گفتوگو با يكي از خلبانان هوانيروز در عمليات كربلاي 5
ارسال شده: یکشنبه ۶ بهمن ۱۳۸۷, ۹:۳۱ ق.ظ
وگو با يكي از خلبانان هوانيروز در عمليات كربلاي
دشمن جهنم را به چشم خود ديد...
اشاره: كربلاي پنج از جمله عملياتهاي مهم و سرنوشتساز در دوران پرافتخار دفاع مقدس محسوب ميشود چرا كه رزمندگان اسلام با فاصلهاي كمتر از 15 روز پس از عمليات كربلاي چهار كه نتيجه مطلوبي در برنداشت،انجام پذيرفت و رژيم بعث عراق كاملا در مقابله با اين عمليات غافلگير شد.
اگرچه در سالهاي پس از دفاع مقدس در مورد كربلاي پنج و نقش نيروهاي عملكننده در اين عمليات مطالب زيادي منتشر شده است اما در اين ميان،نقش خلبانان جان بركف و قهرمان هوانيروز در اين عمليات مغفول ماند.
همين موضوع باعث شد تا در بيستودومين سالگرد اين عمليات غرورآفرين به سراغ سه تن از خلبانان شركتكننده در اين عمليات اميرسرتيپ دوم خلبان محمد انصاري،فرمانده شجاع هوانيروز در دوران دفاع مقدس،امير سرتيپ دوم خلبان طاعتي افسر عمليات هوانيروز در عمليات كربلاي پنج و سرهنگ خلبان بيژن بروفه يكي از خلبانان تيزپرواز هوانيروز در اين عمليات رفته و ناگفتههايي از اين عمليات را از زبان آنها به گوش نشستيم.
در اين گفتوگو كه بهمدت 4 ساعت در فضايي آكنده از خاطرات روزهاي بازگشتناپذير دفاع مقدس انجام شد خاطرات شنيدني و ويژهاي بيان شد كه مطالعه آن انسان را تا فراسوي روزهاي خون،خطر، ايثار و شجاعت ميكشاند. اميد آنكه در نظرتان مقبول افتد.
در اين بخش پاي صحبتها و خاطرات سرهنگ بروفه نشستهايم و در بخشهاي بعدي روايتهاي امير سرتيپ انصاري و امير سرتيپ طاعتي را در مورد عمليات كربلاي 5 مرور خواهيم كرد.
قدرتي كه خداوند به خلبانان هوانيروز عطا كرد
سرهنگ بروفه در گفتوگو با سرويس فرهنگ و حماسه ايسنا ميگويد: پيشنهاد ميكنم آن فيلمي را كه شهيد آويني ساختهاند به نام «آتش» كه بسيار فيلم جالبي است را حتما ببينيد. نه بهخاطر اينكه من يا بچههاي ديگر در آن فيلم هستيم، بلكه بهخاطر اينكه به خوبي فضاي آن زمان را نمايش ميدهد. من هر موقع آن را ميبينم ساعتها در خودم فرو ميروم و ياد آن روزگار ميافتم. لحظات جنگ و مسائل آن براي ما لحظات عجيبي است. يعني آدم وقتي فكر ميكند تعجب ميكند ما چطور در آن شرايط سخت از صبح تا شب و در آن هواي گرم، زير بمباران و آتش توپ، تانك و خمپاره در حال پرواز بوديم با اين حال روحيهمان بالا بود.
در شرايطي كه بچهها تير ميخوردند. يا حتي شهيد ميشدند با وجود همه اين حوادث شبها كه به سولهمان برميگشتيم روحيه بچهها خيلي بالا بود و با همين روحيه، صبح فردا ميرفتيم عمليات. خداوند واقعا يك قدرت عجيبي به ما و همه بچهها داده بود. همانطور كه در عكس ميبينيد (عكسي را نشان ميدهد) افراد زيادي در آنجا هستند كه من يكي از آنها بودم. در واقع تيمهاي زيادي در بخشهاي مختلف در آنجا فعاليت ميكردند؛ بنابراين من الان احساس ميكنم كه چقدر جاي بعضي دوستان مثل حاج آقا وكيلي و حاج آقا بابايي خالي است. دوستاني كه در اين جلسه حضور ندارند خيلي خوش بيانتر و خوش صحبتتر از من هستند.
برج مراقبت ما چراغ سبز بود
آنچه من خاطرم هست، اين است كه حدود 10 روز قبل از شروع عمليات كربلاي چهار بهدستور اميرسرتيپ انصاري فعلي و سرهنگ انصاري آن زمان كه فرمانده پايگاه و بين ما هم بسيار محبوب بود، ابتدا در اميديه مستقر بوديم. بعد از اميديه پرواز ميكرديم ميرفتيم دارخويين. آن موقع هنوز دارخويين شكل و شمايل پايگاه را به خود نگرفته بود. از دارخويين هم براي ماموريت اعزام ميشديم. از اميديه هم كه ميخواستيم بلند شويم هيچ موقع با برج مراقبت صحبت نميكرديم. چون به محض اينكه ميخواستيم «راديو تالك» كنيم دشمن متوجه ميشد. چون برخي مواقع برتري هوايي با آنها بود. در نتيجه در پايگاه صبر ميكرديم، همكارانمان يك چراغ سبز به ما ميدادند و ما با آن علامت بلند ميشديم و ميرفتيم.
جنگ با گرما و دشمن؛
وقتي گوشهايمان تاول ميزد...
