صفحه 1 از 7
داستانهایی از تاریخ ایران!
ارسال شده: دوشنبه ۲۶ مرداد ۱۳۸۸, ۴:۲۵ ب.ظ
توسط Parsa84
شاه عباس کبیر،پدر ملت
آنچه پیترو دلاواله ( جهانگردی ایتالیایی که پنج سال در ایران به سر برده و با شاه عباس مصاحب بوده است) درباره این پادشاه می نویسد:
"...شاه عباس تنها بر ملت خود حکومت نمی کند. بلکه برای مردم ایران به منزله سرپرست و پدری مهربان است. نه تنها به رعایای خود زمین و احشام می بخشد؛ بلکه به هرکه نیازمند باشد پول کافی می دهد .... غلامان و خدمتگزارن خود را از خزانه خویش زن می دهد و به آموختن هنری که زندگانی ایشان را به کار آید تشویق می کند. به گمان من هیچ پدر خانواده ای به مهربانی این پادشاه که چندین میلیون نفوس را اداره می کند ؛ در عالم نیست. البته رفتار ملاطفت آمیز او با رعایای عیسویش برای دین ما عیسویان مفید نیست؛ زیرا بسیاری از عیسویان فریفته مهربانی و نیک رفتاری ظاهری (!!) او می شوند و مذهب خود را به پول می فروشند..."
تفسیر نویسنده از مطلب بالا:
یکی از بزرگترین اقدامات شاه عباس احتمالا باب کردن زیارت مرقد امام هشتم بود تا از حیف و میل پولهایی که ایرانیان صرف مکه رفتن می کردند جلوگیری کند و پولهای بی زبان لااقل در داخل کشور خرج شود.حدیث های آنچنانی در باب استحباب زیارت و وجوب بهشت بر زیارت کنندگان هم در این دوره ایجاد شده است.انصافا این سیاستی مهم بوده است.
[External Link Removed for Guests]
Re: داستانهایی از تاریخ ایران!
ارسال شده: دوشنبه ۲۶ مرداد ۱۳۸۸, ۴:۲۸ ب.ظ
توسط Parsa84
توصیف آمیانوس مارسلینوس از ایرانیان ( در دوره ساسانیان )
"همه ایرانیان تقریبا قامتی رسا و رنگی گندم گون یا سبزه روشن و نگاهی تند و ابروانی به هم پیوسته و ریشی زیبا و مویی بلند دارند. بی اندازه بدگمان و محتاطند..... اهتمام دارند كه بر خلاف ادب كاری نكنند. خیلی كم ایرانیان را می توان دید كه ایستاده ادرار كنند.... ذره ای از بدن ایشان را برهنه نمی توان دید........ خودستای و خشن و هول انگیزند.....حیله گر و مغرور و كم رحمند. رفتاری آزاد دارند. با ناز قدم برداشته و می خرامند. چنانكه شخص از ظاهر حكم می كند كه این قوم چون زنان سست و ضعیفند؛ در صورتیكه حقا دلیرترین اقوام روی زمینند؛ گرچه خدعه آنان بر تهورشان می چربد..... خود را صاحب اختیار جان غلامان و رعایای زیردست خویش می دانند.... قناعت و صبر آنان در مقابل لذات طعام قابل ستایش است .... هرگز معده را انباشته نمی كنند و به سیر شدن قانعند"
[External Link Removed for Guests]
Re: داستانهایی از تاریخ ایران!
ارسال شده: دوشنبه ۲۶ مرداد ۱۳۸۸, ۴:۲۹ ب.ظ
توسط Parsa84
درستکاری سربازان شاه عباس
از سفرنامه پیترو دلاواله:
سربازان شاه (عباس كبیر) به حدی درستكار و خوشرفتارند كه مردم دهكده های ایران بر خلاف رعایای كشورهای اروپا؛ هنگام لشگركشی از پیش ایشان نمی گریزند. بلكه بر خلاف؛ برای سپاهیان خوراكیها و هدایای گوناگون می آورند و با كمال گشاده رویی و خرسندی نصرت و پیروزی ایشان را از خدا می خواهند. زیرا می دانند كه سربازان شاه یغماگر نیستند و از ایشان به هیچكس آزار و مزاحمتی نخواهد رسید. من به چشم خود دیدم كه در بیابانها و راههای خلوت؛ سربازان از رعایا میوه و چیزهای دیگر می خریدند و هیچیك تخطی به اموال مردم نمی كرد.
