صفحه 1 از 1

آخرالزمان در آيين زرتشتي

ارسال شده: سه‌شنبه ۲۷ مرداد ۱۳۸۸, ۱۱:۱۷ ب.ظ
توسط Mardaviz
    [FONT=Times New Roman]آخرالزمان در آيين زرتشتي   [External Link Removed for Guests] 
احمد تفضلي
(برگرفته از دائره المعارف بزرگ اسلامي، جلد اول، ذيل مدخل آخرالزمان، شايسته يادآوري است كه اين مقاله از بخش چهارم اين مدخل برگزيده شده است)

IV. در دين زردشتي

در گاهان (گاثها) كه سرودهاي خود زردشت است و در آنها اصول عقايد وي را مي‌توان يافت، اشارة چنداني به پايان جهان نشده است، اما چنين مي‌نمايد كه در بندي از گاهان (يسن 43، بند 3) سخن از مردي است كه در آينده مي‌آيد و راه نجات را مي‌يابد. اين اشاره محتملن دال بر اعتقاد زردشت به ظهور مرد نجات‌بخشي در پايان جهان است. همچنين در گاهان چند بار به واژة سوشينت (سودبخش) بر مي‌خوريم كه در ادبيات بعدي زردشتي به صورت سوشيانس درآمده و منجي‌ نهايي زردشتي به شمار آمده است و در موردي نيز سخن از دين سوشينت (سودبخش) برمي‌خوريم كه در ادبيات بعدي زردشتي به صورت سوشيانس درآمده و منجي نهايي زردشتي به شمار آمده است و در موردي نيز سخن از دين سوشينت (يسن 45، بند 11) است. واژه فرشوكرتي (كامل سازي = كامل سازي جهان)، در زبان پهلوي فرشگرد ، يكي ديگر از اصلحاتي است كه در گاهان (يسن 30، بند 9) بدان اشاره شده و به موضوع آخر جهان مربوط مي‌شود، يعني زماني كه پس از ضعف، و سرانجام نابودي اهريمن و نيروهاي اهريمني، جهان به كمال نخستين خود باز مي‌گردد. در اوستاي متأخر كه حاصل تلفيق عقايد زردشت و باورهاي پيش از زمان او و نيز تحولات دين بعدي است، اشارات بيش‌تري به پايان جهان شده است (يشت 19، بندهاي 88 ـ96).

مطالب مفصل در اين باره را در كتابهاي پهلوي مي‌يابيم كه گرچه زمان تدوين نهايي آنها غالباً سدة 3 و 4ق/9 و 10م است، مطالب آنها از دورانهاي كهن سينه به سينه تا آن زمان رسيده است. براساس اين كتابها عمر جهان 12000 سال است كه به 4 دورة 3000 ساله تقسيم مي‌شود. دوران اختلاط نيكي و بدي كه حاصل آن جهان كنوني است، 6000 سال دوم از اين دوره را تشكيل مي‌دهد كه «تاريخ» جهان است. زردشت در آغاز هزارة 10، يعني در ميانة دوران اختلاط، ظهور كرده است. ظاهرن در دورانهاي كهن فقط اعتقاد به يك منجي كه در پايان جهان مي‌آيد، وجود داشته است، اما سپس اين اعتقاد پيدا شده كه در اواخر هر هزاره از 3000 سال باقي مانده از عمر جهان پسري كه نطفة او در رحم دختري باكره از نسل زردشت، در هنگام آب‌تني بسته شده، زاده مي‌شود. ظهور او در آغاز هزاره با معجزاتي همراه است و اين در زماني است كه نيروي اهريمن و ديوان همار او افزايش يافته و دين و اصول اخلاقي به سستي گراييده است. ايران دستخوش تاخت و تاز اقوام بيگانه شده و بيگانگان بر ايران فرمانروايي يافته‌اند و همه جا دچار جنگهاي بزرگ است. از اين روست كه ظهور منجي لازم مي‌نمايد تا قدرت دين مجدداً برقرار گردد. نام 3 پسر زردشت هوشيدر و هوشيدرماه و سوشيانس است.

