صفحه 1 از 1

تاریخ ایران پس از اسلام

ارسال شده: دوشنبه ۱۲ مرداد ۱۳۸۸, ۷:۵۷ ب.ظ
توسط Mardaviz
 بنام خدا 
در این جستار به تاریخ ایران از زمان هجوم اعراب تا سلسله قاجاریه پرداخته خواهد شد.از دوستان خواهش مند ام که مطالب مرتبط با این موضوع را در این تاپیک با ذکر منبع (یا اشاره به کتاب یا نویسنده)،ارسال نمایند.
مرداویز

 [FONT=Times New Roman]فتح ايران به دست مسلمانان در زمان خلفاي راشدين  
 [External Link Removed for Guests] 
پس از آنكه" حضرت رسول اكرم" ( ص ) از مكه به مدينه هجرت كرد و در سرتاسر شبه جزيره عربستان اكثر قبايل عرب را به دين اسلام در آورد، بر آن شد تا مردم ممالك مجاور عربستان را نيز به دين اسلام دعوت كند. براي اين منظور، نامه هايي به پادشاهان اطراف فرستادند، از جمله براي "خسرو پرويز" شاهنشاه ساساني. چنان كه معروف است خسرو از نامه خشمگين شد و آن را پاره كرد.

 [External Link Removed for Guests] 
حضرت رسول اكرم ( ص ) پيش از وفات خود در سال "يازدهم هجري"، سپاهياني براي اين منظور به سر حدات شام گسيل داشتند. اما، وفات آن حضرت، به طور موقت اين عمليات را متوقف ساخت. "ابوبكر" كه همان روز وفات حضرت رسول اكرم (ص ) به خلافت رسيده بود، تصميم گرفت اين برنامه را دنبال كند .
پس از آنكه ابوبكر به خلافت رسيد، عده اي از قبايل عرب از دين اسلامي برگشتند و از دادن صدقه و زكات ( ماليات اسلامي) سرباز زدند. ابوبكر اين قبايل را با زور مطيع ساخت و در جنگ مهمي با قبيله بنوحنيفه كه پيروان "مسيلمه" (معروف به كذاب ) بودند، آنان را شكست سختي داد. اين جنگ ، به جنگ با اهل رده ( مرتدان ) معروف است و سردار مسلمانان " خالدبن وليد " بود.


ابوبكر پس از فراغت از كار اهل رده، حمله به دو دولت بزرگ «ساساني» و «بيزانس» را آغاز كرد. سپاهيان اسلام در جبهه روم سپاهيان بيزانس را شكست دادند. درجبهه شرق، يعني كشور ايران، نخستين كسي كه ابوبكر را به حمله به خاك ايران تشويق كرد، "مثني بن حارثه شيباني" بود. اين شخص، پيوسته با قبيله و دار و دسته خود به متصرفات ايران در عراق مي تاخت و اموال كشاورزان و دهقانان را غارت مي كرد. آنچه كه او را براي اين تاخت و تازها جرات داده بود. در جريان آن جنگ، قبيله "بنوشيبان" و هم پيمانان ايشان، سپاهياني را كه خسرو براي سركوب آنان فرستاده بود مغلوب كردند. "جنگ ذوقار" نتيجه سوء تدبير و غرور خسرو پرويز بود كه در سرتاسر سلطنت او دامنگير ايران شده بود. هم چنين وي جنگ هاي بيهوده اي با "بهرام چوبين" (سردار معروف خود) و "بسطام" (دائي خود) و "هراكليوس" (امپراتور بيزانس) به راه انداخته بود كه به خرابي شهرها و شكست هاي سخت و كشته شدن سرداران نامي و ناخشنودي مردم و بزرگان مملكت منجر گشت. سرانجام ، خود نيز به امر پسرش (شيرويه) كشته شد.

پس از او ، بزرگان ايران كه از عاقبت انديشي و حسن سياست عاري و پيوسته از راه حسادت و كينه با يك ديگر در كشمكش بودند ، نتوانستند بر اطاعت از پادشاهي متفق شوند . چنان كه معروف است ، طي مدت كوتاهي چندين تن از شاه زادگان را به سلطنت برداشتند و سپس از بين بردند . سرانجام ، چون خطر مسلمانان را به گونه اي جدي و مشهود دريافتند ، به سلطنت «يزدگرد» پسر شهريار رضايت دادند . اما ، اين كار ، هم بسيار دير شده بود ، و هم يزدگرد خود لياقت و كفايت غلبه بر مشكلات را نداشت.
"مثنا" كه در اراضي مجاور حكومت ساساني با قبيله خود ( بنوشيبان ) اقامت داشت ، از هرج و مرجي كه در داخل ايران و در دربار ساساني روي داده بود نيك آگاه بود و از آن موقعيت استفاده مي كرد . چنانكه ذكرشد ، اراضي كشاورزان و حتا شهرهاي سواد ( عراق ) را پي در پي غارت مي كرد .

پس از آنكه ابوبكر در خلافت خود مستقر شد، مثني او را به حمله بر قلب مملكت ساساني برانگيخت و ايرانيان را در نظر او حقير و ترسو جلوه داد. ابوبكر كه در آغاز از شوكت و قدرت ساسانيان در بيم بود، با سخنان مثني جرات پيدا كرد و خالدبن وليد را به فتح استان هاي عراق مامور نمود. همچنين، به مثني دستور داد تا از خالد تبعيت كند و از دستورهاي او پيروي نمايد. خالد نخست نواحي " بانقياء " و " باروسماء " و " اليس " را، و پس از آن ، " ابله " را ، كه در مدخل اروند رود و در محل بصره واقع بود، به دست آورد. در اين راستا، طي جنگ معروف به " ذات السلاسل " سپاهيان ايراني را نيز به سر كردگي هرمز شكست داد .

"اردشير سوم" ، كه پس از پدرش (‌ شيرويه )‌به سلطنت رسيده بود، ‌دو سردار ايراني به نامهاي "اندرزگو " و " بهمن جادويه " را با سپاهي مركب از ايرانيان و عرب هاي تابع ايران كه بيشتر مسيحي بودند، ‌به جنگ خالد فرستاد. اما اين سپاه هم در صفر سال 12 ه.ق. از عرب ها شكست خورد. خالدبن وليد در ماه ربيع الاول همان سال شهر حيره مركز پادشاهان حيره (‌آل منذر، ‌لخمي ها)‌ را كه تابع دولت ساساني بودند،‌ تصرف كرد. مسلمانان در مقابله با دشمنان خود،‌ آنان را در برابر يكي از سه امر مخير مي ساختند: پذيرش اسلامي، ‌پرداخت جزيه،‌ جنگ، چنان كه در فتح نخستين حيره، خالد با گرفتن مبلغي در حدود صدو نود يا دويست و نود هزار دينار، با اهل حيره صلح كرد. دهقانان "سواد عراق"‌ منتظر بودند كه نتيجه جنگ حيره به كجا خواهد انجاميد. چون حيره به تصرف مسلمانان در آمد، طلب صلح كردند دو هزار هزار دينار ‌جزيه پرداختند. ايرانيان، نواحي ميان حيره و دجله را از دست دادند و چون اردشير سوم در گذشت، ديگر كاري نتوانستند انجام دهند .

سياست خالد در فتح شهرهاي عراق آن بود كه عرب هاي مسيحي را به جاسوسي از ايرانيان برانگيزد. خالد شهر مهم "انبار" را كه در مغرب بغداد در كنار رود فرات قرار داشت تصرف كرد و شهر "عين التمر" را كه حاكم آن از سوي ايرانيان (‌مهران ، پسر چوبين) ‌بود، تسخير كرد. سپس اسراي آن شهر را برخلاف تعاليم اسلامي كشت و فقط چهل جوان نصراني را كه درس انجيل مي خواندند باقي گذاشت پس از آن، ابوبكر، خالد بن وليد را مامور حركت به سوي شام كرد. خالد هم با نيمي از سپاهيان خود عازم جبهه شام گرديد. خود ابوبكر نيز پس از دو سال واندي در مدينه وفات كرد و بنا به وصيت او، " عمربن خطاب " به خلافت مسلمانان برگزيده شد .

در شعبان سال 13 ( ه.ق.)‌ ايرانيان به سر كردگي "بهمن جادويه"، سپاهيان مسلمانان را در موضعي به نام " قس الناطف " شكست دادند. سردار مسلمانان به نام " ابوعبيده ثقفي " نيز در اين جنگ كشته شد. اين جنگ در تاريخ اسلام به نام جنگ " جسر " معروف است. ولي چون دولت ساساني به منتهاي ضعف خود رسيده بود و اختلاف بزرگان و سرداران ايراني از حد گذشته بود، ايرانيان نتوانستند از اين پيروزي بهره بگيرند و پس از ترديد و دودلي، يزدگرد پسر شهريار را به پادشاهي برداشتند و او نيز كسي نبود كه بتواند بناي عظيم دولت ساساني را كه پايه هاي آن سخت و سست و لرزان شده بود از خطر انهدام نجات دهد. به وارونه "عمر" كه رهبري مصمم و توانا نشان می داد، در جنگ با ايرانيان مصمم تر گرديد. يزدگرد سپاهي بزرگ را به سركردگي " رستم فرخ زاد " مامور مقابله با مسلمانان و جلوگيري از حمله ايشان كرد عمر نيز " سعدبن ابي وقاص " را با سپاهي كه عده آنان به سي و چند هزار مي رسيدبه جنگ با ايرانيان گسيل داشت. در "‌ قادسيه" (واقع در پانزده فرسخي كوفه) ‌جنگ شديدي بين اين دوسپاه روي داد. با آن كه ايرانيان مقاومت زيادي از خود دادند، شكست سختي خوردند. با اين شكست بود كه راه تيسفون (‌ يا مدائن )‌پايتخت شاهنشاهي ساساني، ‌بر روي مسلمانان باز شد.

