صفحه 1 از 1

ماجرای صلح امام حسن علیه السلام

ارسال شده: شنبه ۱۴ شهریور ۱۳۸۸, ۲:۳۳ ب.ظ
توسط Hadi1001
به نام خدا

[FONT=times new roman, times, serif]صلح امام حسن(ع) و علل  
كتاب: زندگانى امام حسن مجتبى عليه‏السلام، ص. 230
مؤلف: سيد هاشم رسولى محلاتى
باتوضيحى كه ذيلا خواهد آمد و با توجه بدانچه گفته شد، براى امام حسن(ع)راهىجز پذيرفتن صلح و كناره‏گيرى از حكومت‏باقى نماند، و به همين جهت‏باشرايطى كه در ذيل خواهيد خواند، امام حسن(ع)پيشنهاد صلح را پذيرفت، و براىمدتى محدود حكومت را به معاويه واگذار فرمود.
بادقت در مواد صلحنامه براى هر خواننده بخوبى روشن مى‏شود كه امام(ع)در اينقرارداد هيچ گونه امتيازى به معاويه نداد...و حكومت او را به عنوان خلافتو زمامدارى بر مسلمانان به رسميت نشناخته...، بلكه خلافت را حق مسلم خوددانسته، و بطلان ادعاى معاويه را در اين باره به اثبات رسانده...
متن قرارداد و مواد صلحنامه
مخفىنماند كه روايت كاملى كه شامل تمامى مواد قرارداد و صلحنامه باشد ظاهرا بهدست نيامده، و آنچه نقل شده و به طور پراكنده ومختلف در كتابها و رواياتآمده، جمعا از پنج‏يا شش ماده تجاوز نمى‏كند...و بلكه در پاره‏اى ازروايات مانند روايت طبرى آمده كه معاويه كاغذ سفيدى را مهر و امضا كرد وبراى امام(ع)فرستاد و نوشت هر چه مى‏خواهى در آن بنويس كه مورد قبول منقرار خواهد گرفت[SUP] (1) [/SUP]...
اما در روايات ديگر به طور پراكنده موادى از قرارداد و صلحنامه ذكر شده كه از آن جمله است:
1.حكومت‏به معاويه واگذار مى‏شود بدين شرط كه به كتاب خدا و سنت پيغمبر[SUP] (2) [/SUP]ص)و سيره خلفاى شايسته عمل كند.[SUP] (3) [/SUP]
2.پس از معاويه حكومت متعلق به حسن است[SUP] (4) [/SUP]و اگر براى او حادثه‏اى پيش آمد، متعلق به حسين[SUP] (5) [/SUP].و معاويه حق ندارد كسى را به جانشينى خود انتخاب كند.
3.معاويه بايد ناسزا به امير المؤمنين و لعنت‏بر او را در نمازها ترك كند[SUP] (6) [/SUP]و على را جز به نيكى ياد ننمايد.[SUP] (7) [/SUP].مردمدر هر گوشه از زمينهاى خدا-شام يا عراق يا يمن و يا حجاز-بايد در امن وامان باشند و سياه‏پوست و سرخ‏پوست از امنيت‏برخوردار باشند، و معاويهبايد لغزشهاى آنان را ناديده بگيرد و هيچ كس را بر خطاهاى گذشته‏اش مؤاخذهنكند، و مردم عراق را به كينه‏هاى گذشته نگيرد[SUP] (8) [/SUP].اصحاب علىدر هر نقطه‏اى كه هستند در امن و امان باشند، و كسى از شيعيان على موردآزار واقع نشوند، و ياران على بر جان و مال و ناموس و فرزندانشان بيمناكنباشند، و كسى ايشان را تعقيب نكند و صدمه‏اى بر آنان وارد نسازد و حق هرحقدارى بدو برسد و هر آنچه در دست اصحاب على است از آنان بازگرفته نشود.[SUP] (9) [/SUP]بهقصد جان حسن بن على و برادرش حسين و هيچ يك از اهل بيت رسولخدا(ص)توطئه‏اى در نهان و آشكار نشود، و در هيچ يك از سرزمينهاى اسلام،ارعاب و تهديدى نسبت‏به آنان انجام نگيرد.[SUP] (10) [/SUP]
5.معاويه نه حق دارد خود را امير المؤمنين بنامد، و نه اينكه شهادتى نزد حسن بن على اقامه كند...[SUP] (11) [/SUP]دراينجا ماده ديگرى نيز در برخى از روايات ذكر شده به اين مضمون: بيت المالكوفه كه موجودى آن پنج ميليون درهم است مستثنى است و تسليم حكومت نمى‏شود،و معاويه بايد هر سال دو ميليون درهم براى حسن بفرستد، و بنى هاشم را ازبخششها و هديه‏ها بر بنى اميه امتياز دهد، و يك ميليون درهم در ميانبازماندگان شهدايى كه در ركاب امير المؤمنين در جنگهاى جمل و صفين كشتهشده‏اند، تقسيم كند، و اينها همه بايد از محل خراج دارابجرد[SUP] (12) [/SUP]تاديه شود.[SUP] (13) [/SUP]
