صفحه 1 از 1

بت پرستی و پایه گذاران آن

ارسال شده: دوشنبه ۴ خرداد ۱۳۸۸, ۸:۱۷ ب.ظ
توسط ganjineh
 [FONT=tahoma,arial,helvetica,sans-serif]دين حجاز
درآن زمان كه قهرمان توحيد ; يعنى حضرت ابراهيم (عليه السلام) به فرمان خداىمتعال فرزند عزيزش اسماعيل (عليه السلام) و مادرش هاجر (عليها السلام) رادر نقطه اى بى آب و علف منزل داد ، آب زمزم از بركت وجود اسماعيل جوشيد وهمين امر سبب شد تا جمعى از باديه نشينان به آن مركز كوچ كنند .مدتى بعدحضرت ابراهيم (عليه السلام) مأموريت يافت تا با كمك فرزندش خانه كعبه رابنا كند . با ساخته شدن خانه حق ، شالوده شهر مكه ريخته شد ، آنگاه از نسلاسماعيل فرزندى به وجود آمد به نام « عدنان » كه جد اعلاى عرب هاى عدنانىاست .
بت پرستى و پايه گذاران آن
طايفه عدنانى ابتدا پيرو آيين حنيفابراهيم (عليه السلام) بودند ; ولى كم كم با پيش آمدن حوادث ناگوار ، وضعآنان تغيير كرد و زمينه بت پرستى براى آنان فراهم آمد . پس از پيش آمدن آنحوادث ، بت پرستى ، مذهب رسمى عربستان شد .عده اى از تاريخ نويسان ، پايهگذار بت پرستى را در حجاز « عمر وبن لحى » دانسته و مى نويسند : وى سفرىبه « شام » رفت و از آنجا به « مآب » و از آنجا به « لقاء » آمد . در آنجاجمعى از طايفه « عمالقه » را ديد كه بت مى پرستيدند ، وقتى از آنان دراطراف خاصيت بت سئوال كرد گفتند : اين بت ها ما را يارى مى كنند و براى ماباران مى آورند ، او نيز از آنان تقاضاى بتى كرد و آنان « هبل » را به وىدادند ، آن را به مكه آورد و مردم را به پرستش آن تشويق كرد(5) .كم كمدامنه بت پرستى توسعه يافت ، تا حدى كه بُت هايى به شكل حيوانات ، گياهان، انسان ، فرشته ، جن و ستارگان ساخته شد و حتى بعضى از جمادات هم موردپرستش قرار گرفتند .رواج بت پرستى در عربستان به جايى رسيد كه هر خانوادهاى براى خود بت جداگانه اى انتخاب كرد، و هنگام سفر با آخرين كسى كه وداعمى كرد بت بود و در بازگشت از سفر قبل از ملاقات با اهل خانه به ديدن وزيارت بت خود مى شتافت(6) .شرح مذاهب ساختگى عربستان احتياج به تأليفجداگانه اى دارد ; زيرا در آن سرزمين پس از رواج بت پرستى ، هر خانواده اىداراى مرام جداگانه اى بود .تعدد خدايان در عربستان عجيب و غريب بود ، بههمين سبب افكار و آراء مردم عرب نسبت به مفاهيم عالى معنوى ، در سطح بسيارپائينى قرار داشت .در بهترين و پاك ترين مركز عالم يعنى « كعبه » هر قبيلهاى به نام خود بت اختصاصى داشت كه جمعاً 360 بتى كه مورد پرستش قبائل بودقرار داشت .مذاهبى نيز كه در عربستان رنگ خدايى داشتند ، مانند آيين يهودو مسيح ، در آن سرزمين به رسواترين وضع و آميخته با خرافات و اوهام تغييرشكل داده بودند .در عربستان از خانه گرفته تا بيابان و از كعبه تا سايراماكن ، انباشته از خدايان ساختگى بود . بر اثر اين وضع ناهنجار معلوم استكه مردم آن سرزمين از نظر آراء ، عقايد ،افكار و رسوم دچار چه بدبختى هايىبودند .
حكومت
در ممالك ديگر ، غير از عربستان قبل از اسلام ، اگرچه وضع حكومت ها بر پايه قدرت و استبداد و قلدرى يك شخص قرار داشت ; امّاتا اندازه اى « حكومت » با روش مخصوصى به دست افراد زير نظر حاكم مستبداداره مى شد و بالاخره حكومت ، حكومت واحدى بود و روابط سياسى و اقتصادىبين حكومت ها به صورتى معين برقرار بود .اما در عربستان حكومت واحدى وجودنداشت ، در قسمت باديه نشينان در هر قبيله يك نفر به نام امير انتخاب مىشد و او در آن قبيله در تمام زمينه ها داراى اختيار تام بود ، و اگر چندقبيله مى خواستند حكومت واحدى تشكيل دهند ، در صورتى بود كه بخواهند بهعنوان تجاوز و قتل و غارت به گروه هاى ديگر حمله كنند كه از ميان چندطايفه به حكم قرعه يك نفر به امارت آن چند طايفه منصوب مى شد .امّا شهرمكه و مراكز ديگر ، تابع يك امير بودند ، مثلاً در شهر مكه مردى به نام «تابع » فرماندار و پرده دار خانه كعبه بود و هر قبيله اى كه به منصب پردهدارى مى رسيد قهراً حكومت مكه از آن او بود .