عمليات كربلاي 4 با يكسري مسائل و مشكلاتي روبهرو شد. اما ما هنوز در منطقه حضور داشتيم. مجددا برگشتيم به اميديه و بعد در دارخويين مستقر شديم كه فهميديم عمليات ديگري در كار است. آن موقع در دارخويين هم هوا بسيار گرم بود. يعني ما الان اينجا در يك دماي متعادلي نشستهايم و خيلي راحت درباره آن صحبت ميكنيم. ولي يادم هست كه آن زمان وقتي بچهها ميخواستند از محلي كه به ابتكار امير انصاري به عنوان رستوران درست شده بود به سمت سوله بروند خيس عرق ميشدند در حالي كه فاصله آن هم چند متري بيشتر نبود. بچهها چفيهها را زير آب خيس ميكردند و ميانداختند روي سرشان تا دراين فاصله كه عبور ميكنند بتوانند تنفس كنند،. تازه اين فقط براي ناهار خوردنمان بود. بعد وقتي ميرفتيم پاي هليكوپتر و دست به هليكوپتر ميزديم دستمان ميسوخت. كلاه را كه ميگذاشتيم روي سرمان، لاله گوش ميسوخت و تاول ميزد. وقتي كمربند آهني را ميبستيم، آن قدر داغ بود كه شكم را ميسوزاند.
در آن هواي گرم، كارآيي هليكوپتر هم پايين ميآمد و از قدرتش كم ميشد، اگر بناست كه هليكوپتر فلان قدر مهمات با خودش حمل كند در درجه حرارت بالا مثلا شايد نصفش را بتواند حمل كند، يعني كارايياش خيلي افت ميكند يا مثال هليكوپتر 214، ديگر نميتواند آن 14 نفر را كه ظرفيت دارد حمل كند. به هرحال شرايط بسيار سختي بود.
هليكوپترهاي ما بايستي با حداقل مهمات بلند ميشدند ميرفتند خدمت جناب انصاري كه در نقطهاي توجيه شوند. در اين فاصله دارخويين تا آنجا خيلي نگراني نداشتيم، چون دشمن از زمين به ما تيراندازي نميكرد و فقط مراقب هواپيماهاي دشمن بوديم.
توجيه بين زمين و هوا
تيمهاي آتش ما از سه فروند هليكوپتر تشكيل ميشدند. دو فروند كبرا و يك فروند 214. بعضا تيمهاي سنگين هم داشتيم كه از سه فروند كبرا و يك فروند 214 تشكيل ميشد. 214 در واقع براي عمليات نجات ما بود. شيوه كار اينگونه بود كه اين كبراها ميرفتند جلو و عمليات ميكردند. 214 تا يك جايي بيشتر جلو نميرفت. عقب ميايستاد تا اگر دشمن يكي از ما را زد،بيايد و ما را نجات دهد. اين مسائل را شهيد آويني در آن فيلم «آتش» با الفاظ و بيان خاصي مطرح كرده است كه من هر وقت خودم نگاه ميكنم گريه ميكنم.
هر تيمي يك ليدر و رهبر داشت كه من يكي از آن ليدرها بودم. ما از نقطهاي در دارخويين كه بلند ميشديم و پرواز ميكرديم تا در نقطهاي كه بايد توجيه ميشديم، مينشستيم. آنجا امير انصاري و تعدادي از بچههاي سپاه بودند. چون آن خط هر لحظه عوض ميشد. بچههاي سپاه آخرين تغييرات خط و وضعيت دشمن را به ما اطلاع ميدادند.
در آن نقطه ما توجيه ميشديم فرصت زيادي هم نداشتيم و هر لحظه ممكن بود بمباران شود. هليكوپترها روشن ميماندند. خلبان «يك»ها ميآمدند بيرون و خلبان «دو»ها داخل هليكوپتر بودند. ما كه ميآمديم بيرون جمع ميشديم. نقشه ميآوردند و ما را توجيه ميكردند كه آخرين وضعيت دشمن چگونه است و نيروهاي خودي كجا هستند. بيشتر عملياتهايي كه ما انجام ميداديم در اطراف درياچه ماهي بود.
بعد از توجيهشدن سريع ميرفتيم پاي هليكوپترهايمان و معمولا هم به حالت دويدن ميرفتيم، يعني در آن موقعيت ديگر كسي راه نميرفت. بلكه همه با شتاب بايد ميرفتند سركارشان. وقتي اين تيم ميرفت، تيم بعدي مينشست. جناب انصاري اين تيمها را از نظر زماني طوري هماهنگ كرده بود كه مثلا تيم ما كه تيكاف ميكرد و ميرفت به سمت منطقه عمليات، تيم بعدي مينشست. اينها ميرفتند براي توجيهشدن در حالي كه ما در مسير عمليات بوديم. فكر ميكنم در سهراه آبادان بود كه در داخل هليكوپتر هم ما يكديگر را توجيه ميكرديم و هماهنگ ميشديم.
خلبانان و بسيجيان از هم روحيه ميگرفتند
از آن خاكريز مورد نظر كه رد ميشديم ديگر منطقه عملياتي شروع ميشد و بچههاي بسيجي و سپاهي در منطقه مستقر بودند. اين بچهها روحيه ما بودند. اينها كه من ميگويم و تعريف ميكنم نه براي اين است كه بخواهم در حضور شما تظاهر بكنم يا اينكه بخواهم شما خوشتان بيايد، نه، اين طوري نيست. من در فيلم هم اين مطالب را گفتهام. واقعا ما از آنها روحيه ميگرفتيم. آنها هم از ما روحيه ميگرفتند و براي ما دست تكان ميدادند.
دشمن از كار هوانيروز درمانده شده بود
به دليل برتري هوايي دشمن در برخي مواقع، نميتوانستيم در ارتفاع بالا پرواز كنيم و از نزديك سطح زمين پرواز ميكرديم. چون رادارهاي دشمن ما را رصد ميكردند در نتيجه با سرعت زياد از بالاي سر نيروها حركت ميكرديم و هرچه به هدف نزديكتر ميشديم مانور ما هم بيشتر ميشد. بعد از يكي دو روزي كه از شروع عمليات گذشت، دشمن به قدري از دست تيمهاي آتش ما عاصي شده بود كه صداي هليكوپتر را كه ميشنيدند شروع ميكردند به آتش ريختن. به اين اميد كه اين همه تير و تركش و خمپاره كه ميزنند، هليكوپتر كه عبور ميكند بالاخره يك جايي مورد اصابت قرار ميگيرد و از بين ميرود. يعني ما از فاصله خيلي دوري كه به سمت منطقه ميرفتيم، هنوز مانده بود كه منطقه برسيم ميديديم كه از زمين و هوا آتش ميبارد.