عرب هاي مسلمان نخست در صفر سال 13 (‌ ه.ق.) ‌قسمت غربي مدائن را كه " وي اردشير " نام داشت متصرف شدند و آن گاه، ‌از دجله گذشتند و به سمت شرقي مدائن كه كاخ معروف پادشاهان ساساني معروف به " ايوان كسري " در آن قرار داشت رسيدند. در اين بين، اموال بي كراني از غارت كاخ هاي سلطنتي نيز به دست ايشان افتاد. سپس، مسلمانان در تعقيب يزدگرد و ايرانيان روي به شرق نهادند و در سال 16 (‌ ه.ق. ) به "‌ جلو لاء " كه در كنار نهر جلولاء منشعب از رود دياله واقع بود رسيدند. در اين راستا سپاه ايران را طي جنگ سختي به سركردگي " مهران راضي " شكست دادند. پس از فتح حلوان و جنوب وشمال عراق به سرتاسر آن مملكت مسلط شدند. بعد از آن، نوبت به خوزستان و لرستان رسيد. عمر در ابتدا نمي خواست از حدود خوزستان و ماسبذان و مهرگان كدك (‌ لرستان ) تجاوز كند، اما يكي از مشاورانش او را به تسخير سرتاسر ايران تشويق كرد. وي به عمر گفت: مادام كه پادشاه ايران زنده است، ايرانيان دست از مقاومت بر نخواهند داشت. عمر نصيحت او را پذيرفت و سرداراني را به فتح اياات فارس (‌ اردشير خره و شابور و استخر و فسا و دارابگرد )‌ و كرمان و سيستان و مكران مامور كرد .

عمر در سال 17 (‌ ه.ق.)‌ "سعدبن ابي وقاص" را مامور كرد تا براي اقامت قبايل عرب كه به ولايت هاي غربي و مركزي ايران (‌ مادبزرگ ) ‌حمله مي كردند، قرار گاهي دائمي پيدا كند. سعد ابتدا شهر انبار را براي اين كار در نظر گرفت، ولي هواي آنجا براي مردم تازی ناسازگار بود (به علاوه، سپاهيان از زيادي مگس در زحمت بودند)‌. او پس از بررسي و جستجو، محل شهر كوفه را براي اين كار برگزيد و زمين هاي آن را ميان قبايلي كه با ايرانيان مي جنگيدند تقسيم كرد . سپاهياني كه از آن پس براي فتح غرب و شمال و مركز ايران اعزام مي شدند، از اين شهر و زير نظر حاكم آن بودند .
در زمان بني اميه سراسر ايران و عراق زير نظر واليان كوفه بود كه از مشهور ترين ايشان، مي توان "حجاج بن يوسف ثقفي" را نام برد. در جنوب عراق هم قرار گاهي براي قبايلي كه ايران را از جنوب مورد حمله قرار مي دادند درست شد، كه همان شهر بصره است. لازم به ذكر است كه سپاهيان اعزامي به خوزستان و بهبهان و فارس و كرمان و سيستان و مكران، در اين شهر اقامت داشتند. ايشان ولايت هاي زير نظر والي بصره را " ماه بصره " و ولايت هاي زير نظر حاكم كوفه را " ماه كوفه " مي خواندند .


در سال 19 يا 21 ( ه.ق .) فتح نهاوند كه عرب ها آن را در تاريخ فتوحات مسلمانان در ايران " فتح الفتوح " مي خوانند صورت گرفت. يزدگرد سپاه بزرگي از فرماندهان شهرها و ولايت هاي ايران به سركردگي " فيروزان " براي مقابله با مسلمانان فرستاد. " عمر نعمان بن مقرن مزني " را براي مقابله با آنان تجهيز كرد. مسلمانان در نهاوند ايرانيان را شكست دادند اما سردار مسلمانان،‌ يعني نعمان بن مقرن،‌ در اين جنگ كشته شد. پس از فتح نهاوند،‌ همدان نيز به دست مسلمانان افتاد. فتح همدان و قزوين و ابهر و زنجان به دست قبايل مستقر در كوفه انجام گرفت. امير كوفه كه در آن وقت " مغيره بن شعبه " بود، ‌سپاهي به فرماندهي "براء بن عازب" فرستاد كه در سال 22 (ه.ق.)‌ ابهر و قزوين را فتح كردند. در زمان حكومت وليدبن عقبه بر كوفه، مسلمانان با مردم گيلان و مغان و طالش (‌ طليسان ) جنگيدند،‌ ولي ظاهرن"‌موفقيتي به دست نياوردند و فقط زنجان را متصرف شدند

.
در سال 21 يا 23 (‌ه.ق.)‌ مسلمانان در نتيجه جنگ سختي كه با "سياوخش" (پسر مهران ، پسر بهرام چوبين)‌كردند، شهر مهم ري را به تصرف خود در آوردند. به دنيال فتح ري،‌ قومس (‌سمنان و دامغان )‌ و گرگان به دست مسلمانان افتاد. اسپهبد طربستان ناگزير به پيمان آشتي با مسلمانان شد. فتح آذربايجان و مغان و اران نيز، در اواخر خلافت عمر اتفاق افتاد. مسلمانان از راه دربند (‌باب الابواب)‌ به مملكت خزرها تاختند و تا بلنجر (‌مركز خزرها)‌ پيش رفتند. مسلمانان نتوانستند در آنجا بمانند و در سال هاي بعد از خزرها شكست خوردند و سرداران ايشان كشته شدند . يزدگرد پس از جنگ جلولاء به ري و از آن جا به اصفهان وكرمان و خراسان رفت. وي در اين سفر آتش مقدس را به همراه خود داشت تا آن كه در مرو، آتش گاهي براي اين آتش مقدس بنا كرد.

عمر ، "‌ احنف بن قيس "‌را مامور فتح خراسان كرد . او از راه طبس به هرات رفت و از آن جا روي به شهرهاي ديگر خراسان نهاد . يزدگرد از پادشاه سغد و خاقان ترك و خاقان چين تقاضاي كمك كرد و با كمك خاقان ترك و مردم فرغانه و سغد ، وارد بلخ شد. احنف با سپاهيان بصره و كوفه به رويارويي سپاه ترك شتافت . تركان از ياري با ايرانيان سرباز زدند. يزدگرد ناچار از جيحون گذشت و به فرغانه رفت . پس از آن ، باز به خراسان بازگشت و عاقبت بعد از سال ها در سال 31 ( ه.ق.) كشته شد.

پس از كشته شدن عمر در سال 23 (‌ ه.ق.) عثمان به خلافت رسيد. او "‌ ابوموسي اشعري " را از حكومت بصره معزول كرد و "‌ عبدالله بن عامربن كريز " را كه جواني بيست و پنج ساله بود والي بصره كرد. عبدالله بن عامر شورش مردم فارس را در خون فرونشاند و استخر و اردشير خوره و دارابگرد را دوباره به دست آورد . هم چنين اميراني را بر شهرهاي خراسان و كرمان و مكران و سيستان تعيين كرد و خود براي سركوب قيام مردم خراسان حركت نمود . احنف بن قيس را هم مامور فتح ولايت هاي جوزجانان و طالقان و فارياب كرد . احنف اين ولايت ها را يكي پس از ديگري به تصرف درآورد . عبدالله بن عامر قيام مردم كرمان و سيستان را به شدت سرکوب کرد و عامل وي ، تا زابلستان و كابل پيش رفت.

دنباله دارد... .

خلافت امويان و عباسيان

ارسال شده: دوشنبه ۱۲ مرداد ۱۳۸۸, ۹:۳۸ ب.ظ
توسط Mardaviz
   
 [FONT=Times New Roman]خلافت امويان و عباسيان  
 [External Link Removed for Guests] 
پس از شهادت «حضرت علي(‌ع)»‌ در رمضان سال 40 هجري و خلافت كوتاه مدت حضرت «امام حسن (‌ع‌)»‌ و صلح او با "معاويه"، خلافت بر معاويه بن ابي سفيان كه از خاندن بني اميه بود مسلم گرديد. معاويه از سال هاي پيش ، يعني تقريبن از همان اوايل فتح شام و فلسطين از سوي عمر و بعد از سوي عثمان، والي دمشق بود. وي،‌ پايه هاي حكومت خود را در شام استوار ساخته بود. به همين سبب، توانست پس از قتل عثمان با حضرت علي (‌ع)‌ مخالفت كند و در برابر او بايستد. سرانجام، پس از جنگ صفين و ضعف قواي كوفه، حكومت خود را بر مصر نيز مسجل سازد. پس از آنكه معاويه به خلافت رسيد، تحكيم اساس حكومت بني اميه را آغاز كرد و براي پسرش "يزيد"، از بزرگان و اشراف به استثناي چندتن از جمله ، «حسين بن علي (‌ع )» و«عبداله بن زبير» بيعت گرفت. او در سياست خارجي هم موفق بود و بر متصرفات مسلمانان در ولايت هاي تابع دولت بيزانس افزود. هم چنين، نيروي درياي مهمي نيز در مديترانه به بوجود آورد. معاويه با جلب افرادي مانند زيادبن ابيه و مغيره بن شعبه و عمرو عاص قدرت بني اميه را در سرتاسر عالم اسلامي بسط داد .

