صفحه 1 از 1

پسر دانشکامه

ارسال شده: سه‌شنبه ۲۷ مرداد ۱۳۸۸, ۱۱:۴۰ ب.ظ
توسط Mardaviz
   
 [FONT=Times New Roman]پسر دانشکامه  
گزارش: سعيد عريان
چ‍ی‍س‍ت‍ا، س‍ال‌ ۱۴، ش‌ ۴، ۵ ، (دی‌، ب‍ه‍م‍ن‌ ۱۳۷۵): ص‌ ۳۰۸ ـ ۳۱۳


«پسر دانشکامه» عنوان متني است از متن‌هاي فارسي ميانه که تحرير پهلوي آن از ميان رفته و تنها تحرير پازند آن در دست است. عنوان ديگر ومعروفتر اين متن که از مندرجات آن استنباط مي‌شود «چم کُستي» است.

اين متن در مجموع به بحث در مورد ضرورت بستن کُستي و نقش‌هاي نمادين آن اختصاص دارد که به صورت مناظره‌اي ميان فرزندي کنجکاو (= پسر دانشکامه) و نيز پدري فيلسوف (= دانايي دوست) صورت مي‌گيرد، که بي‌ترديد، اين دو شخصيت نيز بايد نمادين باشند.

متن داراي 76 بند اصلي و پايان‌نوشتي در 8 بند است. سبک نگارش آن در بسياري از موارد پيچيده است و همين ويژگي آن را در شيوه نگارش و بيان، با متن ديگر پهلوي که از آن نيز تنها تحرير پازند در دست است، يعن «شکند گمانيک وزار» همانند مي‌سازد و اين همانندي به اندازه‌اي است که تاواديا هر دو متن را متعلق به يک محيط فرهنگي مي‌داند.[1]

«پسر دانشکامه» يا «چم کُستي» از متن‌هاي تقريبن کوتاه فارسي ميانه است. اما غليرغم اين کوتاهي، در نوع خود، از نظر بيان مفهوم، نمادهاي بکار رفته و نيز واژه‌ها و اصطلاحات، بسيار با ارزش است. در اين زمينه مي‌توان به طور مثال به بندهاي 7-9، 11-14، 20-51 و غيره، و نيز به واژه‌هايي همانند دانايي‌دوست (= فيلسوفشناسايان (= عارفانکيهان‌کودک (= جهان اصغر) و غيره اشاره نمود.

از اين متن دستنويس‌هايي از جمله M67، TD3، H3، Cl29 [2] و نيز، R410 که به پهلوي و ترجمهء فارسي تحرير شده، در دست است[3]. تحرير اخير داراي دو پايان‌نوشت فارسي و پهلوي است که پايان‌نوشت فارسي به «روز دي‌به‌آذر، ماه آبان سال يکهزار و دويست و بيست و پنج» و پايان‌نوشت پهلوي به «روز اشتاد، ماه فروردين، سال يکهزار و صد و بيست و پنج»، بعنوان تاريخ پايان کتابت متن تصريح کرده‌اند.[4]

از بررسي تحرير پهلوي ياد شده، به ويژه از پايان‌نوشت آن، اين‌گونه برمي‌آيد که: نخست، تحرير پهلوي، دقيقن از متن پازند صورت گرفته است؛ تا جايي که از هيچيک از مشکلات موجود در متن پازند، گره‌اي نمي‌گشايد. ديگر، نام کاتب در پايان‌نوشت پهلوي، با کاتب پايان‌نوشت فارسي متفاوت است. سديگر، کاتب متن پهلوي، با تحرير و زبان پهلوي زياد آشنايي نداشته، چنانکه در سطر دوم از پايان‌نوشت پهلوي، واژه «معني» را به خط پهلوي، به صورت «سوظ» تحرير نموده و براي رفع ابهام در قرائت، واژهء «معني» را نيز در زير آن آورده است.

