دوست داشتن از عشق برتر است
ارسال شده: چهارشنبه ۱۳ خرداد ۱۳۸۸, ۵:۱۵ ب.ظ
دوست داشتن از عشق برتر است
دوست داشتن از عشق برتر است.عشق يك جوشش كور است و پيوندي از سر نابينايي. اما دوست داشتن پيونديخودآگاه و از روي بصيرتِ روشن و زلال.
عشق بيشتر از غريزه آب ميخورد و هر چه از غريزه سرزند بي ارزش است و دوست داشتن از روح طلوع ميكندو تا هر جا كه يك روح ارتفاع دارد، دوست داشتن نيز همگام با آن اوج مييابد.
عشق در غالب دلها، در شكلها و رنگهاي تقريبا مشابهي، متجليمي شود و داراي صفات و حالات و مظاهر مشتركي است ،اما دوست داشتن در هرروحي جلوه اي خاص خود دارد و از روح رنگ مي گيرد وچون روح ها، بر خلافغريزه ها، هر كدام رنگي و ارتفاعي و بعدي و طعم و عطري ويژۀ خويش دارند،ميتوان گفت كه به شمار هر روحي، دوست داشتني هست.
عشق با شناسنامهبي ارتباط نيست و گذر فصلها و عبور سالها بر آن اثر مي گذارد، اما دوستداشتن در وراي سن و زمان و مزاج زندگي مي كند و بر آشيانۀ بلندش روز وروزگار را دستي نيست.
عشق در هر رنگي و هر سطحي، با زيبائي محسوس،در نهان يا آشكار، رابطه دارد. چنانچه شوپنهاور ميگويد: شما بيست سال برسن معشوقتان بيفزائيد، آنگاه تأثير مستقيم آن را بر روي احساستان مطالعهكنيد.
عشق با دوري و نزديكي در نوسان است. اگر دوري به طول انجامدضعيف مي شود، اگر تماس دوام يابد به ابتذال مي كشد. و تنها با بيم و اميدو تزلزل و اضطراب و ديدار و پرهيز زنده و نيرومند مي ماند. اما دوستداشتن با اين حالات ناآشناست. دنيايش دنياي ديگري است.
عشق جوششييكجانبه است. به معشوق نمي انديشد كه كيبست؟ يك خودجوشي ذاتي است، و ازاين رو هميشه اشتباه مي كند و در انتخاب به سختي مي لغزد و يا هموارهيكجابه مي ماند و گاه، ميان دو بيگانۀ ناهمانند، عشقي جرقه مي زند و چوندر تاريكي است و يكديگر را نمي بينند، پس از انفجار اين صاعقه است كه درپرتو روشنائي آن، چهرۀ همديگر را مي توانند ديد و در اينجا است كه گاه، پساز جرقه زدن عشق، عاشق و معشوق كه در چهرۀ همديگر مي نگرند، احساس مي كنندكه همديگر را نمي شناسند و بيگانگي و نا آشنائي پس از عشق ـ كه درد كوچكينيست ـ فراوان است.
اما دوست داشتن در روشنائي ريشه مي بندد و درزير نور سبز مي شود و رشد مي كند و از اين رو است كه همواره پس از آشنائيپديد مي آيد، ودر حقيقت، در آغاز، دو روح خطوط آشنيائي را در سيما و نگاهيكديگر ميخوانند، و پس از آشنا شدن است كه خودماني مي شوند.
دوروح، نه دو نفر، كه ممكن است دو نفر با هم در عين رودربايستي ها احساسخودماني بودن كنند و اين حالت به قدري ظريف و فرار است كه به سادگي از زيردست احساس و فهم مي گريزد ـ و سپس طعم خويشاوندي و بوي خويشاوندي و گرمايخويشاوندي از سخن و رفتار و آهنگ كلام يكديگر احساس مي شود و از اين منزلاست كه ناگهان خود به خود دو همسفر به چشم مي بينند كه به پهندشت بي كرانۀمهرباني رسيده اند و آسمان صاف و بي لك دوست داشتن بر بالاي سرشان خيمهگسترده است.