اگر چه اين بسط و استحكام به قيمت زيرپا نهادن بسياري از اصول اسلامي، از جمله ارثي ساختن خلافت و تبديل دستگاه خلافت به سلطنت و پادشاهي و تعيين مبلغان براي تحقير و توهين خاندان حضرت رسول اكرم (‌ص)‌ و غير آن تمام شد. معاويه در سال 60 هجري از دنيا رفت و خلافت پسرش يزيد با كارهاي خلافي، از قبيل قتل حسين بن علي ( ع ) و محاصره مكه آغاز شد ولي مدت زيادي به طول نينجاميد و سرانجام يزيد در سال 64 هجري مرد. . پس از وي در نتيجه حوادثي خلافت بني اميه به شاخه " مروانيان " انتقال يافت .

 [External Link Removed for Guests] 
"عبدالملك بن مروان" پس از كشتن عبدالله بن زبير، خليفه مسلم و بلامنازع گرديد . هم چنين ، با مسلط ساختن مرد سفاك آهنيني مانند "حجاج بن يوسف ثقفي"، حكومت بني اميه را استحكامي تازه بخشيد. حكومت اسلامي در زمان خلافت" عبدالملك" و "وليدبن عبدالملك"، به منتهاي وسعت خود رسيد. "قتيبه بن مسلم باهلي"‌ سردار حجاج، بلاد شمالي خراسان و خوارزم و ماوراءالنهر و سغد را كه مركز آن سمرقند بود فتح كرد و تا نزديكي هاي كاشغر پيش رفت. هم چنين، در زمان حجاج ايالت «سند» هم فتح شد. در جانب مغرب، مسلمانان تا سواحل اقيانوس اطلس پيش رفتند و "اندلس" (‌جنوب اسپانيا )‌ را متصرف شدند. طي خلافت نود ساله بني اميه، اوضاع اجتماعي ايران دگرگون شد و اكثريت عظيم ايرانيان، دين اسلام را پذيرفتند. اما، ايرانيان تحقير و توهين سرداران عرب را كه از خود حكام بني اميه الهام مي گرفتند تحمل نكردند. مردم خراسان با استفاده از خصومت ميان قبايل عرب حاكم بر خراسان و ماورالنهر، جانب داعيان و مبلغان بني عباس را گرفتند. بني عباس به سبب خويشاوندوي نزديك تر با حضرت رسول اكرم (‌ص )‌ خود را براي خلافت و حكومت شايسته تر مي ديدند.

 [External Link Removed for Guests] 
در اين راستا، «ابومسلم» سردار ايراني توانست با حمايت ايرانيان و قبايل عرب مخالف، حكومت بني اميه را سرنگون سازد و عباسيان را به قدرت برساند. بني اميه در زمان حكومت عبدالملك و وليد و هشام ، تنها در اثر توفيق در فتوحات شرق و غرب و سياست داخلي مبني بر فشار بسيار زياد بر طبقات مردم، توانستند به حكومت خودادامه دهند. فشار حكام و واليان تعيين شده از سوي آنان، مردم عراق و ايران را ناراضي ساخت. هم چنين، بي اعتنايي بعضي از آنان به اصول دين اسلام موجبات ناخشنودي اهل دين و تقوا را فراهم آورد. سياست مالي و اداري آنان نيز در سرزمين هاي مفتوح و مغلوب موفق نبود. مهم تر آنكه طرف داري آنان از عصبيت عربي و تحقير ملل مغلوب كه همه را موالي (‌يعني بندگان)خود مي دانستند، به تدريج مايه هاي عصيان و قيام را به خصوص در ايران و خراسان فراهم ساخت. سال 132 هجري، پايان حكومت نود ساله بني اميه و آغاز حكومت بني عباس است. از اين سال، خلافت و قدرت شرعي و صوري ايشان در حدود پانصد سال ادامه يافت. لازم به ذكر است كه قدرت واقعي ايشان، گاهي به حدود عراق و بين النهرين محدود مي شد و حتا، گاهي در خود بغداد نيز از قدرت و اعتبار محروم بودند .

اگر چه منصور – خليفه دوم عباسي – با قتل " ابو مسلم خراساني " ناسپاسي خود را به اين سردار بزرگ ظاهر ساخت، ولي براي استوار ساختن قدرت خود از اين كار ناگزير بود. با قتل ابومسلم، نه تنها نفوذ ايرانيان كه آغاز شده بود از ميان نرفت، بلكه با ورود دبيران و وزيران ايراني در دستگاه خلافت عباسي، نفوذ فرهنگي و سياسي ايرانيان گسترش بيشتري نيز يافت. قتل "برمكيان" هم كه از خاندان اصيل ايراني بودند، نتوانست جلو آن نفوذ را بگيرد درقرن سوم هجري، عنصر مهم ديگري وارد حكومت اسلامي شد. آن عنصر مهم، "تركان" بودند كه به صورت غلامان جنگي در دستگاه حكومتي وارد شدند و به تدريج، قدرت نظامي را از قوم غالب عرب گرفتند. اين نفوذ تا بدان جا ادامه يافت كه عزل و نصب خلفا هم به دست آنان انجام مي گرفت و هيچ خليفه اي بي رضايت ايشان، نمي توانست كاري بكند .

اين قدرت غلامان ترك در قرن چهارم متوقف شد و قدرت سياسي و نظامي به دست "ديلميان" كه ايراني بودند افتاد. با آمدن سلجوقيان، قدرت نظامي و سياسي تركان در عالم اسلامي، به طور قطع مسلم و مسجل گرديد. در اين زمان، ايرانيان به اداره امور مالي و ديواني دستگاه هاي حكومتي پرداختند. اما، ‌فرهنگ نوپا و نوبنياد اسلامي به صورت عمده در دست ايرانيان بود. اگر چه ماده اصلي آن،‌ قرآن و حديث و زبان عربي و ماده مهم فكري آن يوناني بود. اما پرچم داران اين فرهنگ در همه شاخه ها ايرانيان بودند. ايرانيان با اتكاء به فرهنگ قديم و با اتكاء به گذشته نيرومند سياسي، مليت خود را در داخل حكومت اسلامي حفظ كردند. ايشان بر خلاف ملل مغلوب ديگر ، نه تنها در مليت تازی مستهلك نشدند، بلكه ادبيات ملي بسيار غني خود را نيز به وجود آوردند .

[FONT=Times New Roman]نامه ای از معاویه درباره ایرانیان به برادر خوانده خود زیادبن ابیه - متن نامه در ناسخ التواریخ موجود است. 

" اکنون می رسیم به این قومی که بنام موالی در میان امت اسلام به سر می برند و قوم عجم نام دارند. گوش کن زیاد! این مردم را باید ذلیل کرد. باید به همان روشی که   بن خطاب آنها را می کوبید، طوری کوبیدشان که هرگز نتوانند سر بردارند. اینها جز با سیاست عمر بن خطاب اداره شدنی نیستند. از عطایشان که حق عمومی اتباع اسلام است تا می توانی بکاه. در تقسیم خواربار تا می توانی از سهم شان کم کن. در جبهه جنگ آنها را در صفوف مقدم بگمار تا زودتر از دیگران هدف دشمن تازه نفس قرار گیرند. سربازان آن ها را به کار جاده سازی و هم وار کردن راه ها و کندن درخت ها و تسطیح بیشه ها بگمار و سعی کن هر چه دش واری و عذاب باشد نصیب این اعاجم شود. کاری کن که سنگینی بارها بر دوششان هر چه بیشتر فشار آورد. زیرا که اگر جز این باشد هوای عصیان خواهند کرد.

