داستان زندگي عليرضا واحدي نيكبخت؛
ارسال شده: پنجشنبه ۲۵ تیر ۱۳۸۸, ۱۰:۲۵ ق.ظ
نيكبخت كه براي آبشار زدن بلند ميشد بچههاي دبيرستان شريعتي همروي سكوها براي هورا كشيدن بلند ميشدند. آن سالها براي خودش درآموزشگاههاي استان خراسان اسمي در كرده بود و حتي شنيده ميشد به تيمملي نوجوانان واليبال هم دعوت شده
سايت گل - سالها از آنروزها ميگذرد. روزهايي كه در خانه حسنآقاي خياط را پياميها وابومسلميها از پاشنه درآورده بودند كه عليرضا را بفرست تيم ما. اماحسنآقا خياط كه براي سير كردن شكم زن و بچه صبح تا شب چشمهايش را رويچرخ خياطي ميگذاشت و لباسهاي مردم را سوزني ميكرد ميلي نداشت پسرشعمرش را صرف دويدن دنبال توپ كند. حسنآقا البته آن زمانها نميدانست كهاين توپ لعنتي بعدها چقدر زندگي عليرضايش را از اين رو به آن رو خواهد كردو البته زندگي خودش را هم. كف دستش را بو نكرده بود كه فوتبال روزيميشود آب و نان همه. او فكر ميكرد رضا تا دكتر و مهندس نشود عاقبتبخير نميشود. همين بود كه خيلي دلش راضي نبود رضا بهجاي درس خواندندنبال توپ برود. حتي بعضيوقتها با خودش ميگفت رضا خياط شود بهتر از آناست كه فوتباليست شود. پس به رضا خياطي ياد ميداد و او را با خودش سركار ميبرد. آن روزها اما عليرضا يك جا بند نميشد يا با چرخ خياطي ورميرفت يا «اتو» را سيخ ميكرد. شيطان بود حسابي ديگر. عليرضاثابتيمقدم همكار حسنآقا ميگويد يادش بخير عليرضا كه ميآمد درمغازه سرگرم بوديم. يك جا بند نبود. چقدر حسنآقا از كارهاي او حرصميخورد. به همهچيز و همه جا كار داشت. بچه بود و كنجكاو بااينحالبيادب نبود. ثابتيمقدم همانطور كه دارد آن روزها را به ياد ميآورد يكدفعه ميخندد و ميگويد يادش بخير، يك بار عليرضا بياجازه ما رفتهبود پشت چرخ خياطي. بلد نبود كه بههمينخاطر هم سوزن چرخ خياطي رفت تويانگشتش و از آنور درآمد. بيچاره حسنآقا ترسيده بود و گريه ميكرد اماعليرضا ميخنديد و با همان انگشت غرق خون پدرش را دلداري ميدهد.اوستا خياط ادامه ميدهد حسنآقا واقعا زحمتكش بود و مدام نگران آيندهرضا بود. دوست داشت پسرش براي خودش كسي شود. دائم به عليرضا ميگفت درسبخوان اما عليرضا همه كار ميكرد جز درس خواندن. او آنقدر شيطان بود كهآخرش حتي خياط خوبي هم نشد.
آبشارزن قهار!
