی(ره) تلاش می نمود.
پس از چندی به خدمت سربازی فراخوانده شد، اما با صدور فرمان حضرت امام خمینی(ره) مبنی بر ترک پادگانها، از محل خدمت به کمک دوستان فرار کرد.
تلاشهای سیاسی بی وقفه، رفته رفته شهید صالحی را به یکی از ارکان مبارزاتی جوانان شهر نجف آباد درآورد. در سال 1357 با چند تن دیگر از برادران حزب اللهی خود به تهران آمد و در صحنه های مختلف انقلاب حضور فعال داشت.
به هنگام ورود حضرت امام خمینی(ره) از افراد فعال در برنامه استقبال از معظم له و در فرودگاه مهرآباد جزو گروه محافظین حلقه اول بود.
تا لحظه پیروزی انقلاب لحظه ای از حرکت و تلاش و جانفشانی در راه اهداف بلند و الهی ولی امر مسلمین و مرجع و امام خویش دست برنداشت.
سال شمار زندگی شهید بروجردی
1333 تولد در روستای دره گرگ از توابع بروجرد
1340 سکونت در تهران
1348 کار در کارگاه تشک دوزی
1352 ازدواج و تشکیل خانواده
1352 اعزام به خدمت سربازی
1354 آغاز مبارزات سیاسی علیه رژیم پهلوی
1356 تشکیل گروه توحیدی صف و انجام عملیات نظامی علیه رژیم پهلوی
1356 تولد اولین فرزند به نام حسین
1356 ملاقات با امام خمینی در نجف اشرف
1357 قبول مسئولیت حفاظت از جان امام در 12 بهمن
1357 قبول مسئولیت زندان اوین
1357 مشارکت در تشکیل سپاه پاسداران انقلاب اسلامی
1357 مسئولیت پادگان ولی عصر (عشرت آباد)
1358 اعزام به کردستان و قبول مسئولیت سپاه در غرب کشور
1359 تشکیل سازمان پیش مرگان مسلمان کرد
1361 تشکیل قرار گاه حمزه السید الشهدا
1362 شهادت
محل دفن: قطعه شهدا در بهشت زهرای تهران
منبع:پرونده شهيد دربنياد شهيد وامور ايثار گران تهران،مصاحبه با خانواده ودوستان شهيد
           شهید بروجردی از نگاه امام(ره) ورهبر معظم انقلاب
حضرت امام( ره):
با اشاره به پیروزی های به دست آمده توسط شهیدان بروجردی وشهید آبشناسان ،
:اسلام و مسلمانان متعهد به این پیروزی‌های چشمگیر شما چشم دوخته‌اند و از یاد هیچ یک از ما نخواهند رفت. شما فرزندان ملت هستید. فتحی که به دست شما صورت گرفت برای ملت سرافرازی بود.

رهبر معظم انقلاب وفرماندهی کل قوا:
«چهره شهید بروجردی را بازسازی کنید ... آن صورت نجیب و سالم. آن آدم کم‌حرف و پرکار و مؤمن را درست نشان دهید، حالاتش را نشان بدهید».

مرحوم شهید بروجردی بسیار فعال بود. یکبار در سال 1359 یا اوایل 1360 رفتم منطقه غرب. ایشان آنوقت در باختران بود و من از نزدیک شاهد کار او بودم. اما چیزی که از شهید بروجردی در آنجا احساس کردم و یک احترام عمیقی از او در دل من بوجود آورد، این بود که دیدم این برادر، با کمال متانت و با کمال نجابت، به چیزی که فکر میکند، مسئولیت و وظیفه است. برخی با احساسات شخصی و گروهی فکر میکردند یک نفر که با او موافقند، او را تقویت کنند و کسی را که با او مخالفند، با او مخالفت کنند. اما شهید بروجردی هیچگونه حرکتی که از آن حرکت، آدم احساس کند که در آن کارشکنی یا مخالفتی هست، انجام نمی داد و این، علاقه من به این شهید عزیز را خیلی بیشتر کرد.
من تصور میکنم روحیه آرامش و نداشتن حالت ستیزه جویی با دوستان و گذشت و حلم در مقابل کسانی که تعارض های کاری با او داشتند نشانه آن روح عرفانی شهید بود. معاشرت که بتوانم جزئیات حالات عرفانی او را بدست بیاورم، متأسفانه نداشتم؛ ولی برخوردها و رفتارها نشان دهنده معنویات و روحیات افراد هستند.
 
 
 
 
 
شهید آیت‌الله محلاتی نماینده امام (ره)درسپاه:
من وقتی آمدم در سپاه فرماندهی نداشت. در سپاه صحبت از این بود که چه کسی لیاقت دارد برای فرماندهی کل سپاه، ما در بین این رفقا مطالعه کردیم حتی من رفتم باختران در آنجا بررسی و مطالعه کردم راجع به شخصیت مرحوم شهید بروجردی و تصمیم گرفتم ایشان را بیاورم فرمانده کل سپاه بکنم.
شهید همت فرمانده لشگر 27 محمد رسول الله (ص):
وقتی موفق شدیم ضدانقلاب را عقب بزنیم اولین دیدار ما با ایشان آغاز شد. در چهره این مرد روحانی و این میرزا تبسم عجیبی دیدیم که برای اولین بار در زندگی احساس کردیم با مردی آشنا شدم که در همه زمینه‌های اخلاقی با دیگران تفاوت دارد. ما شاگردی این آقا و معلم کبیر و این میرزا را به عهده داشتیم.
اینکه سرداران سپاه اسلام شاگرد او باشند از افتخاراتشان بود. نمازهای شب او را شاهد بودم که با چه خضوعی و در خفا می‌خواند. او همان وقتی که محافظت حضرت امام (رحمه‌الله‌ علیه) را به عهده داشت اهل تهجد بود و در منطقه نبرد نیز این سنت حسنه را در اوضاع سخت حفظ کرد و همواره چهره نورانی و شادیبخش او حکایت از این معنای پر رمز و راز داشت.
سردار شهید کاظمی و سایر فرماندهان وقتی احساس ضعف می‌کردند به ملاقات او می‌شتافتند و انگیزه و روحیه می‌گرفتند. ملاقات با او چنان فرماندهان را قوت می‌بخشید که مشکلات طاقت ‌فرسای آن دوران را با قدرت و صلابت تحمل می‌کردند و جانانه بر پیش رفته، خصم را در هم می‌کوبیدند. به قول سرتیپ شهید آبشناسان «او مظهر توکل بود».
در عملیات‌ دائم با خدای خود در حال زمزمه بود و هر تصمیمی را با گفتن بأذن الله مطرح می‌کرد. آنچه شدیداَ به آن حساس بود انجام تکلیف و انجام وظیفه بود و می‌گفت:
«راه امام، راه سعادت است». او بحق اسوه پاسداران انقلاب اسلامی بود.

