مي خواهم از دلتنگي هاي «سهند» بگويم
ارسال شده: یکشنبه ۱۱ اسفند ۱۳۸۷, ۵:۱۴ ق.ظ
گفتگوی روزنامه قدس با بازمانده ناوشکن سهند
گفت: لباس نيروي دريايي سفيد است و مقدس مثل دلهاي رزمندگان. 22 ساله بود كه اين لباس را به تن كرد و امروز پسر 10 ساله اش، «عليرضا» لباس پدر را به تن مي كند و با آستين هاي تا شده نشان افتخار پدر را بر سينه مي زند و احترام نظامي مي گذارد.
امروز ناخدا دوم «نادر مباركي» كه گرد ميانسالي بر چهره اش چروك انداخته، با خاطرات ناوشکن سهند زندگي مي كند. ناوشكني كه غرش چرخ دنده هايش آبهاي خليج فارس را مي شكافت و آرام نداشت.
ناخدا مباركي هر بار كه به بندرعباس مي رود، پاي ساحل خليج فارس مي نشيند و در مزار شهداي ناو «سهند» شانه هايش مي لرزد. همچنان كه روايت آن لحظه ها در دفتر روزنامه هم شانه هاي او را مي لرزاندو اشك، پهناي صورتش را خيس مي كند.
[External Link Removed for Guests]
«عليرضا» هم دوست دارد ارتشي شود؟
خيلي، اين را مي شود از بازيهاي كودكانه اش فهميد. او فرمانده ارشد ارتش خانه ماست!
پس مي خواهد وارث لباس نظامي پدرش باشد؟
من هم وارث لباس نظامي پدرم بودم...
براي «عليرضا» خاطرات جنگ را هم تعريف مي كنيد؟
بيشتر خاطراتي را كه جذابيت داشته باشد.
مگر جنگ جذابيت هم دارد؟
دفاع، بله !رشادتهاي همرزمانم و قهرماني آنها نه تنها براي بچه ها، بلكه براي همه جذاب است. شايد تصور اينكه يك نوجوان 13 ساله نه توي بازي، بلكه در واقعيت به خودش نارنجك بست يا رشادتهايي كه در يك كشتي رخ داد و شايد هم غرق شد سخت باشد، اما واقعيت دارد.
آن رشادتها غرق نشده، چون هنوز بازماندگاني دارد و شما يكي از راويان رشادتهاي ناو «سهند» هستيد. برايمان روايت كنيد؟
بگذاريد از اينجا شروع كنم. 7 آذر- روز نيروي دريايي- پيكان با ناوچه هاي عراقي درگير مي شود و 80 درصد نيروي دشمن را از پا مي اندازد. نيروي دريايي ما چنان قوي و محكم بود كه نيروي دريايي عراق در برابر ما حرفي براي گفتن نداشت. اما روز 29 فروردين سال 67 كه با عنوان روز ارتش نامگذاري شده است، رزمندگان ناوشکن «سهند» همه روزه بودند. ماه مبارك رمضان آن سال با روزهاي آغازين بهار مصادف شده بود. ساعت 4 بعد از ظهر يكي از 5 ناوگان آمريكاييها در خليج فارس به يكي از مين ها برخورد مي كند و اين موضوع بهانه اي براي حمله مي شود. اولين موشك به مركز كنترل برق ناوشکن «سهند» برخورد مي كند و شادروان صفرزاده و شادروان آزادي اولين شهداي اين ناوشكن هستند.
چگونه شهيد مي شوند؟
اين دو پشت پدافند بودند و به طرف هواپيماي آمريكايي شليك مي كردند. هر دو توي فانل (دودكش) پرت مي شوند و جسدشان هيچ وقت پيدا نمي شود. البته خيلي از بچه ها مفقود الجسد هستند و با كشتي غرق شده اند.
آقاي مباركي! هنوز اذان مغرب نگفته و با دهان روزه خون بچه ها شتك مي زند به ديواره هاي ناوشكن سهند؟
بله، موشكها يكي پس از ديگري بر ناو فرود مي آمد. خيلي ها براي نجات ديگران، خودشان شهيد شدند. شهيد پرهيزكار رفت كه براي مجروحي آب بياورد كه بدن پاكش را آب به امانت گرفت. شهيد ابراهيم زاده را هم هيچ گاه با دست و پاي سوخته و چشمهايي كه داغي آتش آن ها را نمي توانست ببندد، فراموش نمي كنم. شهيد قهرماني هم تا آخرين نفس پشت پدافند 35 ميلي متري به دشمن شليك مي كرد. هواپيما كه راكت را زد شهيد ابراهيم زاده غرق در خون به توپش تكيه داده بود و لبخند بر لبانش محو مي شد.