هر چقدر حسن آقا به ورزش كردن پسرش روي خوش نشان نميداد صمدآقا، داييبچهها عليرضا را به ورزش بهخصوص فوتبال تشويق ميكرد. او خودشفوتباليست بود و دوست داشت خواهرزادهاش هم فوتباليست بزرگي شود. عليرضااما آن سالها عشق اولش واليبال بود. در آن زمستانهاي سرد و استخوانخردكن مشهد سالن مسابقات واليبال آموزشگاهها با آبشارهاي عليرضا گرمميشد. نيكبخت كه براي آبشار زدن بلند ميشد بچههاي دبيرستان شريعتيهم روي سكوها براي هورا كشيدن بلند ميشدند. آن سالها براي خودش درآموزشگاههاي استان خراسان اسمي در كرده بود و حتي شنيده ميشد به تيمملي نوجوانان واليبال هم دعوت شده! حجت صادقزاده ميگويد: «پاسورعليرضا من بودم. او با دو دست آبشار ميزد. دبير ورزشمان آقاي گلپرورحتي برايمان تمرين اختصاصي ميگذاشت. عليرضا آن سالها تازه داشت قدميكشيد. عاشق ورزش بود. فكر ميكنم جز درس ورزش هيچ درسي را هم پاسنكرد! پينگپنگباز ماهري بود. توي باشگاه خادم همه را شرطي ميبرد. دردووميداني هم كسي به گردش نميرسيد. بچههاي دبيرستان شريعتي وهمدورههاي عليرضا ميگويند سالهاست كه ديگر او را نديدهايم.» اكثرآنها متفقالقول ميگويند: «نيكبخت واقعا پسر خانوادهدوست و مودبي بود.ما دعوا ميكرديم او جلو نميآمد. از چاقو خوردن خيلي ميترسيد وهميشه بچهها را با هم آشتي ميداد. خيلي هم خوشلباس بود. درست مثلالان. يك بار پاداش پيروزي ابومسلميها پارچه كتشلواري داده بودند. او همداده بود پدرش دوخته بود. چه پزي ميداد با آن كتوشلوار.»
رفيق ناباب!
عليرضا اما با خط دادنهاي دايي كمكم جذب ميدان مغناطيسي فوتبالميشود. ميرود به تيمهاي راهآهن و راوند. در مسابقات فوتبالآموزشگاهها هم چهره ميشود. حالا دبيرستان شريعتي يك هافبك- مهاجم داردكه چشم استعداديابهاي تيمهاي باشگاهي را خيره كرده است. اصغر رحيمي،مدير اجرايي فعلي ابومسلم ميگويد با خدابيامرز محمد اعظم، حسنآقا راراضي كرديم تا عليرضا فوتبال را جديتر در ابومسلم دنبال كند. حاجمهديقياسي، مدير پيام چند جلسه با حسنآقاي خياط مفصل صحبت كرد اما من شبانهعليرضا را بردم هيات فوتبال و با او قرارداد بستم. به پدرش هم گفتم عليرضارا بسپار دست من و محمد اعظم!
رحيمي ميگويد: «آن روزها عليرضا شروشور جواني داشت. يكي، دو تارفيق ناباب هم داشت كه ميخواستند او را از راه به در كنند. خدابيامرزدمحمد اعظم را. يك بار كه عليرضا كار بدي كرده بود سيلي زد توي گوشش و ازتيم اخراجش كرد. من عليرضا را بردم توي ماشين و گفتم محمدآقا تو را دوستدارد وگرنه سيلي نميزد. حالا هم راهت را انتخاب كن. اگر ميخواهي دنبالرفيقبازي و خلاف بروي فوتبال را كنار بگذار و اگر ميخواهي فوتبال راادامه دهي به من قول بده تا من با محمد اعظم صحبت كنم و برگردي. آن روزعليرضا قول داد و انصافا تا زماني كه در ابومسلم بود دنبال رفيقبازي وخلاف نرفت. كلا پسر مهربان و احساساتي بود. يك بار هم كه با تيم جوانانرفته بوديم شاهرود بدون اجازه اردو را ترك كرد و رفت جنگلهاي اطرافشاهرود. وقتي برگشت از تركيب كنارش گذاشتيم كه گريه كرد. يك بار هم يكپنالتي حساس را خراب كرد و تا 48 ساعت غصه خورد و با كسي حرف نزد. بازياستقلال و پرسپوليس هم كه دعوا شد او داشت گريه ميكرد!