سردار شهید اسلام، حاج محمد ابراهیم همت:
در عملیات مطلع الفجر قرار بود تنگه کورک را آزاد کنند ولی موفق نشده بودند. عده‌ای از برادران شروع می‌کنند به بالا رفتن که در بین راه عراقیها خبردار می‌شوند تیربار عراقی‌ها شروع به کار می کند. فرمانده گروه به شهید بروجردی بی‌سیم می‌زند و می‌گوید, نیرو بفرستید. شهید بروجردی می‌گوید: شما مقاومت کنید نیرو می‌رسد. تعداد تعجب می‌کردند که نیرو در بساط نیست، چگونه ایشان قول می‌دهد. دوباره تماس می‌گیرند و ایشان با اطمینان فرمودند: مقاومت کنید نیروها می‌رسند. بار سوم بی‌سیم‌چی شهید می‌شود، فرمانده گروه با عصبانیت می‌گوید: چرا نیرو نمی‌فرستید؟ برادر بروجردی گفته بود: مقاومت کنید ملائکه الله می‌رسند و این آیه را می‌خواند که:
ان الذین قالوا ربنا الله ثم استقاموا تتنزل علیهم الملائکه ... آن وقت فهمیدیم نیرویی که ایشان می‌گفتند کدام نیروست ...»

«در رابطه با عملیاتی که پشت مهاباد بود می‌خواستیم بفهمیم که روی چه محورهایی عمل بشود. خیلی فکر کردیم اما به جایی نرسیدیم. همه خسته شده بودند گفتند نقشه را بردارید که خیالتان راحت بشود. بالاخره فکری می‌کنیم. شهید بروجردی رویش را به قبله کرد و گفت که خودت می‌دانی که ما هیچ کاره هستیم ... دیروقت بود. ما گرفتیم خوابیدیم. بعد از خواب که بلند شدیم دیدیم حاج آقا (شهید بروجردی) نماز شب را خوانده و دارد قرآن می‌خواند. ما بلند شدیم نماز‌مان را خواندیم. گفت: فلانی نقشه را بیاور ما نقشه را‌ آوردیم. گفت: این روستای قره داغ را بگرد و روی نقشه پیدا کن. بچه‌ها آن روستا را پیدا کردند. شهید محمد خیلی خوشحال شد. گفتیم قضیه چیست؟ گفت مشکل حل شد. بلند بشوید برویم. آمدند ارومیه جلسه گذاشتند. ارتش، فرمانده لشکر و فرمانده قرارگاه بودند. حاج آقا وقتی طرحش را مطرح کرد ما آنجا نشسته بودیم. فرماندهان گفتند که خیلی عالی است. بعد از اتمام جلسه گفتیم حاجی بگو که این را از کجا تهیه کردی ما که دیشب هرچی فکر کردیم و شما هم فکر کردید چیزی نتوانستیم پیدا کنیم قضیه چه بود؟ گفت: من دیشب خوابیدم شب بلند شدم توسلی پیدا کردم و دو رکعت نماز خواندم. گفتم خدایا خودت یک فرجی در این کار ما حاصل کن ما که ذهنمان قاصر است خودت کمک کن. اگر کمک نکنتی ما کاری نمی‌توانیم بکنیم. گفت هرچه فکر کردم به جایی نرسیدم. بعد گرفتم خوابیدم دیدم افسری بخوابم آمد و گفت: فلانی چرا اینقدر معطل می‌کنید بروید «قره داغ» را بگیرید، آنجا مسأله حل است ... اگر در کاری گیر می‌کرد فوری متوسل به ائمه می‌شد و حتی در یک امر تا حصول نتیجه چند بار بطور مداوم دعای توسل می‌خواند ...
سر یک محور عملیات بحث بود که آیا این عملیات بشود یا نه. تا پاسی از شب گذشته بحث روی همین بود که شهید بروجرید همینطور که سرش روی نقشه بود خوابش برد و بعد یکمرتبه بیدار شد و گفت: این عملیات باید بشود. بچه‌ها پرسیدند چی شده؟ گفت عملیات باید بشود و به کسی نگفت بعداً گفت: کسی که باید به من می‌گفت گفت این عملیات باید بشود و عملیات هم با موفقیت انجام شد.


 همسرشهید:
در طول مسافرت‌هایی که با محمد داشتیم هرگاه در راه صدای اذان به گوشش می‌رسید هر جا بود ماشین را پارک می‌کرد و همانجا نمازش را به جا می‌آورد ... بارها به ایشان گفتم: حالا که مقصد نزدیک است نمازتان را شکسته نخوانید بگذارید وقتی به منزل رسیدیم نمازتان را کامل بخوانید و او در جواب می‌گفت: حالا که موقع اذان است نماز می‌خوانم شاید به منزل نرسیدیم. اگر رسیدیم دوباره کامل می‌خوانیم و در این مدت (ده‌سال) هیچگاه یاد ندارم که بدون وضو باشد و غیرممکن بود که یک شب، نماز شبش ترک شود یا دعاهای ایام هفته و قرائت قرآن را ترک کند و موقعی که در منطقه عملیاتی و یا ... بود و قصد ده روز می‌کرد هر ده روز را روزه می‌گرفت و هر وقت به تهران می‌آمد گرچه یک روز هم در تهران بود روزه می‌گرفت و هر وقت به تهران می‌‌آمد گرچه یک روز هم در تهران بود روزه می‌گرفت و در مسافرت‌ها نیز وقتی رانندگی نمی‌کرد قرآن و مفاتیح می‌خواند و مرتب ذکر خدا می‌گفت: آن هنگام که بر اثر شکستن دست و پاهایش وضو گرفتن برای او مشکل بود او هیچگاه عادت خود را در داشتن وضو ترک نمی‌کرد.