در اواخر هزارة 10 هوشيدر متولد مي‌شود و درست در آغاز هزارة 11 در 30 سالگي ظهور مي‌كند. در هنگام ظهور او خورشيد 10 شبانه روز در اوج آسمان،‌ همان‌گونه كه در آغاز خلقت در آنجا بود، مي‌ايستد و گياهان به مدت 3 سال خشك نمي‌شوند، گرگ بسيار بزرگي كه قدرت همة گرگها در آن جمع است، پيدا مي‌شود كه هيچ سلاحي بر آن كارگر نيست،‌غولها و ديوهاي گوناگوني ظاهر مي‌شوند كه يكي از آنها ديوي است به نام مَلْكوس يا مَرْكوس كه سرما و طوفان بزرگي ايجاد مي‌كند و موجب مي‌شود كه مردم و حيوانات بسياري بر اثر آن از ميان بروند. سرانجام دعا و استغاثة مؤمنان اين ديو را از ميان برمي‌دارد. در پايان سدة 5 از اين هزاره 3/2 مردم جهان مؤمن و 3/1 كافرند. از كساني كه در اين زمان به ياري دين زردشتي مي‌آيند، بهرام ورجاوند (داراي نيروي معجزه‌آميز) از نسل كيان است كه از كابل يا هندوستان مي‌آيد. همچنين از كساني كه هوشيدر را ياري مي‌كنند، پشوتن پسر گشتاسب است كه از جاويدانان به شمار مي‌آيد و در اين زمان براي ياري هوشيدر با سپاهي از كَنْگْدِز (دژي افسانه‌اي در شرق ايران) بيرون مي‌آيد (دينكرد، 666 ـ672؛ روايات پهلوي، فصل 48، بندهاي 1 تا 21؛ زند بهمن يشت، فصل 7 و 8؛ جاماسب نامه، فصل 17، بند 2).

هوشيدرماه، دومين منجي زردشتي، در اواخر هزارة 11 زاده مي‌شود و در آغاز هزارة 12 (هزارة 6 از آغاز اختلاط جهان) در 30 سالگي ظهور مي‌كند. خورشيد در اين هنگام 20 شبانه‌روز در ميان اسمان مي‌ايستد و 6 سال گياهان خشك نمي‌شوند. ظهور اژدهاي شگفت‌انگيزي كه قدرت همة مارها را در خود دارد، از حوادث اين دوران است.(ازاین موجود در مکاشفه یوحنای رسول نیز یاد شده - مرداویز)
حادثة ديگر رها شدن ضحّاك از زندان فريدون است. براي باز به بند كشيدن او گرشاسب كه به عقيدة زردشتيان، يكي از جاويدانان است، برانگيخته مي‌شود و ضحّاك به دست وي كشته مي‌شود (دينكرد، 672 ـ674؛ روايات پهلوي، فصل 48، بندهاي 22ـ36؛ جاماسب نامه، فصل 17، بند 4ـ 8). سرانجام در پايان اين هزاره سوشيانس، آخرين منجي زردشتي، ظهور مي‌كند. خورشيد 30 شبانه‌روز در ميان آسمان مي‌ايستد. جاودانان زردشتي مانند كيخسرو و طوس و گرشاسب به ياري او مي‌آيند. نبرد نهايي نيروهاي اورمزدي با قدرتهاي اهريمني، كه در اين زمان بسيار ضعيف شده‌اند، صورت مي‌گيرد. هر يك از ايزدان هماورد اهريمني خود را از ميان مي‌برد و اورمزد خود اهريمن را شكست مي‌دهد. به روايتي او را از راه همان سوراخي كه در آغاز خلقت به جهان تاخته بود، به دوزخ يا عالم تاريكي كه جاي اصلي اوست، مي‌فرستد و به روايت ديگر، اهريمن كاملن از ميان مي‌رود.

در پايان جهان به جاي چشمه‌‌هاي آب، چشمه‌هاي آتش بيرون مي‌آيد، باران باز مي‌ايستد، كوهها بر زمين فرو مي‌ريزند و زمين هموار مي‌گردد. اين زمان هنگام رستاخيز يعني برانگيختن مردگان است. وقتي كه روان به تن آنان باز آمد و آنان از زمين برخاستند، همه در مجمع ايست واستر گرد مي‌آيند. مؤمنان از كافران جدا مي‌گردند. آنگاه آتش بزرگي جهان را فرا مي‌گيرد و فلزات همه گداخته مي‌شوند و مردم بايد از آن رود بزرگ گداخته بگذرند، گذر از اين سيل گداخته براي مؤمنان مانند گذشتن از رودخانه‌اي از شير گرم است. كافران با گذشتن از آن، از گناه خود پاك مي‌شوند و سرانجام اورمزد مهربان همة كافران را كه قبلن در دوزخ مجازات شده بودند و اكنون با گذر از فلز گداخته پاك شده‌اند، مي‌بخشايد و همه به بهشت مي‌روند و تا ابد در آنجا آسوده از بيم اهريمن به سر مي‌برند. سوشيانس با اجراي مراسم «يسنا» كه مهم‌ترين آيين ديني زردشتي است، موجب جاودانگي مردمان مي‌شود (دينكرد، 675 ـ676؛ روايات پهلوي، فصل 48، بندهاي 37ـ107، جاماسب نامه، فصل 17، بند 9ـ16؛ گزيده‌هاي زادسپرم، فصل 34، 35).