امابرخى از نويسندگان در صحت آن ترديد كرده و آن را ساخته و پرداخته دستامويان و عباسيان دانسته‏اند كه پيوسته در صدد ضربه‏زدن به مقام وشخصيت‏خاندان رسول خدا(ص)و بخصوص امام حسن(ع)بودند كه فرزندانش پيوسته دربرابر عباسيان قيام مى‏كردند و مزاحم حكومت آنان بودند، و وجود چنينماده‏اى را در قرارداد صلح مخالف شان و مقام امام حسن(ع)مى‏دانند[SUP] (14) [/SUP]،و الله اعلم.به هر صورت از ابن قتيبه نقل شده است كه در پايان قرارداد،عبد الله بن عامر-فرستاده معاويه-قيود و شروط حسن(ع)را به همان صورتى كهآن حضرت بدو گفته بود براى معاويه نوشت و فرستاد، و معاويه همه آنها را بهخط خود در ورقه‏اى نوشت و مهر كرد، و پيمانهاى مؤكد و سوگندهاى شديد بر آنافزود، و همه سران شام را بر آن گواه گرفت، و آن را براى نماينده خودعبدالله فرستاد و او آن را به حسن(ع)تسليم كرد.[SUP] (15) [/SUP]
ديگرمورخان، جمله‏اى را كه معاويه در پايان قرارداد نوشته و با خدا بر وفاىبدان، عهد و ميثاق بسته، چنين آورده‏اند: «به عهد و ميثاق خدايى و به هرآنچه خداوند مردم را بر وفاى بدان مجبور ساخته، در ذمه معاوية بن ابىسفيان است كه به مواد اين قرارداد عمل كند».[SUP] (16) [/SUP]
و اين قرارداد بنا بر صحيحترين روايات، در نيمه جمادى الاولى سال 41 هجرى به امضا رسيد.[SUP] (17) [/SUP]
روايات ديگرى از امام حسن(ع)در انگيزه صلح
1.شيخصدوق(ره)در كتاب علل الشرايع به سند خود از ابى سعيد عقيصا روايت كرده كهوقتى به نزد امام حسن(ع)رفت و به آن حضرت عرض كرد: اى فرزند رسول خدا چرابا اينكه مى‏دانستى حق با شماست‏با معاويه گمراه و ستمگر صلح كردى؟
امام(ع)در پاسخ فرمود: «يا ابا سعيد الست‏حجة الله تعالى ذكره على خلقه، و اماما عليهم بعد ابي عليه السلام؟قلت: بلى!
قال: الست الذى قال رسول الله(ص)لي و لاخى: الحسن و الحسين امامان قاما او قعدا؟ قلت: بلى!
قال:فانا اذن امام لو قمت و انا امام اذا قعدت يا با سعيد علة مصالحتي لمعاويةعلة مصالحة رسول الله(ص)لبني ضمرة و بني اشجع، و لاهل مكة حين انصرف منالحديبية، اولئك كفار بالتنزيل و معاوية و اصحابه كفار بالتاويل، يا باسعيد اذا كنت اماما من قبل الله تعالى ذكره لم يجب ان يسفه رايي فيمااتيته من مهادنة او محاربة، و ان كان وجه الحكمة فيما اتيته ملتبسا.
الاترى الخضر(ع)لما خرق السفينة و قتل الغلام و اقام الجدار سخط موسى(ع)فعله،لاشتباه وجه الحكمة عليه حتى اخبره فرضي، هكذا انا سخطتم علي بجهلكم بوجهالحكمة فيه، و لولا ما اتيت لما ترك من شيعتنا على وجه الارض احد الا قتل‏»[SUP] (18) [/SUP]
(اى ابا سعيد آيا من حجت‏خداى تعالى بر خلق او و امام و رهبر آنها پس از پدرم(ع) نيستم!گفتم: چرا!
فرمود:آيا من نيستم كه رسول خدا(ص)درباره من و برادرم حسين فرمود: «حسن وحسين(ع)هر دو امام هستند، چه قيام كنند و چه قعود؟گفتم: چرا!
فرمود:پس من اكنون امام و رهبرم چه قيام كنم و چه نكنم.اى ابا سعيد علت مصالحهمن با معاويه همان علت مصالحه‏اى است كه رسول خدا(ص)با بنى ضمرة و بنىاشجع و مردم مكه در بازگشت از حديبية كرد، آنان كافر بودند به تنزيل(وظاهر صريح آيات) قرآن، و معاويه و اصحاب او كافرند به تاويل(و باطنآيات)قرآن، اى ابا سعيد وقتى من از جانب خداى تعالى امام هستم نمى‏توانمرا در كارى كه كرده‏ام چه صلح‏و چه جنگ تخطئه كرد، اگر چه سر كارى كهكرده‏ام براى ديگران روشن و آشكار نباشد.