به بچه‌ها سلام می‌کرد. با برادران تحت فرمان خود بسیار خاضعانه و خاشعانه برخورد می‌کرد. دوشادوش برادران جلو می‌رفت و اگر ناشناسی در میان برادران می‌آمد، فرمانده را از دیگران تشخیص نمی‌داد و به قول شهید محلاتی بسیار متواضع و خاکی بود. خودش را ساخته بود. هیچگاه «من» نمی‌گفت. از خودش تعریف نمی‌کرد. همیشه دنبال کار بود.
او به سراغ زندانی‌های کومله و دمکرات و ... می‌رفت و ساعت‌ها به بحث و موعظه کردن ادامه می‌داد و بعضی مواقع شب آنقدر با آنها صحبت می‌کرد که همانجا خوابش می‌گرفت و در زندان کنار زندانیان می‌خوابید. اینقدر این زندانیها به بروجردی عادت پیدا کرده بودند که یک بار ایشان تصادفی برایش پیش آمده بود و موفق نشده بود به سنندج برود اینها انتظار می‌کشیدند و ناراحت بودند که بروجردی چطور شده اگر سنندج می‌آمد حتماً سراغ ما هم می‌آمد.
زیاد اتفاق می‌افتاد که اشخاصی به ایشان توهین می‌کردند یا تهمت می‌زدند. وقتی برادران دیگر با ناراحتی به او این خبرها را می‌دادند نه تنها آن شخص مخبر را شماتت می‌کرد که چرا اینگونه مسائل را منتقل می‌کند، شخص مخالف را نیز دعا می‌کرد و برای او از خداوند طلب آمرزش می‌نمود.
بچه‌های کوچک او را می‌دیدند به طرف او می‌دویدند او برای آنها مثل پدر بود. به آنها محبت می‌کرد خط فکری می‌داد و آنها را هدایت می‌کرد و مردم از تصمیم قلب به صحبت او گوش می‌دادند و به او مهر می‌ورزیدند.
با مردم می جوشید. حساب مردم کرد را از ضدانقلاب جدا کرده بود. او حق بزرگی به گردن کردستان دارد. او می‌گفت: آن کس که مردم کردستان را دوست داشته باشد می‌تواند در کردستان کار کند.
هرکس که ادعا کند سنی است باید براساس قرآن از حاکمیت دولت اسلامی و جمهوری اسلامی دفاع، و تبعیت کند و این را بخوبی برای مردم جا می‌انداخت و می‌گفت آنان که مخالف با جمهوری اسلامی هستند نمی‌توانند سنی باشند. دو نمونه از برخورد صادقانه و محبت‌آمیزشان با مردم ذکر می‌شود:
یک بار در سقوط هلی‌کوپتر در اطراف ارومیه، هلیکوپتر سه قطعه شده بود. پای شهید بروجردی در هلی‌کوپتر گیر کرده و شکسته بود. مردم روستاهای ارومیه آمده بودند و آن برادری که در کنار شهید بروجردی بوده یک داد سر می‌زند که چرا زود حرکت نمی‌کنید؟ شهید بروجردی در حالی که پایش لای هلی‌کوپتر بود و بسختی در ناراحتی بود برمی‌گردد و به آن برادرمان می‌گوید: چرا با اخلاق اسلامی با مردم رفتار نمی‌کنی؟
در شبهای اول آزادسازی سنندج از لوث مفسدان کسی را جرأت آن نبود که سر از خانه بیرون کند و رفت و آمد در سطح شهر تقریباَ غیرممکن بود. به برادر بروجردی خبر دادند که زنی در یکی از خانه‌ها موقع وضع حملش هست و برای او رفتن به بیمارستان غیرممکن است. در آن هنگام شهید بزرگوار آدرس آن منزل را می‌گیرد و تنها بدون محافظ با ماشینی به آن خانه رفت و با شوهر آن خانم کرد آن زن را به بیمارستانی در سنندج منتقل کرد و پس از اطمینان خاطر از بیمارستان به پادگان برگشت.

همیشه سعی می‌کرد گمنام باشد. با اخلاص نیت کارها را انجام می‌داد. سعی می‌کرد که وجودش در جامعه مطرح نشود. اصرار داشت که از من فیلمبرداری نکنید. بروید از رزمنده‌هایی که می‌جنگید فیلمبرداری کنید. از ایشان فیلمبرداری کردند، ایشان با نهایت ادب رفتند و آن قطعه فیلمی را که مربوط به خودشان بود پس گرفتند و پاره کردند.
فرماندهی قرارگاه حمزه سیدالشهدا به ایشان پیشنهاد شد، نپذیرفت و در عین حال وظیفه‌اش را فراموش نکرد می‌گفت پس از پایان جنگ نیز به علت نیاز شدید این منطقه تصمیم گرفته‌ام در کردستان بمانم.
وقتی به او می‌گفتند: چرا با اینکه شما مبارزه می‌کنید عده‌ای دیگر مصاحبه میکنند، می‌گفتند: چرا ناراحتید هیچ اشکالی ندارد پیش خدا که گم نمی‌شود.
ولایت‌پذیر شهید بروجردی که هر کاری به او گفته می‌شد انجام می‌داد بی‌نظیر بود. در عملیات‌هایی نظامی که قبل از انقلاب علیه طاغوت انجام می‌داد اول مجوز شرعی آن را می‌گرفت که به چند مورد اشاره شد.
استاندار اسبق کرمانشاه می‌گوید: ما وقتی در جلسات، خدمت شهید اشرفی می‌رسیدیم تواضع برادرمان بروجردی و ادبش در برخورد با روحانیت مبارز و اصیل برای همه سرمشق بود.

وقتی با او مطرح می‌کردند که فلانی اینجوری گفته است، ناراحت می‌شد و می‌گفت خدایا ما را ببخش. ما پیش خودمان فکر می‌کردیم که اینها چون پشت سرش گفته‌اند ناراحت شده است و می‌گفتیم: حاج آقا ناراحت نباش می‌گفت: از این ناراحت هستم که من خودم چیزی نیستم من خودم آدمی بی‌ارزش هستم. این آدمهای به این خوبی چرا برای یک آدم بی‌ارزش گناه می‌کنند. انسان دلش می‌سوزد که اینها گناه می‌کنند.
به دروغ گفتن به هر صورتی حساسیت زیادی داشتند؛ مثلاً روزی بعد از نماز جماعت در ستاد سپاه مهاباد برادران، دعای الهی عظم‌البلاء را می‌خواندند. بعد از پایان دعا به صورت تقریباً غیرمنتظره‌ای بلند شدند و رو به برادران کردند و گفتند: آیا واقعاً رسیده‌ایم به اینکه دچار بلا شده‌ایم، آیا واقعاً امیدمان از همه جا قطع شده و فقط از خداوند کمک می‌خواهیم، برادران مواظبت کنید که دروغ نگوییم، پناه بر خدا.
 