زمين و زمان داشت ميجوشيد. يك قسمت هم بود كه آب بود. اين تيرها و تركشها كه در آب ميخورد منظره خيلي جالبي ايجاد كرده بود. يادم است كه آن موقع من در دارخويين اين منظره را بر روي زمين درست كرده بودم تا بچهها را توجيه كنم.
چون هوا بسيار گرم بود و كارايي هليكوپتر پايين ميآمد در نتيجه ما با حداقل مهمات ميرفتيم. بعد با هزار زحمت كه از داخل خط آتش دشمن رد ميشديم و با توجه به توجيهي كه درباره منطقه و هدفمان شده بوديم دشمن را ميزديم. مثلا گفته بودند دشمن اينجا يك پل زده، شما بايد برويد در اين قسمت و تمام تلاشتان را بگذاريد تا اين پل را بزنيد.
در بعضي عملياتها هم ميگفتند ما از شما نميخواهيم جاي خاصي را بزنيد. پرواز شما فقط براي اين است كه روحيه بچهها را بالا ببرد و روحيه دشمن را تضعيف كند. به ما ميگفتند جلوتر از آنجايي كه بچههاي ما مستقر هستند هرجايي را كه بزنيد هدف است. اين مساله براي روزهاي بعد است كه كارمان اينگونه شد، اما در مرحله قبلي كار ما اينگونه بود كه تيم آتش ما ميرسيد به نقطه عمليات و بعد از انجام عمليات بر ميگشت. در راه تيم بعدي را ميديديم كه داشت ميرفت. باز تيم سوم در راه بود كه بنشيند در نقطه توجيه.
از سوخت هليكوپتر كم ميكرديم تا مهمات بيشتري ببريم
با يك طرح ابتكاري براي دشمن جهنم درست كرديم
ما در جلسات خودمان با هم صحبت ميكرديم و ميگفتيم اين همه مشكلات را تحمل ميكنيم تا به نقطه عمليات برسيم و اين تعداد راكت و مهمات را هم كه با خودمان ميبريم. اگر بتوانيم مهمات بيشتري با خودمان ببريم ميتوانيم ضربه بيشتري به دشمن بزنيم و كارمان را بهتر انجام دهيم. در آن زمان آقاي وكيلي، بابايي و زنده دل خيلي شاخص بودند.
آمديم با استفاده از چارتها و جداولي كه داشتيم حساب و كتاب كرديم ديديم هليكوپتر ما بيشتر از اين هم ميتواند مهمات ببرد. يك مقدار بنزين كمتر ميزديم و به جاي آن مهمات بيشتري حمل ميكرديم. اما مشكلي وجود داشت و آن اين بود كه وقتي به منطقه و لبه جلويي حمله ميرسيديم بايستي ميآمديم بالا تا هدف و دشمن را ببينيم كه چهكار بايد بكنيم و ديگر فرصت اينكه اين مهمات را شليك كنيم نداشتيم، چون به محض اينكه ميآمديم هزاران رقم ضدهوايي و توپ و گلوله و هرچه داشتند شليك ميكردند تا نتوانيم اهداف مورد نظر را بزنيم. پيش خودمان حساب كرديم كه فرضا هم كه ما مهمات بيشتري ببريم خوب ما چندثانيه بيشتر فرصت نداريم مهمات را شليك كنيم. چون هم بايد ببينيم، هم تشخيص بدهيم و هم بزنيم و هم اينكه خودمان حداقل صدمه را ببينيم، بنابراين همانجا بچهها فكر كردند و يك طرح ابتكاري را به كار بردند. كاري كرديم كه هليكوپتر همه اين راكتها را همزمان شليك كند. نزديك 30 راكت را بهطور همزمان شليك ميكرديم كه وقتي اين راكتها به زمين ميخورد انفجاري حاصل ميشد كه واقعا ديوانهكننده بود. هرچند امروز كه مينشينيم و از نظر استاندارد بررسي ميكنيم به اين كار اشكال ميگيريم ولي در آن شرايط بهترين كاري بود كه ميتوانستيم انجام بدهيم.
راكتها را همزمان شليك ميكرديم و برميگشتيم. بلافاصله كه برميگشتيم تيم بعدي ميرسيد، آنها كه برميگشتند باز تيم بعدي ميآمد. يعني مدام اين تيمها از صبح تا قبل از غروب آفتاب در منطقه عملياتي حضور داشتند. آفتاب كه غروب ميكرد،عمليات ما هم تمام شده بود. ميرفتيم داخل سوله نماز جماعت ميخوانديم. بعد هم مينشستيم دور هم بگو و بخند و شام درست و حسابي.
وقتي لنز دوربين خبرنگار را با آرپيجي اشتباه گرفتم...
يك خاطرهاي هم دارم از يكي از دوستان خبرنگار كه جالب است. يكبار در همين عملياتها در حال پرواز ديدم انگار يك چيزي به طرف به من شليك ميكند و چون موقعيت دشمن مدام تغيير ميكرد من به خودم گفتم كه نكند اشتباهي آمدم و در توجيهي كه شده بودم دقت نكردم و الان روي خاك دشمن هستم. سريع تصميم گرفتم و برگشتم و دستم هم روي دستگيره شليك بود كه او را بزنم اما در يك لحظه ديدم يك خبرنگار لنزي سر دوربيناش بسته و من تصور كردم موشكي، آر پي جي يا چيزي شبيه اين هست. به هرحال برگشتيم آمديم و نشستيم. چند روز ديگر مصاحبه داشتيم. همه دوستان در حال مصاحبه با خبرنگاران بودند. من در اين مصاحبه گفتم كه اين بچههاي تبليغات آنقدر دل و جرأت دارند كه از همه جلوترند، حتي ما فكر كرديم كه خط را رد كرديم و دوربين اينها را با اسلحه اشتباه گرفتيم و كم مانده بود كه به طرفشان تيراندازي كنيم. اين را كه گفتم ناگهان همان خبرنگار آمد و گفت: «تو دوربين من رو داغون كردي، تو بودي كه دوربين منو زدي.» خلاصه، اين خاطره خيلي براي من جالب بود كه خود او بعدا با من مصاحبه كرد.