مراقب باش که این اعاجم هر قدر هم صالح و متقی باشند، بر صفوف جماعت در نماز پیشنمازی نکنند و در نماز جماعت در صف اول قرار نگیرند، مگر آنکه عده اعراب برای تکمیل صفوف کافی نباشد. و هر چقدر هم در فقه و قرآن دانشمند باشند، بر مسند قضا ننشینند. و بر هیچ شهری از شهرهای اسلام والی و یا حاکم نشوند، و در معابر هر قدر هم مقامشان بالا باشد بر عرب هر چند هم پست و فرومایه باشد تقدیر نجویند و در ازدواج حق زناشویی با زن عرب نداشته باشند، اما مردان عرب حق همسری با زنان فارسی را داشته باشند. این ها همه سیاست عمر رضی الله عنه است و عمر شایسته است از امت محمد صلی الله علیه و خاصا از بنی امیه شایسته ترین پاداش را ببیند.
با این همه عمر اشتباهاتی نیز داشت. مثلن می بایست قوانین و نظاماتی به وجود آورده باشد که برای همیشه اعاجم را در برابر عرب ذلیل و خوار نگار دارد. اگر از ایجاد نفاق در میان امت اسلام پرهیز نداشتم، همین امروز مقرر می داشتم که اگر یک عجم ، عربی را بکشد، محکوم به قصاص یا دیه کامل باشد، ولی اگر عربی یک عجم را بقتل رساند از قصاص معاف باشد و دیه را نیز نصف پرداخت کند. به هرحال از هم امروز که این نامه بدست تو می رسد، این عجم ها را هر چه بیشتر ذلیل کن، به آنان توهین کن، آنها را از پیشگاهت دور دار، از آنان در رتق و فتق امور کمک مخواه، و به درخواستها و حوائجشان اعتنا مکن.
از این سخن که بگذریم، بگذار نامه ای را برایت نقل کنم که عمر بن خطاب برای والی بصره ابوموسی اشعری فرستاده بود. در زمانی که تو به سمت منشی حکومت در زیردست این مرد اشعری خدمت می کردی، همراه این نامه ریسمانی به طول پنج وجب بود که هر چه حکایت بود در آن ریسمان بود. زیرا عمر در آن نامه به فرمان دار بصره دستور داده بود که به موجب این نامه مردان بصره را احضار کن و در میان آنان از موالی و اعاجم هر کس را که طول قامتش به اندازه این ریسمان رسید گردن بزن. این نامه را ابن ابی معیط خوانده و یادداشتی هم از آن برداشته بود. و به طوری که نواده او "ولید بن عقبه" برای من حکایت کرد، ابوموسی اشعری در کار خود درمانده بود که آیا فرمان عمر را اجرا کند یا درباره آن مطالعه بیشتری به عمل آورد. و نیز نقل کرد که چون ابوموسی با تو در این باره مشورت کرد، تو وی را از اجرای این فرمان بازداشتی و توصیه کردی که فرمان امیرالمومنین عمر دوباره به خودش بازگردانده شود تا شخصن در فرموده خود تجدید نظر کند. و تو چون به خیال خود غم تیره بختان و بیچارگان می داشتی در پیشگاه خلیفه به التماس درآمدی تا او را از خون اعاجم (ایرانیان) بازگردانی، و بدو گفتی که این قتل عام به نا حق، همه اعاجم را خواهد برانگیخت و همین امیرالمومنین عمر را از عقیده اش بازگردانیدی.

ای برادر، ای زیاد بن ابی سفیان، تو وی را از این کار بازداشتی و ما را همچنان در خطر گذاشتی. لااقل اکنون تا دیر نشده است از خواب غفلت برخیز! تا فرصت از دست نرفته است این اعاجم را از میان بردار و ریشه آنها را بسوزان
  ".

 [External Link Removed for Guests] 
ترجمه فارسی نامه معاویه از متن عربی آن و به نقل از ناسخ التواریخ مورخ الدوله سپهر در صفحات 86 تا 96 کتاب حسن بن علی جواد فاضل در مجموعه دو جلدی تاریخ چهارده معصوم او به چاپ رسیده است.

دنباله دارد... .

Re: تاریخ ایران پس از اسلام

ارسال شده: سه‌شنبه ۱۳ مرداد ۱۳۸۸, ۱۰:۳۳ ب.ظ
توسط Mardaviz
   
 [FONT=Times New Roman]طاهـريان   [FONT=Times New Roman]205 - 259  
 [External Link Removed for Guests] 
دولت طاهريان، اولين دولت اسلامي بود كه در دوران خلافت در ايران به وجود آمد و بخش قابل ملاحظه اي از اين سرزمين را به صورت نوع حكومت موروثي محلي از نظارت مستقيم خليفه بغداد خارج كرد. با اين حال، اين دولت در كسب قدرت و حفظ آن، محتاج به اعمال خشونت در مقابل خلفا نشد. طاهر بن حسين، معروف به " ذواليمينين " كه اين دولت به وسيله وي بنياد شد، از موالي وابسته به قبيله خزاعه از اعراب خراسان بود. طاهر تربيت عربي داشت. خاندانش نيز، ايراني نژاد و فارسي زبان بودند كه از مدت ها پيش درپوشنگ ( فوشنج )‌ هرات شهرت و قدرت داشتند.

در اواخر خلافت هارون و دردوره اي كه مامون در خراسان اقامت داشت، طاهر و پدرش حسين مورد توجه مامون واقع شدند. چون طاهر چند سالي بعد در كشمكشي كه بين مامون و برادرش امين بر سر خلافت در گرفت، موفق به غلبه بر سپاه امين و تامين خلافت مامون گشت ( 198 ه.ق.)، در دستگاه خلافت حيثيت قابل ملاحظه يافت. چندي بعد، از آنجا كه رفع اغتشاش هايي كه در خراسان به وسيله خوارج روي داده بود ضرورت فوري داشت، و نيز خليفه هم ترجيح مي داد قاتل برادر را از پيش چشم خود دور نمايد، ولايت خراسان را به طاهر تفويض كرد البته، اين تفويض شامل فرمانروايي سيستان و كرمان نيز مي شد و مشتمل بر نظارت بر ماور النهر و احيانَن فتوحات اسلامي در آن نواحي بود. بدين گونه، قلمرو حكومت طاهر، به قول طبري، از بغداد تا دورترين سرزمين هاي شرق را شامل بود. در خراسان طاهر داعيه استقلال يافت و موجب نگراني خليفه گشت. اما بعد از مرگ مشكوك وي كه بلافاصله بعد از حذف نام مامون از خطبه نماز جمعه واقع شد (207ه.ق)خليفه خود را ناچار ديد حكومت خراسان را به پسر وي – "طلحه بن طاهر" – واگذار كند. البته، حكومت خراسان در آن هنگام در واقع تحت سلطه و تصرف وي بود. بدين سان، حكومت خراسان در خاندان طاهر به صورت موروثي در آمد. خليفه هم به اصطلاح با قبول حكومت طلحه به صورت دست نشانده، وابستگي آن را به خلافت بغداد اعاده و تامين كرد .

 [External Link Removed for Guests] 
لذا، استقلال حكومت موروثي خاندان طاهر به صورت يك تحول اداري درآمد و شكل يك تجزيه و انفصال سياسي به خود نگرفت. حكومت طلحه هم در خراسان كه به نيابت از برادرش "عبدالله بن طاهر" منسوب شد، صورت اداري تحول را قابل توجيه ساخت. فرمانروايي طلحه كه شش سالي بيش نكشيد (وفات ربيع الاول 213 ه.ق)صرف مبارزه با خوارج شد. در عين حال، مانند پدر همچنان خراج مقرر را به خليفه مي پرداخت. با اين كار، حكومت خود را از اينكه نوعي طغيان نسبت به فرمانروايي خلافت تلقي شود، حفظ كرد. در دوران فرمان روايي برادرش، عبدالله بن طاهر (230-213 ه.ق.)، قدرت طاهريان به اوج اعتلاي خويش رسيد. بعد از وفات مامون (218 ه.ق) خليفه جديد " المعتصم بالله "هم، با آن كه به ظاهر از عبدلله دل خوشي نداشت، ابقاي او را در حكومت خراسان اجتناب ناپذير يافت. بدين گونه، استقلال طاهريان بعد از مامون نيز، بي تزلزل ماند .

در پايان عهد او،‌ «سيستان» دچار اغتشاش شد و با اعتلاي "يعقوب ليث"، اين منطقه از قلمرو طاهريان جدا گشت(248 ه.ق.). محمد بن طاهر كه بعد از او به امارت رسيد، ‌طبرستان را هم از دست داد (250 ه.ق.)‌ او چندي بعدبه وسيله يعقوب ليث، مغلوب و اسيرشد (‌259 ه.ق.) سرانجام با غلبه صفاريان بر خراسان، فروانروايي طاهريان پايان يافت .

با آن كه بعدها يك بار ديگر نيز حكومت خراسان چندي به او واگذار شد (271 ه.ق.) ‌ولي قدرت طاهريان ديگر در خراسان هرگز تجديد نشد. امارت طاهريان در خراسان اندكي بيش از نيم قرن طول كشيد. مركز فرمانروايي آنان ابتدا در "مرو" بود و سپس به "نيشابور" منتقل شد. از نامه اي كه طاهر بن حسين به پسرش عبدالله در باب آيين فروانروايي نوشت، مي توان مبناي نظري حكومت آنان را دريافت. اين متن در كتاب " بغداد " ابن طيفور وماخذ ديگر نقل شده است. همچنين از دستورالعمل بخش نامه گونه اي كه عبد الله بن طاهر به عمال خود در ولايت هاي تابع فرستاد، كه متن آن نيز در " زين الااخبار " گرديزي آمده است اين امر دريافت مي شود .

البته لازم به يادآوري است كه در تمام قلمرو آنان با آن كه نام خليفه در خطبه و سكه آورده مي شد، حاكم واقعي امير طاهري بود و خليفه بغداد امكان و مجال اعمال قدرت در امور را نداشت .