مآخذ:
بندهشن، به كوشش انكلساريا، بمبئي، 1908م؛ پورداود، ابراهيم، سوشيانت، بمبئي، 1927م؛ جاماسب‌نامه، به كوشش مِسينا، رم، 1939م؛ دينكرد، به كوشش مدن، بمبئي، 1911م؛ روايات پهلوي، به كوشش دابار، بمبئي، 1908م؛ زند بهمن يشت، به كوشش انكلساريا، بمبئي، 1957م؛ گزيده‌هاي زادسپرم، به كوشش انكلساريا، بمبئي، 1964م؛ موله، م. ايران باستان، ترجمة ژالة آموزگار، دانشگاه تهران، 1356ش، ص 109ـ112؛ مينوي خرد، ترجمة احمد تفضلي، تهران، بنياد فرهنگ ايران، 1354ش؛ نيز: Boyce, M., History of Zoroastrianism, Leiden, 1975, I/234-235, 282-293.

[COLOR=#c00000]از:iranian languages studes website

 

Re: آخرالزمان در آيين زرتشتي

ارسال شده: سه‌شنبه ۲۷ مرداد ۱۳۸۸, ۱۱:۲۹ ب.ظ
توسط Mardaviz
   
 [FONT=Times New Roman]آخر هزاره

 
  [External Link Removed for Guests] 
دکتر کتايون مزداپور
مجلهء آينده، سال سيزدهم، 1366، شماره 13

[External Link Removed for Guests]

در ادبيات پهلوي، دربارهء روزگار دشوار و زمانهء بد نوشته‌هايي وجود دارد که در آنها از سختي زندگاني و مردم دوران سخن مي‌رود. چنين اوصافي تاريخ گذشته و مصائب آن را شرح نمي‌دهد، بلکه به آينده بازمي‌گردد و ايام شگفتي را توصيف مي‌کند که با مفهوم ادوار هزار سالهء زمان و آخر هزاره پيوستگي دارد. بنابر متون پهلوي، زمان و مهلتي که در آن، آفرينش پديد مي‌آيد و به رستاخيز مي‌پيوندد، دوازده هزار سال است. در رأس سه هزارهء آخر، سه موعود زرتشتي، يعني هوشيدر و هوشيدرماه و سوشيانس ظهور مي‌کنند. پيش از ظهور هر يک، بدي در زمانه به اوج مي‌رسد. در بخش اصلي از «ادبيات بدزمانگي»، چنين روزگار سختي توصيف مي‌گردد. يکي از اين گونه آثار، در دستنويس [MU29 1]، در دنبالهء وصف پرسش و پاسخ زرتشت با اورمزد و بي‌مرگي خواستن وي مي‌آيد. بر اين قطعه عنوان آخر هزاره نهاده‌اند و در زير، ترجمهء آزاد بخش دوم آن[2] نقل مي‌شود. سخن دربارهء پايان هزاره، يا هزار سالي است که زرتشت پيامبر در آغاز آن ظهور کرده است.

... و هفتمين شاخهء آهنين[3] که ديدي، اي زرتشت، آن نيز تو را گويم که [چون][4] هزارهء[5] تو سرآيد، اي سپيتمان[6] زرتشت، پس ديو سياه [جامه و] گشاده‌جامه، با [همهء] خشم‌تباران، که در جهان[اند]، به ايرانشهر هجوم آورند.» پرسيد زرتشت از اورمزد [= خداي] که «اي همه آگاه [که در] موجودات مينوي و مادي مهترين هستي، پس کنش آن هزاره چه باشد.» اورمزد پاسخ کرد که «اي زرتشت، نشانش آن باشد، [زماني] که هزارهء تو سرآيد [که آن را چنين] بر تو روشن کنم که در هنگام سخت که رسد، [ديوان] سياه‌جامه و خشم‌نژاد، از سوي [خراسان]، پس به صد گونه و هزار گونه و بيور گونه، در ايرانشهر هجوم آرند و [ايرانشهر] به واسطهء خشم‌تباران ويران شود، و همهء ديوپرستان در ايرانشهر فرا رسند. [چونان] که بس چيز بسوزند و مردمان را از خانمان خويش دور کنند، و فروتني و رامش و دوستي، از همهء آفرينش اورمزد و از اين جهان برود، و دين بهي نزار و ناتوان شود و [آن را] تباهي رسد.

