جهان قبل از اسلام
ارسال شده: دوشنبه ۴ خرداد ۱۳۸۸, ۸:۱۲ ب.ظ
[FONT=tahoma,arial,helvetica,sans-serif]قضاوت هاى ناجوانمردانه
قضاوتهاى ناجوانمردانه درباره اسلام معلول علل زير است :1 ـ عدم اطلاع و آگاهىبر احكام و قوانين اصيل اسلام .2 ـ به خطر افتادن منافع شخصى و مادى عدهاى قلدر و مستبد .3 ـ نقص انديشه و كم خردى در اثر حكومت شهوت بر عقل .4 ـتيره بودن آسمان زندگى دينى بر اثر تراكم ابرهاى استعمار ، بويژه استعمارفكرى و فرهنگى .
جهان قبل از اسلام
البته براى اين كه بتوان به جنبهسازندگى اسلام پى برد و دريافت كه اسلام عزيز چه منابع و منافع سرشارى ازبرنامه هاى مادى و معنوى عايد انسان مى كند ، بايد به طور اختصار دورنماىجهان قبل از بعثت نبى بزرگ اسلام (صلى الله عليه وآله) را ترسيم كرد و سپسدرتعليماتى كه آن بزرگ مرد آسمانى براى نجات بشر در آن دنياى تاريك آورد ،تعمق و انديشه نمود .اسلام در زمان ظهور و پيدايش ، با بدترين برنامه هاروبرو بود و در حقيقت با آدميانى مرده و پست در همه عالم مواجه گشت ، ولىبه وسيله تعليمات آسمانى و ثمربخش خود از آن دنياى خراب و آلوده ، بهترينجهان و برترين ملت ها را ساخت .آرى ! تاريخ ، عصرى در آفرينش ، روشن تر ونورانى تر از عصر اسلام به ياد ندارد . ظهور اسلام در تاريكترين نقطه جهانيعنى عربستان بود . اينك به توضيح و ترسيم اوضاع فيزيكى و سياسى اجتماعى «عربستان » كه اولين جايگاه نزول اين تحفه الهى ( اسلام ) بود توجه كنيد :
عربستان
كشورعربستان شبه جزيره بزرگى است كه قسمتى از آن ريگستان و سه طرف ديگرشدرياست . از طرف مغرب به درياى احمر و از مشرق به درياى عمان و خليج فارسو از سمت جنوب به درياى هند منتهى مى شود .گذشتگان ، عربستان را به سهناحيه تقسيم كرده اند : قسمت شمالى را « حجاز » ، جنوبى را « يمن » و بخشمركزى را « صحراى عربستان » مى نامند .حجاز سرزمينى است مشتمل بر ريگستانو اراضى كوهستانى كه « مكه » و « مدينه طيبه » جزو آن مى باشد كه قبل ازطلوع خورشيد اسلام فاقد هرگونه تمدن و اخلاق بود .« يمن » كه در جنوب حجازواقع است از حاصل خيزترين نقاط آن سرزمين محسوب مى گردد . قسمت مركزى كهداراى صحراهاى بزرگ و شن زارهاى گرم است ، تقريباً غير قابل سكونت مى باشد. مردمان شمال و جنوب ، به خاطر حاصل خيزى سرزمينشان ، از خود تمدنى داشتهاند و از ساير نواحى عربستان ممتاز بودند . سد « مآرب » كه هنوز نام آن برسر زبان هاست ، از آثار تمدن آن قوم است كه آن را در قرن دوم پيش از ميلادساخته اند ، و مسلم است كه سازندگان آن سد بزرگ از علم هندسه اطلاع داشتهاند و داراى همتى ممتاز بوده اند كه توانستند اثر بزرگى چون آن سد را بهوجود بياورند .قرآن مجيد در سوره « سبأ » درباره اين سد مى گويد :« مردمسبا در اثر نعمت زياد و آسايش ، به زندگى تجملى و عياشى و شهوت رانى روىآورده بودند ، آنگاه به علت كبر و غرور و ناسپاسى و طغيان ، مستوجب عذابالهى شدند . خداى مقتدر سيل « عرم » را بر « سد » ايشان مسلط كرد تا آن راويران ساخت و مزارع و بوستان هاى خرم و سرسبزشان را به صحرايى سوزان تبديلكرد و از باغ هاى انبوهشان جز چند درخت سدر و شوره گر چيزى باقى نگذاشت»(1) .علت آن كه مردم ناسپاس ، خطاكار و زيان كار « سبأ » از عهده بازسازىسد بزرگ مآرب بر نيامدند آن بود كه خداى توانا آنان را در برابر كردارناپسندشان به فتنه هاى داخلى و اختلافات ملوك الطوايفى دچار كرد ، تا ازفكر ترميم سد منصرف شدند .مردمى كه در ناحيه يمن زندگى مى كردند ، مشهوربه « بنى قحطان » بودند كه پس از واقعه تخريب سد، به عراق ، شام و حجازكوچ كردند .