بيش از 8 موشك و 20 راكت و بمبهاي ليزري به ما شليك شده بود. من پشت پدافند 20 ميلي متري مستقر بودم كه يكي از موشكها به سوي من پرتاب شد. روي عرشه كشتي پرت شدم ناو به سمت چپ كج شده بود و داشت غرق مي شد. جريان آب را لا به لاي انگشتان دست و پايم و حتي زير گوشم احساس مي كردم. ناو كم كم داشت خودش را به دريا مي سپرد و پايين مي رفت.
و حالا آب داشت تن شما را هم فرا مي گرفت...؟
توي دريا پريدم. يكي از بچه ها تخته اي را انداخته بود روي آب. من يك طرف بودم و او يك سوي تخته. چند متري از ناو دور شديم كه هواپيماي آمريكايي راكتي را پرتاب كرد و او شهيد شد. تن پاك «بهزاد قناد» غرق خون شده بود. با دستم تخته را روي آب مي كشيدم؛ روي آب، آتش شعله مي گرفت و دريا شده بود كوهي از پاره هاي آتش. حدود 200- 300 متري از ناو دور شده بوديم كه تن پاك «بهزاد قناد» را با جليقه نجات روي آب رها كردم. اين صحنه ها هيچ وقت از يادم نمي رود. انگار كه ملكه ذهنم شده باشد. آنها بهترين عزيزانم بودند.
اذيتتان نمي كند اينكه ديگر حضور ندارند؟
نمي دانم شايد من لياقت نداشتم كه ماندم.
آن ملكه ذهني كه گفتيد، آشفته هم مي شود؟
شبها آرامش ندارم. اين آشفتگي هاي ذهني وقتي با دردهاي تنم همراه مي شوند خواب را از چشمانم مي ربايند.
برگرديم به تخته روي آب و تن زخمي شما كه روي آب شناور بود؛ بعدش چه شد؟
يك گروه 8 نفره از بچه ها را پيدا كردم و به آنها پيوستم. سوار قايق كه شدم متوجه سوراخ آن شدم و دوباره جريان آبي كه لا به لاي انگشتانم جا باز مي كرد. همه پريديم توي آب و دستانمان را به يكديگر قفل كرديم. كوسه ها بوي خون را فهميده بودند و دور ما مي چرخيدند. ساعت 6 بعد از ظهر، دريا طوفاني شده بود و هوا رو به تاريكي مي رفت، رنگ غروب شتك زده بود به دريا و رنگ سرخ خون بچه ها را تشديد مي كرد.
ناوشكن «سهند» آن زمان چه وضعيتي داشت؟
سهند داشت كم كم از ديدگان ما محو مي شد. پرچم برافراشته جمهوري اسلامي ايران در باد تكان مي خورد. همراه بچه ها به احترام ناو هميشه پاينده «سهند» به حالت احترام نظامي رو به كشتي قرار گرفتيم. زمان غروب خورشيد «سهند» از پهلوي چپ در دريا فرو مي رفت و غروب مي كرد. براي لحظاتي سكوتي سنگين همه جا را فرا گرفت. بغض گلو را مي فشرد و خيسي و گرماي اشك را روي صورتمان حس مي كرديم. شايد 20 دقيقه اي مي شد كه اين حالت حاكم بود. بعد از آن، همه با صداي بلند ناله زديم. ضجه زديم و اشك ريختيم. بسياري از همرزمانمان زنده زنده غرق شدند.
[External Link Removed for Guests]
... و پيكرهايشان؟
هيچ وقت پيدا نشد. بيش از 50 نفر از بچه ها مفقود الجسد هستند و 7 نفرشان از جمله «بهزاد قناد» پيكرشان پيدا شد. شايد خيلي هايشان زنده بودند و غرق شدند، شايد هم بعضي ها طعمه آرواره هاي كوسه ها شدند.
ناخدا مباركي !هوا داشت رو به تاريكي مي رفت و «سهند» به زير آب رفته بود. گروه بازمانده از اين ناوشكن ساعات شب را چه كردند؟
كوسه ها نزديك شده بودند. حلقه را تنگ تر كرديم. صداي آرواره هاي كوسه ها را زير گوشم مي شنيدم. مي داني آرواره هاي كوسه آن قدر تيز است كه وقتي بزند اولش هيچ چيز را احساس نمي كني. نمي دانم فكر كردم شايد مرا زده. دستي به دست و پاهايم كشيدم هر چهار تا سرجايشان بودند. جرأت كردم تا چشمانم را باز كنم. باورم نمي شد كوسه ها از ما فاصله گرفته بودند. هيچ وقت اين لحظه را فراموش نمي كنم لحظه رفتن كوسه ها را...