داستان عكس
آن زمان بهطور كلي بردن دوربين در منطقه براي نظاميها ممنوع بود. يعني دستوري كه ما داشتيم اين بود كه هيچ كسي حق نداشت با خودش به منطقه دوربين ببرد. آن موقع موبايل و اين وسايل هم كه نبود. اين عكس را خبرنگار كيهان انداخت. اينجا هم همان نقطه توجيه است كه ما بلند ميشديم. آخرين خاكريزمان بود كه از اينجا به بعد دراختيار خودمان بود كه بايستي با مانورهاي خاصي كه ميكرديم به سمت منطقه عملياتي ميرفتيم.
از من اصرار از فرمانده انكار
يك خاطرهاي هم خوب است بگويم راجع به سختي شرايط منطقه كانال ماهي كه ما در آن قسمت عمليات ميكرديم. يادم ميآيد كه در حين عمليات من يك روز آمدم خدمت جناب سرهنگ انصاري گفتم كه جناب سرهنگ ما از صبح تا حالا چند سورتي پرواز كرديم. اجازه بدهيد كه اين يك سورتي را ما نرويم عمليات. چون الان شرايط طوري هست كه آفتاب در چشممان است و ما كه بلند ميشويم ديدمان خوب نيست. آنها ما را راحتتر ميبينند و ما آنها را نميبينيم و شرايط به گونهاي است كه كارايي ما زياد نيست. اجازه بدهيد كه ادامه عمليات را بگذاريم براي فردا صبح.
خوب شرايط كلي عمليات هم اينگونه بود كه اكثرا هليكوپترهايمان تير ميخورد و بعضا در هر عمليات 13_14 تا گلوله ميخوردند. هر وقت كه برميگشتيم، همكارانمان اينها را چك ميكردند.جناب سرهنگ انصاري گفت كه الان لحظات خيلي حساسي است، اصلا امكانپذير نيست و الان بچههايي كه آنجا در خط مستقر شدهاند منتظر شما هستند و بايد برويد هدف را بزنيد.
من گفتم جناب سرهنگ اگر ما برويم ديگر برنميگرديم. گفت: ميدانم ولي بايد برويد. گفت: «بروفه! شما برويد ولي مواظب باشيد.» گفتم اصلا صحبت اينها نيست. ما الان يكماه است كه اينجا هستيم و عمليات انجام ميدهيم. من ميخواستم كه شما اجازه بدهيد كه امروز را زودتر تعطيل كنيم. جناب سرهنگ گفت كه نه، هيچ راهي ندارد و شما بايد برويد اين عمليات را انجام بدهيد.
خوب شرايط خيلي سخت بود. عراقيها هم كه از همان دور به محض اينكه صداي هليكوپتر را ميشنيدند شروع ميكردند به آتش سنگين ريختن. ميديديم كه همهجا انگار دارد ميجوشد. چون يك قسمتي از آن منطقه هم آب بود. متاسفانه ما از اين صحنه فيلم نداريم، البته خوب فرماندهان درجريان اوضاع بودند بچهها ميآمدند ميگفتند ولي خوب عملكننده ما بوديم كه از نزديك درگير مساله بوديم.
خلاصه ما كه بايد دستور را اجرا ميكرديم، رفتيم. سرهنگ انصاري طاقت نياورده بود و آمده بود روي خاكريز ايستاده بود و از دور تا آنجا كه ديد داشته ما را نگاه ميكرده است. ما در حين انجام عمليات بوديم كه ناگهان شنيديم جناب سرهنگ ميگويد كه «بروفه! برگرديد» ما هم برگشتيم آمديم نشستيم. گفتم چه شده جناب سرهنگ؟ گفت من خودم ديدم كه اوضاع چگونه است و با مسوولان صحبت كردم قرار شد امروز را تعطيل كنيم.
امروز مصاحبه كرد فردا شهيد شد
در اين عمليات هم يكي از بچههايي كه به شهادت رسيد ابراهيم فخرايي بود كه بچهها به او ميگفتند تو چقدر مصاحبه ميكني؟ بنده خدا فرداي آن روز شهيد شد. نهايتا در اين عمليات با حداقل امكانات، بهترين كارها حداقل در زمان خودش انجام شد. واقعا انسان تعجب ميكند كه چطور اين عزيزان آن موقع اين كارها را انجام دادند؟.
براي بازگشت خلبانان نذر ميكرديم
زماني كه هليكوپترها براي عمليات ميرفتند، بقيه دوستان فني و خلبان كه روي زمين بودند ميآمدند روي خاكريز ميايستادند و از دور نگاه ميكردند تا هليكوپترها را ببينند. هليكوپترها كه تكتك بر ميگشتند اينها مثلا ميگفتند: «آهان يك هليكوپتر را دارم ميبينم. آهان دوتا، آهان سهتا، خدا را شكر همه برگشتند.» بعد يك وقت ناگهان ميگفتند يكياش نيست. در عكسها هست كه براي به سلامت برگشتن بچهها گوسفند قرباني ميكرديم. منظورم اين است كه آنهايي هم كه پايين بودند همگي دل نگران بودند. شرايط سخت بود. از بالا كه هواپيماهاي عراقي بودند و از زمين هم كه مدام شليك ميكردند.
هماهنگي ناخوانده با نيروي هوايي
جالب اينجا بود كه هواپيماهاي نيروي هوايي هم درست عين ما عمل ميكردند. آنها بايستي در قالب تاكتيك مشخص عمل ميكردند اما اين كار به دليل شرايط خاص امكانپذير نبود. بعضا همزمان با هم عمل ميكرديم. به اين صورت كه آنها هم وقتي به نقطه نهايي ميرسيدند هواپيما را ميكشيدند بالا بمب را رها ميكردند و برميگشتند. خيلي جالب بود، بعضي اوقات ما با نيروي هوايي از قبل هماهنگي نميكرديم ولي ناخودآگاه هماهنگ ميشديم.
