این نیچه بی خدا
ارسال شده: سهشنبه ۱۳ مرداد ۱۳۸۸, ۷:۱۴ ب.ظ
روزنامه ايران- حميدرضا فرزاد
فريدريشنيچه در سال ۱۸۴۴ در آلمان زاده شد. پدرش و هردو پدر بزرگش كشيش لوترىبودند. تحصيلاتش در مدرسه و دانشگاه برپايه مطالعه ادبيات و متون كلاسيكبود. تحصيلات او با چنان درخشش و موفقيتى به پايان رسيد كه در ۲۶ سالگى بهمقام استاد رسمى رسيد چيزى كه كم سابقه بود. اما او هرگز به صورت رسمى درفلسفه تحصيل نكرد. آنچه او را به فلسفه سوق داد مطالعه آثار شوپنهاور بود.او به تأسى از شوپنهاور به زندگى ساده و خلوت گزين روى آورد و بخش بيشترآن را در آوارگى ، در سوئيس و ايتاليا سپرى كرد. نيچه طى دوره اى حدوداً۲۰ساله آثار عمده خود را به رشته تحرير درآورد كه مشهورترين آنها عبارتنداز: زايش تراژدى (۱۸۷۲)، انسانى ، بسيار انسانى (۱۸۷۸) ، فراسوى نيك و بد(۱۸۸۶)، دروازه دانش (۱۸۸۷)، تبارشناسى اخلاق (۱۸۸۷) ، و چنين گفت زرتشت(۱۸۹۱ ) . نيچه در جوانى علاوه براينكه تحت تأثير فلسفه شوپنهاور بود،نسبت به ريشارد واگنر موسيقيدان نيز احساس شيفتگى مى كرد و از دوستانصميمى او شد اما عاقبت با طغيان بر هردو ، استقلال خود را تثبيت كرد. نيچهوقتى هنوز درميانه دهه چهارم عمر خود بود دچار رنجورى روحى شد رنجوريى كه تا پايان عمرش در سال ۱۹۰۰ با او بود، و باعث شد با وجود آنكه در دهه ۱۸۹۰شهرت بين المللى پيدا كرد خود نتواند آن را درك كند.
نيچه همچونشوپنهاور براين نظر بود كه خدايى وجود ندارد وانسان داراى روح ناميرندهنيست. اين را هم قبول داشت كه اين زندگى ما مشغله بى معنايى است كه سرشاراز رنج و تنازع است و بانيروى غيرعقلى كه مى توان آن را اراده يا خواستناميد هدايت مى شود. اما اين نتيجه گيرى شوپنهاور را نيز رد مى كرد كهبايد از چنين دنيايى روى برگرداند. به عكس ، معتقد بود كه بايد به تمامىدر آن زندگى كنيم و هرچه مى توانيم از آن برگيريم . پرسش محوريى كه فلسفهنيچه مطرح مى سازد اين است كه در دنيايى بى خدا و فاقد معنا چگونه مى تواناين كار را به بهترين نحو به انجام برد.
نيچه با حمله به وابستگىبه اخلاقيات و ارزشهاى موجود شروع مى كند . او مى گويد اين اخلاقيات وارزشها عمدتاً از يونان باستان و سنت يهودى مسيحى برخاسته اند و اين بدينمعنى است كه آنها از جوامعى كاملاً متفاوت با جوامع امروز و از دين هايىاند كه ديگر كمتر بدانها اعتقاد است. نيچه مى افزايد اين وضعيت توجيه پذيرو قابل دفاع نيست و نمى توان زندگى را برپايه ارزشهايى قرار داد كهبنيانهايشان مورد قبول نيست . اين كار زندگى را ساختگى و دروغين مى كند.بايد اين ارزشها را رها كنيم و ارزشهاى ديگرى بيابيم كه صادقانه بدانهاباور داريم. او مى گويد :
آنچه انسانها را قادر ساخت كه از وضعيتحيوانى فراتر بروند و تمدن و فرهنگ پديد آورند حذف پيوسته ضعيفان توسطقدرتمندان ، حذف افراد بى كفايت توسط افراد توانا و كاردان و باهوش بودهاست.... اما بعد سرو كله به اصطلاح اخلاق گرايانى مانند سقراط و مسيح پيداشد. آنها گفتند كه اين ارزشها جملگى نادرست اند و اينكه بايد قوانينى وجودداشته باشدكه از ضعيفان در برابر قدرتمندان حمايت كند و اينكه نه قدرتبلكه عدالت را بايد احياكرد. از اينجا اخلاق ضعيفان و بردگان شكل استوارپيدا كرد . اخلاقى كه به ديد نيچه ويژگيهايش عبارتند از خدمت به ديگران،نفى خود، و قربانى كردن خود حتى افراد خوش قريحه و برجسته نيز به تعبيرنيچه مطابق اين اخلاق «از خود گذشتند» . نيچه مى گويد اين نفى همه آنچيزهايى است كه مايه پيدايش فرهنگ و تمدن بوده است . اما ارزشهاى جديد ازكجا مى آيند؟ از آنجا كه به زعم نيچه هيچ خدايى درميان نيست و هيچ جهانىغير از اين جهان وجود ندارد پس اخلاقيات و ارزشها نمى توانند به اصطلاحاستعلايى باشند. آنها ممكن نيست از جايى بيرون از اين جهان بيايند چون هيچجاى «ديگرى» وجود ندارد. آنها بايد آفريده هاى انسانى باشند. به زعم نيچهاخلاق بردگان و بينوايان نه از منشأيى آسمانى بلكه از خود بردگان وبينوايان و ضعيفان برمى خيزد. به محض آنكه اين واقعيت را بفهميم كه ماانسانها آفريننده ارزشهايمان هستيم درخواهيم يافت كه آزاديم هرآنچه را كهدر ميان علايق مان بالاترين ارزش و اهميت را دارند انتخاب كنيم و اينهامطمئناً ارزشهايى هستند كه ما را از قلمرو حيوانى فراتر مى برند. بايدرهاى از اخلاق بردگان و بينوايان، زندگى را به طور كامل و به تمامى زيست.نيچه انگيزه و داعى انجام چنين امرى را اراده يا خواست معطوف به قدرت مىناميد و مقصودش از آن نه فقط امور سياسى يا فتوحات بلكه فعاليتهاى فرهنگىنيز بود.
انسانى كه بدين ترتيب حداكثر قوا و قابليت هاى خود را بسطو گسترش دهد موجودى فراانسانى مى شود و به همين دليل نيچه اصطلاح«ابرانسان» يا فوق انسان را جعل كرد. نيچه از اين اصطلاح كه اكنون به اكثرزبانهاى اروپايى از جمله انگليسى راه پيدا كرده است نه تنها ناپلئون بلكهكسانى چون لوتر و گوته را مراد مى كرد.
نيچه مى گويد ارزشهاى محورى اىكه ما بايد بدانها بپردازيم مربوط به زندگى و جوشش و سريان آن هستند. بهديد او هر يك از ما بايد خودش باشدو زندگى اش را به تمامى و به طور كاملبزيد، به زندگى پاسخ مثبت دهد و ذره اى از آن را فرونگذارد. نيچه همهارزشهاى ديگر را با اين ارزش بنيادين يعنى شكوفايى و جوشش زندگى و پايبندىبه همه وجوه آن ارزيابى مى كرد.
از همين رو، خير را آن چيزى مى دانستكه در خدمت بيان و دفاع از زندگى و شور حيات باشد. حتى راست و حقيقى آنچيزى است كه در جانب زندگى قرار داشته باشد. اگر منتقدى بپرسد كه خب فايدهاين همه چيست؟ مگر شما نمى گوييد كه هيچ زندگى اى غير از اين زندگى وهيچدنيايى غير از اين دنيا وجود ندارد پس چه اهميتى دارد كه هركس چه كارىانجام مى دهد و چگونه زندگى مى كند؟ باشكوه ترين زندگى ها نيز روزى به سرخواهد رسيد و در ورطه نيستى و غبار زمان محو خواهد شد.پس اينها ديگر چهاهميتى دارد؟
پاسخ نيچه دو وجه دارد: به گمان او اولاً اين توصيهوتجويز مربوط به زندگى اى است كه برمبانى خودش شكوفايى مى يابد و بنابراينارزش آن را دارد كه به خاطر خودش زيسته شود. چنين زندگى اى در پى آن نيستكه ارزش و اهميت و معنايش را از بيرون خودش كسب كند و يا برحسب چيزى ديگرمورد درك و شناخت قرار گيرد. از اين حيث زندگى مثل يك اثر هنرى است. نمىتوان كتمان كرد كه نيچه براى هنر ارزش و اهميت والايى قائل بودواز گفتههاى مشهورش است كه اگر هنر نبود حقيقت ما را نابود مى كرد.