 شهید همت:
چهار روز قبل از شهادت بروجردی برادرمان محسن رضایی تشریف آورده بودند غرب. به ایشان گفتم که بروجردی به احتمال قوی اگر در کردستان بماند شهید می‌شود. حیف است این انسان بزرگ از دست برود ... عجیب اینکه برادرمان محسن یک ساعت قبل از شهادت ایشان، که ما هم در کنار ایشان بودیم، زنگ زدند و به برادر شمخانی گفتند بگویید بروجردی بیاید تهران که وقتی زنگ زده بودند کردستان، گفته بودند: بروجردی یک ساعت پیش شهید شده است.
غرب با همه وسعتش برای او کم بود. روح بزرگ او در زندان تن بیتابی می‌کرد و هر روز او وصال بود. شهادت او در اول خرداد سال 1362 در مسیر جاده مهاباد نقده بر اثر انفجار مین روی داد و او به دیدار معبودش شتافت و به آرزوی دیرینه‌اش که سال‌ها در نماز شبش و نیایش‌هایش از خداوند می‌طلبید نایل آمد و به فوز عظیم شهادت رسید و چون مولایش ندای فزت و رب الکعبه را سر داد و مهمان سفره سیدالشهداء شد.

بر ماست نگذاریم خون این شهیدان و آرمان‌هایشان کمرنگ شود و رسالت پاسداری از اهداف نظام را تا برقراری و اجرای تمام احکام اسلام و به اهتزاز در آمدن پرچم لااله الا الله و محمد رسول الله وعلی ولی الله بر دوش کشیم. وصیت امام راحل و شهیدان امام (رحمه الله علیه) را چراغ راه و مشعل فروزان آینده‌مان بدانیم و در حمایت از مقام عظمای ولایت آنی غفلت نورزیم و به بخش آخر وصیت این شهید سعید عمل کنیم:
«وجود امام امروز برای ما معیار است. راه او راه سعادت و انحراف از راهش خسران دنیا و آخرت است و من با تمام وجود این اعتقاد را دارم که شناخت و مبارزه با جریان‌هایی که بین مسلمین سعی در به انحراف کشیدن انقلاب از خط اصیل و مکتبی آن را دارند به مراتب حساستر و سخت از مبارزه با رژیم صدام و آمریکاست و وصیتم به برادران این است که سعی کنند توده مردم را که عاشق انقلاب هستند از نظر اعتقادی و سیاسی آماده کنند که بتوانند کادرهای صادق انقلاب را شناسایی کنند و عناصری که جریان‌های انحرافی دارند بشناسند که شناخت مردم در تداوم انقلاب حیاتی است»
لازم به ذکر است مدرک بیشتر مطلب کتاب اسوه یادواره سردار شهید سپاه اسلام محمد بروجردی است.

سردارمحسن رضایی فرمانده سابق سپاه:
«قدر این سردارها را بدانید. زندگانی آنها را مطالعه کنید و با شگفتی‌هایی که آنها ساخته‌اند آشنا شوید».
آخرین کلامی که او در روز قبل از شهادت خونبار خویش، که حاکی از حالات متعالیش در آن اوج تعالی و معنویت بود، این بود:
«اگر شهید شدم صبر داشته باشید».
شاهدان شهادت او در خطه خونرنگ سرزمین جهاد و شهادت گفتند که او در لحظه شهادت نیز، چون گذشته تبسم بر لبانش نقش بسته بود و گویا کلام «فزت و رب الکعبه» را زمزمه می‌کرد.
آری او مصداق برجسته این کلام امام شهیدان بود که فرمودند:
«هنر آن است که بی‌هیاهوهای سیاسی و خودنمایی‌های شیطانی برای خدا به جهاد برخیزد و خود را فدای هدف کند نه هوا و هوس و این هنر مردان خداست». او این گونه بود.
آیا کسی هست که لبیک‌گوی پیام امام و رهبرمان باشد و این ندای ولایت، عبادت، استقامت، عدالت، شهامت، شهادت و خدمت خالصانه این سردار شهید را از مأذنه‌های ایمان و شرف زیاد کند.
بکوشیم تا از منتظران باشیم که شهیدان بر عهد خویش، استوار تا شهادت ایستادند و باید از منتظران بود.

امیردادبین فرمانده محترم سابق نیروی زمین ارتش:
«در عملیات پاکسازی محوربانه ـ سردشت که عملییات، مقداری طول کشیده بود، بعضی از برادران تا حدودی خسته شده بودند. روزی یکی از برادران به شهید بروجردی گفت: الان که ضدانقلاب توی این آبادیهاست ما این روستاها را با آتش خود بکوبیم و راه را باز کنیم. ایشان با همان تبسم و چهره خاص خودشان گفتند: برادر عزیز ما که هدفان بازکردن جاده نیست. ما هدفمان بالاتر از اینهاست. ما به خاطر این مردم آمده‌ایم و اگر ما بخواهیم خانه‌هایشان را خراب کنیم درست نیست و با جملاتی زیبا و دلنشین ایشان را قانع کرد .»