روش زندگى مردم حجاز
نسلى كه از يمن رهسپار حجاز شدنداز نظر زندگى به دو طايفه « شهرنشين » و « بَدَوى » تقسيم شدند .شهرنشينان همان مردم مكه و مدينه و طايف بودند و بقيه پراكنده شدند و درصحراها سكونت گزيدند . اين مردم به خاطر دورى از يمن ، بويژه نسل هاى بعدى، چه شهرى و چه بدوى ، از آثار تمدن و اخلاق كلى جدا گشتند .مردم حجاز كهدر وسط عربستان زندگى مى كردند ، به حال بدويت و وحشى گرى باقى ماندند ;زيرا سرزمين آنان خشك و بد آب و هوا بود و به خاطر سختى راه با مردمانمتمدن آن روزگار مربوط نبودند ; به طورى كه جهانگشايان بزرگ دنيا مانند :« رامسيسر دوم » در قرن 14 قبل از ميلاد و « اسكندر مقدونى » در قرن 4 پيشاز ميلاد و « ايليوس گالوس » در زمان « اوگوست » امپراطور دوم در قرن اولميلاد از تسخير حجاز عاجز ماندند .
پادشاهان قلدر ، مستبد و پر قدرتايران آن روز ، نيز موفق نشدند بر حجاز دست يابند ; از اين جهت مردم حجازبا خاطرى آسوده ، به زندگانى بدوى خويش ادامه مى دادند و اين يك مسئلهطبيعى است كه تا انسان خود را در خطر نبيند به فكر چاره نمى افتد ، و ازطرف ديگر چون انسان از نظر طبيعى خودخواه و طالب نام و جاه است ، و ناچاربراى به دست آوردن اين برنامه به مبارزه برمى خيزد ، از اين رو عرب هاىحجاز ، چون با مردم ديگر مرتبت نبودند به جان يك ديگر مى افتادند و كارىجز قتل و غارت و خونريزى داخلى نداشتند(2) .
تعصب هاى جاهلى
اين جنگهاى داخلى و تضادها و نزاع هاى قبيله اى ، در محو كردن اصول انسانى كمك بهسزايى نمود ; به طورى كه در همان زمان كه عرب هاى حجاز ، در چنان حالاتىبسر مى بردند « دمتريوس » سردار بزرگ يونانى ، براى تصرف عربستان وارد «پترا » كه يكى از شهرهاى قديمى حجاز بود شد ، ساكنين آن ناحيه به او گفتند:اى سردار بزرگ ! چرا با ما جنگ مى كنى ؟ ما در جايى زندگى مى كنيم و درسرزمينى سكونت گرفته ايم كه فاقد هر نوع وسائل زندگى است ، و اين برنامهدر زندگى ما براى اين است كه سر به فرمان كسى ننهيم ، هداياى ما را بپذيرو از تصرف اين سرزمين كه نفعى براى تو ندارد چشم بپوش ، و اگر بخواهى قصدخود را اجرا كنى ما به تو اعلام مى كنيم كه بعد از تصرف اينجا دچار مشكلاتفراوانى خواهى شد ، علاوه بر اين كه ما از صورت زندگى فعلى دست بردارنيستيم ، اگر پس از جنگ هم عده اى را به اسارت بگيرى و با خود همراه ببرىنفعى از آنان عايد تو نخواهد شد ; زيرا آنان بعد از اسارت ، غلامانىبدانديش و بدكردار هستند و هرگز حاضر به تغيير دادن صورت معيشت خود نيستند. « دمتريوس » پيام آنان را قبول كرد و از تصرف عربستان منصرف شد(3).اميرمؤمنان (عليه السلام) درباره وضع اعراب قبل از اسلام مى فرمايد :«خداى مهربان رهبر بزرگ اسلام را فرستاد تا مردم جهان را از روش هاى غلطىكه در پيش گرفته بودند بر حذر بدارد ، و او را امين فرامين آسمانى خودقرار داد . در آن زمان شما اى مردم عرب ! بدترين دين را داشتيد و درناهنجارترين سرزمين زندگى مى كرديد ، در بين سنگ هاى سخت و مارهاى گزندهمى خوابيديد و از آب تيره رنگ مى نوشيديد ، غذاى خوب نداشتيد و خون يكديگر را مى ريختيد ، رابطه خود را با نزديكان مى بريديد و با آنان جنگ مىكرديد ، بت پرستى در ميان شما برپا بود و گناهان و آلودگى ها دست و پاىشما را بسته بود »(4) .