Re: تاریخ ایران پس از اسلام

ارسال شده: سه‌شنبه ۲۰ مرداد ۱۳۸۸, ۹:۱۱ ب.ظ
توسط Mardaviz
 [FONT=Times New Roman]دولت علويان طبرستان

 
  [External Link Removed for Guests] 
زيديه

بعد از رحلت امام چهارم، حضرت "علي بن حسين"،‌ امام سجاد عليه السلام ،‌گروهي از شيعيان او معتقد به امامت فرزندش "زيد" شدند. زيدبن علي در زمان هشام بن عبدالملك ( 105 – 125 ه.ق.)‌ در سال (‌ 122 ه.ق. ) بر عامل او (‌يوسف بن عمر ثقفي حاكم كوفه)‌ خروج كرد، اما قيام وي سركوب شد و به شهادت رسيد. پس از زيد، "يحيي" (‌پسرش)‌ به خراسان گريخت و در ناحيه جوزجان (بين بلخ و فارياب) قيام كرد. نصربن سيار (حاكم خراسان) مسلم بن احوزمازني را به جنگ وي فرستاد. مسلم يحيي را كشت و سر او را نزد وليدبن عبدالملك (‌ 125 –129 ه.ق) فرستاد. جسد يحيي بن زيد تا قيام ابومسلم خراساني ( 129 ه.ق ) بردار بود. وي آن را از دار پايين آورد و به خاك سپرد. مشهد او در جوزجان ( نزديك شهر سرپل يا ساري پل )‌ زيارت گاه است. گويند مرگ يحيي بن زيد به حدي در مردم خراسان اثر گذاشت و آنان را غم گين كرد كه در آن سال هر چه پسر در خراسان زاده شد، يحيي يا زيد نام نهادند . پس از مرگ زيد ، پيروان او به چند گروه تقسيم شدند كه معروف ترين آنان ادريسيه ، حسنيه و قاسميه بودند .

«ادريسيه»
پيروان ادريس بن عبدالله بن ابي طالب ( ع ) بودند كه از سال 112 تا 375 ه.ق. بر مراكش و شمال آفريقا حكومت كردند و اولين دولت مستقل شيعه علوي در اسلام به شمار مي روند .

«قاسميه»
اصحاب قاسم بن ابراهيم بن طباطباالرسي بودند . اينان دولت ائمه رسي ( از سال 280 تا 570 ه.ق.) را در يمن پايه گذاري كردند . اكثر مردم يمن زيدي هستند و امام زيدي يمن امام محمد البدر تا جمهوريت يمن در صنعا مي زيست .

«حسنيه»
ياران حسن بن زيدبن حسن بن علي بودند كه دولت شيعيان علوي مازندران را تاسيس كردند . اكنون به اختصار به معرفي آنان مي پردازيم :

[FONT=Times New Roman]دولت علويان طبرستان 

قيام هاي علويان حسني (فرزندان امام حسن (ع)‌) محمد نفس الزكيه و حسين بن علي بن حسن در حجاز ناكام ماندو باقيماندگان در وادي " فخ " ( نزديك مكه ) در هشتم ذي الحجه سال 196 ه.ق. به دست عباسيان به شهادت رسيدند. بعدها شيعيان اين روز را مانند واقعه كربلا، " يوم العزا "‌ اعلام كردند. عدم موفقيت علويان در حجاز موجب شد كه بسياري از آنان به مناطق جبال و ري روي آورند و براي رهایی از ستم عباسيان مخفيانه زندگي كنند. در اواسط قرن سوم هجري، مردم، " كلار " و" رويان" كه از ستم محمد بن اوس بلخي (‌حاكم طاهري طبرستان) به جان آمده بودند، با مشاهد تقوا و ورع علويان به جانب محمد بن ابراهيم بن علي بن عبدالرحمن بن زيدبن حسن بن علي عليه السلام روي آوردندو از وي درخواست بيعت براي فرماندهي كردند. اما، او آنان را به جانب حسن بن زيدبن اسماعيل كه در ري اقامت داشتند، راهنمايي كرد. طبرستاني ها از حسن بن زيد دعوت كردند كه رياست آنان را به پذيرد.

حسن بن زيد در خواست آنان را اجابت كرد و در سال 250 ه.ق. عازم طبرستان شد، نام "‌ داعي الخلق الي الحق " يا داعي كبير را انتخاب كرد و به زودي با پيرواني كه هر روز بر شمار آنان افزوده مي شد، نواحي كلار و پايدشت و آمل را تصرف كرد. وي حاكم طاهريان را از آنجا بيرون راند، اما ضد حمله سليمان بن عبد الله طاهري در سال بعد داعي كبير را مجبور كرد كه تمامي ناحيه طبرستان را تخليه كند و به نزد هواخواهان خود در كوهستان ديلم پناه جويد. ولي به زودي حسن بن زيد بر سليمان غلبه كرد و حتي حرم و متعلقان وي را هم به اسارت گرفت ( كه با جوانمردي و اكرام آنان را به سليمان برگرداند ) . سليمان هم دل از طبرستان بريد و به خراسان رفت . با استيلاي حسن بن زيد طبرستان ، علويان فراواني از حجاز و عراق و اطراف شام به خدمت او رسيدند . وي نيز در حق تمام آنان نيكويي كرد و آنان را به خدمت گماشت . گويند كه هنگام سوارشدن ،‌سيصد علوي شمشير كشيده در كنار او حركت مي كردند . وي سالانه سي هزار دينار براي علويان مستحق به بغداد مي فرستاد تا نقيب علويان در بين آنان تقسيم كند . علويان زيدي در سال 253 ه.ق. گرگان را ، كه سال قبل از دست داده بودند ، باز پس گرفتن و تا سال 254 ه.ق. ابهر و زنجان و قزوين را گشودند . پيروزي هاي علويان ، خلافت عباسي را متوحش كرد و در سال 255 ه.ق. المعتزبالله عباسي سرداران خود " موسي بن بغا الكبير " و " مفلح " را به طبرستان فرستاد . اينان تمام نواحي متصرفه علويان را از ايشان پس گرفتند ، ولي وفات خليفه موجب شد كه سرداران نواحي متصرفه را رها كنند و به عراق باز گردند .

ديلميان بار ديگر در اطراف حسن جمع شدند و وي بر تمام نواحي طبرستان استيلا يافت. در اين زمان، گروهي روسي(در واقع وایکینگ های واریاگ که آنان را "روس" می نامیدند – مرداویز) به سواحل طبرستان وارد شدند . اينان روستاها را آتش زدند و مردم بسياري را به قتل رساندند حسن بن زيد آنان را در هم شكست و فراريان روس قتل عام شدند. در سال 260 ه.ق. يعقوب ليث صفاري پس از تصرف خراسان به گرگان آمد و علويان را تا كوهستان هاي ديلم تعقيب كرد .

سيستاني ها بسياري از شهرها و روستاهاي طبرستان را آتش زدند. اما به ناچار پس از مدتي از طبرستان عقب نشستند و به خراسان باز گشتند. حسن در سال 270 ه.ق. در گذشت . عدالت خواهي ، بارزترين ويژگي اخلاقي او در زمان زمامداريش بود .

با در گذشت حسن ، ابوالحسين ( دامادش ) به مدت ده ماه حكومت را تصاحب كرد ، اما در مقابل محمد (برادر حسن) ناچار به تسليم شد. محمدبن زيد لقب " القائم بالحق " را بر خود نهاد. محمد مشاهد متبركه حضرت امام حسين (ع) و حضرت علي ( ع ) را كه ويران شده بودند ، تعمير كرده و براي علويان خارج از طبرستان ، هدايا و صلات بسيار فرستاد. اين عمل موجب شد كه شهرت و سخاوت محمد بالا گيرد و در بين سادات محبوبيت زيادي به دست آورد .

در سال 277 ه.ق. "رافع بن هرثمه"، كه چندان اعتنايي به خلافت عباسي نداشت، بر خراسان استيلا يافت. وي از آنجا به طبرستان آمد و سراسر اين ناحيه را گشود. المعتضدبالله عباسي نيز حكومت خراسان را به عمربن ليث (رقيب رافع) واگذار كرد. رافع نيز با محمد بن زيد صلح و بيعت نمود. وي در سال 283 ه.ق. نيشابور را تصرف كرد و به نام علويان در آن شهر خطبه خواند. اما، ‌ديري نپاييد كه عمرو ليث وي را از نيشابور بيرون راند. آن گاه، ‌رافع به خوارزم فرار كرد و در آنجا به قتل رسيد. مردم رويان و كلار همراه با پادوسبان قارنوندي، صادقانه از علويان پشتيباني مي كردند. اما، خشونت و رفتار خود سرانه ديليمان باعث مخالفت علويان گرديده بود . با وجود اين ( علي رغم مخالفت قارن باوندي كه از دشمني با علويان دقيقه اي غافل نبود و عاقبت جان خود را هم بر سر اين گذاشت.) علويان از حمايت اكثر مردم طبرستان برخوردار بودند . در سال 287ه.ق. محمد بن زيد " داعي كبير " رهسپار فتح خراسان شد. اما ، محمد بن هارون سرخسي سردار ساماني در گرگان راه را بر علويان گرفت و محمد بن زيد را به قتل رسانيد .

پس از آن ، محمد بن هارون تمام ولايت طبرستان را در تصرف خود گرفت و مذهب سنت بار ديگر به آن منطقه باز گشت و همچنين غرامت هاي كلاني به زيان ديدگان علويان پرداخت شد . در اين راستا ،‌فرزند محمد ( زيد ) را به بخارا بردند . حسن بن علي الاطروش حسيني هم ري گريخت .

محمد بن هارون پس از چندي از اطاعت سامانيان سرباز زد . او ري را تصرف كرد و با حسن بن علي الاطروش(اُطروش،یعنی کسی که گوش هایش سنگین می شنود – مرداویز) ، بيعت نمود . امير اسماعيل ساماني ، محمد بن هارون را به دست آورد و او را در بخارا به قتل رساند . سامانيان ابوالعباس عبدالله بن محمد بن نوح را به حكومت طبرستان فرستادند . او با مردم به نيكي رفتار كرد و سادات علوي مقيم طبرستان را گرامي داشت و به آنان بسيار محبت نمود. هم چنين ، براي روساي ديلمي هداياي زيادي فرستاد.