عشق زيبائي هاي دلخواه را در معشوق مي آفريند و دوست داشن زيبائي هاي دلخواه را در دوست مي بيند و مي يابد.
عشق در دريا غرق شدن است و دوست داشتن در دريا شنا كردن.
عشقمعشوق را مجهول وگمنام مي خواهد تا در انحصار او بماند، زيرا عشق جلوه اياز خود خواهي و روح تاجرانه و جانورانۀ آدمي است، و چون خود به بدي خودآگاه است، آن را در ديگري كه مي بيند، از او بيزار مي شود و كينه بر ميگيرد. اما دوست داشتن دوست را محبوب و عزيز مي خواهد و مي خواهد كه همۀدلها آنچه را او از دوست در خود دارد، داشته باشد كه دوست داشتن جلوه اياز روح خدائي و فطرت اهورائي آدمي است و چون خود به قداست ماورائي خودبينااست، آن را در ديگري كه مي بيند، ديگري را نيز دوست مي دارد و با خودآشنا و خويشاوند مي يابد.
در عشق رقيب منفور است و در دوست داشتن است كه هواداران كويش را چو جان خويشتن دارند.
عشق لذت جستن است و دوست داشتن پناه جستن.
عشق نيرويی است در عاشق كه او را به معشوق مي كشاند و دوست داشتن جاذبه ای است در دوست كه او را به دوست مي برد.
عشق، تملك معشوق است، و دوست داشتن تشنگي محو شدن در دوست
باید دست کم خود را دوست بداریم
بله!كسانیكه حتی خود را دوست ندارند ! آدم را عصبی می كنند! خیلی ها از اینكه بهخویش عشق بورزند احساس راحتی نمی كنند ، اما همین آدمها از همسران خودانتظار دارند كه به آنها عشق بورزند!كمی عجیب نیست ؟ می گوییم من نمیتوانم خودم را دوست داشته باشم و بعد از همسرمان عصبانی میشویم كه چرا مارا دوست ندارد ؟ من چگونه می توانم چیزی را كه ندارم به دیگری بدهم ؟ وقتیتمام توجه ما به خطاها و اشتباهاتمان متمركز باشد همان خطاها و اشتباهاترا در دیگران جستجو می كنیم تا از این طریق حال بهتری پیدا كنیم و وقتی درحال دیگران تجسس می كنیم سرانجام این خطاها را می یابیم ، اما مشكلاینجاست كه بر خلاف انتظار، با كشف خطاهای دیگران هم ، حالمان بهتر نمیشود.اگر تمركز خود را بر خطاهایمان حفظ كنیم جهان هم بی وقفه تنبیه مانخواهد كرد. مادامیكه خود را دوست نداشته باشیم دنیا هم دوستمان نخواهدداشت و بعد ، می نشینیم و دنیا را سرزنش می كنیم !
معنی عشق ورزیدنبه خویشتن چیست؟ در ساده ترین كلام، عشق ورزیدن به خویشتن یعنی بخشدنخویشتن ، یعنی اعتراف به این نكته كه تا به این لحظه به بهترین نحوی كهبلد بوده ام زندگی كرده ام . دیگر كافی است تا كی می خواهید خود راگناهكار ببینید؟ انسان كامل را فقط در قصه ها می توان پیدا كرد . فراموششكنید، واقع بین باشید و به جای كمال ، پیشرفت راهدف خود قرار دهید. نقص هاو كاستی های خود را ببخشید و مطمئن باشید كه دیگران هم به گونه ای كاملاخودكار این كاستیها را ندیده خواهند گرفت. دیگران همچون آینه ای هستند كهما را به خودمان نشان می دهند . اگر خوب در آینه ها بنگریم هموارهپیامهایی دریافت می كنیم كه برای رشد به آنها نیازمندیم. به خاطر داشتهباشید كه مشكلات انسان همواره از خود او ریشه می گیرد.