بازرگانى و تجارت
مركزبازرگانى و تجارت اعراب شهر مكه بود ، از آن رو براى پيشرفت تجارت ، راهها را براى توسعه كار از هر جهت هموار مى كردند ، تا مسافران بيشترى بهسوى مكه جلب شوند و سود زيادترى عايد آنان گردد ، از اين گذشته چونمعبودهاى ساختگى آنان در مكه قرار داشتند ، بهترين وسيله جلب مسافرانزيارت خدايان قلابى بود .در نزديكى شهر « طايف » نيز بازارى بنام « عكاظ »قرار داشت كه قبايل حجاز در ماه هاى حرام به آنجا مى آمدند و در نخلستانهاى عكاظ چادر مى زدند و مشغول داد و ستد مى شدند و طايفه قريش براى اينكه مشتريان بيشترى جلب كنند ، آنجا را نمايشگاه شعر و ادب و خطابه سرايىقرار داده بودند ; در نتيجه هر سال گروه زيادى براى اظهار فضل و كسب شهرتو تجارت به آنجا مى آمدند .گروه زيادى از مردم عربستان هم از راه قمار ،ربا ، دزدى ، غارت ، ستمگرى و از راه هاى نامشروع امرار معاش مى كردند .«دورژه » مى نويسد :« اعراب قبل از اسلام ، موقع دستبرد به هر قافله ، چنينتصور مى كردند كه اموالى را كه به غارت مى برند يك قسمت از همان اموالىاست كه هنگام تقسيم نعمت هاى دنيا از طرف طبيعت بايد به آنها تعلق مى گرفت. آنان كمين كردن و قافله زدن را با جنگ يكسان مى دانستند و اموالى را كهبه زور شمشير غارت مى كردند در نظرشان غنيمت شمرده مى شد ، لخت كردنمسافران ، نزد اعراب بدوى همان قدر مردانگى و افتخار محسوب مى شد كه ما يكشهر را فتح و يا يك ايالت را به تصرف خود درآوريم »(7) .
اخلاق و رسوم
بهطور كلى مردم هر جامعه اى اخلاق و مبانى اخلاقى را طبق آنچه خود مىانديشند و رسوم و عرف و محيطشان آن را تأييد مى كند تفسير مى نمايند .درنظر مردم جزيرة العرب نيز اخلاق و مبانى آن به نوعى خاص تفسير مى شد ، بهعنوان مثال: غيرت ، شجاعت و مروت را بسيار تمجيد مى كردند و آن را مىستودند ; ولى مفهوم شجاعت در نظر آنها عبارت بود از سفاكى و زيادى كشتهشدگان و غارت بيشتر ! ! و غيرت در نظر آنها طورى تفسير مى شد كه دختركشىاز مراتب عالى و نهايى غيرتمندى بود ! وفا و يگانگى را در اين مى ديدند كههم پيمان يا فرد قبيله خود را در بروز هر حادثه اى جانبدارى كنند خواه حقباشد يا نباشد .« اوليرى » در كتاب « عرب قبل از پيغمبر اسلام » دربارهروحيه مردم عرب مى نويسد :« آنها نمونه طمع و ماديات بودند ، به هر چه مىنگريستند از لحاظ ماديات و منافع ، آن را بررسى مى كردند . هميشه براى خوديك نوع شرف و برترى نسبت به سايرين تصور مى نمودند . آزادى را بى نهايتدوست داشتند ; لذا از هر چيزى كه آنها را محدود مى كرد متنفر بودند» .«ابن خلدون » درباره آنان مى نويسد :« باالفطره وحشى و يغماگر و مفسد بودند، از تمدن و علم به دور و به خرافات و موهومات معتقد و متمسك بودند . عقلاعراب جاهلى آنقدر جمود داشت كه روابط بسيارى از اشياء را درك نمى كردند !به همين جهت خرافات بسيارى بين آنها رايج بود ، به عنوان مثال: براى رفعسردرد ، استخوان مرده به گردن مى آويختند ، تنها به همين دليل كه از ديرزمان معمول شده بود . رسم قبيلگى ، منطق متبع آنها بود ; اما در صحت و سقماين رسم انديشه نمى كردند »(8) .اعراب جاهلى از نظر فردى و اجتماعى ،بويژه در تربيت خانوادگى ، فاقد كليه اصول و مبانى عالى انسانيت بودند ودر قساوت و بى رحمى و خونريزى سرآمد مردم آن روزگار محسوب مى شدند .وقتىيكى از افراد قبيله به قتل مى رسيد ، براى انتقام گرفتن ، خونريزى ، كشت وكشتارهاى زيادى در ميان آنان واقع مى شد . اين وضع ادامه داشت تا پس ازاين كه طرفين ، قواى خود را از دست مى دادند ، به تنگ آمده و با هم آشتىمى كردند و به جاى قصاص به ديه دادن تن مى دادند .