پس، بسي آتش بهرام[7] از نهان ماندن، ناپديد شود، و مردم پست به بزرگي رسند و بنده آزاد شود و آزاد بنده شود، و آن گاه شهر بزرگ، روستا شود، و روستا شهر بزرگ شود، و هر جاي آبادان ويران شود، و مردمان ديني از بدکيشان رنج وسختي و دشواري بينند. پس مردم بدپادشاهي کنند و آزرم ندارند. پس زينهارخواري [= خيانت و عهد شکني] را پهلواني[8] و بزرگي انگارند، پس دست‌پيمان[9] چون کنند [برآن] پايدار نمانند، زيرا که به بسي مکر و بسي فريب در کار دارند. پس بر همهء شهرها در ايران، بدي و رنج و ويراني بسيار پديد آيد. پس، چنان در آن هنگام شگفت، همهء مردم فريفتار باشند و بدي کنند که بر زبان با يکديگر مهر ورزند و در دل کين دارند و بدخواه يکديگر باشند، و آزرم انديشهء نيک داشتن و مهر [ورزيدن] از جهان برود و مهر دروجي[10] در گيتي بسيار باشد [و] دوستي روان از جهان برود. پدران نسبت به فرزندان مهر ندارند و فرزند خويش را در جدايي [از همسر شرعي خود] پديد آورند، [چنان] که بر [رسم] بد ديني [فرزند] پديد آيد، و پس پست‌زادگان[11] زر و سيم بسيار دارند و مردم مهتر و بهتر با ايشان دوستي کنند.

پس چون آخر هزارهء تو فرا رسد، اي سپيتمان زرتشت، خورشيد تيزتر چرخد و سال و ماه و روز کهتر شود و زمين سپندارمذ[12] بس سست تر باشد، [چنان] که رستني و بار و بر، کمتر دهد و از ده [دانه] غله، پنج [دانه] نابود شود پنج [دانه] ببار آيد. پس در خوردني مزه و برکت نباشد و مردمي را که در آن زمانه زاده شوند، زور و نيرو کمتر باشد بسي بدگمان‌تر و فريفتارتر شوند. پس عشق به [رستگاري] روان کمتر دارند و آزرم نان و نمک ندارند. پس [چون] کسي بدتر و بدانديش و بدکيش [و] اهلموغ[13] [باشد]، او را دوست خود شمارند. اي زردشت، [بار] ديگر تو را گويم که مردم ديندار و پارسا که در آن زمان بدتر [در حيات] باشند، کار کرفه [= ثواب و کردار نيکو] کمتر توانند کرد و کار ايزدي از دست ايشان کمتر آيد، زيرا که [مردم] بدکيش و دشمن دين بسيار و فريفتار باشند؛ از اين روي، مردم دين‌دوست را رنج و سختي و بدي رسد و همهء جهان بدخواه ايشان باشند.

پس آنگاه مردم بس در [کار] نساخوران[14] و نساسوزان[14] و نساپوشان[14] باشند و [نسا را به] آتش برند و [اين کار را] مطابق قانون دين شمارند و با بدي و گناهکاري، [به] راه دوزخ روند، و مردم ديني که کشتي[15] بندند و يزشن[16] يزدان کنند، پادياب[17] ندارند، و در آنهنگام که مردم گيتي، از صد هزار و بيور هزار، يکي به راه دين رود، پس آن [يک] هم به کار دين کمتر کند و [مايهء] ناتواني آتش بهرام باشد، و مردان و زنان آزاده و نيکو کردار، کرفه کمتر کنند و نابسته کشتي[15]، [راه] روند، و آزادگان دختر بيگانگان را خود روا دارند که به زني ديگر گيرند تا که مردم ديني را، بر اساس بدديني، فرزند با بدکارگي زاده شود و به ايشان، مردم ديني دخت خويش به زني دهند و داور [در] آن زمان، [اين کردار را] مطابق قانون ديني شمارد و گويد که [چنين ازدواجي] از پيوند با نزديکان بهتر است، و بي‌شمار [فرزند] با بدکارگي زاده شود و [با اين روش، مردم] خود، روان خويش را به دوزخ افکنند، آزادگان و بزرگان به درويشي رسند و بندگان و مردم پست به بزرگي و پادشاهي رسند، و فتواي دينداران و پيشوايان ديني شکسته شود، و گفتار دروغزنان و تمسخرکنندگان پذيرفته شود، و دروغگويي پيشه دارند و سوگند و دروغ بسيار خورند، و مرا که اورمزد هستم، به فريب [و] دروغ، بر [نام] من، بسيار [سوگند] گويند؛ اگر کسي هيربد[18] شد و يشت[16] يزدان کند، [ديگران] نتوانند ديد. پس اگر [کسي هيربد] شد، [او را] تمسخر کنند و هيربدان [نيز] براي ديگران بدخواهي کنند و بيشتر کار اهلموغي[13] ديوان را رجحان نهند -که [آن کار] سه گناه هيربدان و شاگردان [ايشان] است-، [پس آن را] بسيار در پيش گيرند که چنين [است]: دشمني با نيکان [ورزند]، و يزشن نادرست کنند، و بيم از دوزخ نبرند.