پايان‌نوشت پهلوي، داراي جملاتي به اوستا، همراه با ترجمهء پهلوي آن است، که پس از آن، متن با آفرين و دعا به پايان مي‌رسد.

گزارش حاضر براساس متن انتقادي هاينريش، ف، ج، يونکر، صورت گرفته است. اين متن که در سال 1950 تحت عنوان “Der Wissbegierige sohn” در رديف انتشارات «اوتو آراسوتيز» در لايپزيک، به چاپ رسيده است[5]، پس از شرح مقدمات، متن پازند و در برابر هر بند ترجمه سنسکريت، از ترجمه و شرح يونکر به زبان آلماني و افزون بر آن از شرح دشواري‌هاي محتوايي و زباني متن به زبان انگليسي، از سوي جهانگير تاواديا، برخوردار است.

<پسر دانشکامه>

1- پرسيد پسر دانشکامه،

2- که برايم شرح بده، سبب (زشتي) نابسته کستي (راه) رفتن را که گرانترين گناه مي‌انگاريم.

3- و (نيز اينکه) دليل کستي بستن خود چيست؟

4- پدر دانايي‌دوست گفت:

5- که: به‌نيکي بدان، و با خرد برگزين

6- چه دين را اندر گيتي، اساساً دو کار است:

7- يکي دانش نمودن آن (چيزي) که دانستن را شايد (= دريافتن آن از راه دانش ممکن است)؛

8- و يکي، راه نموداري براي آن (چيزي) که دانستن را نشايد و گروش (= اعتقاد) را سزد (= دريافتن آن از راه دانش ممکن نيست بلکه اعتقادي است).

9- و هدفِ گروش، به راستي پذيرفتن و باور کردن (= ايمان داشتن) است.

10- در حالي که گفته‌ها از هر دو نظر بي‌تنافضند (پس برايم) شرح بده که کدام مربوط به دانش است و کدام مربوط به گروش؟

11- آن که مربوط به دانش است (= دريافتن آن از راه دانش ممکن است)، آن را هستي پيدا (= محسوس) و حقيقي است.

12- و آن که مربوط به گروش است (= دريافتن آن از راه اعتقاد ممکن است)، از اين روي نامحسوس (و) ناپيداست، (و) از اين جهت با بن دانش (= با بنيان‌هاي دانش) متناقض نيست.

13- نه همانند ديگر کيش‌ها (که مي‌گويند) بن دانش (= بنيان‌هاي دانش) در دانش (= آگاهي) است و هستي ناپيدا (= دانش عملي مشهود نيست).

14- و آن که مربوط به گروش (= اعتقادي) است، با بن دانش متناقص اشت و ناپيدا، چنان‌که جهان را از آن زيان است.

15- (چنان) که در بالا نوشتم.

16- بهرحال بنِ دين، با دانش استوار پيراسته شده است.

17- اينگونه از آن پيداست: هنگامي که دليل قطعي نمي‌يابيم، چرا گزينش راه بر پايه فرمان ديني است؟

18- اين حتي با آن نيز: که مربوط به گروش است، در اين پرسش، پيداست.

19- حتي چنانچه (تنها تا حدودي) نيز آشکار باشد، (و) به گونهء بياني کاملاً علمي، کمال نيافته باشد، باز نيز بشايستگي گام نهادن در راه وظيفه ناشي از آن، چونان اصل است، همانند خويشکاري، محافظت دين.

20- و نيرنگ آنچه که گروشي (= اعتقادي) است، در مينو به آنچه که دانشي است پيوسته است.

21- همانند تخاصم داراي آسيب‌رسانندگي ديوان، گناه(کارـ)ان، بزه(کارـ)ان که از ديد ما نهانند؛ نيز نيرنگ‌زنش (= شکست) آن‌ها مينوي است، (و) چَم آن بر ما ناپيدا.

22- همانند بيماري تن، .که (تنها) بهانه (= علت) و چَم آن پيداست، (و) داروي آن هم پيداست،

23- هم ناپيدا، و دارو، نيرنگ، افسون و سخن (مقدس) آن، چيزي است ناپيدا چَم.