زنده بگور كردن دختران و اولين قاتل دختران
دنياىعرب آن چنان فاقد اخلاق بود كه حتى ريشه محبت و عاطفه پدران نسبت بهفرزندان در دل آنان خشك شده بود ، تا جايى كه دختران بى گناه خود را زندهبه گور مى كردند ! اولين قبيله اى كه در زنده به گور كردن دختران اقدامكرد طايفه « بنى تميم » بود .هنگامى كه آن طايفه با حكمران خود « نعمان بنمنذر » بناى مخالفت گذاشتند ، نعمان با لشكرى انبوه بر سر آنان تاخت وشكست سختى بر آن قبيله وارد آورد ، اموالشان را مصادره و دخترانشان را بهاسيرى گرفت .بعد از مدتى نمايندگان قبيله بنى تميم به حضور او شتافتند وتقاضاى بازگرداندن دختران خود را نمودند ; ولى از آنجا كه برخى از آنان درزندان نعمان ازدواج كرده بودند ، حكومت نعمان بن منذر ، آنان را مخيّر كردكه يا با شوهران خود بسر ببرند و روابط خود را با پدران قطع كنند و ياطلاق گرفته به وطن بازگردند .دختر « قيس بن عاصم » محيط زندگى با همسرش رااختيار كرد ، قيس كه يكى از نمايندگان بنى تميم بود ، از اين پيش آمدآزرده خاطر شد و با خود پيمان بست كه پس از آن دختران خود را در آغاززندگى نابود كند .اين رسم به تدريج به قبايل ديگر سرايت كرد و در ميانآنان به شكل عقيده اى ريشه دار مرسوم شد .پس از بعثت نبى بزرگ اسلام (صلىالله عليه وآله) روزى قيس به محضر آن حضرت آمد ، يكى از ياران رسول خدا(صلى الله عليه وآله) از دختران وى سؤال كرد وى در پاسخ گفت : تمام دخترانخود را زنده به گور كردم و از اين عمل خود ، كوچك ترين ناراحتى احساسنكردم ! مگر يك بار و آن وقتى بود كه آماده سفر شدم ، ايام وضع حمل همسرمنزديك شده بود ، قبل از تولد فرزندم به سفر رفتم مسافرتم طول كشيد پس ازبازگشت از سفر جوياى نوزاد جديد شدم همسرم گفت : بنا به عللى فرزندمانمرده به دنيا آمد ; ولى چون دختر زاييده بود از ترس اين كه مبادا او رانيز زنده به گور كنم او را به خواهرانش سپرده بود تا در دامن آنان بزرگشود .
سال ها گذشت تا دخترم به سن نوجوانى رسيد من هنوز كوچك تريناطلاعى نداشتم .روزى در خانه بودم ناگهان دخترى وارد خانه شد و جوياى مادرخود شد ، پرسيدم اين دختر زيبا از كيست ؟ مادر در حالى كه اشك در ديدگانشحلقه زده بود گفت : اين دختر توست ، همان دخترى كه هنگام سفر طولانى تو بهدنيا آمده بود و من او را از ترس ، پنهان كرده بودم . همسرم تصور كرد مناز وضع فعلى دخترم خوشنودم ; ولى مطابق پيمان و عهدى كه داشتم ، دست دختررا گرفته به محل دوردستى بردم و در صدد حفر گودالى برآمدم ! هنگام كندنزمين ، دختر از من پرسيد : پدر ! منظورت از كندن زمين چيست ؟ جوابى ندادمو پس از اتمام كار دست او را گرفته كشان كشان ميان گودال قرار دادم و خاكبه سر و صورت او ريختم و به ناله دلخراش وى توجهى نكردم ! ! او همچنانناله و فرياد مى زد و مى گفت :پدر جان! مرا زير اين همه خاك پنهان مى كنىو در اين گوشه تنها مى گذارى و بسوى مادرم برمى گردى ؟ اما من به ناله هاىجگر سوزش گوش نكردم ، آن مقدار خاك برويش ريختم تا اطمينان حاصل كردم كهاز دنيا رفت ، اين تنها موردى بود كه دلم سوخت ! !چون سخن قيس بدين جارسيد ، در حالى كه ديده گان رسول گرامى اسلام (صلى الله عليه وآله) پر ازاشك شده بود فرمود :اِنَّ هذِهِ لَقَسْوَةٌ مَنْ لا يَرْحَمْ لا يُرْحَمْ. « اين عمل از سنگدلى است كسى كه رحم و عاطفه نداشته باشد مشمول رحمتقرار نمى گيرد » .برخى از نويسندگان در ذيل اين داستان نوشته اند : قيس بنعاصم حدود 9 دختر خود را در جاهليت زنده بگور كرد(10) .