عادات و رسوم جاهلى
« هردر » درباره اعرابمى نويسد :« اعراب عادات و رسوم قديمه گذشتگان را محفوظ نگاه داشته و صفاتمتضاده را با هم جمع كرده بودند ، آنها بى نهايت سركش و خونخوار و بىنهايت هم فرمان بردار ، متكبر و مغرور ، به اساطير و افسانه هاى پوچ شوقوافر داشتند و گويى مقهور احساسات بودند ، هر گاه خيال تازه اى در دماغآنان جاى مى گرفت ، مستعد كارهاى خيلى بزرگ مى شدند ، از طرفى آزاد ،بخشنده و جسور و از طرف ديگر اسير غضب و سرشار از بى باكى ، و در حقيقتتمام محاسن و قبايح خاندان « سامى » در عرب جمع بود » .
مهم ترين شهر حجاز
پيشتراشاره كرديم كه اعراب عربستان ، به مرور زمان به دو قسمت باديه نشين وشهرنشين ، تقسيم شدند كه شهرنشينان همان مردم مكه و مدينه بودند . اينتقسيم در عادات و رسوم و اخلاق و كردار مردم عرب تأثيرى نداشت .« مكه » ازمهم ترين شهرهاى حجاز بود ; زيرا از دورترين نقاط عربستان و از مناطقاطراف براى زيارت مى آمدند . شهر مكه در عين اين كه زيارتگاه بود ، خود بهخود مركز بازرگانى هم شده بود و به همين دليل قبايل بزرگ و نيرومند آنسرزمين براى تصرف و تسلط بر آن شهر به تكاپو افتادند .ابتدا فرزندان «اسماعيل » يعنى خود حجازى ها پرده دار كعبه و فرمانرواى آن سامان بودند ;اما ديرى نپاييد كه طايفه « خزاعه » از يمن به مكه آمدند و در قرن دومميلادى فرمانروايى آن ناحيه را از فرزندان اسماعيل گرفتند ، پس از مدتكوتاهى طايفه « عدنان » كه حجازى بودند ، آنها را از پا درآورده و درنتيجه قبيله « كنانه » و « قريش » از طايفه عدنان به وجود آمدند و رياستمكه در دست قريش باقى ماند ، تا اين كه حكومت حجاز به دست مرد مقتدرى بهنام « قصى بن كلاب » افتاد .« قصى بن كلاب » اقوام خود را از اطراف به مكهآورد و زمين هاى بسيارى را به آنان واگذار كرد تا براى خود منزل و مأوىبسازند .پس از قصى بن كلاب « عبد مناف » جانشين او شد ، وى فرزندانى داشتكه « عبد شمس » و « هاشم » از پسران او بودند ، عبد مناف هنگام مرگ ، هاشمرا جانشين خود قرار داد . « اميّه » پسر عبد شمس بر عموى خود هاشم حسدورزيد و اين نخستين دشمنى و اختلافى بود كه ميان خاندان هاشم و اُميّه رخداد و تا مدت ها ادامه داشت .پس از مرگ هاشم پسرش « عبدالمطلب » جانشين وىشد . در آن زمان طايفه قريش نسبت به ساير قبيله هاى حجاز مزيّت و برترىويژه اى داشت ، اين بود صورتى از وضع شهرنشينى مردم عرب قبل از اسلام .
دشمنىهاى عجيب و غريب مردم مكه و آزارهاى خطرناكى كه از آنان نسبت به پيغمبراسلام (صلى الله عليه وآله)صادر شد ، نشان مى دهد كه شهرنشينى در آداب واخلاق آنان كمترين تأثيرى نكرده بود ; يعنى از شهرنشينى جز نام ، چيزديگرى براى آنان نبود ، به عبارت ساده تر مى توان گفت : ظهور اسلام ازشهرى بود كه شهروندان آن از هيچ كدام از برنامه هاى انسانيت و آدميت بهرهاى نداشتند .