و چون آخر هزارهء تو شود، [اي] اسپيتمان زرتشت، از گناه [کردن] چنان غالب شوند که بس ابر، بر آسمان برآيد و باز [پراکنده] شود. پس باران نيايد و باد سرد و زيانکار بسيار وزد و در هنگام گرما باد گرم بر آيد، [چنان] که تخم و بر [گياهان] خوردني بسوزد، و باران به هنگام خويش نبارد و [اگر] بارد، [با آن] حشرات بسيار زيانکار پديد آيد، ستوران و گاوان کمتر زايند، شير ايشان کمتر شود، و اگر نيز زايند، [شير و گوشت آنان] چربي کمتر داشته باشد، و گاو ورزاي نيرومند کم زاده شود و اسب کارزاري بار کمتر کشد، و مردمان بدگمان شوند.

اي زرتشت، در آن هزاره، بهدينان که کشتي دارند، از دست بدکيشان و بدکرداران مرگ را با شادي خواهند، و جوانان را خرسندي و [شوق] باز در دل نيايد. پس -نه بر رسم نياکان و پيشينيان- يزشن نادرست يزدان بسيار کنند، [چنان که برگزاري مراسم يزشن] از ده [جاي؛ تنها] يک جاي مطابق قاعده [باشد]، هرکس کرفه کند، پشيمان شود؛ و مردم دانا و بزرگ، آزرم از چشم فروگذارند و در جهان پراکنده شوند و از ناکسان چيزي وام کنند و نيازمند ايشان شوند، [چنان] که زمين سپندارمذ بر دهان دارند[19]؛ و بسيار زر و سيم بر دست ناايرانيان افتد به [مصرف] گناه مرگ ارزان[20] رسد. بجز زر و سيم، [ديگر] فلزات [نيز] همه بر دست بدکرداران پيدا شود و [ايشان] توانگر شوند. پادشاهي از دست ايرانيان به [دست] بتران رسد. پس همهء خواستهء گيتي را در زير زمين نهان کنند، و در آن زمان، کار روسپيگري و روسپي‌بارگي و غلامبارگي و همخوابگي با زنان حائض در جهان بسيار آشکار شود، و سيج نهان[21] و مرگ و وبا در جهان بسيار شود، و تباهي و کام اهلموغ ديوان و شياطين، [در جهان] چيره‌تر شود.

اي زرتشت، مردمان ديني را بگوي که مطابق دين، اوستا و زند و پازند نزد هيربدان بخوانند که تا از دين آگاه شوند، که تا [مردم را] اميد تنِ پسين[22] و رستگاري روان باشد. در آن ايام، همانا مردم ديني از بدتران رنج و سختي بسيار بينند. چون ايشان رنج و سختي پذيرند، پس روان ايشان را در بهشت نيکي ارزانی شود و کام خويش بيابند.»

پرسيد زرتشت از اورمزد که «در آن روزگار، هر کسي که ايزدپرست باشد، و با کردار نيک، بر دين بهي مؤمن باشد و کشتي بر ميان دارد؛ بر ديني که بهي است، مؤمن باشد و خويدودس[23] ورزد و يزشن يزدان کند؛ [حکم او به] چه آيين باشد.» پاسخ داد اورمزد که «پارسا باشي، اي اسپيتمان زرتشت، پس مردم پارسا که در آن زمان [زيست کنند]، چون کشتي بر ميان دارند، [هرگاه] با پرهيزگاري يک اشم وهو[24] خوانند، چنان باشد که در ايام گشتاسپ، دوازده هماست[25] با زوهر[26] (و) با برسم يشته باشند[16]، و کسي که خويدودس کند، همه مکان بهشت روشن او را باشد؛ و اين [نيز] گفته شده است که از [ميان همهء] اين نه هزار سال[27]، مردم در اين هنگام [بيشتر] به آيين رستاخيز [همانند] شوند، يعني که [چندان] رنج و سختي بر مردم ديني آيد که در ايام ضحاک و افراسياب تور، [به ايشان] نرسيده باشد.»