با در گذشت امير اسماعيل و پادشاهي احمدبن اسماعيل ، ابوالعباس عبدالله بن محمدبن نوح از حكومت طبرستان معزول شد و احمدبن اسماعيل طبرستان را به سلام ترك سپرد . وي با مردم بد رفتاري كرد . در نتيجه ، مردم طبرستان از او رنجيده شدند . به ناچار ، دربار ساماني بار ديگر ابوالعباس را به طبرستان فرستاد . اما ، مي بعد از مدتي كوتاه در گذشت ( 298 ه.ق. ) مرگ ابوالعباس فرصتي طلايي به علويان داد ، زيرا جانشين وي محمد ابراهيم صعلوك بر خلاف ابوالعباس ،رفتار خشن با مردم طبرستان داشت . طبرستانيان ، نيز رنجيدند و به رهبري جستان بن مرزبان ، حسن بن علي بن حسن معروف به " اطروش " را كه در ري فراري بود ، به طبرستان ( براي خونخواهي محمد بن زيد ) دعوت كردند . حسن بن علي اطروش مردي اديب و دانشمند بود . وي قبل از شهادت محمد بن زيد ، در بين گيلانيان به تبليغ اسلام اشتغال داشت و بسياري از ديلميان را كه هنوز اسلام اختيار نكرده بودند ، به اسلام هدايت نمود . اطروش لقب " ناصر الحق " را برگزيد و سياه جامگان عباسي ( مسوده ) را از طبرستان و ديلم بيرون راند .

در سال 301 ه.ق. اطروش سفر جنگي خود را به طبرستان آغاز كرد و در ناحيه نوروز يا نورود چالوس، محمد بن صعلوك را شكست داد و پيروزمندانه وارد آمل شد. در سال بعد، در حمله متقابل سامانيان، اطروش آمل را از دست داد و تا چالوس عقب نشست. اما پس از چهل روز بار ديگر سامانيان را از طبرستان بيرون راند و گرگان را به طور موقت تصرف كرد. پيروزي اطروش، حكام مهم طبرستان از جمله شروين بن رستم پادوسبان را به اطاعت وادار كرد . علم و عبادت و رفتار انساني وي با مردم طبرستان ، ناظران و مورخان را به تحسين واداشته است . محمد بن جرير طبري ( معاصر اطروش ) در باره او مي نويسد : " مردم به عدالت و حسن رفتار و برپايي حق كسي را همانند اطروش نديدند ."‌ وي در سال 304 ه.ق. در گذشت و به حق ، لقب " ناصر كبير " شايسته او بود .

بعد از مرگ داعي كبير ، حسن بن قاسم ( داماد وي ) با مساعدت فرزند بزرگ داعي ( ابوالحسين احمد ) به رياست علويان رسيد و نام " داعي صغير " را اختيار كرد . ابوالقاسم جعفر ( برادر احمد ) فرزند ناصر كبير از اين كار ابراز نارضايتي كرد و به قصد باز گرفتن حكومت ، از آمل بيرون آمد . جعفر در سال 306 ه.ق. داعي را شكست داد . ولي مردم جعفر را راندند و داعي در سال 307 ه.ق. به آمل آمد .

در سال 308 ه.ق. داعي سردار خود ليلي بن نعمان را به خراسان فرستاد . او از ضعف سامانيان استفاده كرد و دامغان ونيشابور را گشود و به طوس رفت ولي از لشگر ساماني شكست خورد و به قتل رسيد ( 309 ه.ق.) باقيمانده علويان فراري نيز ، به گرگان عقب نشستند .

در سال 310 ه.ق. نصربن احمد ساماني كه از دست اندازيهاي داعي و اصحاب او به گرگان و خراسان به وحشت افتاده بود، يكي از سرداران خود به نام " قراتكين" را در راس سپاهي به گرگان فرستاد. در اين لشگر كشي باز ابوالقاسم جعفر با دشمنان داعي همدست بود و چندي بعد ابوالحسين احمد نيز به ايشان پيوست . اگر چه داعي ابو الحسين را مغلوب و با خود همراه نمود ولي ، تاب مقاومت نياورد و به اسپهبد محمد بن شهريار قارنوندي پناه برد . اما اسپهبد به جوانمردي اورا گرفت و به نزد عامل خليفه عباسي ( محمد بن وهسودان ) فرستاد .

داعي تا كشته شدن محمد بن وهسودان به دست محمد بن مسافر سلاري، در الموت زنداني بود . بعد از رهايي از زندان، به گيلان بازگشت و مدعيان حكومت را در طبرستان و گرگان شكست داد . جعفر به ري گريخت و احمد به فرمان داعي ، به حكومت گرگان انتخاب شد . در اين زمان ، عده اي از سران گيل و ديلم براي گشتن داعي توطئه چيدند. اما ، همه توطئه كنندگان ( به علت فاش شدن توطئه ) از جمله هروسندان بن تيرداد ( پادشاه گيل ها ) و خال مردآويز به قتل رسيدند .

در سال 311 ه.ق. بار ديگر احمد و برادرش ( جعفر )‌ عليه داعي متحد شدند و آمل را تصرف كردند و آن گاه ، داعي به نواحي كوهستاني ديلم پناه برد و دوبرادر به آمل درآمدند. دو ماه بعد از در گذشت جعفر ، احمد به جاي وي نشست و داعي را تا گيلان تعقيب كرد .

پس از درگذشت جعفر ،‌ در سال 312 ه.ق. سران ديلم ابوعلي محمد (يكي از پسران ابواحمد) را به امارت علويان برداشتند. كشاكش دروني علويان موجب آن شد كه روساي گيل و ديلم كه در زمان ناصر كبير جرات دخالت در امور را نداشتند ، علويان را آلت دست خود قرار دهند .
از ميان اين جنگ قدرت ،‌دو رهبر ديلمي به نامهاي اسفار شيرويه و ماكان كاكي به عنوان رقباي اصلي سربرآوردند . ماكان كاكي و پسرعمش ( حسن فيروزان ) از اسماعيل ( پسر كوچك جعفر ) حمايت و ابوعلي محمد را دربند كردند . اما ، ابوعلي محمد پس از كشتن برادر ماكان ، با همدستي اسفار به حكومت برگشت . اندك زماني بعد ، وي در بازي چوگان كشته شد و برادرش ( سيدابوجعفر )‌ بر جاي او نشست .

حكومت ابو جعفر با شورش اسفار روبه رو شد . ماكان در سال 314 ه.ق. از اين فرصت استفاده كرد و او را از آمل بيرون راند، داعي را به طبرستان دعوت كرد و به اتفاق يكديگر حكومت طبرستان را در دست گرفتند . در اين راستا ، اسفار نيز به گرگان گريخت .
بازگشت دوباره داعي ( با فتح نه چندان استوار ) آغاز شد . به دنبال آن ، ناحيه ري تا قم را نيز گشود . اسفار كه در حمايت سامانيان در گرگان به سر مي برد ، از غيبت داعي استفاده كرد و طبرستان را تصرف نمود. داعي با شنيدن خبر اين حمله ، بدون ماكان به طبرستان برگشت و در كنار دروازه مردآويز زياري به قتل رسيد ( سال 316 ه.ق.)‌ . پس از چندي ، ماكان در ري از اسفار شكست خورد و به ديلم گريخت . وي در يكي از كروفرهاي خود در مقابل سامانيان ، به هلاكت رسيد . علويان ، علاوه بر تبليغ و ترويج اسلام در ميان ديلميان ، خدمات فراواني هم در زمينه فرهنگي به اين ناحيه از ايران ارائه دادند. همچنين ، انان را بايد از اولين موسسان مدرسه در ايران نام برد . اولياء الله آملي ، داعي صغير را از اولين پايه گذاران مدرسه در ايران دانسته است.

 [External Link Removed for Guests] 
[FONT=Times New Roman]دولت علويان گيلان و ديلمان 
اقامت چهارده ساله ناصر اطروش ( قبل از رسيدن به حكومت ) در ديلمان و نفوذ مذهبي و شخصي وي در شرق گيلان ، زمينه هاي بسيار مناسبي براي علويان فراهم آورد .زيرا با وجود خاتمه حكومت علويان در طبرستان ،‌ هنوز در شرق گيلان زيديان معتقدي وجود داشتند كه حاضر بودند در راه اين خاندان جانبازي كنند. به همين مناسبت ، يكي از نوادگان الحسين الشاعر ( برادر اطروش )‌ به نام جعفر محمد ، به احياي نفوذ علويان برخاست . وي در سال 320 ه.ق. هوسم را تصرف كرد و نام " الثايرفي الله " بر خود نهاد . الثاير سه مرتبه به اتفاق متحدان طبري و زياري و ديلمي خود بر آمل دست يافت ، ولي پس از چند ماه از آنجا بيرون رانده شد. وي پس از سه دهه حكومت ، در سال ر350 ه.ق. در گذشت و در 30 كيلومتري شرق هوسم ،‌ در "ميانده" به خاك سپرده شد .