ایسنا
5 بهمن 1387
دشمن جهنم را به چشم خود ديد...
اشاره: كربلاي پنج از جمله عملياتهاي مهم و سرنوشتساز در دوران پرافتخار دفاع مقدس محسوب ميشود چرا كه رزمندگان اسلام با فاصلهاي كمتر از 15 روز پس از عمليات كربلاي چهار كه نتيجه مطلوبي در برنداشت،انجام پذيرفت و رژيم بعث عراق كاملا در مقابله با اين عمليات غافلگير شد.
اگرچه در سالهاي پس از دفاع مقدس در مورد كربلاي پنج و نقش نيروهاي عملكننده در اين عمليات مطالب زيادي منتشر شده است اما در اين ميان،نقش خلبانان جان بركف و قهرمان هوانيروز در اين عمليات مغفول ماند.
همين موضوع باعث شد تا در بيستودومين سالگرد اين عمليات غرورآفرين به سراغ سه تن از خلبانان شركتكننده در اين عمليات اميرسرتيپ دوم خلبان محمد انصاري،فرمانده شجاع هوانيروز در دوران دفاع مقدس،امير سرتيپ دوم خلبان طاعتي افسر عمليات هوانيروز در عمليات كربلاي پنج و سرهنگ خلبان بيژن بروفه يكي از خلبانان تيزپرواز هوانيروز در اين عمليات رفته و ناگفتههايي از اين عمليات را از زبان آنها به گوش نشستيم.
در اين گفتوگو كه بهمدت 4 ساعت در فضايي آكنده از خاطرات روزهاي بازگشتناپذير دفاع مقدس انجام شد خاطرات شنيدني و ويژهاي بيان شد كه مطالعه آن انسان را تا فراسوي روزهاي خون،خطر، ايثار و شجاعت ميكشاند. اميد آنكه در نظرتان مقبول افتد.
در اين بخش پاي صحبتها و خاطرات سرهنگ بروفه نشستهايم و در بخشهاي بعدي روايتهاي امير سرتيپ انصاري و امير سرتيپ طاعتي را در مورد عمليات كربلاي 5 مرور خواهيم كرد.
قدرتي كه خداوند به خلبانان هوانيروز عطا كرد
سرهنگ بروفه در گفتوگو با سرويس فرهنگ و حماسه ايسنا ميگويد: پيشنهاد ميكنم آن فيلمي را كه شهيد آويني ساختهاند به نام «آتش» كه بسيار فيلم جالبي است را حتما ببينيد. نه بهخاطر اينكه من يا بچههاي ديگر در آن فيلم هستيم، بلكه بهخاطر اينكه به خوبي فضاي آن زمان را نمايش ميدهد. من هر موقع آن را ميبينم ساعتها در خودم فرو ميروم و ياد آن روزگار ميافتم. لحظات جنگ و مسائل آن براي ما لحظات عجيبي است. يعني آدم وقتي فكر ميكند تعجب ميكند ما چطور در آن شرايط سخت از صبح تا شب و در آن هواي گرم، زير بمباران و آتش توپ، تانك و خمپاره در حال پرواز بوديم با اين حال روحيهمان بالا بود.
در شرايطي كه بچهها تير ميخوردند. يا حتي شهيد ميشدند با وجود همه اين حوادث شبها كه به سولهمان برميگشتيم روحيه بچهها خيلي بالا بود و با همين روحيه، صبح فردا ميرفتيم عمليات. خداوند واقعا يك قدرت عجيبي به ما و همه بچهها داده بود. همانطور كه در عكس ميبينيد (عكسي را نشان ميدهد) افراد زيادي در آنجا هستند كه من يكي از آنها بودم. در واقع تيمهاي زيادي در بخشهاي مختلف در آنجا فعاليت ميكردند؛ بنابراين من الان احساس ميكنم كه چقدر جاي بعضي دوستان مثل حاج آقا وكيلي و حاج آقا بابايي خالي است. دوستاني كه در اين جلسه حضور ندارند خيلي خوش بيانتر و خوش صحبتتر از من هستند.
برج مراقبت ما چراغ سبز بود
آنچه من خاطرم هست، اين است كه حدود 10 روز قبل از شروع عمليات كربلاي چهار بهدستور اميرسرتيپ انصاري فعلي و سرهنگ انصاري آن زمان كه فرمانده پايگاه و بين ما هم بسيار محبوب بود، ابتدا در اميديه مستقر بوديم. بعد از اميديه پرواز ميكرديم ميرفتيم دارخويين. آن موقع هنوز دارخويين شكل و شمايل پايگاه را به خود نگرفته بود. از دارخويين هم براي ماموريت اعزام ميشديم. از اميديه هم كه ميخواستيم بلند شويم هيچ موقع با برج مراقبت صحبت نميكرديم. چون به محض اينكه ميخواستيم «راديو تالك» كنيم دشمن متوجه ميشد. چون برخي مواقع برتري هوايي با آنها بود. در نتيجه در پايگاه صبر ميكرديم، همكارانمان يك چراغ سبز به ما ميدادند و ما با آن علامت بلند ميشديم و ميرفتيم.
جنگ با گرما و دشمن؛
وقتي گوشهايمان تاول ميزد...
عمليات كربلاي 4 با يكسري مسائل و مشكلاتي روبهرو شد. اما ما هنوز در منطقه حضور داشتيم. مجددا برگشتيم به اميديه و بعد در دارخويين مستقر شديم كه فهميديم عمليات ديگري در كار است. آن موقع در دارخويين هم هوا بسيار گرم بود. يعني ما الان اينجا در يك دماي متعادلي نشستهايم و خيلي راحت درباره آن صحبت ميكنيم. ولي يادم هست كه آن زمان وقتي بچهها ميخواستند از محلي كه به ابتكار امير انصاري به عنوان رستوران درست شده بود به سمت سوله بروند خيس عرق ميشدند در حالي كه فاصله آن هم چند متري بيشتر نبود. بچهها چفيهها را زير آب خيس ميكردند و ميانداختند روي سرشان تا دراين فاصله كه عبور ميكنند بتوانند تنفس كنند،. تازه اين فقط براي ناهار خوردنمان بود. بعد وقتي ميرفتيم پاي هليكوپتر و دست به هليكوپتر ميزديم دستمان ميسوخت. كلاه را كه ميگذاشتيم روي سرمان، لاله گوش ميسوخت و تاول ميزد. وقتي كمربند آهني را ميبستيم، آن قدر داغ بود كه شكم را ميسوزاند.