آشفتگى در زندگى
وضعاخلاقى عرب به جايى رسيده بود كه داراى يك زندگى آشفته بودند ، خونريزى وجنگ هاى پى درپى كه بيشتر بر سر عقايد خرافى و رسومات جاهلى صورت مى گرفت، در ميان آنان ريشه دوانده بود و به خاطر سفارش پدران به فرزندان براىمقابله با قبايل ، زندگى آنان به صورت رسوا كننده اى درآمده بود .آيينصحرانشينى كه بر اثر عدم وسايل زندگى و طمع و حرص به جمع آورى مال و كينهها و بى اعتنايى به برنامه هاى اصيل ، تشكيل مى شد ، آن ملت را به قتل وغارت وادار مى كرد ، تا جايى كه سرزمين جزيرة العرب سرزمين صيد و جنگ وقتل و غارت بود و هيچ كس خود را از شبيخون و تهاجمِ ناگهانى در امان نمىديد .
ازدواج
قبل از هر چيز بايد دانست كه عمل نامشروع زنا در نظراعراب زمان جاهليت زشت نبود ، بسيارى از مردان براى خود چند رفيقه داشتندو زنان نيز داراى چند دوست بودند .اعراب در زمان جاهليت گاهى زنان خود رامجبور به زنا مى كردند تا از آن طريق سودى عايدشان گردد .ابن عباس مى گويد:« اعراب كنيزان خود را مجبور به اين عمل مى كردند و درآمد آن را مىگرفتند »(11) .مردم زمان جاهلى داراى نكاح هاى مختلفى بودند كه اقسامى ازآن ، از نظر خوانندگان عزيز مى گذرد :1 ـ ازدواج معمولى : در آن عصر مانندساير دوران ، مردى دخترى را براى همسرى انتخاب مى كرد ، پدر دختر براىفرزندش مهريه قرار مى داد و او را به آن مرد تزويج مى كرد .2ـ ازدواجپرچمى : زن هايى بودند كه براى استفاده عموم ، خود را در معرض قرار مىدادند و براى راهنمايى و جلب توجه مردم بالاى منازل خود پرچم هايى نصب مىكردند تا هر كس بخواهد ، بدون مزاحمت به منزل آنان برود .3 ـ ازدواجاستبضاع : هنگامى كه زن از قاعده زنانگى پاك مى شد ، شوهرش او را نزد هركس كه مى خواست مى فرستاد و دستور مى داد با او همبستر شود ، پس از آن ،شوهر با زن همبستر نمى شد تا آثار حمل زن از مرد بيگانه روشن شود ، سپس بهخود اجازه همبستر شدن مى داد ، اين تأخير در ميان قوم براى آن شوهر دليلنجابت بود .4 ـ ازدواج بدل : هر كس از اعراب جاهلى كه زن ديگرى را مىپسنديد حق داشت به آن مرد پيشنهاد معاوضه كند ; يعنى زن خود را به او بدهدو زن طرف مقابل را براى خود بردارد ، مدت معاوضه هم طبق تمايل طرفين بودهو زنان سيه بخت در اين ميان يك وظيفه بيشتر نداشتند و آن تسليم بدون قيد وشرط بود .
داستانى از جاهليت
« ابو مالك فزارى » كه يكى از بزرگان ورهبران قبايل عرب بود ، با شنيدن اوصاف پيامبر عاليقدر اسلام (صلى اللهعليه وآله) مشتاق زيارت آن حضرت شد ، به همين منظور بسوى مدينه حركت كرد ،چون به در خانه پيامبر اسلام رسيد بدون اجازه و در كوفتن وارد خانه شد ،عايشه كه يكى از همسران پيغمبر بود نزديك حضرت نشسته بود ، حضرت با لحنىمتغير به ابومالك فرمود : چرا بدون اجازه وارد شدى ؟ ابو مالك گفت: براىبزرگان قوم اجازه گرفتن ننگ است و من براى ورود به هيچ خانه اى اجازهنگرفته و نمى گيرم ! حضرت فرمود : اين اخلاق ناپسند از رسوم جاهليت است ،حكم اسلام غير از اين حكم است ; سپس اين آيه را تلاوت فرمود :( يَاأَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لاَ تَدْخُلُوا بُيُوتاً غَيْرَ بُيُوتِكُمْحَتَّى تَسْتَأْنِسُوا وَتُسَلِّمُوا عَلَى أَهْلِهَا ذلِكُمْ خَيْرٌلَّكُمْ لَعَلَّكُمْ تَذَكَّرُونَ ) .