تولد ستاره
احتمالا كمتر كسي ميداند كه اولين بازي رسمي عليرضا نيكبخت برايابومسلم در ليگ همزمان با قهر ميثاقيان بوده است. بازي با پاس در تهرانبود كه ميثاقيان بهدليل مشكلات مالي تيم قهر ميكند و هادي مباشري ورحيمي مجبور ميشوند تركيب تيم را خودشان بچينند. رحيمي ميگويد آنجابود كه قاسم خادمي و عليرضا نيكبخت را براي اولين بار در ليگ بازي داديم.همدبيرستانيهاي عليرضا ميگويند برخلاف همه كه فكر ميكنند او دربازي مقابل استقلال و در آزادي چهره شد بايد بگوييم او مقابل مقاومت سپاسيو در مشهد بود كه نظر پورحيدري را جلب كرد. آن زمان پورحيدري، مربي مقاومتسپاسي بود و واحدينيكبخت كه براي ديدن بازياش برايمان بليت مجاني آوردهبود يك گلبرگردان زيبا به مقاومت زد. آنها ادامه ميدهند وقتي هم رفتبراي تيم ملي جوانان برايمان تعريف كرد كه در اردو هم استقلاليها دنبالشبودهاند و هم پرسپوليسيها. صادقزاده ميگويد: «خودش پرسپوليسي بود وبهرغم اصرار ما كه استقلالي بوديم دوست داشت برود پرسپوليس اما شرايطاستقلال ظاهرا بهتر بود كه رفت استقلال.» جالب اينكه حاجيعلوي هم كه عاملاصلي رفتن نيكبخت به استقلال است، ميگويد: «همان زمان نيكبخت بهوسيلهيك آقايي كه با تاكسي ميآمد سر تمرينها سه بار در نمايشگاه ماشينسورتمه با علي پروين ديدار كرد اما ما بالاخره او را برديم استقلال. چرا؟چون هم پيشنهادشان بهتر بود و هم پول نقد ميدادند. علوي ميگويد 5/12ميليون استقلاليها به ابومسلم دادند بابت رضايتنامه و چهار ميليون هم بهخود عليرضا واحدينيكبخت. »
قرمز جنجالي
سالها از آن روزها ميگذرد. بقيه داستان را همه مي دانند. او بهپرسپوليس رفت و تبديل به ستاره بزرگ فوتبال ايران شدو از آنجا با قرارداديگرانقيمت به تراكتورسازي تبريز پيوست ، درحاليكه بحث محروميت او از فوتبالسرزبانهاست. زندگي او حالا شبيه ستارگان راك است. خريد لباس و جنجال وحاشيه...تا آنجا كه جا داشته باشد!
سايت گل - سالها از آنروزها ميگذرد. روزهايي كه در خانه حسنآقاي خياط را پياميها وابومسلميها از پاشنه درآورده بودند كه عليرضا را بفرست تيم ما. اماحسنآقا خياط كه براي سير كردن شكم زن و بچه صبح تا شب چشمهايش را رويچرخ خياطي ميگذاشت و لباسهاي مردم را سوزني ميكرد ميلي نداشت پسرشعمرش را صرف دويدن دنبال توپ كند. حسنآقا البته آن زمانها نميدانست كهاين توپ لعنتي بعدها چقدر زندگي عليرضايش را از اين رو به آن رو خواهد كردو البته زندگي خودش را هم. كف دستش را بو نكرده بود كه فوتبال روزيميشود آب و نان همه. او فكر ميكرد رضا تا دكتر و مهندس نشود عاقبتبخير نميشود. همين بود كه خيلي دلش راضي نبود رضا بهجاي درس خواندندنبال توپ برود. حتي بعضيوقتها با خودش ميگفت رضا خياط شود بهتر از آناست كه فوتباليست شود. پس به رضا خياطي ياد ميداد و او را با خودش سركار ميبرد. آن روزها اما عليرضا يك جا بند نميشد يا با چرخ خياطي ورميرفت يا «اتو» را سيخ ميكرد. شيطان بود حسابي ديگر. عليرضاثابتيمقدم همكار حسنآقا ميگويد يادش بخير عليرضا كه ميآمد درمغازه سرگرم بوديم. يك جا بند نبود. چقدر حسنآقا از كارهاي او حرصميخورد. به همهچيز و همه جا كار داشت. بچه بود و كنجكاو بااينحالبيادب نبود. ثابتيمقدم همانطور كه دارد آن روزها را به ياد ميآورد يكدفعه ميخندد و ميگويد يادش بخير، يك بار عليرضا بياجازه ما رفتهبود پشت چرخ خياطي. بلد نبود كه بههمينخاطر هم سوزن چرخ خياطي رفت تويانگشتش و از آنور درآمد. بيچاره حسنآقا ترسيده بود و گريه ميكرد اماعليرضا ميخنديد و با همان انگشت غرق خون پدرش را دلداري ميدهد.اوستا خياط ادامه ميدهد حسنآقا واقعا زحمتكش بود و مدام نگران آيندهرضا بود. دوست داشت پسرش براي خودش كسي شود. دائم به عليرضا ميگفت درسبخوان اما عليرضا همه كار ميكرد جز درس خواندن. او آنقدر شيطان بود كهآخرش حتي خياط خوبي هم نشد.
