تاثیر نیچه از منظر پل والادیه
ارسال شده: شنبه ۳۱ مرداد ۱۳۸۸, ۱۱:۴۱ ب.ظ
متن زیر از جلد دوم کتاب "نقد عقل مدرن" که نتیجه مصاحبه "رامین جانبگلو"با متفکران معاصر است ، انتخاب شده است . پل والادیه فیلسوف مسیحیفرانسوی در پاسخ به این سوال که " آیا نزدیکی به فکر نیچه تلقی شما رانسبت به الاهیات مسیحی تغییر داد ؟ " چنین پاسخ می دهد :
مگر جزاین ممکن است ؟ شما نیچه را می شناسید. به دو صورت می توان به نیچه نزدیکشد : یا اینکه فرد در بیرون فکر او بماند و به خود بگوید که فلسفه اومجموعه ای از تناقضات است ؛ در این حال فرد از او فاصله می گیرد و دیگر اورا نمی فهمد ، گویی مسائل را از پشت ویترین نگاه می کند. یا اینکه بکوشددرون این فلسفه را بنگرد و رشته ظریفی که تمام اندیشه های او را به هم میپیوندد در یابد ؛ در این حال نمی توان نسبت به فکر نیچه بی تفاوت ماند ؛نمی توان از فلسفه نیچه به نگاهی ساده به فلسفه ای فنی و تخصصی خرسند بود. در این فلسفه به عکس ، با مردی مواجه می شویم که برخی از مسائل اساسی ،و حتی خود شما را ، به زیر سوال می کشد. نیچه خود می خواهد همین نوع رابطهرا با خواننده اش برقرار کند. یا اینکه خواننده مقاومت می کند و هیچ چیزنمی شنود ؛ یا اینکه رفته رفته به این چشم انداز پا می گذارد و احساس میکند "استحاله" یافته است. با اینهمه ، به گمان من آشنایی با نیچه به نیچهای شدن نمی انجامد. چنین نتیجه ای بی معنا و بی ربط است. من می فهمم چگونهممکن است مارکسیست یا پیرو هگل شد ، اما نمی فهمم چگونه می توان پیرو نیچهشد. سخن گفتن با گفتمان خاص وی از اراده معطوف به قدرت یا بازگشت ابدی چهمعنایی دارد ؟ بی معناست. مهم آن است که نیچه شما را وا می دارد خود را درهمان خط و مسیر خودتان تغییر دهید. او در کتاب معرفت شاد جمله لاتینی رابه کار می برد که آنرا به اینصورت ترجمه می کنم : " اگر می خواهی با منبیایی ، شروع کن به سخن گفتن با خودت. " پس مقصود تقلید از کسی یا رونوشتبرئاری از فکر وی نیست ، بلکه مقصود انجام کاری برای دگرگون ساختن خود است. نیچه ما را وا می دارد تا حقیقت بیشتری در مورد خود کشف کنیم.
بقولیاسپرس " فلسفیدن با نیچه ، به معنای ابراز وجود دائمی در برابر اوست. " اگر من بودم می گفتم : "در برابر نیچه و با نیچه" . برای اینکه رابطه بانیچه دو وجه دارد : دوستی و دشمنی . رابطه ما با او مبتنی بر دوستی استزیرا نویسنده ای است که حضورش ضرورت دارد ، مانند دوستی که به او برایشنیدن حرفهایش احتیاج داریم و در عین حال کسی است که نمی توان از اوتبعیت کرد و او شما را وا می دارد که در برابرش موضع بگیرد. من احساس میکنم که احتیاج دارم آثار نیچه را مکرر بخوانم و در عین حال از آنچه او میگوید فاصله بگیرم. این نوع رابطه عجیب است ، اما رابطه ای زنده است. نمیتوان خود را با نیچه یکی ساخت و همسان او شد ؛ این کار معنا ندارد. اماصرفا هم نمی توان او را طرد کرد و گفت که اهمیتی ندارد و چیزی به ما نمیدهد.
هیج گاه نمی توانید مطمئن باشید که نیچه را خوب خوانده اند .من ادعا نمی کنم که نیچه را خوب خوانده ام . فکر می کنم که هرکس نیچه رابر اساس خودش می فهمد . نیچه گرایی وجود ندارد. فقط می توان گفت که درکهرکس از نیچه از خودش آغاز می شود . من نیچه را از دید یک فرد مومن میخواندم. پس من در نیچه به جنبه هایی حساسیت نشان می دادم که کسی ماننددلوز ، علی رغم کیفیت تفاسیرش ، نسبت به آنها حساسیت نشان می دادم که کسیمانند دلوز ، علی رغم کیفیت تفاسیرش ، نسبت به آنها حساس نبود ، چون دلوزفردی معتقد نیست و به رابطه نیچه با مسیحیت علاقه ای ندارد. او این مسئلهرا در نیچه نمی گیرد. پس هرکس نیچه را به شیوه خود می خواند. مثلا یکهنرمند نیچه را آن طور می خواند که من نمی خوانم. به گمان من ، از اینجهت است که نیچه هویدا کننده افراد است. هرکس با خواندن نیچه در واقع خودرا می خواند . بدین علت است که نمی توان از ارائه تفسیری کامل مطمئن بود.باید وقتی در گیر خواندن آثار نیچه می شویم بدانیم چه میزان از خود مایهمی گذاریم.