در آن هواي گرم، كارآيي هليكوپتر هم پايين ميآمد و از قدرتش كم ميشد، اگر بناست كه هليكوپتر فلان قدر مهمات با خودش حمل كند در درجه حرارت بالا مثلا شايد نصفش را بتواند حمل كند، يعني كارايياش خيلي افت ميكند يا مثال هليكوپتر 214، ديگر نميتواند آن 14 نفر را كه ظرفيت دارد حمل كند. به هرحال شرايط بسيار سختي بود.
هليكوپترهاي ما بايستي با حداقل مهمات بلند ميشدند ميرفتند خدمت جناب انصاري كه در نقطهاي توجيه شوند. در اين فاصله دارخويين تا آنجا خيلي نگراني نداشتيم، چون دشمن از زمين به ما تيراندازي نميكرد و فقط مراقب هواپيماهاي دشمن بوديم.
توجيه بين زمين و هوا
تيمهاي آتش ما از سه فروند هليكوپتر تشكيل ميشدند. دو فروند كبرا و يك فروند 214. بعضا تيمهاي سنگين هم داشتيم كه از سه فروند كبرا و يك فروند 214 تشكيل ميشد. 214 در واقع براي عمليات نجات ما بود. شيوه كار اينگونه بود كه اين كبراها ميرفتند جلو و عمليات ميكردند. 214 تا يك جايي بيشتر جلو نميرفت. عقب ميايستاد تا اگر دشمن يكي از ما را زد،بيايد و ما را نجات دهد. اين مسائل را شهيد آويني در آن فيلم «آتش» با الفاظ و بيان خاصي مطرح كرده است كه من هر وقت خودم نگاه ميكنم گريه ميكنم.
هر تيمي يك ليدر و رهبر داشت كه من يكي از آن ليدرها بودم. ما از نقطهاي در دارخويين كه بلند ميشديم و پرواز ميكرديم تا در نقطهاي كه بايد توجيه ميشديم، مينشستيم. آنجا امير انصاري و تعدادي از بچههاي سپاه بودند. چون آن خط هر لحظه عوض ميشد. بچههاي سپاه آخرين تغييرات خط و وضعيت دشمن را به ما اطلاع ميدادند.
در آن نقطه ما توجيه ميشديم فرصت زيادي هم نداشتيم و هر لحظه ممكن بود بمباران شود. هليكوپترها روشن ميماندند. خلبان «يك»ها ميآمدند بيرون و خلبان «دو»ها داخل هليكوپتر بودند. ما كه ميآمديم بيرون جمع ميشديم. نقشه ميآوردند و ما را توجيه ميكردند كه آخرين وضعيت دشمن چگونه است و نيروهاي خودي كجا هستند. بيشتر عملياتهايي كه ما انجام ميداديم در اطراف درياچه ماهي بود.
بعد از توجيهشدن سريع ميرفتيم پاي هليكوپترهايمان و معمولا هم به حالت دويدن ميرفتيم، يعني در آن موقعيت ديگر كسي راه نميرفت. بلكه همه با شتاب بايد ميرفتند سركارشان. وقتي اين تيم ميرفت، تيم بعدي مينشست. جناب انصاري اين تيمها را از نظر زماني طوري هماهنگ كرده بود كه مثلا تيم ما كه تيكاف ميكرد و ميرفت به سمت منطقه عمليات، تيم بعدي مينشست. اينها ميرفتند براي توجيهشدن در حالي كه ما در مسير عمليات بوديم. فكر ميكنم در سهراه آبادان بود كه در داخل هليكوپتر هم ما يكديگر را توجيه ميكرديم و هماهنگ ميشديم.
خلبانان و بسيجيان از هم روحيه ميگرفتند
از آن خاكريز مورد نظر كه رد ميشديم ديگر منطقه عملياتي شروع ميشد و بچههاي بسيجي و سپاهي در منطقه مستقر بودند. اين بچهها روحيه ما بودند. اينها كه من ميگويم و تعريف ميكنم نه براي اين است كه بخواهم در حضور شما تظاهر بكنم يا اينكه بخواهم شما خوشتان بيايد، نه، اين طوري نيست. من در فيلم هم اين مطالب را گفتهام. واقعا ما از آنها روحيه ميگرفتيم. آنها هم از ما روحيه ميگرفتند و براي ما دست تكان ميدادند.
دشمن از كار هوانيروز درمانده شده بود
به دليل برتري هوايي دشمن در برخي مواقع، نميتوانستيم در ارتفاع بالا پرواز كنيم و از نزديك سطح زمين پرواز ميكرديم. چون رادارهاي دشمن ما را رصد ميكردند در نتيجه با سرعت زياد از بالاي سر نيروها حركت ميكرديم و هرچه به هدف نزديكتر ميشديم مانور ما هم بيشتر ميشد. بعد از يكي دو روزي كه از شروع عمليات گذشت، دشمن به قدري از دست تيمهاي آتش ما عاصي شده بود كه صداي هليكوپتر را كه ميشنيدند شروع ميكردند به آتش ريختن. به اين اميد كه اين همه تير و تركش و خمپاره كه ميزنند، هليكوپتر كه عبور ميكند بالاخره يك جايي مورد اصابت قرار ميگيرد و از بين ميرود. يعني ما از فاصله خيلي دوري كه به سمت منطقه ميرفتيم، هنوز مانده بود كه منطقه برسيم ميديديم كه از زمين و هوا آتش ميبارد.