دومينوجه پاسخ نيچه اين است كه هيچ چيز به ورطه عدم ونيستى فرونمى افتد بلكهرجعت و بازگشت ازلى خواهد داشت. سير زمان خطى و بى انتها نيست لذا هر چيزىكه در گذشته اتفاق افتاده عاقبت بارى ديگر رخ خواهد داد. با چنين شيوه اىدر زندگى چنان زيسته ايم كه خواسته ايم تا ابد بدان ادامه دهيم و رجعتابدى زمان ما را تا آنجا كه دردنيايى محدود و بسته ميسر است به زندگى ابدىنزديك مى كند.
بدين ترتيب نيچه با طرد و تخطئه عقايد متداول دينى وفلسفى زمان خود باز به همان مسائل پاسخى خاص خويش مى دهد. از جمله مسألهمهم جاودانگى روح كه نيچه با طرح مفهوم بازگشت ابدى يا جاودانه پاسخى ويژهبدان مى دهد. شايد با ملاحظه چنين وجوهى از انديشه و زندگانى نيچه بوده كهبرخى گفته اند نيچه در عمق وسويداى دل خويش اشتياقى وافر به پرستش دينى يالااقل مسأله دينى احساس مى كرد.
يكى از متفكران كاتوليك به ناملئوالدرز درباره او چنين مى نويسد: فهم و تفسير آراى نيچه كار دشوارى است،دشوارتر از آراى ديگر فلاسفه معاصر. علتش هم در طبيعت خاص افكار و نوشتههاى اوست. مقيد بودن به ظاهر نوشته هاى نيچه، احتمالاً غفلت از اين واقعيترا در پى خواهد داشت كه او شاعر و پيام آورى است كه مسائل را به نحوى بديعو بى سابقه مطرح مى كند. به ديد نيچه زمان آن فرا رسيده كه اعتقاد به خداكنار گذاشته شود. مرگ خدا، شروع دوران جديدى در تاريخ خواهد بود. ريشه هاىاين ديدگاه را بايد در روح زمانه پيدا كرد يعنى در آگاهى روزافزون ازاستقلال و خودسالارى انسان، مادى گرايى جديد و نظريه تكامل. خردستيزى نيچهنيز سهمى در انكار مسيحيت در نزد او دارد. به زعم نيچه خدا به تصور درنمىآيد. اگر ديدگان خدا نظاره گر ما بود ديگر نمى توانستيم با استقلال و بهدور از آشوب و مزاحمت زندگى كنيم. نيچه نيز همچون شوپنهاور اعتقاد داشت كهزندگى انسان بى خدا و غيرالهى است و هيچ معنايى ندارد.
نيچه تقريباًهميشه از خدا به عنوان يك برساخته انسانى، يك دروغ، يكى از خطاهاى انسان وفرافكنى كه معلول ترس است سخن مى گويد. نيچه مى گويد انسان به هر قيمتىبايد به زمين وفادار بماند. آنچه انسان به عنوان خدا محترم ومقدس شمردهاست در واقع امرى زيانبار است. تصور خدا بزرگترين مانع بر سر راه وجود بىقيد و بند انسان و اعلام جنگ عليه زندگى است.
به عقيده نيچه ديونوسيوس(در دين يونان، خداى بارورى و شراب و شور مستى) كه جويبار زندگى و نيروىحياتى است بايد جاى تأثير معتدل كننده مسيحيت علم و تكنولوژى را بگيرد.مسيحيت بدن را واپس زده و غرايز و اميال آن و حتى به كارگيرى قواى ذهن راسركوب كرده است.
نيچه كه ذهنش سخت مشغول تصور خدا بود در پى يافتنجانشينى برآمد. بازگشت ابدى يا جاودانه و ابر انسان اين شكل والاتر وجودانسانى بايد جانشين خدا شود. نيچه خود را ملحد و حتى معاند با خداباورى مىدانست. به عقيده نيچه پس از كنار نهادن خدا و مسيحيت، دورانى با امكاناتنو در برابر انسان گشوده مى شود. انسان جاى خدا را مى گيرد و ارزشهاى خاصخود را مى آفريند. با اين همه، نيچه چندان تيزبين بود كه پيامدهاى عظيمانكار وجود خدا را پيش بينى كند:
« عالم از گرمى و نور عارى مىگردد، زمين به صورت سياره اى سرگردان و بى هدف درمى آيد، انسان سرگشته مىشود و ظلمت و تيرگى فضاى نامتناهى را پر مى كند. انسان اينك كه خدا را«كشته» ، از گذشته خويش به كلى گسسته است، به دنبال مرگ خدا، ارزشهاىاخلاقى اى كه تاكنون مورد پذيرش بود فرو مى ريزد. ديگر هيچ قانون عاماخلاقى وجود ندارد.»