24- بدين ترتيب، پاسخ اين پرسش‌ها، جداً، هيچ گروشي نيست، بلکه همه داراي وجهه منطقي بوده و باين دانش (قابل تأييد) است و حقيقت.

25- چونانکه اندر شناسايان (= عارفان) روشن است.

26- چم کُستي نيز نشانه‌اي است که من (آن را) مي‌نويسم.

27- کُستي اساساً نشانهء نموداري مرز ميان دو (بخش بدن) است،

28- اندر تن مردم، که نزد دانايان کيهان‌کودک (= جهان اصغر) خوانده مي‌شود.

29- نيمه زيرين چونان ميهماني برتر روشنان است

30- چشم(ـان) روشن‌بين

31- و ويرِ (= ذهن) پذيرا

32- و هوشِ دارنده

33- و خردِ گزينگر

34- و فکر انديشه‌گر

35- چنانکه آنها را کده (= خانه) در مغز سر است.

36- و آموزهء گفتار زبان است

37- و آموزهء شنيدار گوش است

38- و احساس‌کنندهء بو، بيني است

39- از همين روي، سرشگفتي برانگيز است

40- و در فاصله‌اي نه دور، جايگاه بزرگي به سري (= سروري) دارد.

41- چنانکه بينش (= بينايي)، شنوش (= شنيدن)، گويش (= گفتار) و بويش (= بويايي)

42- و (جاي)گاه همه هوچهري (= زيبايي) و روشني و دانايي، در بالستان (= بالاترين بخش) سر است، (که به) بهشت، گاه روشنان (= مکان روشني‌ها)، نيک ماننده (= بسيار شبيه) است.

43- نيز همانند گياهان، که (جاي)گاه شکوفه بَر (= ميوه) و ديگر چيزهاي مفيد آنها، به سبب هوچهري (= زيبايي) و بي‌خاکي (= نيالودگي به خاک) و بي‌بيمي، در بلنداي جوانه(ها) و شاخه(ها) است.

44- و آن (بخش) مربوط به نيمهء زيرين، جاي ادرار و مدفوع (بوده) و به دوزخ نيک ماننده است.

45- و آن (بخش) ميان، (يعني) شکم، جهان آميختگي و جدايي (= ترکيب و تجزيه)، زورآهنجا (= نيروي جذب)، و گيرا و گوارا (= هضم‌کننده) و سپوزا است،

46- آنجا به گيتي ماننده است، آميخته (و)

47- دو بهره؛ نمودنِ چمِ داشتنِ کستي به ميان:

48- نيز در مثل، نموداري و آشکار کردن بر کمر خويش، نشان دويي است.

49- به ميان تن بستي کستي، اندر پرستش خدايان، به نشانهء نموداري بندگي

50- نيک ماننده است؛ و به ميان داشتن کستي بزرگ نشان (از) بندگي دارد.

51- بسياري (= عموم) نيز بر اين باورند، که (اين امر) نشان بندگي است.

52- چونانکه در مورد نماز (نيز) پيداست که فرود آوردن سر، نمايش (= عمل نمادين) است.

53- نيز از نام نماز خود پيداست که نمايش (= عمل نمادين) است.

54- و در کردهء دانايان، نشان درخشش گزيدار (= تميزدهنده)، و به ويژه نگاه داشته شده است.

55- کستي زردشتي، داشتن آيين (= قانون) و رسم (ديني) است، که به نموداري، رسته

56- و نشان ديني را نشان مي‌دهد

57- اينکه: گزيدارم (= تميز دهنده‌ام)، نه، ناگزيدار

58- زيرا ما گزيده‌ايم که: آنچه فرازين است، جايگاه روشني

59- و آنچه فرودين است، جايگاه تاريکي

60- و آنچه ميانين است، جاي آميزش (و) جدايي است.

