صفحه 1 از 1

نیست گرایی از منظر نیچه

ارسال شده: جمعه ۶ شهریور ۱۳۸۸, ۱۱:۳۸ ب.ظ
توسط ganjineh
معناى نيست انگارى چيست؟ نيست انگارى به معناى ابطال ارزش هاى والاست، به معناى بى هدفى است و نداشتن پاسخى براى «چرا؟» (نیچه)

تصویر

[COLOR=#NaNNaNNaN]از مقاله عبدالجواد فلاطورى- ترجمه خسرو ناقد  

بهباور نيچه، نيست انگارى مفهومى است «دو پهلو». اول نيست انگارى به معناىقدرت روح؛ كه نيچه آن را «نيست انگارى فعال» مى نامد. دوم نيست انگارى بهمعناى سقوط و زوال قدرت روح؛ كه نيچه نام «نيست انگارى منفعل» بر آن مىنهد. «نيست انگارى فعال»، يا به بيانى دقيق تر، نيست انگارى توانمند، بهسست بنيادى هدف هايى كه تاكنون اعتبار داشته اند، پى مى برد و ابطال ارزشهاى والا و بى هدفى و پوچى مطلق آنها را كه همانا بى فايدگى و بيهودگىمطلق است، كشف مى كند و برملا مى سازد. «نيست انگارى منفعل» كه نماد ضعف ونيز فرسودگى قوه تفكر و پوسيدگى و فساد است، در تقابل با «نيست انگارىفعال» قرار دارد. «نيست انگارى منفعل»، يا نيست انگارى ناتوانى، از فقدانقوه خلاقه ناشى مى شود و از تباه شدن آنچه معناى حيات و ارزش هاى واقعىزندگى را تشكيل مى دهد. «بى هدفى فى نفسه، تشكيل دهنده پايه و اساساعتقادى «نيست انگارى منفعل» است.» به اين ترتيب، «نيست انگارى فعال»افشاگر و برملا كننده «نيست انگارى منفعل» است و «نيست انگارى منفعل»برآمدن «نيست انگارى فعال» را تدارك مى بيند. «نيست انگارى منفعل» بهگذشته فرهنگ مغرب زمين تعلق دارد؛ در حالى كه «نيست انگارى فعال» و چيرگىآن بر «نيست انگارى منفعل»، مشخصه بارز عصر حاضر و معرف آينده تمدن غربىاست. حال اين پرسش اساسى پيش مى آيد كه وقتى نيچه از «نيست انگارى منفعل»سخن مى گويد، منظورش دقيقاً چيست؟

ويژگى هاى اساسى و خصوصياتذاتى نيست انگارى ضعف در فرهنگ غرب كدام است؟ نيچه به طور مشخص، اساس تصورمتافيزيكى افلاطونى و باور دينى مسيحايى را در نظر دارد و نگاهش به ويژهبه اعتقاد راسخ در اين دو پنداشت است كه به وجود جهان حقيقى و ابدى ديگرىجز جهان ما باور دارد؛ جهانى كه متغير و متحول نمى شود؛ جهانى كه نه آغازدارد و نه انجام؛ جهانى كه فراتر از جهان گذرا و دروغى ماست و در تقابل باآن قرار دارد.
به باور افلاطون و نيز بر پايه اعتقادات مسيحى، جهانى باچنين خصوصيات، در حقيقت جهان واقعى است كه خدا به عنوان حقيقت معين در رأسآن قرار گرفته است؛ خدايى اخلاقى كه ارزش هاى اخلاقى متناسب با اين جهانرا تعيين مى كند. از سوى ديگر اما، باور افلاطونى و ايمان مسيحايى جهانىرا كه ما در آن زندگى مى كنيم و برايمان ملموس و محسوس است، جهانى خيالى وساختگى، غيرواقعى و دروغين، جهانى بد و زشت مى پندارد. نيچه اين باور وطرز تفكر را به مبارزه مى طلبد و تأكيد دارد كه از ميان برداشتن اين«جهان واقعى» از اهميت بسيار برخوردار است. نيچه، اين انديشمند صريح وصادق، هر راه پنهان و هر طريق انحرافى را كه به عقب ماندگى و الوهيت كاذبمنتهى شود، برنمى تابد. زندگى و انديشه او در «بى اعتقادى و ناباورى بهجهان متافيزيكى» مى گذرد. براى او چنين جهان واقعى و چنين حقيقتى وجودندارد.

«همين به اصطلاح جهان خيالى و ساختگى، تنها جهانى است كهوجود دارد. آن جهان كه به جهان واقعى معروف شده، دروغى بيش نيست». نفىواقعيت است و نيستى و پوچى. تنها واقعيت، واقعيت شدن است. باور افلاطونىاين واقعيت را ناديده مى گيرد و همواره «به هيچى و پوچى متوسل مى شود و ازلاوجود، خدا و حقيقت مى سازد.» اين نفى مضاعف- بى اعتقادى به واقعيت واعتقاد به لاوجود - آرى اين «نيست انگارى منفعل»، يكى از پايه هاى اصلىفرهنگ مغرب زمين را تشكيل مى دهد. اين نفى مضاعف سازنده كجايى معنا و هدفو مقصود زندگى است و سازنده كجايى ارزش هايى كه فرهنگ غرب بر آنها بنيادشده و انسان غربى دائماً با آن مواجه بوده و هنوز هم با آن دست به گريباناست. نيچه معتقد است كه مسيحيت با افزودن عناصر نيست انگارانه اى به اينباور نيست انگارانه، در بازسازى و گسترش آن كوشيد.