حتى اگر پاره اى تفاسير و بهره گيرى ها ازآثار نيچه از آنچه خود او در نظر داشت فراتر رفته باشد، باز نادرست خواهدبود كه او را يكى از ويرانگرترين نيروها در تاريخ انسان غربى محسوب نكنيم.نيچه را با وجود دستاوردهايش در مقام يك نويسنده و مشاهده گر موشكاف روانانسان و حتى با وجود قريحه پيامبرانه اش بايد ملحدى شمرد كه آثارش برسرنوشت معنوى انسان غربى تأثير بسيار عظيم داشته است.
تأثيرگذاري:
نيچهپس از خود قريب نيم قرن تأثيرگذار بود. موسولينى بنيادگذار فاشيسم، آثارنيچه را بسيار مى خواند: هيتلر مجموعه اى از آثار نيچه را در ملاقاتتاريخى شان در برنر در سال ۱۹۳۸ به موسولينى اهدا كرد. خود نازيها درتبليغاتشان به كرات از اصطلاحات و تعابير نيچه از قبيل ابرانسان (ياابرمرد) و اراده معطوف به قدرت استفاده مى كردند. هم فاشيست ها و هممخالفانشان او را نماينده فلسفه فاشيست مى انگاشتند و اين طى چند نسل دربرداشت هايى كه از فلسفه نيچه مى شد اثر منفى گذاشت.
اما نيچهناسيوناليسم يا مليت پرستى آلمانى و يهود ستيزى را به باد استهزاء مى گرفتو گرچه خودش آلمانى بود پيوسته تعميم هاى خشنى در مورد آلمانها انجام مىداد، از جمله اين تعميم:
آلمانى ها به اين سر واقف اند كه چگونه به دور از درايت و معرفت و احساس، ملال آور باشند.
بهعلاوه مردم آلمان را به خاطر يهودستيزى شان ملامت مى كرد و خودش را رهاىاز يهودستيزى مى شمرد. آيا مى توان باور كرد كسى كه با قلم و زبان تند وآتشين خود به انتقادهاى بنيادين از فلسفه و فرهنگ و مليت پرستى هاى عصرخويش مى پردازد انديشه اش مؤيد اعمال و آرمانهاى نازيها و فاشيست ها باشداما به هر روى انديشه هايش ولو در ظاهر اين استعداد را داشته است كه سختمورد سوء فهم يا سوء استفاده قرار گيرد.
نيچه در اواخر قرن نوزدهمو اوايل قرن بيستم تأثير گسترده اى بر هنرمندان خلاق و مبتكر داشته است.نمايشنامه نويسان مشهورى چون اگوست استريندبرى و لوئيجى پيراندلو به طورقابل ملاحظه اى زير تأثير او قرار گرفتند. برنارد شاو نيز از اين تأثيردورنماند و حتى يكى از نمايشنامه هايش انسان و ابرانسان (۱۹۰۵) نام داشت.برنارد شاو برآن بود كه كل فكر و فلسفه نيچه در سه سطرى كه شكسپير در دهانريچارد سوم گذاشت بيان شده است:«وجدان چيزى نيست مگر واژه اى كه انسانهاىجبون و بزدل براى بيمناك نگاه داشتن انسانهاى قوى ساخته اند. بازواننيرومندمان وجدان ما و شمشيرهايمان قانون ما است! » شاعر پيشرو انگليسويليام باتلر ييتس پس از مطالعه آثار نيچه كه از ۱۹۰۲ آغاز شد در سير شعرگفتنش دچار تحول و تغيير جهت قابل ملاحظه اى شد. در ميان شاعران آلمانى هممى توان از راينه ماريا ريلكه و استفان گئورگه نام برد و از ميان رماننويسان از توماس مان و هرمان هسه. در ميان نويسندگان فرانسوى كه از نيچهتأثير پذيرفته هم مى توان از آندره ژيد، آندره مالرو، آلبر كامو و ژان پلسارتر نام برد. شايد بتوان گفت نيچه پس از كارل ماركس اگر بتوان اصولاً اورا فيلسوف خواند بيش از هر فيلسوف ديگرى بر نويسندگان اروپايى تأثير داشتهاست. تأثير نيچه حتى به قلمرو موسيقى هم رسيد و از باب نمونه ريشارداشتراوس سمفونى اى براساس كتاب چنين گفت زرتشت نيچه ساخت. از اين رو مىتوان گفت نيچه در فرهنگ اروپا در اواخر قرن نوزدهم و اوايل قرن بيستمتأثير بسيار داشته است.