[External Link Removed for Guests]
Re: داستانهایی از تاریخ ایران!
ارسال شده: دوشنبه ۲۶ مرداد ۱۳۸۸, ۴:۳۲ ب.ظ
توسط Parsa84

پروفسور حسابی...!
روزی در آخر ساعت درس یك دانشجوی دوره دكترای نروژی ، سوالی مطرح كرد: استاد،شما كه از جهان سوم می آیید،جهان سوم كجاست ؟؟
فقط چند دقیقه به آخر كلاس مانده بود.من در جواب مطلبی را فی البداهه گفتم كه روز به روز بیشتر به آن اعتقاد پیدا می كنم.به آن دانشجو گفتم: جهان سوم جایی است كه هر كس بخواهد مملكتش را آباد كند،خانه اش خراب می شود و هر كس كه بخواهد خانه اش آباد باشد باید در تخریب مملكتش بكوشد.

Re: داستانهایی از تاریخ ایران!
ارسال شده: دوشنبه ۲۶ مرداد ۱۳۸۸, ۴:۳۴ ب.ظ
توسط Parsa84
در جنگ ایران و لیدی ( كورش كبیر و كرزوس) در سخت ترین موقعیت؛ زمانی كه پارسیها در اثر حملات مصریها ( كه جوشن پوش بودند) عقبنشینی آغاز كردند؛ كورش ملول شد و از پشت سر دشمن به سپاه مصریهای حاضر در سپاه كرزوس حمله برد. این حركت موفقیت آمیز درآمد ولی در این بین؛ یكی از مصریها كه لگدكوب اسب كورش شده بود؛ شمشیر خود را به شكم اسب فرو برد و كورش از اسب افتاد؛ در حالی كه توسط دشمن شناخته شده بود. در این وانفسا؛ یك سرباز ایرانی ( از گارد كورش) از سر جان برخاست و از اسب پیاده شد و كورش را بر اسب خود نشانید. كورش سوار شد و چند تن دیگر نیز رسیدند و مصریان را عقب راندند. سپاه لیدی در هم شكست و سارد تصرف شد. آن سرباز به راستی گمنام نیز كشته شد.
(ایران باستان/ پیرنیا)
Re: داستانهایی از تاریخ ایران!
ارسال شده: دوشنبه ۲۶ مرداد ۱۳۸۸, ۴:۳۵ ب.ظ
توسط Parsa84
اینم از زرنگی های رضاخان
گویا روزی رضاشاه را با چند آخوند ( پیش از واقعه مسجد گوهرشاد و در اوایل اختلافات دولت و روحانیت) ملاقاتی افتاد. شاه پهلوی ) كه بر خلاف ضعف سوادش بسیار با ذكاوت و تیزهوش بود)؛ حضرات علما را اینگونه از گله گزاری منصرف كرد كه پرسید: " حضرات محترم؛ شما متقی تر و با سوادترید یا شیخ بهایی؟" البته همه جواب دادند شیخ بهایی.
باز پرسید "من عادلترم یا شاه عباس؟" باز هم البته پاسخ شنید كه قبله عالم!
پس گفته بود " خوب معلوم شد من از شاه عباس بدتر نیستم و شما.... هم از شیخ بهایی عالمتر نیستید. حال چطور می شود كه شیخ بهایی توانسته باشد با شاه عباس بسازد و شماها نتوانید با من بسازید؟"
(نون جو/باستانی پاریزی)
Re: داستانهایی از تاریخ ایران!
ارسال شده: دوشنبه ۲۶ مرداد ۱۳۸۸, ۴:۳۵ ب.ظ
توسط Parsa84
اینم از زرنگی های رضاخان
گویا روزی رضاشاه را با چند آخوند ( پیش از واقعه مسجد گوهرشاد و در اوایل اختلافات دولت و روحانیت) ملاقاتی افتاد. شاه پهلوی ) كه بر خلاف ضعف سوادش بسیار با ذكاوت و تیزهوش بود)؛ حضرات علما را اینگونه از گله گزاری منصرف كرد كه پرسید: " حضرات محترم؛ شما متقی تر و با سوادترید یا شیخ بهایی؟" البته همه جواب دادند شیخ بهایی.
باز پرسید "من عادلترم یا شاه عباس؟" باز هم البته پاسخ شنید كه قبله عالم!
