مولانا(شمس)
ارسال شده: شنبه ۲۶ بهمن ۱۳۸۷, ۷:۲۹ ب.ظ
اندر دو کون جانا،بی تو طرب ندیدم
دیدم بسی عجایب،چون تو عجب ندیدم
گفتند:«سوز آتش باشد نصیب کافر»
محروم زآتش تو جز بولهب ندیدم
من بر دریچه دل بس گوش جان نهادم
چندان سخن شنیدم اما دو لب ندیدم
بر بنده ناگهانی کردی نثار رحمت
جز لطف بی حد تو آن را سبب ندیدم
ای ساقی گزیده،مانندت،ای دو دیده!
اندر عجم نیامد وندر عرب ندیدم
چندان بریز باده کز خود شوم پیاده
کاندر خودی و هستی غیر تعب ندیدم
ای عشق بی تناهی،وی مظهر الهی
هم پشت و هم پناهی،کفوت لقب ندیدم
پولادپاره هاییم آهن رباست عشقت
اصل همه طلب تو،در تو طلب ندیدم
خامش کن ای برادر،فضل و ادب رها کن
تا تو ادب بخواندی،در تو ادب ندیدم
دیدم بسی عجایب،چون تو عجب ندیدم
گفتند:«سوز آتش باشد نصیب کافر»
محروم زآتش تو جز بولهب ندیدم
من بر دریچه دل بس گوش جان نهادم
چندان سخن شنیدم اما دو لب ندیدم
بر بنده ناگهانی کردی نثار رحمت
جز لطف بی حد تو آن را سبب ندیدم
ای ساقی گزیده،مانندت،ای دو دیده!
اندر عجم نیامد وندر عرب ندیدم
چندان بریز باده کز خود شوم پیاده
کاندر خودی و هستی غیر تعب ندیدم
ای عشق بی تناهی،وی مظهر الهی
هم پشت و هم پناهی،کفوت لقب ندیدم
پولادپاره هاییم آهن رباست عشقت
اصل همه طلب تو،در تو طلب ندیدم
خامش کن ای برادر،فضل و ادب رها کن
تا تو ادب بخواندی،در تو ادب ندیدم