زرتشت گفت «اي دادار، پس در آن زمانهء بد مرگ بهتر باشد تا که زندگاني بد آنان که [زنده] باشند. پس تا چندان رنج و سختي و بدي نبينم، مرا بياموز تا سخن پيشين را سنجيده‌تر گويم[28]؛ اي همه آگاه اورمزد!»



ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ



[1]- چاپ عکسي اين دستنويس، با نام داستان گرشاسب، تهمورس و جمشيد، گلشاه و متن‌هاي ديگر، به سال 1355، در شيراز انتشار يافته است (شماره 26، از گنجينهء دستنويسهاي پهلوي و پژوهشهاي ايراني). براي آگاهي بيشتر نک. به مقالهء يک کتاب تازهء پهلوي به قلم نگارنده، در پژوهشنامهء موسسهء آسيايي دانشگاه شيراز شمارهء يک، سال چهارم، بهار 1357.

[2]- آخر هزاره عنوان اين قطعهء کوتاه (ص 82 تا ص 100 س4 از متن چاپي) است که با خط فارسي نوشته شده است. اين عنوان بيشتر با همين بخش، که ترجمهء آن به نظر خوانندگان گرامي ميرسد (ص89، س3 به بعد)، تناسب دارد. روايت بلند و شيواتري از آن در زند بهمن يسن مي‌آيد. نيز نک. به زراتشت نامهء بهرام پژدو، به تصحيح محمد دبير سياقي. تهران، 1338، ص 99-84؛ و باب 36، از صد در بندهش (ص7-106، ازSaddr Nasr and Saddar Bundahishn. Ed. By E. B. Dhabahr/Bambay/1909)

[3]- در آغاز قطعه، دربارهء بي‌مرگي خواستن زرتشت از خداوند سخن مي‌رود. پيامبر از دادار اورمزد بي‌مرگي مي‌خواهد. «تا اين دين پيوسته در عالم روا بود و مردمان که بر اين دين، قوي دل باشند.» (صد در بندهش، ص 107 کتاب). اما در پاسخ:

بدو گفت دادار پيروز گر / که اي دين پذيرفتهء پر هنر

در مرگ بر تو ببندم اگر / بخواهي ز من مرگ بار دگر

(زراتشت نامه، ص 84)

«پس خرد هروسپ آگاه (= آگاه بر همه چيز) يک ساعت بزراتشت داد. زراتشت به بهشت و دوزخ گرديد و هر چه در بهشت و دوزخ، بديد و هر چه خواست تا رستاخيز همه بديد» (صد در بندهش، همانجا). در اين مکاشفه زرتشت درختي را مي‌بيند که شاخه‌هاي آن نماد دوران‌هاي آينده دين است. در روايت‌هاي مختلف، شمارهء شاخه‌هاي درخت را سه يا هفت نوشته‌اند، که اولي زرين و دومي سيمين و اخرين آن آهنين است.

[4]- واژهاي درون [ ] بر متن افزوده شده است.

[5]- دربارهء رابطهء هزارهء زرتشت و هزاره‌هاي ديگر، نک. به پژوهشي در اساطير ايران، از دکتر مهرداد بهار، تهران، 1362، ذيل واژهء هزاره و در فهرست نامها و موضوع‌ها (مثلاً، ص2- 101، ص 4-161 همان کتاب).

[6]- اسپيتمان يا اسپنتمان نام خانوادهء زرتشت است.