نتیجه:
وقتی خود را عفو می كنیم دست از سرزنش دیگران هم بر می داریم
دوست داشتن از عشق برتر است.عشق يك جوشش كور است و پيوندي از سر نابينايي. اما دوست داشتن پيونديخودآگاه و از روي بصيرتِ روشن و زلال.
عشق بيشتر از غريزه آب ميخورد و هر چه از غريزه سرزند بي ارزش است و دوست داشتن از روح طلوع ميكندو تا هر جا كه يك روح ارتفاع دارد، دوست داشتن نيز همگام با آن اوج مييابد.
عشق در غالب دلها، در شكلها و رنگهاي تقريبا مشابهي، متجليمي شود و داراي صفات و حالات و مظاهر مشتركي است ،اما دوست داشتن در هرروحي جلوه اي خاص خود دارد و از روح رنگ مي گيرد وچون روح ها، بر خلافغريزه ها، هر كدام رنگي و ارتفاعي و بعدي و طعم و عطري ويژۀ خويش دارند،ميتوان گفت كه به شمار هر روحي، دوست داشتني هست.
عشق با شناسنامهبي ارتباط نيست و گذر فصلها و عبور سالها بر آن اثر مي گذارد، اما دوستداشتن در وراي سن و زمان و مزاج زندگي مي كند و بر آشيانۀ بلندش روز وروزگار را دستي نيست.
عشق در هر رنگي و هر سطحي، با زيبائي محسوس،در نهان يا آشكار، رابطه دارد. چنانچه شوپنهاور ميگويد: شما بيست سال برسن معشوقتان بيفزائيد، آنگاه تأثير مستقيم آن را بر روي احساستان مطالعهكنيد.
عشق با دوري و نزديكي در نوسان است. اگر دوري به طول انجامدضعيف مي شود، اگر تماس دوام يابد به ابتذال مي كشد. و تنها با بيم و اميدو تزلزل و اضطراب و ديدار و پرهيز زنده و نيرومند مي ماند. اما دوستداشتن با اين حالات ناآشناست. دنيايش دنياي ديگري است.
عشق جوششييكجانبه است. به معشوق نمي انديشد كه كيبست؟ يك خودجوشي ذاتي است، و ازاين رو هميشه اشتباه مي كند و در انتخاب به سختي مي لغزد و يا هموارهيكجابه مي ماند و گاه، ميان دو بيگانۀ ناهمانند، عشقي جرقه مي زند و چوندر تاريكي است و يكديگر را نمي بينند، پس از انفجار اين صاعقه است كه درپرتو روشنائي آن، چهرۀ همديگر را مي توانند ديد و در اينجا است كه گاه، پساز جرقه زدن عشق، عاشق و معشوق كه در چهرۀ همديگر مي نگرند، احساس مي كنندكه همديگر را نمي شناسند و بيگانگي و نا آشنائي پس از عشق ـ كه درد كوچكينيست ـ فراوان است.
اما دوست داشتن در روشنائي ريشه مي بندد و درزير نور سبز مي شود و رشد مي كند و از اين رو است كه همواره پس از آشنائيپديد مي آيد، ودر حقيقت، در آغاز، دو روح خطوط آشنيائي را در سيما و نگاهيكديگر ميخوانند، و پس از آشنا شدن است كه خودماني مي شوند.
دوروح، نه دو نفر، كه ممكن است دو نفر با هم در عين رودربايستي ها احساسخودماني بودن كنند و اين حالت به قدري ظريف و فرار است كه به سادگي از زيردست احساس و فهم مي گريزد ـ و سپس طعم خويشاوندي و بوي خويشاوندي و گرمايخويشاوندي از سخن و رفتار و آهنگ كلام يكديگر احساس مي شود و از اين منزلاست كه ناگهان خود به خود دو همسفر به چشم مي بينند كه به پهندشت بي كرانۀمهرباني رسيده اند و آسمان صاف و بي لك دوست داشتن بر بالاي سرشان خيمهگسترده است.