آبشارزن قهار!
هر چقدر حسن آقا به ورزش كردن پسرش روي خوش نشان نميداد صمدآقا، داييبچهها عليرضا را به ورزش بهخصوص فوتبال تشويق ميكرد. او خودشفوتباليست بود و دوست داشت خواهرزادهاش هم فوتباليست بزرگي شود. عليرضااما آن سالها عشق اولش واليبال بود. در آن زمستانهاي سرد و استخوانخردكن مشهد سالن مسابقات واليبال آموزشگاهها با آبشارهاي عليرضا گرمميشد. نيكبخت كه براي آبشار زدن بلند ميشد بچههاي دبيرستان شريعتيهم روي سكوها براي هورا كشيدن بلند ميشدند. آن سالها براي خودش درآموزشگاههاي استان خراسان اسمي در كرده بود و حتي شنيده ميشد به تيمملي نوجوانان واليبال هم دعوت شده! حجت صادقزاده ميگويد: «پاسورعليرضا من بودم. او با دو دست آبشار ميزد. دبير ورزشمان آقاي گلپرورحتي برايمان تمرين اختصاصي ميگذاشت. عليرضا آن سالها تازه داشت قدميكشيد. عاشق ورزش بود. فكر ميكنم جز درس ورزش هيچ درسي را هم پاسنكرد! پينگپنگباز ماهري بود. توي باشگاه خادم همه را شرطي ميبرد. دردووميداني هم كسي به گردش نميرسيد. بچههاي دبيرستان شريعتي وهمدورههاي عليرضا ميگويند سالهاست كه ديگر او را نديدهايم.» اكثرآنها متفقالقول ميگويند: «نيكبخت واقعا پسر خانوادهدوست و مودبي بود.ما دعوا ميكرديم او جلو نميآمد. از چاقو خوردن خيلي ميترسيد وهميشه بچهها را با هم آشتي ميداد. خيلي هم خوشلباس بود. درست مثلالان. يك بار پاداش پيروزي ابومسلميها پارچه كتشلواري داده بودند. او همداده بود پدرش دوخته بود. چه پزي ميداد با آن كتوشلوار.»
رفيق ناباب!
عليرضا اما با خط دادنهاي دايي كمكم جذب ميدان مغناطيسي فوتبالميشود. ميرود به تيمهاي راهآهن و راوند. در مسابقات فوتبالآموزشگاهها هم چهره ميشود. حالا دبيرستان شريعتي يك هافبك- مهاجم داردكه چشم استعداديابهاي تيمهاي باشگاهي را خيره كرده است. اصغر رحيمي،مدير اجرايي فعلي ابومسلم ميگويد با خدابيامرز محمد اعظم، حسنآقا راراضي كرديم تا عليرضا فوتبال را جديتر در ابومسلم دنبال كند. حاجمهديقياسي، مدير پيام چند جلسه با حسنآقاي خياط مفصل صحبت كرد اما من شبانهعليرضا را بردم هيات فوتبال و با او قرارداد بستم. به پدرش هم گفتم عليرضارا بسپار دست من و محمد اعظم!