« اى اهل ايمان ! به خانه هايىغير از خانه هاى خودتان وارد نشويد تا آنكه اجازه بگيريد ، و بر اهل آنهاسلام كنيد ، [ رعايت ] اين [ امور اخلاقى ]براى شما بهتر است ، باشد كهمتذكّر شويد » .ابو مالك كه اين ناراحتى را براى پيغمبر بزرگ تصور نمى كرد، براى تسكين آن حضرت عرض كرد: چرا ناراحت شديد ؟ آيا به خاطر آن بانويىبود كه نزديك شما نشسته بود ؟ اگر مى خواهيد به نفع شما از زيباترين زنان( كنايه از زن خودش بود ) پياده شده تو نيز پياده شوى ( يعنى همسران خودرا با يك ديگر عوض كنيم ) حضرت فرمود : اين روشِ زشتِ ايام جاهليت است ودر اسلام ممنوع و حرام مى باشد ، هنگامى كه ابومالك بيرون رفت عايشه پرسيد: اين مرد كه بود ؟ فرمود : اين مرد با همه حماقتش فرمانرواى بزرگ قومشبود(13) .5 ـ ازدواج اشتراكى : عده اى از جوانان عرب ، كه گاهى تعدادشانبه ده نفر مى رسيد ، زنى را مشتركاً گرفته و با او همبستر مى شدند . پس ازوضع حمل آنان را احضار مى كرد و مى گفت: مى دانيد چه كرده ايد ؟ از ميانآنان يك نفر را انتخاب مى كرد و فرزند را به او منتسب مى نمود و مى گفت :اين فرزند توست نام او را هر چه مى خواهى بگذار .6 ـ ازدواج شغار(14) :اعراب جاهلى زنان و دختران خود را ، گاهى به عنوان مهريه زن ديگر قرار مىدادند ; به اين صورت كه شخصى دختر يا خواهرش را به ديگرى مى داد كهمتقابلاً شخص ديگر خواهر يا عيالش را به ازدواج او درآورد مهريه در اينازدواج زنان و دختران بودند .ازدواج هاى ديگرى نيز در عربستان مرسوم بودكه در كتاب هاى تاريخى مفصل ذكر شده است(15) .
ايران و روم
در زمانظهور اسلام نه تنها عربستان در همه زمينه ها گرفتار مفاسد و بدبختى بود ;بلكه تمام كشورهاى جهان ، دچار تيره بختى و سيه روزى بودند .در آن زمان دوكشور پهناور « ايران » و « روم » كه از نظر قدرت سرآمد همه كشورهاى جهانبودند ، از نظر اوضاع روحى و اخلاقى ، مردم هر دو كشور ، كمتر از ملّتعربستان نبودند ، البته در يك بخش مختصر نمى توان برنامه هاى آنان رامنعكس كرد ; ولى براى آگاهى شما خواننده عزيز به طور اختصار به برنامه هاىآنان اشاره مى شود :
لذت گرايى حاكمان
در آن زمان خوشگذرانى ،خودخواهى ، استعمار كردن و به استثمار درآوردن ملت هاى ضعيف ، دو دولتايران و روم را فراگرفته بود .درياى تمدن ساختگى ، ايرانيان و روميان رافريب داده و آنان را در تمام خود فرو برده بود . پادشاهان ايران ، قيصرهاىروم و فرماندهان ارتش هر دو كشور در غفلت بودند ، و مانند گرمازدگان درحال تحير بسر مى بردند و همّتى غير از رسيدن به لذت و خوشگذرانى وخودخواهى نداشتند .روم و ايران از هر جهت غرق در لذت و خوشگذرانى بودند ،به عنوان نمونه: « پرويز » شاه ايران دوازده هزار زن ، براى انواع برنامههاى شهوانى ، و پنجاه هزار اسب داشت ، و وسايل خوشگذرانى وى ، از كاخ هاىآسمان خراش و ساير وسايل ، هر بيننده اى را مبهوت و متحير مى نمود .كتابارزشمند « اسلام و عقايد و آراء بشرى » مى نويسد :« اختلاف طبقاتى بىرويّه و بى حساب ، كه سبب تشكيل جمعى كاخ نشين و گروهى بى شمار كوخ نشينشده بوده ، مى تواند معرف اخلاق و عواطف كشور روم باشد . ضعفا و بيچارگان، اضافه بر زجر و تنگدستى و سربازى اجبارى ، ناگزير بودند خراج و مالياتهاى گزاف بپردازند ، خرج كلان سرداران لشكر ، نجبا ، اشراف و امپراطورىوسيع را بر دوش ناتوان خود به هر صورت و هر زحمت بگيرند ، چرا كه طبقفرمان مستبدانه امپراطورى ، اندك سرپيچى و تمرّد از دستورات ، مساوى بامرگ و نيستى بود »(16) .« مكاريوس » كه يكى از نويسندگان مشهور است دربارهايران قديم مى نويسد :« تاريخ ، نمونه خوشگذرانى شاهان ايران را كه ازهديه ها و ماليات هاى سرزمين هاى مابين خاور نزديك و خاور دور استفاده مىكردند ، و در ناز و نعمت فرو رفته بودند ، به ياد ندارد » .در كتاب «عقايد و آراء بشر » درباره اختلافات طبقاتى مردم ايران قبل از بعثت پيغمبر(صلى الله عليه وآله) آمده است :« جامعه در ايران ، مانند ساير ممالكگذشته ، فقط از طبقات ممتاز تشكيل مى شد و بيشتر مردم كه از طبقه غيرممتاز بودند ، در شمار جامعه و ملت به حساب نمى آمدند . جامعه دورانساسانى را نجبا ، مغان و اميران لشگر تشكيل مى داد ، و وزيران و دبيرانهميشه از ميان نجبا انتخاب مى شدند . بقيّه ملت ، يعنى صنعتگران وكشاورزان و توده مردم ، تنها در مواقع پرداخت ماليات و سربازى و بيگارى بهكار مى آمدند . كارگزاران حكومت ، نسبت به مردم اختيار تام داشتند و بهويژه بر طبقات زارعين و توده مردم تعدى روا مى داشتند ، اما آنان مردمىمتحمل بودند و بر اين شيوه خو گرفته و هر نوع تعدى را از ترس جان و مالخود تحمّل مى كردند ! ماليات ديوانى و تحميلات نظامى و بيگارى وخدماتاجبارى در مؤسسات دولتى بيش از همه به دهقانان متوجه بود »(17) .