برگرفته از وبلاگ آرمان و اندیشه
فريدريشنيچه در سال ۱۸۴۴ در آلمان زاده شد. پدرش و هردو پدر بزرگش كشيش لوترىبودند. تحصيلاتش در مدرسه و دانشگاه برپايه مطالعه ادبيات و متون كلاسيكبود. تحصيلات او با چنان درخشش و موفقيتى به پايان رسيد كه در ۲۶ سالگى بهمقام استاد رسمى رسيد چيزى كه كم سابقه بود. اما او هرگز به صورت رسمى درفلسفه تحصيل نكرد. آنچه او را به فلسفه سوق داد مطالعه آثار شوپنهاور بود.او به تأسى از شوپنهاور به زندگى ساده و خلوت گزين روى آورد و بخش بيشترآن را در آوارگى ، در سوئيس و ايتاليا سپرى كرد. نيچه طى دوره اى حدوداً۲۰ساله آثار عمده خود را به رشته تحرير درآورد كه مشهورترين آنها عبارتنداز: زايش تراژدى (۱۸۷۲)، انسانى ، بسيار انسانى (۱۸۷۸) ، فراسوى نيك و بد(۱۸۸۶)، دروازه دانش (۱۸۸۷)، تبارشناسى اخلاق (۱۸۸۷) ، و چنين گفت زرتشت(۱۸۹۱ ) . نيچه در جوانى علاوه براينكه تحت تأثير فلسفه شوپنهاور بود،نسبت به ريشارد واگنر موسيقيدان نيز احساس شيفتگى مى كرد و از دوستانصميمى او شد اما عاقبت با طغيان بر هردو ، استقلال خود را تثبيت كرد. نيچهوقتى هنوز درميانه دهه چهارم عمر خود بود دچار رنجورى روحى شد رنجوريى كه تا پايان عمرش در سال ۱۹۰۰ با او بود، و باعث شد با وجود آنكه در دهه ۱۸۹۰شهرت بين المللى پيدا كرد خود نتواند آن را درك كند.
نيچه همچونشوپنهاور براين نظر بود كه خدايى وجود ندارد وانسان داراى روح ناميرندهنيست. اين را هم قبول داشت كه اين زندگى ما مشغله بى معنايى است كه سرشاراز رنج و تنازع است و بانيروى غيرعقلى كه مى توان آن را اراده يا خواستناميد هدايت مى شود. اما اين نتيجه گيرى شوپنهاور را نيز رد مى كرد كهبايد از چنين دنيايى روى برگرداند. به عكس ، معتقد بود كه بايد به تمامىدر آن زندگى كنيم و هرچه مى توانيم از آن برگيريم . پرسش محوريى كه فلسفهنيچه مطرح مى سازد اين است كه در دنيايى بى خدا و فاقد معنا چگونه مى تواناين كار را به بهترين نحو به انجام برد.
نيچه با حمله به وابستگىبه اخلاقيات و ارزشهاى موجود شروع مى كند . او مى گويد اين اخلاقيات وارزشها عمدتاً از يونان باستان و سنت يهودى مسيحى برخاسته اند و اين بدينمعنى است كه آنها از جوامعى كاملاً متفاوت با جوامع امروز و از دين هايىاند كه ديگر كمتر بدانها اعتقاد است. نيچه مى افزايد اين وضعيت توجيه پذيرو قابل دفاع نيست و نمى توان زندگى را برپايه ارزشهايى قرار داد كهبنيانهايشان مورد قبول نيست . اين كار زندگى را ساختگى و دروغين مى كند.بايد اين ارزشها را رها كنيم و ارزشهاى ديگرى بيابيم كه صادقانه بدانهاباور داريم. او مى گويد :
آنچه انسانها را قادر ساخت كه از وضعيتحيوانى فراتر بروند و تمدن و فرهنگ پديد آورند حذف پيوسته ضعيفان توسطقدرتمندان ، حذف افراد بى كفايت توسط افراد توانا و كاردان و باهوش بودهاست.... اما بعد سرو كله به اصطلاح اخلاق گرايانى مانند سقراط و مسيح پيداشد. آنها گفتند كه اين ارزشها جملگى نادرست اند و اينكه بايد قوانينى وجودداشته باشدكه از ضعيفان در برابر قدرتمندان حمايت كند و اينكه نه قدرتبلكه عدالت را بايد احياكرد. از اينجا اخلاق ضعيفان و بردگان شكل استوارپيدا كرد . اخلاقى كه به ديد نيچه ويژگيهايش عبارتند از خدمت به ديگران،نفى خود، و قربانى كردن خود حتى افراد خوش قريحه و برجسته نيز به تعبيرنيچه مطابق اين اخلاق «از خود گذشتند» . نيچه مى گويد اين نفى همه آنچيزهايى است كه مايه پيدايش فرهنگ و تمدن بوده است . اما ارزشهاى جديد ازكجا مى آيند؟ از آنجا كه به زعم نيچه هيچ خدايى درميان نيست و هيچ جهانىغير از اين جهان وجود ندارد پس اخلاقيات و ارزشها نمى توانند به اصطلاحاستعلايى باشند. آنها ممكن نيست از جايى بيرون از اين جهان بيايند چون هيچجاى «ديگرى» وجود ندارد. آنها بايد آفريده هاى انسانى باشند. به زعم نيچهاخلاق بردگان و بينوايان نه از منشأيى آسمانى بلكه از خود بردگان وبينوايان و ضعيفان برمى خيزد. به محض آنكه اين واقعيت را بفهميم كه ماانسانها آفريننده ارزشهايمان هستيم درخواهيم يافت كه آزاديم هرآنچه را كهدر ميان علايق مان بالاترين ارزش و اهميت را دارند انتخاب كنيم و اينهامطمئناً ارزشهايى هستند كه ما را از قلمرو حيوانى فراتر مى برند. بايدرهاى از اخلاق بردگان و بينوايان، زندگى را به طور كامل و به تمامى زيست.نيچه انگيزه و داعى انجام چنين امرى را اراده يا خواست معطوف به قدرت مىناميد و مقصودش از آن نه فقط امور سياسى يا فتوحات بلكه فعاليتهاى فرهنگىنيز بود.
انسانى كه بدين ترتيب حداكثر قوا و قابليت هاى خود را بسطو گسترش دهد موجودى فراانسانى مى شود و به همين دليل نيچه اصطلاح«ابرانسان» يا فوق انسان را جعل كرد. نيچه از اين اصطلاح كه اكنون به اكثرزبانهاى اروپايى از جمله انگليسى راه پيدا كرده است نه تنها ناپلئون بلكهكسانى چون لوتر و گوته را مراد مى كرد.
نيچه مى گويد ارزشهاى محورى اىكه ما بايد بدانها بپردازيم مربوط به زندگى و جوشش و سريان آن هستند. بهديد او هر يك از ما بايد خودش باشدو زندگى اش را به تمامى و به طور كاملبزيد، به زندگى پاسخ مثبت دهد و ذره اى از آن را فرونگذارد. نيچه همهارزشهاى ديگر را با اين ارزش بنيادين يعنى شكوفايى و جوشش زندگى و پايبندىبه همه وجوه آن ارزيابى مى كرد.
از همين رو، خير را آن چيزى مى دانستكه در خدمت بيان و دفاع از زندگى و شور حيات باشد. حتى راست و حقيقى آنچيزى است كه در جانب زندگى قرار داشته باشد. اگر منتقدى بپرسد كه خب فايدهاين همه چيست؟ مگر شما نمى گوييد كه هيچ زندگى اى غير از اين زندگى وهيچدنيايى غير از اين دنيا وجود ندارد پس چه اهميتى دارد كه هركس چه كارىانجام مى دهد و چگونه زندگى مى كند؟ باشكوه ترين زندگى ها نيز روزى به سرخواهد رسيد و در ورطه نيستى و غبار زمان محو خواهد شد.پس اينها ديگر چهاهميتى دارد؟
پاسخ نيچه دو وجه دارد: به گمان او اولاً اين توصيهوتجويز مربوط به زندگى اى است كه برمبانى خودش شكوفايى مى يابد و بنابراينارزش آن را دارد كه به خاطر خودش زيسته شود. چنين زندگى اى در پى آن نيستكه ارزش و اهميت و معنايش را از بيرون خودش كسب كند و يا برحسب چيزى ديگرمورد درك و شناخت قرار گيرد. از اين حيث زندگى مثل يك اثر هنرى است. نمىتوان كتمان كرد كه نيچه براى هنر ارزش و اهميت والايى قائل بودواز گفتههاى مشهورش است كه اگر هنر نبود حقيقت ما را نابود مى كرد.