پس از وي ،‌ابوالحسن مهدي " القايم بالله " و ابوالقاسم حسين " الثايرفي الله " (‌ پسران او )‌ به ترتيب به فرمانروايي رسيدند . چندي بعد ، ابوالقاسم حسين به اسارت لشكر وُشمگير در آمد . وي سعي داشت علويان را از گيلان بيرون براند . از سوي ديگر ، آل بويه ، كه سعي در حفظ قدرت در زادبوم اصلي خود ( لياهچ= لاهيجان ) داشتند، از علويان حمايت مي كردند. سرانجام، مناذر جستاني در سال 352 ه.ق. ابوعبدلله محمد ( پسر داعي حسن بن قاسم علوي) را به گيلان دعوت نمود. در اين هنگام ، ابوعبدالله محمد نقيب علويان بغداد بود. او علاوه بر فضل و دانش ،‌ تسلط كاملي نيز در فقه و كلام داشت. همچنين ، رياست تامه زيديان بر عهده او بود . وي پس از ورود به گيلان ، هوسم را با كمك مناذر جستاني تصرف كرد و خود را " المهدي لدين الله " ناميد.

ابو عبدلله تلاش بسياري براي پيوند دو گروه قاسميه و ناصري زيدي آغاز كرد و تا حدودي هم در اين راه موفق شد. او تلاش فراواني براي تسلط كامل بر طبرستان و هوسم به كار بست . ولي شورش هاي مكرر ابوالفضل الثرير زيدي ، معروف به " اميركا " اين تلاش ها را ناكام گذاشت . ضعف علويان موجب شد كه ابو عبدالله سيادت آل بويه را بپذيرد . پس از درگذشت او بار ديگر رقابت زيديه آغاز شد و نيز، زيديان گيلان هم به پايان رسيد. در 380 ه.ق. شاخه ديگري از علويان در گرگان سربلند كرد. مشهورترين اين علويان، ابوالحسين احمدبن الحسين " المويدبالله " و برادرش، يحيي " ناطق بالحق " بودند.

آثار كلامي و فقهي اين دو برادر به وسيله زيديان يمن ، حفظ شد و مورد استفاده قرارگرفت . اين دو برادراز علماي بزرگ زمان خود بودند . ناطق بالحق در بغداد تحصيل كرده و در ري به حلقه ياران صاحب بن عباد و قاضي عبدالجبار پيوسته بود . فرزندان علويان در گيلان و به ويژه در هوسم ، تا مدت ها فعاليت داشتند ، اما ، با روي كار آمدن دولت سلجوقي اين فعاليت ها به خاموشي گراييد.

Re: تاریخ ایران پس از اسلام

ارسال شده: شنبه ۲۴ مرداد ۱۳۸۸, ۷:۲۴ ب.ظ
توسط Mardaviz
   
 [FONT=Times New Roman]صـفاريان   261 -287  [External Link Removed for Guests] 
دولتي كه به وسيله «يعقوب ليث» و كمك برادرانش "علي بن ليث" و "عمر بن ليث" در سيستان پا گرفت، اولين حكومت مستقل يا مستقل گونه اسلامي ايران بود. اين حكومت قدرت طاهريان را،‌ به رغم ميل خليفه، از خراسان منقرض كرد و با خلع طاعت خليفه و خروج بر او، قسمتي از ايران را تحت تصرف خود درآورد. البته، بغداد به دوام آن حكومت راضي نبود و وجود آن را هم به سختي تحمل مي كرد. اما،‌ در قلمرو بالنسبه وسيعي كه ايشان به دست آوردند، ‌مورد قبول و حمايت اكثريت رعايا واقع گشتند.

بنيانگذار اين دولت،‌ يعقوب بن ليث، مانند پدر و شايد نیاکان اش به طبقات محترفه (‌پيشه ور)‌ منسوب بود. عنوان صفار (رويگر = مسگر) كه در حق وي و سلسله فرمانروايان خاندان او معمول شد. در واقع انتساب او و برادرانش را به اين حرفه نشان مي دهد. مع هذا، اينكه بعدها، ‌موجب نسب نامه اي كه تبار ليث رويگر را به پادشاهان قديم ايران مي رساند (كه در مورد خاندان او در افواه افتاد) محبوبيت او و خاندانش را در آن ايام نزد اكثريت اهل سيستان نشان مي دهد .

رويگرزاده سيستاني همراه برادرانش، عمرو و علي در جواني عيار پيشه شد. در اغتشاشات سيستان كه منجر به برخورد عياران شهر با خوارج ولايت گشت، ‌با غلبه بر رقيبان سيستان را تحت سلطه خويش در آورد (253 ه.ق. )‌. چون خليفه حاضر نشد حكومت او را بر خراسان تاييد كند، يعقوب كه خود را فرمان رواي واقعي خراسان و تمام قلمرو طاهريان مي دانست، ‌با خليفه از در تهديد در آمد. بعد از تسخير مجدد فارس كه تا آن زمان چند بار آنجا را به تصرف در آورده بود، از طريق خوزستان عازم فتح بغداد شد. اما، در ديرالعاقول (نزديك بغداد) از سپاه خليفه شكست خورد (262 ه.ق.)‌ و به اهواز عقب نشيني كرد. شوربختانه،پیش از آن كه براي جبران اين شكست و حمله مجدد به بغداد آمادگي بيابد،‌ در جندي شاپور بيمار شد و در همان جا نيز در گذشت ( شوال 265 ه.ق)

 [External Link Removed for Guests]  از وي، برادرش "عمرو" از جانب سپاه سيستان به امارت برداشته شد. وي بلافاصله به مصلحت وقت نسبت به خليفه اظهار اطاعت كرد. خليفه هم چون در آن ايام درگير قيام " صاحب الزنج " در نواحي بصره و عبادان(آبادان )‌ بود،‌ چاره اي جز آنكه حكمراني وي را در فارس، خراسان و سيستان به رسميت بشناسد نداشت. ولی، چون قلبَن از امارت صفاريان كه مبني بر خروج و خلع طاعت بود رضايت نداشت، چندي بعد حكومت خراسان را به نام محمد بن طاهر امير مخلوع سابق طاهري شد. با آنكه چندي بعد خليفه خراسان را كه هم چنان در تصرف عمرو بود همراه با فارس و كرمان به وي داد ( 275 ه.ق)‌ عمرو از خليفه فرمانروايي ماوراء النهر را نيز طلب كرد.

البته، اين منطقه سابقَن جزو قلمرو طاهريان بود و در اين ايام "اسماعيل بن احمد ساماني" در آن جا حكومت داشت. خليفه هم با بي ميلي و با تشويق پنهاني اسماعيل به مقاومت در مقابل صفار،‌ در خواست او را اجابت كرد. در جنگي كه بعد از دريافت فرمان خليفه در حدود بلخ بين او و سپاه ساماني در گرفت، عمرو مغلوب و گرفتار شد و سپاهش نيز منهزم گشت (ربيع الاول 287ه.ق.)‌. عمرو را از بخارا به بغداد روانه كردند . خليفه او را به زندان فرستاد كه او چندي بعد در همان زندان وفات يافت ( 289 ه.ق)

با آن كه بعد از عمر، نواده اش طاهربن محمد و برادرزادگانش ليث بن علي و محمدبن علي چند سالي ( 298-288 ه.ق.) سلطه خاندان صفار را در سيستان حفظ كردند، ‌سرانجام سامانيان آن ولايت را به قلمرو خويش ملحق كردند. هر چند بعد از سامانيان هم سيستان چندي به قلمرو غزنويان الحاق يافت، باز محبوبيت و نفوذ خاندان صفار كه بر خاطره فرمان روايي يعقوب مبتني بود هم چنان، ادامه داشت، حتا اين محبوبيت قرن ها بعد ( 885 ه.ق.)‌ سيستان را نسبت به فرمانروايي محلي اميران اين خاندان علاقه مند نشان داد. در هنگامي كه قرن ها از انقراض طاهريان و سامانيان و غزنويان و حتا خلفاي عباسي مي گذشت، اخلاف ليث و فرزندان او در سيستان هم چنان چيزي از حيثيت و قدرت و فرمانروايي اجداد خود را حفظ كرده بودند .
نقش صفاريان قديم به خصوص يعقوب، در احياي فرهنگ زبان فارسي قابل ملاحظه بود. بر وفق روايت "تاريخ سيستان" اولين شعر رسمي كه به زبان فارسي گفته شد به تشويق و الزام يعقوب و به وسيله دبير او محمد بن وصيف سكزي ( سيستاني ) سروده شد .