منصب ها و ماليات ها
در ايران منصب هاى دولتى در اختيار صاحبان ثروت و قدرت بود .
مالياتهاى جديدى كه وضع مى شد ملت ستمديده را ناتوان مى كرد ، به دنبال اين تعدىو تجاوز طبقه كشاورز از زراعت خود دست برمى داشت و به دِيْرها پناه مى بردتا از بار ماليات سنگين و خدمت به ارتشى كه فايده اى براى ملت نداشت راحتشود .در آن دوران خوشگذرانى ، جنايت و كسب هاى نامشروع رواج داشت .نويسنده « ايران در عهد ساسانيان » در كتابش مى نويسد :« كشاورزان ايرانبه مصيبت بزرگى گرفتار شده بودند و هميشه در زمين هاى كشاورزان خود بسر مىبردند و بدون مزد استخدام مى شدند و به هر عملى وادار مى گرديدند » .
كشورهاى ديگر
كشورهاىديگر عالم مانند يونان ، چين ، هندوستان و تمام مراكز ديگر نيز در جهالت وتاريكىِ پستى بسر مى بردند و قبل از ظهور اسلام ، از نظر اوضاع كلى ،همانند جزيرة العرب و ايران و روم بودند .يهوديان در عراق و شام دست بهكشتار وحشيانه اى مى زدند ، و يعقوبى ها در مصر بساط خونريزى به پا مىكردند .حكومت هاى جهان در حكمرانى خود ، روش استبدادى عجيبى داشتند ; بهدنباله اين گونه حكومت ها ، مردم شهرها در حفظ جان ، عرض ، ناموس و خونخود سرگردان بودند !دستگاه قضاوت در همه دنيا ، در برابر مردم و شكايتآنان ، كر شده بود و اين ناشنوايى بر حيرانى و سرگردانى مردم مى افزود.كشاورزان فكر مى كردند كه استبداد حكام ، و ناشنوايى دستگاهِ دادرسى رانمى توان تغيير داد ، بنابراين بايد خودكشى كرد ; از اين جهت مرگ را برزندگى ترجيح مى دادند ! !
كشور شام
« شام » نيز همانند ديگرمستعمرات ايران و روم ، به دنبال رهبران خود بسوى خوشگذرانى و خودخواهىسرعت مى گرفت . برنامه رهبران خوشگذران شام و معاونين آنان و مجالسدرباريان ، با تمام وسايل عيش و نوش مجهز بود .خلاصه جهان قبل از اسلام ،جهانى پر از اضطراب و جنايت ، محيطى غرق در گناه و فساد ، جامعه اى افتادهدر ورطه هلاكت بود كه راهى به سوى شقاوت و جهنم داشت .
وضع عمومى جهان قبل از اسلام
هنگامىكه رسول گرامى اسلام مبعوث به رسالت شد ; عالم گرفتار زلزله اقتصادى بود ،كه اركان آن را به سختى مى لرزاند ، و به طورى كه اگر در دنياى آن روزسرمايه اى بود قابل بهره بردارى نبود .آن مرد الهى از همان دريچه نگاهانبيا ; يعنى بدون توجه به مال و حب جاه و شهوت به جهان نگريست ، وانسانيت را در بستر مرگ ديد . آن رادمرد آسمانى مى ديد آدميزاد بر اثر ضعففرهنگ عقلى بر سنگ ، آب ، درخت ، چوب ، ماه و ستاره ، خورشيد ، و چيزهاىديگرى كه نمى تواند نفع و ضرر خود را كنترل كند سجده مى نمايد .آنبيداركننده يگانه ديد انسان انديشه خود را از دست داده و بديهيات را دركنمى كند و مسائلى را كه احتياج به انديشه و تفكر دارد ، در اثر تغييربرنامه هاى فكرى ، محتاج به تفكر نمى داند ، جايى كه بايد يقين كند شك وجايى كه بايد شك كند يقين مى نمايد .ذائقه روح بشر عوض شده بود ; به طورىكه تلخ را شيرين و بد را خوب و غذاى غير قابل هضم را قابل هضم مى دانست ،و چون حس معنوى خود را از دست داده بود نسبت به دشمن ستمگر بدبين نبود ودوست اندرزگو را دوست نمى انگاشت .در آن دنياى عجيب گرگان ، چوپانِگوسپندان ، و دشمن هاى خونخوار قاضى و مجرمان و خيانتكاران آبرومند و اهلثروت ; اما افراد شايسته اجتماع از دنيا محروم و به ستمگرى معرفى شدهبودند.در جهان قبل از اسلام ، منكرات ، معروف جلوه مى كرد و عادت هاى زشتگريبان بشر را گرفته و نزديك بود انسانيت سقوط كند .آن حضرت مى ديد شرابخوارى سرتاسر جامعه هاى آن روز را فرا گرفته ، تجاوز به ناموس و قماربازىعلنى شده ، رباخوارى و غصب اموال ديگران و طمع به مال و ناموس مردم ازقباحت و زشتى افتاده است .رسول خدا (صلى الله عليه وآله) ديد شاهان واميرانى بر ملت ها حكومت مى كنند كه زمين و طبيعت را ملك خود دانسته ، ومردم ستمديده را بنده گان خود مى دانند ، و به جاى خداى جهان آفرين ،ديرنشين ها پرستش مى شوند .آن حضرت مى ديد اربابان كليسا اموال مردم را بىجهت تصاحب مى كنند و انسان ها را از صراط مستقيم باز مى دارند .در آندوران شجاعت به خونريزى و كشته شدن ، سخاوت به اسراف و تبذير ، و مناعتطبع جاى خود را به غرور و تكبّر داده بود . قدرت فكرى بشر كه بايد معطوفمسائل معنوى مى شد صرف تردستى و خدعه شده و عقل وسيله ابتكار و اختراعجنايات و ايجاد وسايل شهوت رانى شده بود(18) .در چنين دنياى عجيبى ، رسولبزرگ اسلام مأموريت يافت تا براى نجات نوع بشر به پا خيزد ، و يك تنه كشتىطوفان زده بشريت را به ساحل نجات باز گرداند .او مأموريت يافت تا روحآدميان را از آن همه آلودگى برهاند ، و عقول انسان ها را از پس پرده اوهامظاهر كند ، و آدميان را از خواب سنگين غفلت بيدار كرده و با دميدن نسيموحى ، همه را از مستى به هشيارى بازگرداند .