دومينوجه پاسخ نيچه اين است كه هيچ چيز به ورطه عدم ونيستى فرونمى افتد بلكهرجعت و بازگشت ازلى خواهد داشت. سير زمان خطى و بى انتها نيست لذا هر چيزىكه در گذشته اتفاق افتاده عاقبت بارى ديگر رخ خواهد داد. با چنين شيوه اىدر زندگى چنان زيسته ايم كه خواسته ايم تا ابد بدان ادامه دهيم و رجعتابدى زمان ما را تا آنجا كه دردنيايى محدود و بسته ميسر است به زندگى ابدىنزديك مى كند.
بدين ترتيب نيچه با طرد و تخطئه عقايد متداول دينى وفلسفى زمان خود باز به همان مسائل پاسخى خاص خويش مى دهد. از جمله مسألهمهم جاودانگى روح كه نيچه با طرح مفهوم بازگشت ابدى يا جاودانه پاسخى ويژهبدان مى دهد. شايد با ملاحظه چنين وجوهى از انديشه و زندگانى نيچه بوده كهبرخى گفته اند نيچه در عمق وسويداى دل خويش اشتياقى وافر به پرستش دينى يالااقل مسأله دينى احساس مى كرد.
يكى از متفكران كاتوليك به ناملئوالدرز درباره او چنين مى نويسد: فهم و تفسير آراى نيچه كار دشوارى است،دشوارتر از آراى ديگر فلاسفه معاصر. علتش هم در طبيعت خاص افكار و نوشتههاى اوست. مقيد بودن به ظاهر نوشته هاى نيچه، احتمالاً غفلت از اين واقعيترا در پى خواهد داشت كه او شاعر و پيام آورى است كه مسائل را به نحوى بديعو بى سابقه مطرح مى كند. به ديد نيچه زمان آن فرا رسيده كه اعتقاد به خداكنار گذاشته شود. مرگ خدا، شروع دوران جديدى در تاريخ خواهد بود. ريشه هاىاين ديدگاه را بايد در روح زمانه پيدا كرد يعنى در آگاهى روزافزون ازاستقلال و خودسالارى انسان، مادى گرايى جديد و نظريه تكامل. خردستيزى نيچهنيز سهمى در انكار مسيحيت در نزد او دارد. به زعم نيچه خدا به تصور درنمىآيد. اگر ديدگان خدا نظاره گر ما بود ديگر نمى توانستيم با استقلال و بهدور از آشوب و مزاحمت زندگى كنيم. نيچه نيز همچون شوپنهاور اعتقاد داشت كهزندگى انسان بى خدا و غيرالهى است و هيچ معنايى ندارد.
نيچه تقريباًهميشه از خدا به عنوان يك برساخته انسانى، يك دروغ، يكى از خطاهاى انسان وفرافكنى كه معلول ترس است سخن مى گويد. نيچه مى گويد انسان به هر قيمتىبايد به زمين وفادار بماند. آنچه انسان به عنوان خدا محترم ومقدس شمردهاست در واقع امرى زيانبار است. تصور خدا بزرگترين مانع بر سر راه وجود بىقيد و بند انسان و اعلام جنگ عليه زندگى است.
به عقيده نيچه ديونوسيوس(در دين يونان، خداى بارورى و شراب و شور مستى) كه جويبار زندگى و نيروىحياتى است بايد جاى تأثير معتدل كننده مسيحيت علم و تكنولوژى را بگيرد.مسيحيت بدن را واپس زده و غرايز و اميال آن و حتى به كارگيرى قواى ذهن راسركوب كرده است.
نيچه كه ذهنش سخت مشغول تصور خدا بود در پى يافتنجانشينى برآمد. بازگشت ابدى يا جاودانه و ابر انسان اين شكل والاتر وجودانسانى بايد جانشين خدا شود. نيچه خود را ملحد و حتى معاند با خداباورى مىدانست. به عقيده نيچه پس از كنار نهادن خدا و مسيحيت، دورانى با امكاناتنو در برابر انسان گشوده مى شود. انسان جاى خدا را مى گيرد و ارزشهاى خاصخود را مى آفريند. با اين همه، نيچه چندان تيزبين بود كه پيامدهاى عظيمانكار وجود خدا را پيش بينى كند:
« عالم از گرمى و نور عارى مىگردد، زمين به صورت سياره اى سرگردان و بى هدف درمى آيد، انسان سرگشته مىشود و ظلمت و تيرگى فضاى نامتناهى را پر مى كند. انسان اينك كه خدا را«كشته» ، از گذشته خويش به كلى گسسته است، به دنبال مرگ خدا، ارزشهاىاخلاقى اى كه تاكنون مورد پذيرش بود فرو مى ريزد. ديگر هيچ قانون عاماخلاقى وجود ندارد.»