دکتر سنجقی:
این شهید بزرگوار در اواخر عمرشان به آن درجه از معنویت ارتقا پیدا کرده بود که بنده «شهادت» را در سیمای ایشان بعینه می‌دیدم. وقتی رفتار و حرکات ایشان را با دقت نگاه می‌کردم و از دید خودم می‌گذراندم، می‌دیدم که این انسان اصلاً متعلق به این دنیای خاکی نیست. لذا در فرصتی که در یکی از جلسات شرکت داشتیم، ایشان در یک جمعی که مشغول بحث با تعدادی از دوستان بودند، بنده رفتم و از یک زاویه‌ای که آنها نمی توانستند مرا ببینند اما من آنها را می‌دیدم، خیره شدم به چهره آن بزرگوار، چون می دانستم که به همین زودی‌ها به ملکوت اعلی پرواز می‌کند. خدا می‌داند که چند دقیقه‌ای همینطور به ایشان نگاه می‌کردم. می‌خواستم ایشان را سر ببینم که وقتی شهید شد، دیگر غبطه نخورم که چرا نتوانستم ایشان را سیر ببینم.
اما خاطره‌ای که برای شما نقل می‌کنم، مربوط به یکی از سفرهایی است که در اوج بحران مهاباد در سال 1360 به اتفاق این شهید بزرگوار به مهاباد رفتیم. در آن زمان مهاباد آلوده‌ترین منطقه کردستان و غرب بود. درگیری‌های پراکنده بطور مرتب در سطح شهر بود. شبها مطلقاً آمد و شد ممنوع بود. فقط نیروهای سپاه و بسیج و ارتش در شهر حضور داشتند. وضعیت خاص و بحرانی در شهر حاکم بود. ما عصر وارد شهر شدیم و به سپاه مهاباد رفتیم و برای بررسی امور آنجا جلسه‌ای تشکیل دادیم و تا حدود ساعت 10-11 شب مشغول بررسی اوضاع بودیم و بعد خوابیدیم. بعد من متوجه شدم که آن بزرگار از خواب برخاست. وضو گرفت و به آرامی و بدون کوچکترین سر و صدا که کسی متوجه نشود و با یک تأنی خاصی نماز شب خواند و همینطور که نماز می‌خواند، هرچه زمان می‌گذشت، من می‌دیدم که مقداری حالت زمزمه به گوش می‌رسد. کمی بعد مشخص شد که دارد گریه می‌کند. بعد از این زمزمه‌ها و گریه‌ها که خیلی آرام و آهسته صورت می‌گرفت، دیدم به فکر فرو رفته و غرق تفکر شده بود. بنده با جسارتی که به خرج دادم از ایشان سؤال کردم که «محمد به چه چیز فکر می‌کنی» گفت در این فکرم که اگر پیرزنی در این شهر مهابداد دچار دردی بشود، چه کار می‌خواهد بکند. شهر که در کنترل نیروهای نظامی است. آمد و شد هم که ممنوع است. من حالتی را تصور می‌:نم اگر کسی الان دارد از درد به خود می پیچد و هیچ مفرّی ندارد جز اینکه صبر کند تا صبح. من دارم به آن مادری فکر می‌کنم که ممکن است چنین وضعیتی برایش پیش بیاید. من فکر می‌کنم که ما در برابر آنها مسئول هستیم و باید ببینیم چه کار می‌توانیم بکنیم. ایشان این گونه به فکر مردم بود و احساس می‌کرد و خالصانه و عاشقانه آنچه را داشت در طبق اخلاص گذاشت و برای نجات مردم از چنگال ضدانقلاب تا پای جان ایستاد.
راهش پر رهرو باد.
                     برگرفته از خاطرات شفاهی همرزمان شهید
گروه گروه نشسته بودند تا بروجردی بیاید. بریده بودند آمده بود با تک تک این ها حرف می زد. گفت گروه گروه بشین ببینم چی میگین؟
کار گروه اول که تمام می شد، می رفت سروقت گروه دوم، دور که کامل شده بود، انگار اصلاً اتفاقی نیفتاده بود خنده بود و بگو و بخند.
سه نفرند میگویند پایگاه درمان سقوط کرد. از صد و بیست نفر فقط ما توانستیم فرار کنیم.
میگویند چهل و پنج نفر شهید، بقیه اسیر …
صدای بی سیم در می آید کومله ها آمده اند روی خط ما. میگویند منتظر باشین بقیه رو هم میگیریم از تون.
میگویم پدرت را درمی آورم پوست از کلمه همه تون میکنم.
محمد میگوید این جوری حرف نزن درست نیست.
میگویم دری وری میگه. کومله است نمی شنوی؟
میگوید عیب نداره! تو درست صحبت کن.

توی سینه کش کوه با کومله ها درگیر شده بودند از یکی پرسیده بود امروز چندمه؟ دلم خیلی آشوبه.
او هم گفته بود عاشورا است.
اشک دویده بود توی چشم هاش وسط درگیری بچه ها را جمع کرده بود گفته بود بیایید یک کم عزاداری کنیم.

سربازها یک سال توی منطقه مانده بودند طاقتشان طاق شده بود قرار گذاشته بودند هر کس بخواهد دوباره با حرف نگهشان دارد با تخم مرغ و سیب زمینی بزنندش.
بسم الله را که گفت، یک عده داد زدند ما مرد جنگ نیستیم.
یک نفر هم داد زد تکبیر …
هرچه گفت هو کردند خسته شد. گفت آقا ده دقیقه استراحت.
گفت هرکه میخواهد برود، برود هرکه هم … من.
… بیاید و بگوید هرکه میخواهد برود … که ماندند دیگر ماندند.

نگاه کردم توی چمشهایش گفتم می خوام از اینجا برم کار کردن توی کردستان خیلی سخته.
گفت سختی هم آدم سازه.
دیگه هیچ نگفت رفت.
هر کس میخواست از کردستان برود جوری میرفت بروجردی نفهمد. خجالت میکشیدند ازش. میگفت رفتن از کردستان کفران نعمته.
شهید هم که شد خیلی ها میخواستند از کردستان بروند خوابش را دیده بودند بهشان گفته بود بمانید!

جمعشان کرده بود. اسمشان را گذاشته بود پیشمرگان کرد مسلمان. میگفت اگه بین خودتون کسی رو که سابقه خوبی نداره اهل اذیت و آزار مردمه می شناسین عذرش رو بخواین من حاضر نیستم به اسم انقلاب به کسی ستمی بشه.
وقتی اسلحه داد دستشان خیلی ها مخالفت کردند میگفتند کردها سر پاسدارها رو میبرن این به کردها اسلحه میده!
همین کردها دویست نفر شهید دادند. میگفتند ما فقط به خاطر اینه که مونده ایم.

قهوه چی محل آمده بود داخل مغازه. بهش گفته بود تو از کی تقلید میکنی؟‌
گفته بود چه کار به کار من پیرمرد داری؟‌فرض کن از فلانی.
گفته بود نع! باید از آقای خمینی تقلید کنی!
اوستا رسیده بود گفته بود کی؟
پیرمرد هم گفته بود آقا! آقای خمینی.
اوستا عصبانی شده بود هزارتا فحش بار محمد کرده بود. گفته بود دیگه نمیخواد این جا کار کنی. بلند شو هرکجا میخوای برو. هری.
سندها و سفته هایش را داده بود دستش، ‌ازمغازه انداخته بودش بیرون. کرکره را هم پشت سرش کشیده بود پایین. گفته بود الانه که ساواک باید در این جا رو ببنده.
میگفت این کار باید پیش بره، درست اما کار که تموم بشو نیست. حواستون باشه خلاف قاعده و قانون واسلام و مسلمونی کار نکنین. هدف وسیله رو توجیه نمیکنه.
توی جو آن روز کردستان خنده رو بودن واقعاً نوبر بود. مسئول باشی و با آن سر و ریش بور و آشفته هزار تا کار بر عهده ات باشد و هزار جای کارت لنگ بزند و هزار جور حرفت بهت بگویند و هر روز خبر شهادت یکی از بچه هایت را برایت بیاورند و چند بار در روز بخواهی نفراتت را از کمین ضد انقلاب دربیاوری و نخوابی و نقشه بکشی و سازماندهی بکنی و دست آخر هنوز بخندی واقعاً که هنرمیخواهد بعضی از بچه ها توی اوقات استراحت جدول درست میکردند توی یکی از این جدول ها نوشته بود مردی که همیشه می خندد … جوابش یازده حرف بود یکی با مداد توش نوشته بود محمد بروجردی.
بقیه هم یاد گرفته بودند از این جدولها دست میکردند. مینوشتند توپ روحیه، مسیح کردستان، بابای بسیجی ها …

میگویم وضع خرابه همه دارن کشته میشن.
میگوید برای چی خرابه؟ الان خودم رو می رسونم.
چهار پنج نفر بیشتر نیستیم. گریه ام میگیرد. فکر میکنم میخواد دلداریم بده!
داد میزنم یه کاری بکن!
میگوید: اومدم
نگاه که میکنم بالای سرم است. صدایش اما از توی بی سیم می آید می گوید بلند شو ادا درنیار. طوریت نشده که!
گرای دشمن را داد توپخانه. گفت بزنین.
ازکمین درآوردمان. سوار جیپش شد، رفت.