پس گفته بود " خوب معلوم شد من از شاه عباس بدتر نیستم و شما.... هم از شیخ بهایی عالمتر نیستید. حال چطور می شود كه شیخ بهایی توانسته باشد با شاه عباس بسازد و شماها نتوانید با من بسازید؟"
(نون جو/باستانی پاریزی)
Re: داستانهایی از تاریخ ایران!
ارسال شده: دوشنبه ۲۶ مرداد ۱۳۸۸, ۴:۳۸ ب.ظ
توسط Parsa84
یهودی دورغگو و مسلمان درستکار
مخبرالسلطنه هدایت ماجرایی را نقل می كند كه هرچند با توجه به تاسیس دادگستری و ... در زمان رضاشاه؛ پذیرش چنین داستانی بسیار سخت است ولی از آنجاییكه هدایت خود از نزدیكان رضاشاه بوده است؛ به هر حال ممكن است:
یهودیی سیصد تومان گم كرده بود؛ مسلمانی پیدا. به قوت ایمان برد به شهربانی داد. یهودی برای اینكه مشتلقی ندهد گفت پول من پانصد تومان بود. كشمكش شد. شاه طرفین را خواست. به حضور رفتند. به یهودی فرمودند چه گم كرده ای؟ گفت پانصد تومان به مسلمان گفت چه پیدا كرده ای؟ گفت سیصد تومان. فرمودند این سیصد تومان مال تو ( مسلمان) پانصد تومان یهودی هم هروقت پیدا شد برود بگیرد!!!
(خاطرات و خطرات/ مخبرالسلطنه)
Re: داستانهایی از تاریخ ایران!
ارسال شده: دوشنبه ۲۶ مرداد ۱۳۸۸, ۴:۳۹ ب.ظ
توسط Parsa84
چه بخوری چه نخوری به جهنم می روی
یك وقت شیخ محمد تقی ثقه الاسلام از روحانیون كرمان بیمار شده بود و نزد دكتر دادسن (پزشك انگلیسی كه تا آخر عمر در كرمان زندگی كرد) می رود. دكتر معاینه می كند و نسخه می نویسد و دارو را نیز خود آورده به ثقه الاسلام داده بود. او ضمن تشكر می پرسد آقای دادسن نكند این دارو معجون الكلی داشته باشد؟ دكتر پاسخ می دهد احتمالا دارد. باز می گوید : خوب من روحانی چگونه چنین دوایی بخورم؟ می ترسم به جهنم بروم. دكتر به سادگی پاسخ می دهد: جناب شیخ اگر نخورید زودتر به آنجا خواهید رسید!
(جامع المقدمات/ باستانی پاریزی)
Re: داستانهایی از تاریخ ایران!
ارسال شده: دوشنبه ۲۶ مرداد ۱۳۸۸, ۵:۱۰ ب.ظ
توسط Parsa84
سرانجام عشق به ایران
سهروردی را گفتند تا به کی از ایران سخن گویی ؟ گفت تا آن زمان که زنده ام . گفتند این بیماری است چون ایران دختره باکره ای نیست برای تو ، و گنج سلطانی هم برای بی چیزی همانند تو نخواهد بود .
سهروردی خندید و گفت شما عشق ندانید چیست . دوباره او را گرفته و به سیاهچال بردند.
ارد بزرگ اندیشمند یگانه کشورمان می گوید : “نماز عشق ترتیبی ندارد چرا که با نخستین سر بر خاک گذاردن ، دیگر برخواستنی نیست . ”
شبها از درون روزن سیاه چال زندان سهروردی ، اشعار حکیم فردوسی را زندانبانان می شنیدند و از این روی ، وعده های غذایش را قطع نمودند و در نهایت سهروردی از گرسنگی به قتل رسید…
[External Link Removed for Guests]
Re: داستانهایی از تاریخ ایران!
ارسال شده: دوشنبه ۲۶ مرداد ۱۳۸۸, ۵:۱۶ ب.ظ
توسط Parsa84
آیا تکرار تاریخ ممکن است
مردی مقابل پور سینا ایستاد و گفت : ای خردمند ، به من بگو آیا من هم همانند پدرم در تهی دستی و فقر می میرم ؟ پورسینا تبسمی کرد و گفت : اگر خودت نخواهی ، خیر به آن روی نمی شوی . مرد گفت گویند هر بار ما آینه پدران خویشیم و بر آن راه خواهیم بود .