رحيمي ميگويد: «آن روزها عليرضا شروشور جواني داشت. يكي، دو تارفيق ناباب هم داشت كه ميخواستند او را از راه به در كنند. خدابيامرزدمحمد اعظم را. يك بار كه عليرضا كار بدي كرده بود سيلي زد توي گوشش و ازتيم اخراجش كرد. من عليرضا را بردم توي ماشين و گفتم محمدآقا تو را دوستدارد وگرنه سيلي نميزد. حالا هم راهت را انتخاب كن. اگر ميخواهي دنبالرفيقبازي و خلاف بروي فوتبال را كنار بگذار و اگر ميخواهي فوتبال راادامه دهي به من قول بده تا من با محمد اعظم صحبت كنم و برگردي. آن روزعليرضا قول داد و انصافا تا زماني كه در ابومسلم بود دنبال رفيقبازي وخلاف نرفت. كلا پسر مهربان و احساساتي بود. يك بار هم كه با تيم جوانانرفته بوديم شاهرود بدون اجازه اردو را ترك كرد و رفت جنگلهاي اطرافشاهرود. وقتي برگشت از تركيب كنارش گذاشتيم كه گريه كرد. يك بار هم يكپنالتي حساس را خراب كرد و تا 48 ساعت غصه خورد و با كسي حرف نزد. بازياستقلال و پرسپوليس هم كه دعوا شد او داشت گريه ميكرد!
تولد ستاره
احتمالا كمتر كسي ميداند كه اولين بازي رسمي عليرضا نيكبخت برايابومسلم در ليگ همزمان با قهر ميثاقيان بوده است. بازي با پاس در تهرانبود كه ميثاقيان بهدليل مشكلات مالي تيم قهر ميكند و هادي مباشري ورحيمي مجبور ميشوند تركيب تيم را خودشان بچينند. رحيمي ميگويد آنجابود كه قاسم خادمي و عليرضا نيكبخت را براي اولين بار در ليگ بازي داديم.همدبيرستانيهاي عليرضا ميگويند برخلاف همه كه فكر ميكنند او دربازي مقابل استقلال و در آزادي چهره شد بايد بگوييم او مقابل مقاومت سپاسيو در مشهد بود كه نظر پورحيدري را جلب كرد. آن زمان پورحيدري، مربي مقاومتسپاسي بود و واحدينيكبخت كه براي ديدن بازياش برايمان بليت مجاني آوردهبود يك گلبرگردان زيبا به مقاومت زد. آنها ادامه ميدهند وقتي هم رفتبراي تيم ملي جوانان برايمان تعريف كرد كه در اردو هم استقلاليها دنبالشبودهاند و هم پرسپوليسيها. صادقزاده ميگويد: «خودش پرسپوليسي بود وبهرغم اصرار ما كه استقلالي بوديم دوست داشت برود پرسپوليس اما شرايطاستقلال ظاهرا بهتر بود كه رفت استقلال.» جالب اينكه حاجيعلوي هم كه عاملاصلي رفتن نيكبخت به استقلال است، ميگويد: «همان زمان نيكبخت بهوسيلهيك آقايي كه با تاكسي ميآمد سر تمرينها سه بار در نمايشگاه ماشينسورتمه با علي پروين ديدار كرد اما ما بالاخره او را برديم استقلال. چرا؟چون هم پيشنهادشان بهتر بود و هم پول نقد ميدادند. علوي ميگويد 5/12ميليون استقلاليها به ابومسلم دادند بابت رضايتنامه و چهار ميليون هم بهخود عليرضا واحدينيكبخت. »
قرمز جنجالي
سالها از آن روزها ميگذرد. بقيه داستان را همه مي دانند. او بهپرسپوليس رفت و تبديل به ستاره بزرگ فوتبال ايران شدو از آنجا با قرارداديگرانقيمت به تراكتورسازي تبريز پيوست ، درحاليكه بحث محروميت او از فوتبالسرزبانهاست. زندگي او حالا شبيه ستارگان راك است. خريد لباس و جنجال وحاشيه...تا آنجا كه جا داشته باشد!