ساعت از 9 شب هم گذشته، دستها و پاهايتان شل شده و ديگر نمي توانيد خودتان را روي آب نگه داريد، بعدش...؟
ساعت حدود 10 بود كه نوري ضعيف از دور نمايان شد فرياد مي زديم و كمك مي خواستيم؛ با تمام توانمان فرياد مي زديم يدك كش دور مي شد و نزديك... ساعت 12 شب بود كه به بندرعباس رسيديم. چشم كه باز كردم ساعت 4 صبح روز بعد بود. بيمارستان و بوي خون و ناله هاي خانواده شهدا. امروز هم بعد از گذشت 20 سال تنها 7 پيكر در بهشت رضاي مشهد دفن شده اند.
و بقيه در كجا؟
50 نفر ديگر در مزار خليج فارس.
به مزار آنها هم مي رويد؟
وقتي به بندرعباس سفر مي كنم، رو به روي خليج فارس مي ايستم، آسمان كه رنگ سرخي به خود مي گيرد ياد غروب 29 فروردين سال 67 مي افتم.
غروبش چه حالي دارد؟
غم انگيز است، خيلي... مي داني آن زمان شايد خانواده ام را هر 45 روز يك بار مي ديدم، اما همرزمانم را روزانه 45 بار. عجيب با هم صميمي بوديم. اميدوارم بتوانم راهشان را ادامه دهم.
راهشان از كجا مي گذرد؟
از آبهاي نيلگون خليج هميشه فارس...
و به كجا منتهي مي شود؟
به بهشت... آنجا كه رضاي خدا بالاترين درجه است.
ناخدا مباركي! ايستاده ايد رو به روي خليج فارس، خليجي كه در دلش پيكر عزيزترين كسان شما را به امانت گرفته، چه مي گوييد؟ حرف دلتان را بزنيد؟
اگر واقعاً بخواهم حرف دلم را بزنم از دلتنگي هاي «سهند» مي گويم... مي... مي گويم... كه... خيلي... خيلي دلم برايتان تنگ شده است... شما را قسم مي دهم... قسم مي دهم كه... دستم را بگيريد... .
ويژه نامه ارتش فاتح ( روزنامه قدس )
گفت: لباس نيروي دريايي سفيد است و مقدس مثل دلهاي رزمندگان. 22 ساله بود كه اين لباس را به تن كرد و امروز پسر 10 ساله اش، «عليرضا» لباس پدر را به تن مي كند و با آستين هاي تا شده نشان افتخار پدر را بر سينه مي زند و احترام نظامي مي گذارد.
امروز ناخدا دوم «نادر مباركي» كه گرد ميانسالي بر چهره اش چروك انداخته، با خاطرات ناوشکن سهند زندگي مي كند. ناوشكني كه غرش چرخ دنده هايش آبهاي خليج فارس را مي شكافت و آرام نداشت.
ناخدا مباركي هر بار كه به بندرعباس مي رود، پاي ساحل خليج فارس مي نشيند و در مزار شهداي ناو «سهند» شانه هايش مي لرزد. همچنان كه روايت آن لحظه ها در دفتر روزنامه هم شانه هاي او را مي لرزاندو اشك، پهناي صورتش را خيس مي كند.
[External Link Removed for Guests]
«عليرضا» هم دوست دارد ارتشي شود؟
خيلي، اين را مي شود از بازيهاي كودكانه اش فهميد. او فرمانده ارشد ارتش خانه ماست!
پس مي خواهد وارث لباس نظامي پدرش باشد؟
من هم وارث لباس نظامي پدرم بودم...
براي «عليرضا» خاطرات جنگ را هم تعريف مي كنيد؟
بيشتر خاطراتي را كه جذابيت داشته باشد.
مگر جنگ جذابيت هم دارد؟
دفاع، بله !رشادتهاي همرزمانم و قهرماني آنها نه تنها براي بچه ها، بلكه براي همه جذاب است. شايد تصور اينكه يك نوجوان 13 ساله نه توي بازي، بلكه در واقعيت به خودش نارنجك بست يا رشادتهايي كه در يك كشتي رخ داد و شايد هم غرق شد سخت باشد، اما واقعيت دارد.