[FONT=tahoma,arial,helvetica,sans-serif]برگرفته از کتاب بر بال اندیشه
قضاوتهاى ناجوانمردانه درباره اسلام معلول علل زير است :1 ـ عدم اطلاع و آگاهىبر احكام و قوانين اصيل اسلام .2 ـ به خطر افتادن منافع شخصى و مادى عدهاى قلدر و مستبد .3 ـ نقص انديشه و كم خردى در اثر حكومت شهوت بر عقل .4 ـتيره بودن آسمان زندگى دينى بر اثر تراكم ابرهاى استعمار ، بويژه استعمارفكرى و فرهنگى .
جهان قبل از اسلام
البته براى اين كه بتوان به جنبهسازندگى اسلام پى برد و دريافت كه اسلام عزيز چه منابع و منافع سرشارى ازبرنامه هاى مادى و معنوى عايد انسان مى كند ، بايد به طور اختصار دورنماىجهان قبل از بعثت نبى بزرگ اسلام (صلى الله عليه وآله) را ترسيم كرد و سپسدرتعليماتى كه آن بزرگ مرد آسمانى براى نجات بشر در آن دنياى تاريك آورد ،تعمق و انديشه نمود .اسلام در زمان ظهور و پيدايش ، با بدترين برنامه هاروبرو بود و در حقيقت با آدميانى مرده و پست در همه عالم مواجه گشت ، ولىبه وسيله تعليمات آسمانى و ثمربخش خود از آن دنياى خراب و آلوده ، بهترينجهان و برترين ملت ها را ساخت .آرى ! تاريخ ، عصرى در آفرينش ، روشن تر ونورانى تر از عصر اسلام به ياد ندارد . ظهور اسلام در تاريكترين نقطه جهانيعنى عربستان بود . اينك به توضيح و ترسيم اوضاع فيزيكى و سياسى اجتماعى «عربستان » كه اولين جايگاه نزول اين تحفه الهى ( اسلام ) بود توجه كنيد :
عربستان
كشورعربستان شبه جزيره بزرگى است كه قسمتى از آن ريگستان و سه طرف ديگرشدرياست . از طرف مغرب به درياى احمر و از مشرق به درياى عمان و خليج فارسو از سمت جنوب به درياى هند منتهى مى شود .گذشتگان ، عربستان را به سهناحيه تقسيم كرده اند : قسمت شمالى را « حجاز » ، جنوبى را « يمن » و بخشمركزى را « صحراى عربستان » مى نامند .حجاز سرزمينى است مشتمل بر ريگستانو اراضى كوهستانى كه « مكه » و « مدينه طيبه » جزو آن مى باشد كه قبل ازطلوع خورشيد اسلام فاقد هرگونه تمدن و اخلاق بود .« يمن » كه در جنوب حجازواقع است از حاصل خيزترين نقاط آن سرزمين محسوب مى گردد . قسمت مركزى كهداراى صحراهاى بزرگ و شن زارهاى گرم است ، تقريباً غير قابل سكونت مى باشد. مردمان شمال و جنوب ، به خاطر حاصل خيزى سرزمينشان ، از خود تمدنى داشتهاند و از ساير نواحى عربستان ممتاز بودند . سد « مآرب » كه هنوز نام آن برسر زبان هاست ، از آثار تمدن آن قوم است كه آن را در قرن دوم پيش از ميلادساخته اند ، و مسلم است كه سازندگان آن سد بزرگ از علم هندسه اطلاع داشتهاند و داراى همتى ممتاز بوده اند كه توانستند اثر بزرگى چون آن سد را بهوجود بياورند .قرآن مجيد در سوره « سبأ » درباره اين سد مى گويد :« مردمسبا در اثر نعمت زياد و آسايش ، به زندگى تجملى و عياشى و شهوت رانى روىآورده بودند ، آنگاه به علت كبر و غرور و ناسپاسى و طغيان ، مستوجب عذابالهى شدند . خداى مقتدر سيل « عرم » را بر « سد » ايشان مسلط كرد تا آن راويران ساخت و مزارع و بوستان هاى خرم و سرسبزشان را به صحرايى سوزان تبديلكرد و از باغ هاى انبوهشان جز چند درخت سدر و شوره گر چيزى باقى نگذاشت»(1) .علت آن كه مردم ناسپاس ، خطاكار و زيان كار « سبأ » از عهده بازسازىسد بزرگ مآرب بر نيامدند آن بود كه خداى توانا آنان را در برابر كردارناپسندشان به فتنه هاى داخلى و اختلافات ملوك الطوايفى دچار كرد ، تا ازفكر ترميم سد منصرف شدند .مردمى كه در ناحيه يمن زندگى مى كردند ، مشهوربه « بنى قحطان » بودند كه پس از واقعه تخريب سد، به عراق ، شام و حجازكوچ كردند .