زمين و زمان داشت ميجوشيد. يك قسمت هم بود كه آب بود. اين تيرها و تركشها كه در آب ميخورد منظره خيلي جالبي ايجاد كرده بود. يادم است كه آن موقع من در دارخويين اين منظره را بر روي زمين درست كرده بودم تا بچهها را توجيه كنم.
چون هوا بسيار گرم بود و كارايي هليكوپتر پايين ميآمد در نتيجه ما با حداقل مهمات ميرفتيم. بعد با هزار زحمت كه از داخل خط آتش دشمن رد ميشديم و با توجه به توجيهي كه درباره منطقه و هدفمان شده بوديم دشمن را ميزديم. مثلا گفته بودند دشمن اينجا يك پل زده، شما بايد برويد در اين قسمت و تمام تلاشتان را بگذاريد تا اين پل را بزنيد.
در بعضي عملياتها هم ميگفتند ما از شما نميخواهيم جاي خاصي را بزنيد. پرواز شما فقط براي اين است كه روحيه بچهها را بالا ببرد و روحيه دشمن را تضعيف كند. به ما ميگفتند جلوتر از آنجايي كه بچههاي ما مستقر هستند هرجايي را كه بزنيد هدف است. اين مساله براي روزهاي بعد است كه كارمان اينگونه شد، اما در مرحله قبلي كار ما اينگونه بود كه تيم آتش ما ميرسيد به نقطه عمليات و بعد از انجام عمليات بر ميگشت. در راه تيم بعدي را ميديديم كه داشت ميرفت. باز تيم سوم در راه بود كه بنشيند در نقطه توجيه.
از سوخت هليكوپتر كم ميكرديم تا مهمات بيشتري ببريم
با يك طرح ابتكاري براي دشمن جهنم درست كرديم
ما در جلسات خودمان با هم صحبت ميكرديم و ميگفتيم اين همه مشكلات را تحمل ميكنيم تا به نقطه عمليات برسيم و اين تعداد راكت و مهمات را هم كه با خودمان ميبريم. اگر بتوانيم مهمات بيشتري با خودمان ببريم ميتوانيم ضربه بيشتري به دشمن بزنيم و كارمان را بهتر انجام دهيم. در آن زمان آقاي وكيلي، بابايي و زنده دل خيلي شاخص بودند.
آمديم با استفاده از چارتها و جداولي كه داشتيم حساب و كتاب كرديم ديديم هليكوپتر ما بيشتر از اين هم ميتواند مهمات ببرد. يك مقدار بنزين كمتر ميزديم و به جاي آن مهمات بيشتري حمل ميكرديم. اما مشكلي وجود داشت و آن اين بود كه وقتي به منطقه و لبه جلويي حمله ميرسيديم بايستي ميآمديم بالا تا هدف و دشمن را ببينيم كه چهكار بايد بكنيم و ديگر فرصت اينكه اين مهمات را شليك كنيم نداشتيم، چون به محض اينكه ميآمديم هزاران رقم ضدهوايي و توپ و گلوله و هرچه داشتند شليك ميكردند تا نتوانيم اهداف مورد نظر را بزنيم. پيش خودمان حساب كرديم كه فرضا هم كه ما مهمات بيشتري ببريم خوب ما چندثانيه بيشتر فرصت نداريم مهمات را شليك كنيم. چون هم بايد ببينيم، هم تشخيص بدهيم و هم بزنيم و هم اينكه خودمان حداقل صدمه را ببينيم، بنابراين همانجا بچهها فكر كردند و يك طرح ابتكاري را به كار بردند. كاري كرديم كه هليكوپتر همه اين راكتها را همزمان شليك كند. نزديك 30 راكت را بهطور همزمان شليك ميكرديم كه وقتي اين راكتها به زمين ميخورد انفجاري حاصل ميشد كه واقعا ديوانهكننده بود. هرچند امروز كه مينشينيم و از نظر استاندارد بررسي ميكنيم به اين كار اشكال ميگيريم ولي در آن شرايط بهترين كاري بود كه ميتوانستيم انجام بدهيم.
راكتها را همزمان شليك ميكرديم و برميگشتيم. بلافاصله كه برميگشتيم تيم بعدي ميرسيد، آنها كه برميگشتند باز تيم بعدي ميآمد. يعني مدام اين تيمها از صبح تا قبل از غروب آفتاب در منطقه عملياتي حضور داشتند. آفتاب كه غروب ميكرد،عمليات ما هم تمام شده بود. ميرفتيم داخل سوله نماز جماعت ميخوانديم. بعد هم مينشستيم دور هم بگو و بخند و شام درست و حسابي.
وقتي لنز دوربين خبرنگار را با آرپيجي اشتباه گرفتم...
يك خاطرهاي هم دارم از يكي از دوستان خبرنگار كه جالب است. يكبار در همين عملياتها در حال پرواز ديدم انگار يك چيزي به طرف به من شليك ميكند و چون موقعيت دشمن مدام تغيير ميكرد من به خودم گفتم كه نكند اشتباهي آمدم و در توجيهي كه شده بودم دقت نكردم و الان روي خاك دشمن هستم. سريع تصميم گرفتم و برگشتم و دستم هم روي دستگيره شليك بود كه او را بزنم اما در يك لحظه ديدم يك خبرنگار لنزي سر دوربيناش بسته و من تصور كردم موشكي، آر پي جي يا چيزي شبيه اين هست. به هرحال برگشتيم آمديم و نشستيم. چند روز ديگر مصاحبه داشتيم. همه دوستان در حال مصاحبه با خبرنگاران بودند. من در اين مصاحبه گفتم كه اين بچههاي تبليغات آنقدر دل و جرأت دارند كه از همه جلوترند، حتي ما فكر كرديم كه خط را رد كرديم و دوربين اينها را با اسلحه اشتباه گرفتيم و كم مانده بود كه به طرفشان تيراندازي كنيم. اين را كه گفتم ناگهان همان خبرنگار آمد و گفت: «تو دوربين من رو داغون كردي، تو بودي كه دوربين منو زدي.» خلاصه، اين خاطره خيلي براي من جالب بود كه خود او بعدا با من مصاحبه كرد.