پور سینا گفت پدر من دارای مال و ثروت فراوان بود اما کسی جز مردم شهرمان او را نمی شناخت . حال من ثروت ندارم اما شهرت بسیار دارم . هر یک مسیر جدا را طی کرده ایم . چرا فکر می کنی همواره باید راه رفته را باز طی کنیم .
مرد نفسی راحت کشید و گفت : همسایه ام چنین گفت . اگر مرا دلداری نمی دادید قالب تهی می کردم .
پورسینا خندید و در حالی که از او دور می شد گفت احتمالا ترس را از پدر به ارث برده ایی و مرد با خنده می گفت آری آری…
متفکر یگانه کشورمان ارد بزرگ می گوید : گیتی همواره در حال زایش است و پویشی آرام در همه گونه های آن در حال پیدایش است .
این سخن اندیشمند کشورمان نشان می دهد تکرار تاریخ ممکن نیست . حتی در رویدادهای مشابه ، باز هم کمال و افق بلندتری را می شود دید .
[External Link Removed for Guests]
Re: داستانهایی از تاریخ ایران!
ارسال شده: دوشنبه ۲۶ مرداد ۱۳۸۸, ۵:۲۴ ب.ظ
توسط Parsa84
بابک خرمدین زنده است
پیشگویان به بابک خرمدین ، آزادیخواه میهن پرست کشورمان گفتند در پایان این مبارزه کشته خواهی شد او گفت سالها پیش از خود گذشتم همانگونه که ابومسلم خراسانی از خود گذشت برای این که ایران دوباره ادامه زندگی پیدا کند روح بزرگانی همچون ابومسلم در من فریاد می کشد و به من انگیزه مبارزه برای پاک سازی میهن را می دهد پس مرا از مرگ نترسانید که سالها پیش در پای این آرزو کشته شده ام .
ارد بزرگ در سخنی بسیار زیبا می گوید : گل های زیبایی که در سرزمین ایران می بینید بوی خوش فرزندانی را می دهند که عاشقانه برای رهایی و سرفرازی نام ایران فدا شدند .
بابک خرمدین اندکی بعد در حضور خلیفه تازی بغداد اینچنین به خاک و خون کشیده شد :
خلیفه :عفوت میکنم ولی بشرطی که توبه کنی ! بابک :توبه را گنهگاران کنند٬توبه از گناه کنند. خلیفه :تو اکنو ن در چنگ ما هستی! بابک:اری ٬تنها جسم من در دست شما است نه روحم٬ دژ آرمان من تسخیر ناپذیر است.
خلیفه :جلاد مثله اش کن! معلون اکنون چراغ زندگیت را خاموش میکنم. بابک روی به جلاد٬چشمانم را نبند بگذار باچشم باز بمیرم. خلیفه :یکباره سرش را ازتن جدا مکن٬ بگذار بیشتر زنده بماند! نخست دستانش را قطع کن!جلاد بایک ضربت دست راست بابک را به زمین انداخت.خون فواره زد.بابک حرکتی کرد شگفتی در شگفتی افزود٬زانو زده ٬خم شد وتمام صورتش را با خون گرمش گلگون گرد.شمشیر دژخیم بالا رفت وپایین آمد ودست چپ دلاور ساوالان را نیز از تن جدا کرد.فرزند آزاده مردم به پا بود٬ استواربود . خون از دو کتفش بیرون میجست .
خلیفه :زهر خندی زد : کافر! این چه بازی بود که در آستانه مرگ در آوردی ؟ چرا صورت خود به خون آغشته کردی؟ چه بزرگ بود مرد٬چه حقیر بود مرگ٬ چه حقیر تر بود دشمن! پیش دشمن حقیر٬مردبزرگ٬بزرگتر باید. گفت : در مقابل دشمن نامرد ٬ مردانه بایدمرد ٬اندیشیدم که از بریده شدن دستانم ٬خون ازتنم خواهدرفت . خون که رفت٬ رنگ چهره زرد شود .مبادا دشمن چنان گمان کند از ترس مرگ است ٬خلق من نمیپسندندکه بابک در برابرگله ء روباه ان ترسی به دل راه دهد.... خلیفه از ته گلو نعره کشید: ببر صدایش را!!!! وشمشیر پایین آمد و سر. سری که هرگزپیش هیچ زورمند ستمگری فرود نیامده بود . هر بار که این داستان خوانده شود احساس می کنیم بابک هنوز هم زنده است و برای کشورش جان می دهد یادش گرامی باد .
[External Link Removed for Guests]