آمدم پیش بروجردی گفتم اومده ام این جا کار کنم چه کار کنم؟
دوست داشتم اسلحه بدهد دستم بگوید آنها را می بینی آن روبرو را؟ بزن.
گفت برین قاطی مردم کمکشون کنین این گروهک ها رو بشناسن این کردها اسلحه ناموسشونه. نگذارین دیگران از این خصلتشون سوءاستفاده کنن.

هر وقت طرح پاکسازی منطقه ای رو بهش می دادیم، گوش میکرد میگفت بگید ببینم چند نفر از مردم و عشایر مسلح میشن بجنگن؟اگر میگفتیم هیچی، میگفت نمی خواد اینجا فعلاً پاکسازی لازم نداره.
میگفت خود این مردم باید مسلح بشن.
میگوید به محض این که راه باز شد خبرم کن.

میگویم حاجی باز شد.
از جا می پرد میدود بین بچه ها میگوید اول آب. یالا سه روزه بچه ها بی آبن. زود!
دبه ها را میگذارم زمین استراحت کنم فکرمیکنم کوتا قله؟!
از راه می رسد با دبه های پر آب از کنارمان رد میشود میگوید چرا وایسادین بر و منو نگاه میکنین؟ قله اون طرفه. اوناها.

هفده سالش که شد ازدواج کرد ؛ با دختر خاله اش.
عروسیش خانه پدرزنش بود توی بر بیابان همه را که دعوت کرده بودند شده بودند پنج شش نفر. خودش گفته بود به کسی نگیم سنگین تره!
همسایه ها بو برده بودند محمد از رژیم خوشش نمی آید می گفتند پسر فلانی خرابکاره.
عروسیش را دیده بودند گفته بودند ازدواجش هم مثل مسلمون ها نیست.

پسر همسایه کار چاپخانه را ول کرده بود، آمده بود بیرون. محمد ازش پرسیده بود کار چاپخونه کار بدی نبود. چرا ولش کردی؟‌
گفته بود: عکس های ناجور چاپ میکردند!
تو چه کار به عکس هاش داشتی؟ کارت رو میکردی!
آخه آدم یواش یواش خراب میشه. الان خیلی از کارگرهای اونجا افتاده اند به عرق خوری.
کلی از وضع آشفته دنیا برایش گفته بود از فساد حکومت و این جور چیزها محمد گفته بود این ها را از کجا یاد گرفتی؟‌
او هم چند تا کتاب آورده بود داده بود دستش گفته بود از این جا.

قبل از این که فرمانده تیپ شهدا بشود گفته بود اگر یک روزی من فرمانده تیپ بشم روز اول مشکل جا و مکانش رو درست میکنم.
بعد که فرمانده شد نیروهایش آمدند گفتند یادته چه قولی دادی؟ گفته بود آره! مرده و قولش کجا باشه بهتره؟
گفته بودند فلان جا خواسته بود آن جا را از نزدیک ببیند. با ماشین رفته بود روی مین.

گفت فلانی نظرت چیه من خودم برم تیپ؟ داره از هم می پاشه. دلم نمی آد!
گفتم تیپ؟ زشته برای شما تیپ چیه؟ بگو گردان!
گفت اگه من برم اوضاع رو به راه می شه بریم پیش ایزدی موافقتش رو بگیریم.
رفتیم پیش ایزدی. گفت اگه من نَرم نمی شه.
گفت حاجی جون می ری شهید می شی ما می مونیم توش.
گفت مواظبم، کاریت نباشه.
گفت مگه ما چند تا بروجردی داریم؟
گفت من باید برم.
گفت به یه شرط قبول میکنم این که بی اسکورت هیچ جا نری.
سه بار تکرار کرد پرسید قول می دی؟
گفت ایزدی جون! بعد من مواظب این بچه ها باش.

دیدیم گرفته یک گوشه نشسته گفتم تو همی؟ چته؟
پاپیش شدم. حرف زد. گفت خواب دیدم کانالی جایی گیر کرده ام. خیلی بلند بود ناصر کاظمی عین باد گذشت. بعد برگشت دست من رو هم گرفت عین پر کاه کشید بالا، ‌پایین را که نگاه کردم دیدم چقدر تاریکه!
این جا که رسید گل از گلش شکفت گفت من هم شهید می شم.

برادرش دو سال بود نامزد کرده بود پدرزنش گفته بود ما توی فامیل آبرو داریم. تا یه ماه دیگه اگر عقد کردی که کردی اگر نه دیگه این طرفها پیدات نشه.
خرج خانه با علی بود. پول عقد و عروسی را نداشت. محمد رفت با پدرزن علی حرف زد قرار عروسی را هم گذاشت تا شب عروسی خود علی نمی دانست با مادر و خواهرش هماهنگ کرده بود.
گفته بود:‌داداش بویی نبره.
با پول پس انداز خودش کار را راه انداخته بود.
محمد یکی از کارگرها را فرستاده بود بالای چهارپایه بگوید کار تعطیله! کی می آد بریم عروسی؟
بچه ها پرسیده بودند: عروسی کی؟
گفته بود راه بیفتین! سر سفره عقد می بینینش.
علی گفته بود: من نمی آم. لباس ندارم.
محمد هم پریده بود یک دست کت و شلوار سرمه ای نو گرفته بود، گذاشته بود روی میز کارش گفته بود تو نباشی حال نمی ده. این هم لباس.

جنازه یکی از کومله ها افتاده بود روی جاده راننده هم ندیده بود رفته بود روش وقتی دیده بود خیلی ناراحت شده بود.
گفته بود دشمنتون هست که باشه این که دیگه مرده بود.