[7]- آتش بهرام گرامي‌ترين آتشي است که در آتشکده نگاهداري مي‌شود (نک. به ترجمهء مينوي خرد، از دکتر احمد تفضلي، تهران، 1354، ص 135). آتش که گوهر اصلي آن آسماني است، هنگام روشن بودن آشکارست و پس از خاموش شدن، نابود نمي گردد، بلکه از چشم ما پنهان مي‌شود و به اصل فروزان خود مي‌پيوندد. گاهي به واسطهء ناپاکي و ناخوش بودن مکان، آتش بهرام جايگاه زميني خويش را ترک مي‌کند و ناپديد مي‌گردد. گاه نيز آتش از يک آتشکده به آتشکده و جاي ديگر مي‌رود. شادروان مادر من نقل مي‌کرد که نزديک به پنجاه سال پيش، در ده رحمت‌آباد يزد، در کندهء درخت توت کهنسالي، که در خيابان ده رسته بود، گل آتشي پديدار شد، مردم خبردار شدند و گرد آمدند. آتش بسوي هرکس که به درخت نزديک مي‌شد، تير مي‌انداخت، يعني جرقه پرتاب مي‌کرد. تا آنکه صاحب درخت، با آتشداني پر از خاکستر، به طرف آن رفت، و همراه با او، چند تن زمزمه کنان نيايش مي‌خواندند. وي آتش را بر خاکستر نشانيد و آن را به«در مهر»، يعني آتشکدهء ده، انتقال داد. موبدان از شهر آمدند و به تقديس آتش پرداختند. اعتقاد مردم در سراسر منطقه چنين بود که اين آتش مقدس از آتشکده اي در کرمان برخاسته و به رحمت‌آباد يزد و آتشکدهء نسبتاً نوبنياد آن آمده است. بنظر مي‌رسد که چنين عقيده‌اي در پس عبارت «ناپديد شدن آتش بهرام -که در متن مي‌آيد- وجود داشته باشد.

در يک جا جمع شدن چند آتش بهرام از نشانه‌هاي بد زمانگي است:

بود پر خلل کار آتشکده / صد آتش به يک جاي باز آمده

(زراتشتنامه ص 89)

[8]- قرائت اين واژه مورد شک است. شايد: فراواني (= شايستگي و نيکوئي)، يا فرخي

[9]- پيماني که با دست دادن بسته مي‌شود و يکي از انواع پيمانها بشمار مي‌رود.

[10]- پيمان شکني گناهي است که ايزد مهر را آزرده سازد.

[11]- قرائت واژه روشن نيست هرگاه قرائت «کم شيران» درست باشد، تعبير آن «دارندهء مادر پست، کنيززاده» است. در زبان دري زرتشتي، اصطلاح «شير و پشت» بترتيب براي خويشاوندان مادري و خويشاوندان پدري به کار مي‌رود. واژهء پهلوي مزبور را مي‌توان «کم خصالان، کم خصیلان، کم حاصلان، کم اصلان» هم خواند (در اين متن پهلوي واژه‌هاي عربي هم وجود دارد).

[12]- نک به ياد داشت 19.

[13]- آشموي و آشموغ، يعني بدعت گذار در دين، گمراه و ملحد.

[14]- اين سه اصطلاح نام گناهاني است که در اوستاي متاخر و متن‌هاي پهلوي بار‌ها مورد اشاره قرار مي‌گيرد. نسا، جسد و هر چيزي است که از جسد مرده جدا شود. چون پوشانيدن جسد مرده با خاک و دفن آن سبب آلودگي زمين، و افکندن آن در آتش موجب ناپاک شدن اين عنصر مي‌گردد، پس اين دو عمل گناه بشمار مي‌رود. اما منظور از خوردن نسا، خوردن گوشت حرام جانوراني مانند سگ و روباه و راسو است که جسد آنان نيز مانند جسد آدمي، نسا خوانده ميشود.

[15]- کشتي يا کستي کمر بند مقدسي است که هر زرتشتي بايد آنرا بر کمر بندد و راه رفتن بي‌کشتي گناه است.

[16]- ستايش و نيايش يزدان، همواره با تشريفات و مراسم خاص است.

[17]- طهارت و تطهير ديني. شايد واژهء padēxīh باشد، يعني: خوشبختي و کاميابي. در اين صورت، معني عبارت چنين خواهد بود: آن را مايهء شادکامي نمي‌شمارند.

[18]- هيربد آن روحاني زرتشتي است که به کار آموزش نيز بپردازد. واژهء hāwišt (=شاگرد)، احتمالاً در زبان دري زرتشتي امروزي بايد به (هوشت) (hušt) تبديل شده باشد، که يک مقام روحاني است.

[19]- سپندارمذ فرشتهء موکل زمين است. ظاهرا اصطلاح «در دهان داشتن زمين سپندارمذ» معادل «خاک بر دهان کردن است» است، که بر «توبه کردن، پشيمان و درمانده شدن» دلالت دارد. چنان که در شعر فردوسي، چو زال در مي‌يابد که مخالفت وي با نشستن لهراسپ بر تخت شاهي، به جانشيني کيخسرو، بي‌اساس و نادرست بوده است، پشيماني او چنين ابراز مي‌شود:

چو بشنيد زال اين سخنهاي پاک / بيازيد انگشت و بر زد بخاک

بيالود لب را به خاک سياه / بآواز لهراسپ را خواند شاه

(شاهنامه، چاپ مسکو. جلد پنجم، ص 408)

[20]- شايسته و سزاوار مرگ، عنوان ردهء معيني از گناهان است که بدترين گناه شمرده مي‌شوند؛ گناه کبيره.