61- ديگر اينکه: چون خشنودي دادار (= آفريننده)، از آفريدگان، بواسطهء ترس آگاهي مَنِشي (= منش متواضع) و پرستش فرمانبري (= خشنودي در فرمانبرداري) است، (از اين روي) نموداري وآشکارسازي فرمانبرداري، به‌ميان داري بند (= کستي) است (= به ميان داشتن بند نشانهء نموداري فرمانبري است)،

62- (مفهوم اين امر) اينکه: چون بندهء دادارِ وِسپ آگاه (= آفريننده داراي آگاهي مطلق) هستم، بنابراين مقيد به‌بندم، نه بي‌بند.

63- چون کُستي بسته‌ايم، به‌ميان تن، به‌دِل، جايگاه منش، آنگونه است که ما بايد منش (خود را) از هرگونه گناه و فرمان سپوزي (= سرپيچي از فرمان) دادار محفوظ بداريم.

64- به‌طوريکه به‌بي‌بندي، از وجدانمان به‌منش، از منش به‌گويش، از گويش به‌کنش، پيوند برقرار نشود.

65- هميشه بايد اين ويژگي را به طور ذهني حفظ کرد که «بنده‌ام، نابنده»

66- (چه) واژهء بندگي، خود از (واژه) بند است.

67- که: ما را بند از سوي ديگري است، نه از سوي خويش

68- (در مورد) نام خداي اينکه: او را بند از سوي خود است، نه از سوي ديگري.

69- اين‌گونه نيز کُستي داشتن، نشانهء بندگي است نزد ديگري، که خدا، خود، مَهِست دانا (= برترين دانا) است.

70- (بدين ترتيب) چم برتر (= دليل برتر) اينکه دانايان زردشت، همهء نظام ديني را، با برخورداري از نشانهء خوب، رَسته (= راه) خرد، و آگاهي جامعه، آشکار کردند.

71- هرکس که پيوسته نگاه داشتن آن را سزد: (اين) فرمان (= فريضه ديني) است

72- (و) پيوسته نگاه نداشتن آن (يعني) ناسزايي و ارتکاب به گناه گران و فرمان سپوزي (سرپيچي از فرمان دين).

73- چه، مرز(هاي) گناه (عبارتست از) آن که شايسته است نکردن، و آن که شايسته نيست کردن (= آن که انجام ندادن آن شايسته است و آن که انجام دادن آن شايسته نيست).

74- از همين روي است که اگر يک گام، بي‌بند (کستي نابسته)، بدون فرمانبرداري روم، گناهي است گران.

75- چه، (در اين صورت) خويشتن از بندگي بيرون نهاده‌ايم.

76- و (از اين روي) بندمنش و گويش و کنش‌مان رها شود.



I- فرجام يافت

II- به‌درود و شادي و خوشي و پادشايي (= اقتدار) همهء بهان (= نيکان) پرهيزگار

II- براي او که نوشت، هومروا (= نيک‌فال) باد

IV- پس از سال صد و پنجاه، به فرزندان فرزند ديني خويش سپُردار باد

V- به‌يزدان کام

VI- کسي که او را مَهست هنر (= قريحه ذاتي) باشد، و نه خرد، آنگاه مَهست هنرش از او دور شود.

VII- (چه) خرد بي‌فرهنگ، درويش (= فقير)،

VIII- و فرهنگ بي‌خرد، ناتوان است.


ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

[1]- تاواديا، ج، زبان و ادبيات پهلوي، ترجمه دکتر سيف‌الدين نجم‌آبادي، دانشگاه تهران، 1355، ص 133.

[2]- Junker, F.J.Der Wissbegierige Sohn, Leipzing, 1959.

[3]- دستنويس ر410، پرسشنيها، به کوشش دکتر ماهيار نوابي، دکتر کيخسرو جاماسب‌آسا، شيراز، 1355، صص 64-53.

[4]- همان، صص 62-64.

[5]- Junker, F.J.Der Wissbegierige Sohn, Leipzing, 1959.


ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

از: Iranian Languages Studies Website