نبى بزرگ اسلام (صلى اللهعليه وآله) به فرمان خداى متعال به وسيله مقررات عالى اسلامى ، سازندهزندگى برتر و بهتر انسان بود ، روح انسانيت را از آلودگى ها نجات داد ، وتمام دشمنى ها و كينه توزى ها و قتل و غارتگرى ها را مبدل به دوستى ، صلحو صفا نمود .بنيان اسلام بر پايه برنامه هايى استوار بود كه توانست ، عالمتاريك را به جهانى نورانى مبدل كند و بشر مرده را زنده نمايد . بديهى استكه اين سازندگى مخصوص به زمان معين و مكان مشخصى نيست ; بلكه در تمامادوار و اعصار ، اسلام روشنگر محيط و سازنده انسان هاست .
غفلت ، خسارت و مرگ معنوى
محيطاسلامى و مردم مسلمان ، هميشه هم آغوش نيك بختى و سعادتند و دور افتادگاناز اسلام ، هميشه دچار انحرافات روحى ،اخلاقى و قرين بدبختى و مفاسدند .بااين حساب ، اگر خوانندگان عزيز با دقت به دنياى كنونى نظرى بيندازند ، وضعموجود را ، از نظر روحى ، اخلاقى ، اقتصادى ، حكومتى ، تربيتى ، نظامى ومفاسدى مانند حكومت ، تربيت ، خونريزى ، دورى از حقايق اصيل معنوى ، اوضاعتأسف بار ناموسى و آلودگى به گناه و فساد ، كمتر از روزگار قبل از بعثتنمى يابند .توجه به تمدن ماشينى ، و غفلت از تربيت الهى و انسانى ، مايهنجات و سعادت نيست . انسانى كه فاقد دين و تربيت صحيح دينى است ، هميشهسازنده دنيايى مشابه دنياى جاهليت است ، جاهليتى كه تمام حقوق بشر راپايمال و اساس انسانيت را ويران مى نمود .در اينجا بايد گفت : براى نجاتاز اين برگشت به جاهليت ، كه در قرون اخير در تمام برنامه هاى زندگى سايهانداخته و گسترش روزافزون دارد ، بايد به اجراى فرامين اسلام روى آورد ، وبه وسيله نورانيت آن به زندگى بشريت نور بخشيد .ممكن است عده اى با انگيزهتقليد از برخى مغروران جهان بگويند : جهان امروز ، جهان علم و دانش است وديگر دوران دين سپرى شده و نمى توان به وسيله آيين الهى به شاهراه ترقى وتعالى رسيد ، و چون راه دين راهى است جداى از علم ; چگونه مى توان در جهاندانش و علم ، زير سايه دين قرار گرفت ؟ !.در جواب اينان كه خوشبختانهقضاوتشان محصول بى خبرى و معلول نفهمى و يا كج فهمى است ، بايد گفت : چندقرن است علم با پيشرفت حيرت انگيزش بر سر ملت ها سايه انداخته و فرهنگجديد و موجود جهان وسايل دانش اندوزى مردمان را ، از هر طريق ، آماده كردهاست ; حال پرسش ما اين است كه : علم امروز با تمام گستردگى و پيشرفتى كهدارد ، در راه تربيت و درمان دردهاى لاعلاج روحى انسان ها ، كدام موفقيّترا كسب كرده است ؟ آيا چند قرن بس نبود كه علم مردم را تربيت كرده و بهسوى خوشبختى رهنمون نمايد ؟ پس چرا خوشبخت نكرده و روز به روز بر بدبختى واضطراب ، ناامنى و فساد در جهان افزوده مى گردد ؟ديگر اين كه تمام بزرگانو دانشمندان غرب و شرق به نقص علمى خود معترفند و همه يك صدا مى گويند :مجهولات ما در برابر شگفتى هاى عالم و دانش كلى ، مانند عدد بى نهايتى استدر مقابل صفر ; يعنى پديده هاى علمى ، معلومات بشرى و دانستنى هاى انسانىرا ، از روزگار پيدايش بشر تا به امروز معادل صفر ; يعنى هيچ مى دانند ، ومجهولات و دست نايافته هاى خود را عدد بى نهايت ; پس چگونه با كمى اطلاعاتو معلومات و وجود اين همه مجهولات ، مى توان ادعا كرد كه راز و رمز سعادتدر دنيا ، به طور كامل علم است و احتياج به دين نيست ، آن هم دينى كه ازهر جهت كامل و در هر عصرى از اعصار و قرون ، جواب گوى تمام احتياجات بشرى، در تمام زمينه هاى مادى و معنوى است ، چنانچه در سطور قبل ملاحظه كرديد.بايد به اين بى خبران گفت : اين گفتار شما ، حاصلى است از محصولاتِمبارزاتِ پى گير كليسا با علم و دانش ، در قرون وسطى تا اوايل قرن هفدهم ،كه ضررش دامنگير آيين اسلام نيز شده است .