عشق زيبائي هاي دلخواه را در معشوق مي آفريند و دوست داشن زيبائي هاي دلخواه را در دوست مي بيند و مي يابد.
عشق در دريا غرق شدن است و دوست داشتن در دريا شنا كردن.
عشقمعشوق را مجهول وگمنام مي خواهد تا در انحصار او بماند، زيرا عشق جلوه اياز خود خواهي و روح تاجرانه و جانورانۀ آدمي است، و چون خود به بدي خودآگاه است، آن را در ديگري كه مي بيند، از او بيزار مي شود و كينه بر ميگيرد. اما دوست داشتن دوست را محبوب و عزيز مي خواهد و مي خواهد كه همۀدلها آنچه را او از دوست در خود دارد، داشته باشد كه دوست داشتن جلوه اياز روح خدائي و فطرت اهورائي آدمي است و چون خود به قداست ماورائي خودبينااست، آن را در ديگري كه مي بيند، ديگري را نيز دوست مي دارد و با خودآشنا و خويشاوند مي يابد.
در عشق رقيب منفور است و در دوست داشتن است كه هواداران كويش را چو جان خويشتن دارند.
عشق لذت جستن است و دوست داشتن پناه جستن.
عشق نيرويی است در عاشق كه او را به معشوق مي كشاند و دوست داشتن جاذبه ای است در دوست كه او را به دوست مي برد.
عشق، تملك معشوق است، و دوست داشتن تشنگي محو شدن در دوست
باید دست کم خود را دوست بداریم
بله!كسانیكه حتی خود را دوست ندارند ! آدم را عصبی می كنند! خیلی ها از اینكه بهخویش عشق بورزند احساس راحتی نمی كنند ، اما همین آدمها از همسران خودانتظار دارند كه به آنها عشق بورزند!كمی عجیب نیست ؟ می گوییم من نمیتوانم خودم را دوست داشته باشم و بعد از همسرمان عصبانی میشویم كه چرا مارا دوست ندارد ؟ من چگونه می توانم چیزی را كه ندارم به دیگری بدهم ؟ وقتیتمام توجه ما به خطاها و اشتباهاتمان متمركز باشد همان خطاها و اشتباهاترا در دیگران جستجو می كنیم تا از این طریق حال بهتری پیدا كنیم و وقتی درحال دیگران تجسس می كنیم سرانجام این خطاها را می یابیم ، اما مشكلاینجاست كه بر خلاف انتظار، با كشف خطاهای دیگران هم ، حالمان بهتر نمیشود.اگر تمركز خود را بر خطاهایمان حفظ كنیم جهان هم بی وقفه تنبیه مانخواهد كرد. مادامیكه خود را دوست نداشته باشیم دنیا هم دوستمان نخواهدداشت و بعد ، می نشینیم و دنیا را سرزنش می كنیم !
معنی عشق ورزیدنبه خویشتن چیست؟ در ساده ترین كلام، عشق ورزیدن به خویشتن یعنی بخشدنخویشتن ، یعنی اعتراف به این نكته كه تا به این لحظه به بهترین نحوی كهبلد بوده ام زندگی كرده ام . دیگر كافی است تا كی می خواهید خود راگناهكار ببینید؟ انسان كامل را فقط در قصه ها می توان پیدا كرد . فراموششكنید، واقع بین باشید و به جای كمال ، پیشرفت راهدف خود قرار دهید. نقص هاو كاستی های خود را ببخشید و مطمئن باشید كه دیگران هم به گونه ای كاملاخودكار این كاستیها را ندیده خواهند گرفت. دیگران همچون آینه ای هستند كهما را به خودمان نشان می دهند . اگر خوب در آینه ها بنگریم هموارهپیامهایی دریافت می كنیم كه برای رشد به آنها نیازمندیم. به خاطر داشتهباشید كه مشكلات انسان همواره از خود او ریشه می گیرد.
نتیجه:
وقتی خود را عفو می كنیم دست از سرزنش دیگران هم بر می داریم
اما مطلب شما هم از دیدی قابل تفکر است. ممنون