یکی از کارگرها تصادف کرده بود. پول عمل نداشت. آمد پیش اوستا گفت:‌پول!
گفت:‌نمیدم.
روکرد به کارگرها گفت: کار تعطیل!
اوستا گفت:‌میدم اما قرض.
بعد انقلاب رفت مغازه اوستا. پول را گذاشت جلویش گفت این هم طلب شما.
گریه اش گرفته بود. من دیگه نمیخوامش.
محمد هم گفته بود. من هم دیگه نمیخوامش.
پدرش جلوی خان درآمده بود. گفته بود من زمین به خان نمی فروشم …
مادرش از درد به خودش می پیچید پدرش دویده بود پی قابله. قابله آش پزخانه ارباب هم بود. مباشر ارباب جلویش را گرفته بود. گفته بود: زنم … داره می میره از درد!
گفته بود به من چه؟
افتاده بودند به جان هم، قابله هم دویده بود سمت خانه. وقتی محمد به دنیا آمد پدرش توی ژاندارمری زندانی بود.
پدرش را حسابی زده بودند همان شد وقتی مرد جمع کردند آمدند تهران، خیابان مولوی یک خانه اجاره کردند از این خانه هایی بود که وسط حیاط حوض آب داشت ؛ دورتادورش حجره.

یک طرف مش حسن آب دارچی ایستاده بود یک طرف هم اوستا پشت میز کارش نشسته بود عبدالله آمده بود تو، ‌چاقو را گذاشته بود زیر گلوی اوستا گفته بود پنج هزار تومان!‌می دی یا بکشمت!
مش حسن دویده بود توی زیرزمین داد زده بود عبدالله قصاب.
همه بچه ها دویده بودند بالا مست کرده بود. باج میخواست.
آخه از کجا بیارم اول صبحی؟
از کجا بیاری؟ از اون تو.
گاوصندق را نشان داده بود. محمد هم تا این را دیده بود، پریده بود چوب پنبه زنی را برداشته بود افتاده بود به جان یارو. بعد کم کم بقیه هم ترسشان ریخته بود طرف را حسابی زده بودند. پاسبان که آمده بود عبدالله قصاب را ببرد، ‌به محمد گفته بود خودت را خانه خراب کردی، جوجه!
او هم گفته بود کاریت نباشه، ‌بذار من خونه خراب بشم.
اوستاش گفته بود بهتره چند روزی آفتابی نشی مزدت سرجاشه. برو.
گفته بود از فردا می آم. زودتر هم می آم.

هفت ساله بود که رفت کارگاه خیاطی، پیش داداش علی، اوستا به داداش گفته بود مواظب باش دست به چرخ ها نزنه. خرابکاری بکنه من یقه تو رومیگیرم.
دو هفته نشده بود یک چرخ دیگر گذاشته بود کنار بقیه چرخ ها. گفته بود:برای آمیرزا است.
سه ماه توی خیاطی کارکرد. مزدش شد عین بقیه، مدرسه ها که بازشد رفت شبانه اسم نوشت روزها کار میکرد شبها درس میخواند.


می گفتند سپاه هرجا بره قتل و غارت راه می اندازه.
زور هم داشتند. حاکم شرع کردستان را تهدید کرده بودند گفته بودند اگه برادر فلان وزیر که بازداشته آزاد نشه دودمانت رو به باد میدهیم. حکم دادگاه را برگردانده بودند. حاکم شرع هم استعفایش را داده بود، رفته بود. محمد یکی را فرستاده بود پیش امام گفته بود می ری پیش امام بدون حاکم این شرع اینجا برنمیگردی.

با استیشن آمده بود بوکان سرکشی. هنوز نیامده، شهر، حالت جنگی گرفته بود گفت میخوام شهر رو بِگردم.
نشستم پشت فرمان. گفتم بیا بریم.
گفت الان این ها دارن با خودشون میگن چه لقمه چرب و نرمی!
حرفش تمام نشده، ماشین را بستند به رگبار. درگیری از همان جا شروع شد گفتم حاجی جون قربون دستت، پاشو از شهر برو بیرون، ما خیالمون راحت بشه.

پیغام داده بودند که اگر فلان جا را بگیرید ما زن هایمان را طلاق میدهیم.
بی هیچ تلفاتی رفت، گرفت، هیچ کس هم زنش را طلاق نداد.

گذاشته بودشان روی یال بازی دراز. گفته بود جم نمیخورید.
گفته بودند چشم
جیم شده بودند خودش رفته بود آن جا ایستاده بود دستش تیر خورده بود پانسمانش هم نکرده بود توی جلسه داشت حرف می زد که میدیدی دارد از زخمش خون می آید. می گفتیم پانسمانش کن خب. میگفت فعلاً عراق داره می آید جلو. باشه بعد.

موقع عملیات رفتم دنبالش پرید عقب تویوتا. گفتم بیا جلو. ناسلامتی فرمانده ای تو. گفت برو ببینم. باران می آمد تا برسیم مثل موش آب کشیده شده بود.
از صبح نیروها را فرستاد بوکان. تا نزدیک غروب کارش همین بود. همه فکر میکردند عملیات طرف های بوکان است هوا که تاریک شد همه را برگرداند مهاباد غافل گیرشان کرد.

سنندج که آزاد شده بود. رفته بود زندان وقتی وارد شده بود رفته بود سر وقت یکی از کومله ها طرف رنگش پریده بود فکر کرده بود می خواهد ببرد اعدامش کند. رفته بود زده بود روی شانه اش گفته بود بفرمایید بنشینید.
خودش هم نشسته بود بین زندانی ها. داد زده بود چایی. چایی بیارین.

بعد از عملیات آمده بود توی مسجد برای نماز مغرب خسته بود، خوابش برده بود. یکی آمده بود با پا زده بود به پهلویش. گفته بود عمو! بلند شد. مسجد که جای خواب نیست بلند شو. بگویی یک اخم کرده بود ؛ نکرده بود.

بی محافظ می آمد بیرون. میگفت خیالتون راحت باشه اگه اجلم رسیده باشه، صد تا محافظ هم که باشه کاری ازدستشون برنمی آد. محافظ هاش دل خونی داشتند ازش یک وقت می دیدند غیبش زده. کجا رفته؟ معلوم نبود.

از توی آبادان تیراندازی میکردند. چند تایی از بچه ها شهید شدند.
خسته شده بودیم میخواستیم برگردیم پادگان. گفتم این ها الان جمعشون جمعه چرا نمی زنی آبادی رو؟
گفت ما اومده ایم امنیت درست کنیم برای این مردم نیومده ایم این جا آدم بکشیم.
نزد که نزد.

دکتر بهشتی بهش گفته بود میخواهیم حفاظت از امام رو بسپریم به گروه شما. میتونین! یک طرحی باید بدین که شورای انقلاب رو راضی کنه.
شب تا صبح نشست و طرح حفاظت را نوشت. قبول کردند. فرداش روزنامه ها نوشتند چهار هزار جوان مسلح از امام محافظت میکنند.