داستان عكس
آن زمان بهطور كلي بردن دوربين در منطقه براي نظاميها ممنوع بود. يعني دستوري كه ما داشتيم اين بود كه هيچ كسي حق نداشت با خودش به منطقه دوربين ببرد. آن موقع موبايل و اين وسايل هم كه نبود. اين عكس را خبرنگار كيهان انداخت. اينجا هم همان نقطه توجيه است كه ما بلند ميشديم. آخرين خاكريزمان بود كه از اينجا به بعد دراختيار خودمان بود كه بايستي با مانورهاي خاصي كه ميكرديم به سمت منطقه عملياتي ميرفتيم.
از من اصرار از فرمانده انكار
يك خاطرهاي هم خوب است بگويم راجع به سختي شرايط منطقه كانال ماهي كه ما در آن قسمت عمليات ميكرديم. يادم ميآيد كه در حين عمليات من يك روز آمدم خدمت جناب سرهنگ انصاري گفتم كه جناب سرهنگ ما از صبح تا حالا چند سورتي پرواز كرديم. اجازه بدهيد كه اين يك سورتي را ما نرويم عمليات. چون الان شرايط طوري هست كه آفتاب در چشممان است و ما كه بلند ميشويم ديدمان خوب نيست. آنها ما را راحتتر ميبينند و ما آنها را نميبينيم و شرايط به گونهاي است كه كارايي ما زياد نيست. اجازه بدهيد كه ادامه عمليات را بگذاريم براي فردا صبح.
خوب شرايط كلي عمليات هم اينگونه بود كه اكثرا هليكوپترهايمان تير ميخورد و بعضا در هر عمليات 13_14 تا گلوله ميخوردند. هر وقت كه برميگشتيم، همكارانمان اينها را چك ميكردند.جناب سرهنگ انصاري گفت كه الان لحظات خيلي حساسي است، اصلا امكانپذير نيست و الان بچههايي كه آنجا در خط مستقر شدهاند منتظر شما هستند و بايد برويد هدف را بزنيد.
من گفتم جناب سرهنگ اگر ما برويم ديگر برنميگرديم. گفت: ميدانم ولي بايد برويد. گفت: «بروفه! شما برويد ولي مواظب باشيد.» گفتم اصلا صحبت اينها نيست. ما الان يكماه است كه اينجا هستيم و عمليات انجام ميدهيم. من ميخواستم كه شما اجازه بدهيد كه امروز را زودتر تعطيل كنيم. جناب سرهنگ گفت كه نه، هيچ راهي ندارد و شما بايد برويد اين عمليات را انجام بدهيد.
خوب شرايط خيلي سخت بود. عراقيها هم كه از همان دور به محض اينكه صداي هليكوپتر را ميشنيدند شروع ميكردند به آتش سنگين ريختن. ميديديم كه همهجا انگار دارد ميجوشد. چون يك قسمتي از آن منطقه هم آب بود. متاسفانه ما از اين صحنه فيلم نداريم، البته خوب فرماندهان درجريان اوضاع بودند بچهها ميآمدند ميگفتند ولي خوب عملكننده ما بوديم كه از نزديك درگير مساله بوديم.
خلاصه ما كه بايد دستور را اجرا ميكرديم، رفتيم. سرهنگ انصاري طاقت نياورده بود و آمده بود روي خاكريز ايستاده بود و از دور تا آنجا كه ديد داشته ما را نگاه ميكرده است. ما در حين انجام عمليات بوديم كه ناگهان شنيديم جناب سرهنگ ميگويد كه «بروفه! برگرديد» ما هم برگشتيم آمديم نشستيم. گفتم چه شده جناب سرهنگ؟ گفت من خودم ديدم كه اوضاع چگونه است و با مسوولان صحبت كردم قرار شد امروز را تعطيل كنيم.
امروز مصاحبه كرد فردا شهيد شد
در اين عمليات هم يكي از بچههايي كه به شهادت رسيد ابراهيم فخرايي بود كه بچهها به او ميگفتند تو چقدر مصاحبه ميكني؟ بنده خدا فرداي آن روز شهيد شد. نهايتا در اين عمليات با حداقل امكانات، بهترين كارها حداقل در زمان خودش انجام شد. واقعا انسان تعجب ميكند كه چطور اين عزيزان آن موقع اين كارها را انجام دادند؟.
براي بازگشت خلبانان نذر ميكرديم
زماني كه هليكوپترها براي عمليات ميرفتند، بقيه دوستان فني و خلبان كه روي زمين بودند ميآمدند روي خاكريز ميايستادند و از دور نگاه ميكردند تا هليكوپترها را ببينند. هليكوپترها كه تكتك بر ميگشتند اينها مثلا ميگفتند: «آهان يك هليكوپتر را دارم ميبينم. آهان دوتا، آهان سهتا، خدا را شكر همه برگشتند.» بعد يك وقت ناگهان ميگفتند يكياش نيست. در عكسها هست كه براي به سلامت برگشتن بچهها گوسفند قرباني ميكرديم. منظورم اين است كه آنهايي هم كه پايين بودند همگي دل نگران بودند. شرايط سخت بود. از بالا كه هواپيماهاي عراقي بودند و از زمين هم كه مدام شليك ميكردند.
هماهنگي ناخوانده با نيروي هوايي
جالب اينجا بود كه هواپيماهاي نيروي هوايي هم درست عين ما عمل ميكردند. آنها بايستي در قالب تاكتيك مشخص عمل ميكردند اما اين كار به دليل شرايط خاص امكانپذير نبود. بعضا همزمان با هم عمل ميكرديم. به اين صورت كه آنها هم وقتي به نقطه نهايي ميرسيدند هواپيما را ميكشيدند بالا بمب را رها ميكردند و برميگشتند. خيلي جالب بود، بعضي اوقات ما با نيروي هوايي از قبل هماهنگي نميكرديم ولي ناخودآگاه هماهنگ ميشديم.
ایسنا
5 بهمن 1387