روش زندگى مردم حجاز
نسلى كه از يمن رهسپار حجاز شدنداز نظر زندگى به دو طايفه « شهرنشين » و « بَدَوى » تقسيم شدند .شهرنشينان همان مردم مكه و مدينه و طايف بودند و بقيه پراكنده شدند و درصحراها سكونت گزيدند . اين مردم به خاطر دورى از يمن ، بويژه نسل هاى بعدى، چه شهرى و چه بدوى ، از آثار تمدن و اخلاق كلى جدا گشتند .مردم حجاز كهدر وسط عربستان زندگى مى كردند ، به حال بدويت و وحشى گرى باقى ماندند ;زيرا سرزمين آنان خشك و بد آب و هوا بود و به خاطر سختى راه با مردمانمتمدن آن روزگار مربوط نبودند ; به طورى كه جهانگشايان بزرگ دنيا مانند :« رامسيسر دوم » در قرن 14 قبل از ميلاد و « اسكندر مقدونى » در قرن 4 پيشاز ميلاد و « ايليوس گالوس » در زمان « اوگوست » امپراطور دوم در قرن اولميلاد از تسخير حجاز عاجز ماندند .
پادشاهان قلدر ، مستبد و پر قدرتايران آن روز ، نيز موفق نشدند بر حجاز دست يابند ; از اين جهت مردم حجازبا خاطرى آسوده ، به زندگانى بدوى خويش ادامه مى دادند و اين يك مسئلهطبيعى است كه تا انسان خود را در خطر نبيند به فكر چاره نمى افتد ، و ازطرف ديگر چون انسان از نظر طبيعى خودخواه و طالب نام و جاه است ، و ناچاربراى به دست آوردن اين برنامه به مبارزه برمى خيزد ، از اين رو عرب هاىحجاز ، چون با مردم ديگر مرتبت نبودند به جان يك ديگر مى افتادند و كارىجز قتل و غارت و خونريزى داخلى نداشتند(2) .
تعصب هاى جاهلى
اين جنگهاى داخلى و تضادها و نزاع هاى قبيله اى ، در محو كردن اصول انسانى كمك بهسزايى نمود ; به طورى كه در همان زمان كه عرب هاى حجاز ، در چنان حالاتىبسر مى بردند « دمتريوس » سردار بزرگ يونانى ، براى تصرف عربستان وارد «پترا » كه يكى از شهرهاى قديمى حجاز بود شد ، ساكنين آن ناحيه به او گفتند:اى سردار بزرگ ! چرا با ما جنگ مى كنى ؟ ما در جايى زندگى مى كنيم و درسرزمينى سكونت گرفته ايم كه فاقد هر نوع وسائل زندگى است ، و اين برنامهدر زندگى ما براى اين است كه سر به فرمان كسى ننهيم ، هداياى ما را بپذيرو از تصرف اين سرزمين كه نفعى براى تو ندارد چشم بپوش ، و اگر بخواهى قصدخود را اجرا كنى ما به تو اعلام مى كنيم كه بعد از تصرف اينجا دچار مشكلاتفراوانى خواهى شد ، علاوه بر اين كه ما از صورت زندگى فعلى دست بردارنيستيم ، اگر پس از جنگ هم عده اى را به اسارت بگيرى و با خود همراه ببرىنفعى از آنان عايد تو نخواهد شد ; زيرا آنان بعد از اسارت ، غلامانىبدانديش و بدكردار هستند و هرگز حاضر به تغيير دادن صورت معيشت خود نيستند. « دمتريوس » پيام آنان را قبول كرد و از تصرف عربستان منصرف شد(3).اميرمؤمنان (عليه السلام) درباره وضع اعراب قبل از اسلام مى فرمايد :«خداى مهربان رهبر بزرگ اسلام را فرستاد تا مردم جهان را از روش هاى غلطىكه در پيش گرفته بودند بر حذر بدارد ، و او را امين فرامين آسمانى خودقرار داد . در آن زمان شما اى مردم عرب ! بدترين دين را داشتيد و درناهنجارترين سرزمين زندگى مى كرديد ، در بين سنگ هاى سخت و مارهاى گزندهمى خوابيديد و از آب تيره رنگ مى نوشيديد ، غذاى خوب نداشتيد و خون يكديگر را مى ريختيد ، رابطه خود را با نزديكان مى بريديد و با آنان جنگ مىكرديد ، بت پرستى در ميان شما برپا بود و گناهان و آلودگى ها دست و پاىشما را بسته بود »(4) .