برگرفته از وبلاگ آرمان و اندیشه
مگر جزاین ممکن است ؟ شما نیچه را می شناسید. به دو صورت می توان به نیچه نزدیکشد : یا اینکه فرد در بیرون فکر او بماند و به خود بگوید که فلسفه اومجموعه ای از تناقضات است ؛ در این حال فرد از او فاصله می گیرد و دیگر اورا نمی فهمد ، گویی مسائل را از پشت ویترین نگاه می کند. یا اینکه بکوشددرون این فلسفه را بنگرد و رشته ظریفی که تمام اندیشه های او را به هم میپیوندد در یابد ؛ در این حال نمی توان نسبت به فکر نیچه بی تفاوت ماند ؛نمی توان از فلسفه نیچه به نگاهی ساده به فلسفه ای فنی و تخصصی خرسند بود. در این فلسفه به عکس ، با مردی مواجه می شویم که برخی از مسائل اساسی ،و حتی خود شما را ، به زیر سوال می کشد. نیچه خود می خواهد همین نوع رابطهرا با خواننده اش برقرار کند. یا اینکه خواننده مقاومت می کند و هیچ چیزنمی شنود ؛ یا اینکه رفته رفته به این چشم انداز پا می گذارد و احساس میکند "استحاله" یافته است. با اینهمه ، به گمان من آشنایی با نیچه به نیچهای شدن نمی انجامد. چنین نتیجه ای بی معنا و بی ربط است. من می فهمم چگونهممکن است مارکسیست یا پیرو هگل شد ، اما نمی فهمم چگونه می توان پیرو نیچهشد. سخن گفتن با گفتمان خاص وی از اراده معطوف به قدرت یا بازگشت ابدی چهمعنایی دارد ؟ بی معناست. مهم آن است که نیچه شما را وا می دارد خود را درهمان خط و مسیر خودتان تغییر دهید. او در کتاب معرفت شاد جمله لاتینی رابه کار می برد که آنرا به اینصورت ترجمه می کنم : " اگر می خواهی با منبیایی ، شروع کن به سخن گفتن با خودت. " پس مقصود تقلید از کسی یا رونوشتبرئاری از فکر وی نیست ، بلکه مقصود انجام کاری برای دگرگون ساختن خود است. نیچه ما را وا می دارد تا حقیقت بیشتری در مورد خود کشف کنیم.
بقولیاسپرس " فلسفیدن با نیچه ، به معنای ابراز وجود دائمی در برابر اوست. " اگر من بودم می گفتم : "در برابر نیچه و با نیچه" . برای اینکه رابطه بانیچه دو وجه دارد : دوستی و دشمنی . رابطه ما با او مبتنی بر دوستی استزیرا نویسنده ای است که حضورش ضرورت دارد ، مانند دوستی که به او برایشنیدن حرفهایش احتیاج داریم و در عین حال کسی است که نمی توان از اوتبعیت کرد و او شما را وا می دارد که در برابرش موضع بگیرد. من احساس میکنم که احتیاج دارم آثار نیچه را مکرر بخوانم و در عین حال از آنچه او میگوید فاصله بگیرم. این نوع رابطه عجیب است ، اما رابطه ای زنده است. نمیتوان خود را با نیچه یکی ساخت و همسان او شد ؛ این کار معنا ندارد. اماصرفا هم نمی توان او را طرد کرد و گفت که اهمیتی ندارد و چیزی به ما نمیدهد.
هیج گاه نمی توانید مطمئن باشید که نیچه را خوب خوانده اند .من ادعا نمی کنم که نیچه را خوب خوانده ام . فکر می کنم که هرکس نیچه رابر اساس خودش می فهمد . نیچه گرایی وجود ندارد. فقط می توان گفت که درکهرکس از نیچه از خودش آغاز می شود . من نیچه را از دید یک فرد مومن میخواندم. پس من در نیچه به جنبه هایی حساسیت نشان می دادم که کسی ماننددلوز ، علی رغم کیفیت تفاسیرش ، نسبت به آنها حساسیت نشان می دادم که کسیمانند دلوز ، علی رغم کیفیت تفاسیرش ، نسبت به آنها حساس نبود ، چون دلوزفردی معتقد نیست و به رابطه نیچه با مسیحیت علاقه ای ندارد. او این مسئلهرا در نیچه نمی گیرد. پس هرکس نیچه را به شیوه خود می خواند. مثلا یکهنرمند نیچه را آن طور می خواند که من نمی خوانم. به گمان من ، از اینجهت است که نیچه هویدا کننده افراد است. هرکس با خواندن نیچه در واقع خودرا می خواند . بدین علت است که نمی توان از ارائه تفسیری کامل مطمئن بود.باید وقتی در گیر خواندن آثار نیچه می شویم بدانیم چه میزان از خود مایهمی گذاریم.
برگرفته از وبلاگ آرمان و اندیشه