تفتيش عقايد
آن زمان كهكليسا با تمام قدرت، با پيشرفت علم و دانش و عالمان و دانشمندان ، درمحاكم تفتيش عقايد ، مبارزه مى كرد ; تا جايى كه نزديك به پنج ميليون نفررا به جرم فهم و علم محكوم به اعدام ، سوختن ، تبعيد ، زجرهاى غير انسانى، زندانى شدن در سياه چال هاى نمناك كرد و خرافات نگفتنىِ تورات و انجيلِتحريف شده را به پشتيبانى اين محاكم به خورد مردم داد ، جمعيت هاى بزرگمسيحى آن روزگار ، حق داشتند به پيروى از دانشمندان ستمديده و زجر كشيدهبگويند : دوران دين سپرى شده و زمان ، زمان علم است ؟ حق داشتند بگويند:دين ديگر نجات دهنده نيست ; بلكه توجه به دين انسان را از ترقى باز مىدارد و بايد در سايه دانش حركت كرد و هماى سعادت را در آغوش گرفت ؟
آثار عقايد باطل
متأسفانهآيين مقدس اسلام نيز ، از مفاسد ننگين آن مبارزات ، مانند ساير اديان ، درامان نماند .انسانِ عجول ، قضاوت خود را درباره دين به طور فراگير و وسيعپياده كرد ، تا جايى كه اصولاً به انكار دين برخاست و راه آن را با علمجدا دانست ; ولى پس از چند قرن ، به اشتباه عظيم خود پى برد ، در شرق ،كتاب هاى زيادى در رفع اين تهمت از دامن اسلام نوشته شد ، در غرب اعترافاتو اقرارهاى عجيبى در حق اسلام كردند ( چنانچه در صفحات قبل ملاحظه كرديد )ولى دير شده بود و از اين توبه و برگشت كمتر توانستند نتيجه بگيرند ; زيرامردم جهان به سوى بى دينى و لامذهبى گرائيده و اصولاً دين را مخالف زندگىو مانع ترقى و خوشبختى خود مى دانستند ; به طورى كه گويى اراده برگشت بهحق را براى ابد ندارند ! !آرى ! آنان كه مى گويند : دين مانع ترقى است ،گفتارشان محصول مبارزات كليسا عليه علم و دانش در قرون وسطى است .اينعقيده نسبت به اديان تحريف شده اى چون « يهوديت » و « مسيحيت » كاملاً بهجا و صحيح است ; اما چه ربطى به آيين اسلام ، كه ترقى دهنده بشر به روىتمام كمالات است ، دارد . 
 
 [FONT=tahoma,arial,helvetica,sans-serif]
 
 
 [FONT=tahoma,arial,helvetica,sans-serif]
 
 
 [FONT=tahoma,arial,helvetica,sans-serif]برگرفته از کتاب بر بال اندیشه   

Re: بت پرستی و پایه گذاران آن

ارسال شده: سه‌شنبه ۵ خرداد ۱۳۸۸, ۹:۱۴ ب.ظ
توسط Mardaviz
درود
با سپاس از نوشتار ارسالی تان.

Re: بت پرستی و پایه گذاران آن

ارسال شده: سه‌شنبه ۵ خرداد ۱۳۸۸, ۱۰:۰۱ ب.ظ
توسط rbd
فکر میکنم بنیانگذاران بت پرستی افراد باهوشتر از دیگر انسانهای هم دوره خودشون هستند که برای استفاده از جهل اونها به اینکار دامن میزنند.بت و بت پرستی تنها زانو زدن انسانهایی با این همه شگفتی در آفرینش و تواناییها و ... در برابر مجسمه های سنگی و غیره نیست بلکه در دوره های مختلف به اشکال متفاوت دیده میشود.