درسي از اديسون
ارسال شده: جمعه ۲ مرداد ۱۳۸۸, ۱۱:۰۰ ق.ظ
[COLOR=#NaNNaNNaN]اديسون" در سنين پيري پس از كشف لامپ، يكي از ثروتمندان آمريكا به شمار مي رفت ودرآمد سرشارش را تمام و كمال، در آزمايشگاه مجهزش كه ساختمان بزرگي بود،هزينه مي كرد.اين آزمايشگاه، بزرگ ترين عشق «اديسون» بود. هر روز اختراعيجديد در آن شكل مي گرفت تا آماده ي بهينه سازي و ورود به بازار شود. همينروزها بود كه نيمه هاي شب، از اداره ي آتش نشاني به پسر «اديسون» اطلاعدادند که آزمايشگاه پدرش در آتش مي سوزد و كاري از دست كسي برنمي آيد وتمام تلاش مأموران، فقط براي جلوگيري از گسترش آتش به ساير ساختمان هاست!
آنانتقاضا داشتند كه موضوع، به نحو قابل قبولي به اطلاع پيرمرد رسانده شود.پسر با خود انديشيد كه به احتمال زياد، پيرمرد با شنيدن اين خبر، سكته ميکند بنابراين از بيدار كردن او منصرف شد و خودش را به محل حادثه رساند وبا کمال تعجب ديد كه پيرمرد در مقابل ساختمان آزمايشگاه، روي يك صندلينشسته و سوختن حاصل تمام عمرش را تماشا مي كند!
پسر تصميم گرفت جلونرود و پدر را آزار ندهد. او مي انديشيد كه پدر در بدترين شرايط عمرش بهسر مي برد. ناگهان پدر سرش را برگرداند و پسر را ديد و با صداي بلند وسرشار از شادي گفت: «پسر تو اين جايي؟ مي بيني چه قدر زيباست؟ رنگ آميزيشعله ها را مي بيني؟ حيرت آور است! من فكر مي كنم كه آن شعله هاي بنفش، بهعلت سوختن گوگرد در كنار فسفر به وجود آمده است! واي! خداي من، خيليزيباست! كاش مادرت هم اين جا بود و اين منظره ي زيبا را مي ديد. كمتر كسيدر طول عمرش امكان ديدن چنين منظره ي زيبايي را خواهد داشت! نظر تو چيستپسرم؟»
پسر حيران و گيج جواب داد: « پدر، تمام زندگي ات در آتش ميسوزد و تو از زيبايي رنگ شعله ها صحبت مي كني؟ چه طور مي تواني؟ من تمامبدنم مي لرزد و تو خونسرد نشسته اي؟!»پدر گفت: « پسرم از دست من و تو كهكاري برنمي آيد. مأموران هم كه تمام تلاش شان را مي كنند. در اين لحظهبهترين كار، لذت بردن از منظره اي ست كه ديگر تكرار نخواهد شد. در موردآزمايشگاه و باز سازي يا نو سازي آن، فردا فكر مي كنيم! الآن موقع اين كارنيست! به شعله هاي زيبا نگاه كن كه ديگر چنين امكاني را نخواهي داشت!»
«توماسآلوا اديسون» سال بعد، دوباره در آزمايشگاه جديدش، مشغول به كار بود وهمان سال، يكي از بزرگ ترين اختراع هاي بشريت يعني « ضبط صدا» را تقديمجهانيان نمود. او گرامافون را درست يك سال پس از آن واقعه اختراع کرد.
مركز انجمنهاي تخصصي گنجينه
آنانتقاضا داشتند كه موضوع، به نحو قابل قبولي به اطلاع پيرمرد رسانده شود.پسر با خود انديشيد كه به احتمال زياد، پيرمرد با شنيدن اين خبر، سكته ميکند بنابراين از بيدار كردن او منصرف شد و خودش را به محل حادثه رساند وبا کمال تعجب ديد كه پيرمرد در مقابل ساختمان آزمايشگاه، روي يك صندلينشسته و سوختن حاصل تمام عمرش را تماشا مي كند!
پسر تصميم گرفت جلونرود و پدر را آزار ندهد. او مي انديشيد كه پدر در بدترين شرايط عمرش بهسر مي برد. ناگهان پدر سرش را برگرداند و پسر را ديد و با صداي بلند وسرشار از شادي گفت: «پسر تو اين جايي؟ مي بيني چه قدر زيباست؟ رنگ آميزيشعله ها را مي بيني؟ حيرت آور است! من فكر مي كنم كه آن شعله هاي بنفش، بهعلت سوختن گوگرد در كنار فسفر به وجود آمده است! واي! خداي من، خيليزيباست! كاش مادرت هم اين جا بود و اين منظره ي زيبا را مي ديد. كمتر كسيدر طول عمرش امكان ديدن چنين منظره ي زيبايي را خواهد داشت! نظر تو چيستپسرم؟»
پسر حيران و گيج جواب داد: « پدر، تمام زندگي ات در آتش ميسوزد و تو از زيبايي رنگ شعله ها صحبت مي كني؟ چه طور مي تواني؟ من تمامبدنم مي لرزد و تو خونسرد نشسته اي؟!»پدر گفت: « پسرم از دست من و تو كهكاري برنمي آيد. مأموران هم كه تمام تلاش شان را مي كنند. در اين لحظهبهترين كار، لذت بردن از منظره اي ست كه ديگر تكرار نخواهد شد. در موردآزمايشگاه و باز سازي يا نو سازي آن، فردا فكر مي كنيم! الآن موقع اين كارنيست! به شعله هاي زيبا نگاه كن كه ديگر چنين امكاني را نخواهي داشت!»
«توماسآلوا اديسون» سال بعد، دوباره در آزمايشگاه جديدش، مشغول به كار بود وهمان سال، يكي از بزرگ ترين اختراع هاي بشريت يعني « ضبط صدا» را تقديمجهانيان نمود. او گرامافون را درست يك سال پس از آن واقعه اختراع کرد.
مركز انجمنهاي تخصصي گنجينه