وقتی استعففا کرد همه تشکیلات از هم پاشید، هر کس که قبولش داشت عذرش را خواستند رفتم اتاق فرمانده جدید گفتم خوب برای خودت دم و دستگاه درست کرده ای بروجردی این جا استخوان ترکونده، ‌اما هیچی نمی گه ؛ اون وقت شما مرتب پشت سرش بد و بی راه می گین؟
گفت من؟‌من که نگفته ام بار بررسی کنم. ببینم کی گفته.
گفتم:‌تسویه! تسویه ما رو بدین برویم.
بازخواست یک حرفی بزند سر و ته قضیه را هم بیاورد گفتم می دی، بده، ‌نمی دی نه تسویه رو میخوام نه دیگه میخوام هیکلت رو ببینم اون امضایی هم که تو بخوای زیر ورقه تسویه حساب من بکنی، ‌برای من آتیش جهنمه، نخواستم.

فرستاده بودشان پی جنازه شهدا گرسنه مانده بودند مسئول مالی بهش گفته بود پول غذای این ها با ما نیست.
مسئول تدارکات هم گفته بود تفنگ و مهمات هم همینطور.
از روی ناچاری رفته بودند توی روستا. یک بز و چند اردک را گرفته بودند و خورده بودند. فرداش فرستاده بودند پی بروجردی گفته بودند پول بز، ‌پول اردک!
نپرسیده بودند جنازه شهیدا! چندنفر، ‌کی؟‌
گروگان گرفته بودندش. گفته بودند اگه زنده میخواهیدش، اسلحه و مهمات بدین.
از بالا هم گفته بودند ندهید.
فرمانده می رود پشت بلندگو میگوید تا یه ربع دیگه اگه آزاد نشه هیچ کدومتون زنده نمی مونید.
در که باز میشود بروجردی می آید بیرون ضد انقلاب ها هم پشت سرش.
میگویم چی بهشون گفتی تسلیم شدن؟
میخندد.

آب شناسان و بروجردی از هلی کوپتر پیاده شدند. فاصله بین هلی کوپتر و پایگاه مینگذاری شده بود نمیدانستند تا برسم از وسط میدان مین رد شدند، آمدند توی پایگاه گفتم این جا میدان مین بودها!
گفت دیر گفتی اومدیم دیگه.
موقع رفتن با ماشین رساندمشان جلوی در پایگاه حواسم به میدان مین نبود این ها که راه افتادند سمت هلی کوپتر تازه یادم افتاد شروع کردم به داد و بی داد. وقتی رد شدند برایم دست تکان داد. گفت چیزی نشد برو.

یک نفر که توی سپاه خیلی هم مشهور بود آمده بود اسلحه میخواست گفتم درخواست اسلحه‌! بنویس برای چی میخوای.
گفت نمینویسم.
گفتم خلاف مقرراته نمی دم.
بروجردی آمد پیشم. گفت هرچی میخواد به حساب من بهش بده. دست خط میدم.
یک کاغذ نوشت امضا کرد داد دستم. گفتم حاجی من اینارو پرونده میکنم یه روزی میکشونمت دادگاه.
خندید و گفت آره! یه روزی ما رو محاکمه میکنن به خاطر این همه پرونده.


میگویم اومدن مصاحبه. از صدا و سیما
اخم هایش می رود تو هم میگوید بگو برن با اون بسیجیه که خودش جنگیده اون فرمانده گروهانه، اون فرمانده تیپه که عمل کرده با اونها حرف بزنن.
می آیم بیرون اتاق میگویند چی شد؟ میگویم مصاحبه نمیکنه!

گفتم اینجا فرمانده منم. اول من.
گفت باشه اول شما
رفتم همه جا را دید زدم خبری نبود با دست علامت دادم نشسته بود توی ماشین داشت می خندید ما که رد شدیم خبری نشد آنها که آمدند نتوانسته بود تحمل کند منفجر شده بود.

این آخری ها، انگار منتظر شهادت باشد عجیب مصمم بود که نمازش را اول وقت بخواند.
از ارومیه می آمدیم سمت مهاباد، یک هو گفت بزن بغل.
گفتم چی شده؟
گفت وقت نمازه.
گفتم اینجا وسط جاده امنیت نداره. اگه صبر کنی یک ربع دیگه می رسیم با هم می خونیم.
گفت همین جا وایستا نماز اول وقت بخونیم. اگه هم قراره توی نماز کشته بشیم دیگه چی از این بالاتر؟

گفتم باید بیایی از نزدیک نشانت بدهم کجاها را گرفته ایم.
گفت حرفی نیست.
توی راه باران می آمد. ماشین گیر کرده بود توی گل. آمد پایین، گفت امروز این جاها را گل کرده ای، بعد ما رو آورده ای؟
برگشتنی یک دسته کبک نشسته بود روی برف های کنار جاده. داد زد گفت: اَ ببین چه گنجشک های بزرگی!
یکی گفت: اینا گنجشکن؟ کبکن.
گفت: به هه! یعنی ما فرق کبک و گنجشک را نمی دونیم؟

داشتیم کارتون نگاه میکردیم. یک هو گفت: بی سیم کو؟ بدینش به من!
جاخوردیم گفتیم بی سیم میخوای چی کار؟
گفت میخوام یادشون بدم چه کار کنن.
آدم خوب های کارتون را میگفت.

رئیس چریکهای فدایی ده سال توی شوروی آموزش دیده بود. وقتی بروجردی آمده بود کردستان، طرف گفته بود اینا یه مشت بچه ان امکان نداره کاری از پیش ببرن. ما با کلی تشکیلات و تجربه نتونستیم اینا چی میگن؟

دره را گرفته اند دارند میروند پایین. محمد پشت بی سیم داد میزند. جریان چیه؟
میگویم گوش به حرف من نمی دن.
فریاد می زند این جا احده. نکنین این کار رو.
فریاد، فریاد، فریاد میگوید برای رضای خدا، برای رضای پیغمبر … به خاطر بروجردی
بچه ها هنوز دارند می آیند پایین. بعد هم بی سیم قطع میشود.
     [/TR]   
[External Link Removed for Guests]   
[External Link Removed for Guests]   
[External Link Removed for Guests]    
[External Link Removed for Guests]    
[External Link Removed for Guests]
   
[External Link Removed for Guests]    
[External Link Removed for Guests]   
[External Link Removed for Guests]
 
   
[External Link Removed for Guests]
    
[External Link Removed for Guests]
 
   
[External Link Removed for Guests]   
[External Link Removed for Guests]   [TABLE] 

        از [External Link Removed for Guests]