[21]- صورت اصلي آن «سيج نهان روش» است، يعني خطري که در نهان حرکت مي‌کند. اين عنوان در رديف مرگ و قحطي وبيماري و ... مي‌آيد.

[22]- تن آينده، تني که در روز پسين، يعني در قيامت بپا خواهد خاست.

[23]- آيين و رسمي کهن است که در بارهء مفهوم و ماهيت آن جدال و کشمکش بسيار وجود دارد.

[24]- اين دو، نام متداولترين نيايشهاي زرتشتي در دوران گذشته است. اشم وهو نام دعايي است که با همين دو واژه آغاز مي‌شود، يعني «راستي نيک». «ايدر ميستايم» بر گردان itā āat yazamaidē - سه واژهء آغازين از يسن سي و هفتم و ترجمهء بند اول از يسن37، چنين است: «ايدر مي‌ستايم اهورا مزدا را که جانور و راستي بيافريد، آبها و گياهان نيک بيافريد، روشنايي و زمين و همهء چيزهاي نيک بيافريد (از ترجمهء پورداود) در «اوستاي طعام خوردن» اين نيايش بهمراه اشم وهو، تکرار مي‌شود (نک. به کتاب خرده اوستا، به کوشش رستم موبد رشيد خرسند آموزنده ابن شير مرد نوذر، چاپ بمبئي، ص 61- 258؛ و نيز به

j.j. Modi: The Religious Ceremonies and Customs of the parsees Bambay.1922/pp.371-73

چون آموختن دعاي طعام ضروري بوده، هر کس به ناچار آن را مي‌آموخته و مي‌خوانده است. در صد در نثر، در بيست و يکم، جملهء اول مي‌آيد: «اينکه چون نان خورند بايد که ايتا آت يزه ميده (با خط اوستايي) و سه اشم وهو (با خط اوستايي) بخوانند». در متن حاضر، رابطهء اين دو نيايش با حرف اضافهء «از» نمايانده شده است. اين رابطه در مواردي ديگر نيز مي‌آيد. از آن جمله در فصل پنجاه وهفتم از روايات پهلوي (با استفاده از ترجمهء چاپ نشدهء خانم دکتر مهشيد مير فخرايي) و نيز در کتاب شايست ناشايست، فصل پنجم، بند 7 هم اين ارتباط ذکر مي‌گردد. امروزه چون خواندن نيايش به هنگام خوردن غذا بندرت انجام ميگيرد، از اين دو عبارت تنها دعاي اشم وهو اعتبار نخستين خود را حفظ کرده است.

[25]- «هماست» يا «هاماست» که نام ديگر آن « همايشت» است، نيايشي است که در آن خشنودي ايزدان، بارها به دو بخش از اوستا، يعني يسنا و ونديداد، همراه با تشريفات خاص، خوانده مي‌شود، در نيرنگستان.

Nirangistan, ed.by D.p. Sanjana, Bambay, 1894, p.210

از چهار نوع هماست ياد شده است: يک هماست، دو هماست، ده هماست، و دوازده هماست. دوازده هماست مفصلترين آن‌ها است و درآن، به احترام بيست و دو ايزد، در دويست و شصت و چهار روز، مراسم خواندن يسنا و ونديداد انجام مي‌گيرد. نيز نک. به دو کتاب زير نوشته از مدي. ص 3-431.

[26]- زوهر، فديه و پيشکشي است که به آب يا آتش تقديم مي‌گردد. برسم، شاخه‌هاي انار يا مورد يا مفتول‌هاي نازک سيمين يا مسين است که آنها را بهم مي‌بندند و در مراسم و تشريفات خواندن يسنا و ويسپرد و ونديداد بکار مي‌برند.

[27]- در نه هزار سال از دوازده هزار سال عمر جهان، آفرينش داراي شکل مادي است مردم در گيتي زندگي ميکنند. در سه هزارهء آغاز آن، آفرينش مينوي است و هنوز شکل مادي نيافته است.

[28]- زرتشت چون از حوادث آينده و چگونگي آخر هزاره آگاه مي‌شود، در مي‌يابد که زندگي در آن زمانهء بد، از مرگ بدتر است و از خواستن بي‌مرگي پشيمان مي‌گردد.

[COLOR=#c00000]بن مایه:همان