آن رشادتها غرق نشده، چون هنوز بازماندگاني دارد و شما يكي از راويان رشادتهاي ناو «سهند» هستيد. برايمان روايت كنيد؟
بگذاريد از اينجا شروع كنم. 7 آذر- روز نيروي دريايي- پيكان با ناوچه هاي عراقي درگير مي شود و 80 درصد نيروي دشمن را از پا مي اندازد. نيروي دريايي ما چنان قوي و محكم بود كه نيروي دريايي عراق در برابر ما حرفي براي گفتن نداشت. اما روز 29 فروردين سال 67 كه با عنوان روز ارتش نامگذاري شده است، رزمندگان ناوشکن «سهند» همه روزه بودند. ماه مبارك رمضان آن سال با روزهاي آغازين بهار مصادف شده بود. ساعت 4 بعد از ظهر يكي از 5 ناوگان آمريكاييها در خليج فارس به يكي از مين ها برخورد مي كند و اين موضوع بهانه اي براي حمله مي شود. اولين موشك به مركز كنترل برق ناوشکن «سهند» برخورد مي كند و شادروان صفرزاده و شادروان آزادي اولين شهداي اين ناوشكن هستند.
چگونه شهيد مي شوند؟
اين دو پشت پدافند بودند و به طرف هواپيماي آمريكايي شليك مي كردند. هر دو توي فانل (دودكش) پرت مي شوند و جسدشان هيچ وقت پيدا نمي شود. البته خيلي از بچه ها مفقود الجسد هستند و با كشتي غرق شده اند.
آقاي مباركي! هنوز اذان مغرب نگفته و با دهان روزه خون بچه ها شتك مي زند به ديواره هاي ناوشكن سهند؟
بله، موشكها يكي پس از ديگري بر ناو فرود مي آمد. خيلي ها براي نجات ديگران، خودشان شهيد شدند. شهيد پرهيزكار رفت كه براي مجروحي آب بياورد كه بدن پاكش را آب به امانت گرفت. شهيد ابراهيم زاده را هم هيچ گاه با دست و پاي سوخته و چشمهايي كه داغي آتش آن ها را نمي توانست ببندد، فراموش نمي كنم. شهيد قهرماني هم تا آخرين نفس پشت پدافند 35 ميلي متري به دشمن شليك مي كرد. هواپيما كه راكت را زد شهيد ابراهيم زاده غرق در خون به توپش تكيه داده بود و لبخند بر لبانش محو مي شد.
بيش از 8 موشك و 20 راكت و بمبهاي ليزري به ما شليك شده بود. من پشت پدافند 20 ميلي متري مستقر بودم كه يكي از موشكها به سوي من پرتاب شد. روي عرشه كشتي پرت شدم ناو به سمت چپ كج شده بود و داشت غرق مي شد. جريان آب را لا به لاي انگشتان دست و پايم و حتي زير گوشم احساس مي كردم. ناو كم كم داشت خودش را به دريا مي سپرد و پايين مي رفت.
و حالا آب داشت تن شما را هم فرا مي گرفت...؟
توي دريا پريدم. يكي از بچه ها تخته اي را انداخته بود روي آب. من يك طرف بودم و او يك سوي تخته. چند متري از ناو دور شديم كه هواپيماي آمريكايي راكتي را پرتاب كرد و او شهيد شد. تن پاك «بهزاد قناد» غرق خون شده بود. با دستم تخته را روي آب مي كشيدم؛ روي آب، آتش شعله مي گرفت و دريا شده بود كوهي از پاره هاي آتش. حدود 200- 300 متري از ناو دور شده بوديم كه تن پاك «بهزاد قناد» را با جليقه نجات روي آب رها كردم. اين صحنه ها هيچ وقت از يادم نمي رود. انگار كه ملكه ذهنم شده باشد. آنها بهترين عزيزانم بودند.
اذيتتان نمي كند اينكه ديگر حضور ندارند؟
نمي دانم شايد من لياقت نداشتم كه ماندم.
آن ملكه ذهني كه گفتيد، آشفته هم مي شود؟
شبها آرامش ندارم. اين آشفتگي هاي ذهني وقتي با دردهاي تنم همراه مي شوند خواب را از چشمانم مي ربايند.
برگرديم به تخته روي آب و تن زخمي شما كه روي آب شناور بود؛ بعدش چه شد؟
يك گروه 8 نفره از بچه ها را پيدا كردم و به آنها پيوستم. سوار قايق كه شدم متوجه سوراخ آن شدم و دوباره جريان آبي كه لا به لاي انگشتانم جا باز مي كرد. همه پريديم توي آب و دستانمان را به يكديگر قفل كرديم. كوسه ها بوي خون را فهميده بودند و دور ما مي چرخيدند. ساعت 6 بعد از ظهر، دريا طوفاني شده بود و هوا رو به تاريكي مي رفت، رنگ غروب شتك زده بود به دريا و رنگ سرخ خون بچه ها را تشديد مي كرد.