عادات و رسوم جاهلى
« هردر » درباره اعرابمى نويسد :« اعراب عادات و رسوم قديمه گذشتگان را محفوظ نگاه داشته و صفاتمتضاده را با هم جمع كرده بودند ، آنها بى نهايت سركش و خونخوار و بىنهايت هم فرمان بردار ، متكبر و مغرور ، به اساطير و افسانه هاى پوچ شوقوافر داشتند و گويى مقهور احساسات بودند ، هر گاه خيال تازه اى در دماغآنان جاى مى گرفت ، مستعد كارهاى خيلى بزرگ مى شدند ، از طرفى آزاد ،بخشنده و جسور و از طرف ديگر اسير غضب و سرشار از بى باكى ، و در حقيقتتمام محاسن و قبايح خاندان « سامى » در عرب جمع بود » .
مهم ترين شهر حجاز
پيشتراشاره كرديم كه اعراب عربستان ، به مرور زمان به دو قسمت باديه نشين وشهرنشين ، تقسيم شدند كه شهرنشينان همان مردم مكه و مدينه بودند . اينتقسيم در عادات و رسوم و اخلاق و كردار مردم عرب تأثيرى نداشت .« مكه » ازمهم ترين شهرهاى حجاز بود ; زيرا از دورترين نقاط عربستان و از مناطقاطراف براى زيارت مى آمدند . شهر مكه در عين اين كه زيارتگاه بود ، خود بهخود مركز بازرگانى هم شده بود و به همين دليل قبايل بزرگ و نيرومند آنسرزمين براى تصرف و تسلط بر آن شهر به تكاپو افتادند .ابتدا فرزندان «اسماعيل » يعنى خود حجازى ها پرده دار كعبه و فرمانرواى آن سامان بودند ;اما ديرى نپاييد كه طايفه « خزاعه » از يمن به مكه آمدند و در قرن دومميلادى فرمانروايى آن ناحيه را از فرزندان اسماعيل گرفتند ، پس از مدتكوتاهى طايفه « عدنان » كه حجازى بودند ، آنها را از پا درآورده و درنتيجه قبيله « كنانه » و « قريش » از طايفه عدنان به وجود آمدند و رياستمكه در دست قريش باقى ماند ، تا اين كه حكومت حجاز به دست مرد مقتدرى بهنام « قصى بن كلاب » افتاد .« قصى بن كلاب » اقوام خود را از اطراف به مكهآورد و زمين هاى بسيارى را به آنان واگذار كرد تا براى خود منزل و مأوىبسازند .پس از قصى بن كلاب « عبد مناف » جانشين او شد ، وى فرزندانى داشتكه « عبد شمس » و « هاشم » از پسران او بودند ، عبد مناف هنگام مرگ ، هاشمرا جانشين خود قرار داد . « اميّه » پسر عبد شمس بر عموى خود هاشم حسدورزيد و اين نخستين دشمنى و اختلافى بود كه ميان خاندان هاشم و اُميّه رخداد و تا مدت ها ادامه داشت .پس از مرگ هاشم پسرش « عبدالمطلب » جانشين وىشد . در آن زمان طايفه قريش نسبت به ساير قبيله هاى حجاز مزيّت و برترىويژه اى داشت ، اين بود صورتى از وضع شهرنشينى مردم عرب قبل از اسلام .
دشمنىهاى عجيب و غريب مردم مكه و آزارهاى خطرناكى كه از آنان نسبت به پيغمبراسلام (صلى الله عليه وآله)صادر شد ، نشان مى دهد كه شهرنشينى در آداب واخلاق آنان كمترين تأثيرى نكرده بود ; يعنى از شهرنشينى جز نام ، چيزديگرى براى آنان نبود ، به عبارت ساده تر مى توان گفت : ظهور اسلام ازشهرى بود كه شهروندان آن از هيچ كدام از برنامه هاى انسانيت و آدميت بهرهاى نداشتند .
[FONT=tahoma,arial,helvetica,sans-serif]برگرفته از کتاب بر بال اندیشه