بر اساساعتقاد دينى مسيحايى، رنج و عذاب و مصيبت، گناهكارى و آلودگى به گناه، شكلدهنده اجزاى ضرورى هستى انسانند. بعد هم خداوند براى آمرزش گناهانبندگانش، پسر خود را به عنوان ناجى و مسيح به ميان آنان مى فرستد و او راقربانى مى كند؛ لاوجودى فراتر از لاوجودى ديگر. «در مسيحيت، نه اخلاق و نهدين، هيچ يك نقطه تماسى با واقعيت ندارند». اعتقاد نيچه بر آن است كه درگسترش و بازسازى چنين جهان نيست انگارانه اى، همه متكلمان و فيلسوفانمسيحى سهيم بوده اند؛ حال خواه نامشان پاپ اعظم يا مارتين لوتر باشد وخواه آنان را كانت يا هگل و جز اينها بنامند. «نيست انگارى فعال» افشاگريك چنين نيست انگارى منفعل است كه در تضاد با حيات قرار دارد.

تنهاتحقق نيست انگارى فعال و فقط از طريق كمال يابى آن است كه مى توان بر نيستانگارى منفعل چيره شد. من سازنده و خواهنده و شونده، تنها معيارى است كهبه چيزها هدف هايى نو و ارزش هايى جديد مى دهد. در اين ميان اما روشن نيستكه وظيفه انجام اين امر را انسان آتى، ابر انسان و يا خود نيچه به عهده مىگيرد. آنچه تعيين كننده است، پايه و اساس و ملاك و معيار اين ارزش گذارىاست؛ كه همانا حيات اين جهانى است، يعنى تنها واقعيت بى چون و چرايى كهوجود دارد.

در واقع، حيات، حيات و هستى اين جهانى انسان، همچوناصلى مطلق و مسلم در كانون فلسفه نيچه قرار دارد. بر اين اساس، و تنها براين اساس است كه «درستى» و «نادرستى» امور معين و مشخص مى شود. هرآنچه ايناصل را نقض كند، براى نيچه حكم فريب و دروغ را دارد. از اين رو پيداست كهبنياد حملات نيچه به مكتب افلاطون و نيز انتقاد كوبنده او به آيين مسيحيت،كه او آن را «مكتب افلاطون براى توده هاى مردم» مى خواند، بر اين اصلاستوار است.

«مبارزه عليه افلاطون (يا روشن تر بگوييم براى عامه«مردم»)، آرى، مبارزه عليه فشار هزار ساله مسيحى- كليسايى (چرا كه مسيحيتهمانا مكتب افلاطون است براى توده هاى مردم)، شور و هيجان معنوى عظيمى دراروپا پديد آورده كه تا كنون بر روى زمين مانند نداشته است». نيچه در جاىديگر به صراحت مى گويد: «چه كسى مسيحيت را نفى مى كند؟ اصولاً «جهان» بهچه معناست؟ جهان به اين معنا كه آدمى سرباز است، داور است، ميهن پرست است.به اين معناست كه آدمى از خود دفاع مى كند، حرمت و عزت نفس خود را نگاه مىدارد، خواهان برترى است، غرور دارد و بزرگ منشى. امروز هر عملى كه در هرلحظه اى صورت مى پذيرد، هر غريزه اى، هر احترامى كه به عمل مى پيوندد،ضدمسيحى است.» به بيانى ديگر: «مسيحيت همان مكتب افلاطون است براى تودههاى مردم؛ مذهبى است نيست انگارانه». «آرى، نيست انگار و مسيحى هم قافيهاند، و نه تنها هم قافيه كه برازنده هم اند.»

نيچه در راستاى نفىمسيحيت به عنوان مذهبى نيست انگارانه كه حيات را نابود مى سازد و علم وفرهنگ را به تباهى مى كشاند، چنين مى نويسد: «مسيحيت ما را از ثمرات تمدنعهد باستان و بعدها از دستاوردهاى تمدن اسلامى محروم كرد. فرهنگ و تمدناسلامى در دوران حكمرانان مسلمان اندلس كه در اساس با ما خويشاوندتر ازيونان و روم است و در معنا و مفهوم و ذوق و سليقه، گوياتر از آنهاست،لگدمال شد. چرا اين تمدن لگدمال شد؟ براى آنكه اصالت داشت، براى آنكهپيدايش خود را مديون غرايز مردانه بود، براى آنكه به زندگى آرى مىگفت...»

البته با مطالعه و بررسى عقايد ضد مسيحى و الحادى نيچه،به اين نتيجه مى رسيم كه او هيچ گونه خدايى را نمى پذيرد. براى او هر آنچهكه از منظور و مقصود و معناى زندگى ملموس و واقعى فراتر رود، مردود است؛حال خواه خاستگاه بودايى يا منشاء يهودى و يا اسلامى داشته باشد. از نظراو پديده هايى چون «گناه»، «جزا»، «توبه»، «موهبت»، «آخرت» در تعاليماسلام نیز يافت مى شوند كه در شمار مفاهيم خيالى محسوب مى شوند .

برگرفته از وبلاگ آرمان و اندیشه