ناوشكن «سهند» آن زمان چه وضعيتي داشت؟
سهند داشت كم كم از ديدگان ما محو مي شد. پرچم برافراشته جمهوري اسلامي ايران در باد تكان مي خورد. همراه بچه ها به احترام ناو هميشه پاينده «سهند» به حالت احترام نظامي رو به كشتي قرار گرفتيم. زمان غروب خورشيد «سهند» از پهلوي چپ در دريا فرو مي رفت و غروب مي كرد. براي لحظاتي سكوتي سنگين همه جا را فرا گرفت. بغض گلو را مي فشرد و خيسي و گرماي اشك را روي صورتمان حس مي كرديم. شايد 20 دقيقه اي مي شد كه اين حالت حاكم بود. بعد از آن، همه با صداي بلند ناله زديم. ضجه زديم و اشك ريختيم. بسياري از همرزمانمان زنده زنده غرق شدند.
[External Link Removed for Guests]
... و پيكرهايشان؟
هيچ وقت پيدا نشد. بيش از 50 نفر از بچه ها مفقود الجسد هستند و 7 نفرشان از جمله «بهزاد قناد» پيكرشان پيدا شد. شايد خيلي هايشان زنده بودند و غرق شدند، شايد هم بعضي ها طعمه آرواره هاي كوسه ها شدند.
ناخدا مباركي !هوا داشت رو به تاريكي مي رفت و «سهند» به زير آب رفته بود. گروه بازمانده از اين ناوشكن ساعات شب را چه كردند؟
كوسه ها نزديك شده بودند. حلقه را تنگ تر كرديم. صداي آرواره هاي كوسه ها را زير گوشم مي شنيدم. مي داني آرواره هاي كوسه آن قدر تيز است كه وقتي بزند اولش هيچ چيز را احساس نمي كني. نمي دانم فكر كردم شايد مرا زده. دستي به دست و پاهايم كشيدم هر چهار تا سرجايشان بودند. جرأت كردم تا چشمانم را باز كنم. باورم نمي شد كوسه ها از ما فاصله گرفته بودند. هيچ وقت اين لحظه را فراموش نمي كنم لحظه رفتن كوسه ها را...
ساعت از 9 شب هم گذشته، دستها و پاهايتان شل شده و ديگر نمي توانيد خودتان را روي آب نگه داريد، بعدش...؟
ساعت حدود 10 بود كه نوري ضعيف از دور نمايان شد فرياد مي زديم و كمك مي خواستيم؛ با تمام توانمان فرياد مي زديم يدك كش دور مي شد و نزديك... ساعت 12 شب بود كه به بندرعباس رسيديم. چشم كه باز كردم ساعت 4 صبح روز بعد بود. بيمارستان و بوي خون و ناله هاي خانواده شهدا. امروز هم بعد از گذشت 20 سال تنها 7 پيكر در بهشت رضاي مشهد دفن شده اند.
و بقيه در كجا؟
50 نفر ديگر در مزار خليج فارس.
به مزار آنها هم مي رويد؟
وقتي به بندرعباس سفر مي كنم، رو به روي خليج فارس مي ايستم، آسمان كه رنگ سرخي به خود مي گيرد ياد غروب 29 فروردين سال 67 مي افتم.
غروبش چه حالي دارد؟
غم انگيز است، خيلي... مي داني آن زمان شايد خانواده ام را هر 45 روز يك بار مي ديدم، اما همرزمانم را روزانه 45 بار. عجيب با هم صميمي بوديم. اميدوارم بتوانم راهشان را ادامه دهم.
راهشان از كجا مي گذرد؟
از آبهاي نيلگون خليج هميشه فارس...
و به كجا منتهي مي شود؟
به بهشت... آنجا كه رضاي خدا بالاترين درجه است.
ناخدا مباركي! ايستاده ايد رو به روي خليج فارس، خليجي كه در دلش پيكر عزيزترين كسان شما را به امانت گرفته، چه مي گوييد؟ حرف دلتان را بزنيد؟
اگر واقعاً بخواهم حرف دلم را بزنم از دلتنگي هاي «سهند» مي گويم... مي... مي گويم... كه... خيلي... خيلي دلم برايتان تنگ شده است... شما را قسم مي دهم... قسم مي دهم كه... دستم را بگيريد... .
ويژه نامه ارتش فاتح ( روزنامه قدس )