حتى اگر پاره اى تفاسير و بهره گيرى ها ازآثار نيچه از آنچه خود او در نظر داشت فراتر رفته باشد، باز نادرست خواهدبود كه او را يكى از ويرانگرترين نيروها در تاريخ انسان غربى محسوب نكنيم.نيچه را با وجود دستاوردهايش در مقام يك نويسنده و مشاهده گر موشكاف روانانسان و حتى با وجود قريحه پيامبرانه اش بايد ملحدى شمرد كه آثارش برسرنوشت معنوى انسان غربى تأثير بسيار عظيم داشته است.
تأثيرگذاري:
نيچهپس از خود قريب نيم قرن تأثيرگذار بود. موسولينى بنيادگذار فاشيسم، آثارنيچه را بسيار مى خواند: هيتلر مجموعه اى از آثار نيچه را در ملاقاتتاريخى شان در برنر در سال ۱۹۳۸ به موسولينى اهدا كرد. خود نازيها درتبليغاتشان به كرات از اصطلاحات و تعابير نيچه از قبيل ابرانسان (ياابرمرد) و اراده معطوف به قدرت استفاده مى كردند. هم فاشيست ها و هممخالفانشان او را نماينده فلسفه فاشيست مى انگاشتند و اين طى چند نسل دربرداشت هايى كه از فلسفه نيچه مى شد اثر منفى گذاشت.
اما نيچهناسيوناليسم يا مليت پرستى آلمانى و يهود ستيزى را به باد استهزاء مى گرفتو گرچه خودش آلمانى بود پيوسته تعميم هاى خشنى در مورد آلمانها انجام مىداد، از جمله اين تعميم:
آلمانى ها به اين سر واقف اند كه چگونه به دور از درايت و معرفت و احساس، ملال آور باشند.
بهعلاوه مردم آلمان را به خاطر يهودستيزى شان ملامت مى كرد و خودش را رهاىاز يهودستيزى مى شمرد. آيا مى توان باور كرد كسى كه با قلم و زبان تند وآتشين خود به انتقادهاى بنيادين از فلسفه و فرهنگ و مليت پرستى هاى عصرخويش مى پردازد انديشه اش مؤيد اعمال و آرمانهاى نازيها و فاشيست ها باشداما به هر روى انديشه هايش ولو در ظاهر اين استعداد را داشته است كه سختمورد سوء فهم يا سوء استفاده قرار گيرد.
نيچه در اواخر قرن نوزدهمو اوايل قرن بيستم تأثير گسترده اى بر هنرمندان خلاق و مبتكر داشته است.نمايشنامه نويسان مشهورى چون اگوست استريندبرى و لوئيجى پيراندلو به طورقابل ملاحظه اى زير تأثير او قرار گرفتند. برنارد شاو نيز از اين تأثيردورنماند و حتى يكى از نمايشنامه هايش انسان و ابرانسان (۱۹۰۵) نام داشت.برنارد شاو برآن بود كه كل فكر و فلسفه نيچه در سه سطرى كه شكسپير در دهانريچارد سوم گذاشت بيان شده است:«وجدان چيزى نيست مگر واژه اى كه انسانهاىجبون و بزدل براى بيمناك نگاه داشتن انسانهاى قوى ساخته اند. بازواننيرومندمان وجدان ما و شمشيرهايمان قانون ما است! » شاعر پيشرو انگليسويليام باتلر ييتس پس از مطالعه آثار نيچه كه از ۱۹۰۲ آغاز شد در سير شعرگفتنش دچار تحول و تغيير جهت قابل ملاحظه اى شد. در ميان شاعران آلمانى هممى توان از راينه ماريا ريلكه و استفان گئورگه نام برد و از ميان رماننويسان از توماس مان و هرمان هسه. در ميان نويسندگان فرانسوى كه از نيچهتأثير پذيرفته هم مى توان از آندره ژيد، آندره مالرو، آلبر كامو و ژان پلسارتر نام برد. شايد بتوان گفت نيچه پس از كارل ماركس اگر بتوان اصولاً اورا فيلسوف خواند بيش از هر فيلسوف ديگرى بر نويسندگان اروپايى تأثير داشتهاست. تأثير نيچه حتى به قلمرو موسيقى هم رسيد و از باب نمونه ريشارداشتراوس سمفونى اى براساس كتاب چنين گفت زرتشت نيچه ساخت. از اين رو مىتوان گفت نيچه در فرهنگ اروپا در اواخر قرن نوزدهم و اوايل قرن بيستمتأثير بسيار داشته است.
برگرفته از وبلاگ آرمان و اندیشه