 [External Link Removed for Guests] 

Re: تاریخ ایران پس از اسلام

ارسال شده: شنبه ۲۴ مرداد ۱۳۸۸, ۷:۴۹ ب.ظ
توسط Mardaviz
    [FONT=Times New Roman]سامانیان

 
  [External Link Removed for Guests] 
«سامانيان» نزديك صد سال ( از 287تا 389 ه.ق.) در قسمتي از ايران كنوني با بخش عمده اي از افغانستان و آسياي ميانه فرمان روايي كردند. قلمرو اين حكومت ، تقريبن تمام حوزه انتشار زبان فارسي را در بر مي گرفت. البته به استثناي آنچه در آن مدت در تصرف «دیلمیان» (آل بويه) ،«زیاریان» (آل زيار) و برخي سلاله هاي حاكم در نواحي غربي سواحل خزر و در آذربايجان و حدود اران ( آن چه امروز جمهوري آذربايجان خوانده مي شود ) واقع بود . اين قلمرو وسيع ، در ايران كنوني شامل خراسان ، سيستان ، كرمان ، در بعضي اوقات نواحي گرگان ، طبرستان ( مازندران ) ، ري ، قزوين و زنجان نيز مي شد. ذكر نام شهرهايي كه در اين حوزه و در خارج از آن به مناسبت رويدادهاي مربوط به فرمان روايي اين سلسله در تاريخ ها آمده است، تصوري از قسمت قابل ملاحظه قلمرو اين دولت مستقل ايراني را در قسمتي از قرون نخستين اسلامي به دست مي دهد. از جمله است:

" اسبيجات (در مشرق سيحون) ، چاچ (تاشكند) ، كش و نخشب (شمال شرقي جيحون)‌، گرگانج (‌جرجانيه، خيوه در جانب غربي جيحون)، كاث، خوارزم (در جانب شرقي جيحون)، طراز(طلاس )، بخارا. سمرقند، اشروسنه (مشرق سمرقند)، فرغانه (شمال شرقي سمرقند)‌، چغانيان (جيحون عليا)، بلخ،‌ ترمذ، مرو، مروالرود،‌ هرات، بادغيس، گنج رستاق، سيستان، قهستان، كرمان، باورد (ابيورد)‌، نسا، خوجان (قوچان ، استوار)، طوس، نيشابور، قومس، بيهق، گرگان، آمل، ‌ساري، چالوس، ري، قزوين و زنجان. "

 [External Link Removed for Guests] 
حكومت بر حوزه اي بدين وسعت كه در سراسر آن "زبان پارسي دري" يا لهجه هاي ايراني تكلم مي شد. هم چنين، فرهنگ و تمدن و سنت هاي ايراني در تمام آن رايج و متداول و مقبول بود . طبعن وظيفه حمايت از فرهنگ ايراني را كه لازمه حمايت از مردم تمام اين نواحي بود ، بر عهده اهتمام اين قرار مي داد. اما ، اين كه فرمان روايان اين سلسله يا اخلاف آنان نسب خود را به «بهرام چوبين»، سردار معروف ساسانيان مي رسانيدند ، حاكي از توجه آنان به وظيفه حفظ و نشر ميراث سنت هاي ايراني است. به هر حال، جد بزرگ فرمان روايان اين سلاله كه نام ايشان منسوب به عنوان اوست ، از دهقانان بلخ و از بقاياي خاندان هاي بزرگ ايراني در خراسان و ماورالنهر بود. وي به علت انتساب علاقه به ملك بالنسبه وسيعي در نواحي بلخ – به نام "سامان" – مشهور به "سامان خداه" بود. از زماني كه اسلام آورد، ( در اوايل خلافت عباسيان ) مورد حمايت و علاقه امراي خراسان و تاييد دستگاه خلافت بغداد واقع شد . آن هم ، به سبب فرزندان و نوادگانش بود كه در كار ضبط خراج و امنيت بلاد ،‌به حاكم اسلامي خراسان كمك هاي قابل ملاحظه اي كردند . چنان كه مامون در مدت اقامت در خراسان و بعد از آن، چندتن از آنان را كه از اولاد اسد بن سامان خداه بودند ، در سمرقند و فرغانه و چاچ و هرات حكومت داد ( 204 ه.ق.) . بعدها در عهد فرمان روايي طاهريان نيز در خراسان ، اخلاف اسد و به خصوص فرزندان احمد بن اسد ، هم چنان نيابت حكومت آل طاهر را در بعضي از نواحي ماوراءالنهر حفظ كردند .

مقارن عهد قيام يعقوب ليث و برادرش عمروليث صفاري، ماوراء النهر به نيابت از طاهريان در دو تن از نوادگان اسد بن سامان خداه بود يعني "نصربن احمد"( 261ه.ق.) و برادرش "اسماعيل بن احمد" ( 271 ه.ق.‌) . اين دو بلاد واسطه از جانب طاهريان و مع الواسطه از جانب خليفه بغداد، ولايت ماوراء النهر را اداره مي كردند. وقتي خليفه به درخواست و اصرار "عمروليث صفار" ( كه خود را وارث و صاحب قلمرو طاهريان مي دانست)‌، ماوراء النهر را هم كه در عهد طاهريان اسما جزو حوزء حكومت آن سلاله محسوب مي شد به صفار سيستان داد، پنهاني اسماعيل بن احمد را كه بعد از برادرش نصربن احمد فرمان رواي مستقل تمام ماوراء النهر به شمار مي آمد نيز به مقاومت در مقابل عمروليث كه خليفه مايل به تحكيم قدرت او در خراسان و ماوراء انهر نبود تشويق كرد . لاجرم بين صفار و امير ساماني كشمكش در گرفت و در جنگي كوتاه كه در حوالي بلخ بين فريقين روي داد عمرو ليث مغلوب و اسير شد . خليفه هم حوزه امارت طاهريان را در خراسان كه بعد از انقراض آنان به دست صفاريان افتاده بود ، به قلمرو سامانيان الحاق كرد. از آن پس ،‌ اسماعيل بن احمد و اخلاف او با حفظ امارت ماوراء النهر ، «امير خراسان» نيز خوانده شدند ( 287ه.ق).

از آن پس ، نه تن از سامانيان ، كه شامل اسماعيل بن احمد و اعقاب او مي شد ، به عنوان اميران خراسان در ماوراء النهر و سراسر نواحي شرقي ايران سلطنت كردند . هم چنين ، در نواحي شرقي ماوراء النهر هم تا ماوراي سيحون به بسط و توسعه فتوحات و نشر قلمرو اسلام در نواحي ترك نشين غير مسلمان آن نواحي پرداختند . با آنكه تخت گاه آنان تا پايان امارت هم چنان در بخارا باقي ماند ، فرمان روايي آنان در تمام ماوراء النهر و خراسان ،‌ نقش آنان را در رويدادهاي عمده تاريخ ايران قابل ملاحظه ساخت. سامانيان،‌ در اوايل دولت خويش با "علويان طبرستان" و در اواخر آن، با آل بويه در گيري هايي پيدا كردند. اين در گيري ها در هر دو مورد ايشان را پشتيبان دستگاه خلافت و مدافع مذهب تسنن نشان داد و محبوب متشرعه و رعاياي سني اين بلاد ساخت.

نام و لقب نه تن از پادشاهان اين سلسله با توالي و مدت امارتشان ، از اين قرار است :

1 ) اسماعيل بن احمد ، امير ماضي (‌295 – 279ه.ق.)
2 )‌ احمد بن اسماعيل ، امير شهيد ( 301 – 259 ه.ق.)
3 ) نصربن احمد ، امير سعيد ( 331 – 301 ه.ق.)
4 ) نوح بن نصر ، امير حميد ( 343 – 331 ه.ق.)
5 ) عبد الملك بن نوح ، امير رشيد ( 350 – 343 ه.ق.)
6 )‌ منصوربن نوح ، امير سديد ( 365 – 350 ه.ق.)
7 ) نوح بن منصور ، امير رضي ( 387 – 365 ه.ق.)
8 ) منصور بن نوح ( 389 – 387 ه.ق.)
9 ) عبدالملك بن نوح ( 389 – 389 ه.ق.)

ظهور نشانه هاي انحطاط در دولت سامانيان، با غلبه "غلامان ترك" بركارها و سلطه آنان بر مناصب نظامي در درگاه ايشان آغاز شد. شورش هايي كه در دربار بخارا به وجود آمد و تا حدي ناشي از برخورد بين اهل سپاه و اهل ديوان بود، اين انحطاط را تسريع كرد. انقلابات خراسان كه از ناسازگاري امراي ترك با يك ديگر و با سياست تمركز ديوان بخارا و امير ساماني نشاًت مي گرفت، خراسان را به تدريج از سلطه سامانيان خارج كرد و ماوراء النهر را نيز دچار تزلزل ساخت. سرانجام، ماوراء النهر هم با تحريكات مدعيان، مورد تجاوز «ايلك خانيان» ترك واقع شد. در طي حوادث، قلمرو سامانيان بين ايلك خانيان و غزنويان تقسيم شد.

با كشته شدن امير "ابراهيم بن نوح" ( 395 ه.ق.) معروف به امير منتصر كه آخرين مدعي امارت آن سامان و آخرين مبارز جدي براي احياي آن بود دولت سامانيان پايان يافت. دولت سامانيان با ادامهً سياست طاهريان در اظهار تبعيت اسمي و تاديه خراج نسبت به خليفه، موفق شد هم موضع خود را در نظر عامه مسلمين قلمرو خويش مشروع و مقبول سازد و هم در عين وفاداري به سنت هاي اسلامي، در احياي ماثر و حفظ مواريث قومي و باستاني ايران، (تا حدي كه با ظواهر سنن اسلامي معارض نباشد)‌ اهتمام قابل ملاحظه و موفق به جاي آرد.بدين گونه مروج و محيي زبان فارسي و فرهنگ ايراني هم،‌ در مقابل دش واري هايي كه در اين كار وجود داشت، بود. حتا تعدادي از شاعران و نويسندگان بزرگ ايران اسلامي تحت حمايت آنان قرار گرفتند. تعدادي از ايشان نيز، بعضي آثار خود را به تشويق آنان به وجود آوردند يا به آنان هديه كردند. رفتار آنان با علماء، به خصوص مبني بر رعايت حرمت وتحكيم بود. هم چنين از بعضي اميران اين خاندان نيز اشعار فارسي به جاي مانده است.

«گشتاسپ نامه» "دقيقي" در عهد دولت ايشان در خراسان به رشته نظم كشيده شد. و "فردوسي طوسي" بعدها بر اساس گشتاسپ نامه دقيقي ، شاهنامه خود به پايان برد .