آياخضر را نديدى كه وقتى آن كشتى را سوراخ كرد، و آن پسر را كشت، و آن ديواررا بر پا داشت، كار او مورد اعتراض موسى(ع)قرار گرفت چون سر آن رانمى‏دانست، تا وقتى كه علت را به او گفت راضى گشت، و همين گونه است كار منكه شما به خاطر اينكه سر كار ما را نمى‏دانيد مرا هدف اعتراض قرارداده‏ايد، در صورتى كه اگر اين كار را نمى‏كردم احدى از شيعيان ما بر روىزمين باقى نمى‏ماند، و همه را مى‏كشتند.)
و نظير همين علت در روايت ديگرى نيز كه طبرسى(ره)در احتجاج[SUP] (19) [/SUP]از آن حضرت نقل كرده، آمده است.
2.زيدبن وهب جهنى گويد: هنگامى كه امام حسن را خنجر زدند و در مدائن بسترى ودردمند بود، به نزد آن حضرت رفته و گفتم: چه تصميمى دارى كه مردم متحير وسرگردان‏اند؟حضرت در پاسخ من چنين فرمود:
«ارىو الله معاوية خيرا لي من هؤلاء.يزعمون انهم لي شيعة ابتغوا قتلي وانتهبوا ثقلي، و اخذوا مالي، و الله لان آخذ من معاوية عهدا احقن به دمي وآمن به في اهلي خير من ان يقتلوني فتضيع اهل بيتي و اهلي، و الله لو قاتلتمعاوية لاخذوا بعنقي حتى يدفعوني اليه سلما.
فوالله لان اسالمه و انا عزيز خير من ان يقتلني و انا اسيره او يمن عليفتكون سبة على بني هاشم الى آخر الدهر، و معاوية لا يزال يمن بها و عقبهعلى الحي منا و الميت...»[SUP] (20) [/SUP]
(منبه خدا معاويه را براى خودم بهتر از اينان مى‏دانم كه خيال مى‏كنندشيعه منهستند و نقشه قتل مرا مى‏كشند، و اثاثيه مرا غارت كرده و مالم را مى‏برند،به خدا سوگند اگر من از معاويه پيمانى بگيرم كه خونم را حفظ كنم و در ميانخاندانم در امان باشم، بهتر است از اينكه اينان مرا بكشند و خانواده وخاندانم تباه گردند، به خدا سوگند اگر با معاويه بجنگم هم اينان(كه ادعاىشيعه‏گرى مرا مى‏كنند)گردنم را گرفته و تسليم معاويه‏ام خواهند كرد.
بهخدا سوگند اگر من با او مسالمت كنم در حالى كه عزيز و محترم هستم، بهتراست كه مرا بكشد در حالى كه اسير او باشم و يا بر من منت نهاده(و آزادمكند)و تا روز قيامت ننگى براى بنى هاشم باشد، و پيوسته معاويه و دودمانشبر زنده و مرده ما نت‏بگذارند.)
3.سليمبن قيس هلالى روايت كرده كه چون معاويه به كوفه آمد، امام حسن(ع)در حضوراو برخاسته و بر فراز منبر رفت، و پس از حمد و ثناى الهى فرمود:
«ايهاالناس ان معاوية زعم انى رايته للخلافة اهلا، و لم ار نفسى لها اهلا، وكذب معاوية انا اولى الناس بالناس فى كتاب الله و على لسان نبى الله،فاقسم بالله لو ان الناس بايعونى و اطاعونى و نصرونى لاعطتهم السماءقطرها، و الارض بركتها، و لما طمعت فيها يا معاوية، و قد قال رسولالله(ص): ما ولت امة امرها رجلا قط و فيهم من هو اعلم منه الا لم يزلامرهم يذهب سفالا، حتى يرجعوا الى ملة عبدة العجل. ..»[SUP] (21) [/SUP]
(اىمردم معاويه چنين پنداشته كه من او را شايسته خلافت مى‏دانم و خود راشايسته نمى‏دانم، ولى معاويه دروغ پنداشته، من از هر كس نسبت‏به مردم ورهبرى آنها شايسته‏ترم هم در كتاب خدا و هم از زبان پيغمبر خدا، سوگند بهخدا مى‏خورم كه اگر مردم با من بيعت مى‏كردند و فرمانبرداريم كرده و ياريممى‏نمودند، آسمان باران خود را به ايشان مى‏داد، و زمين‏بركت‏خود را، و تواى معاويه هيچ گاه در حكومت طمع نمى‏كردى، در صورتى كه پيغمبرخدا(ص)فرمود: هيچ گاه مردى-با اينكه داناتر از او در ميان مردمباشد-سرپرستى ملتى را به عهده نمى‏گيرد جز آنكه كار آنها رو به پستى گرايدتا آنجا كه به آيين گوساله‏پرستى باز گردند.)
4.علامهقندوزى از علماى اهل سنت در كتاب ينابيع المودة از آن حضرت روايت كرده كهدرباره علت صلح با معاويه سخنرانى كرده، چنين فرمود:
«ايهاالناس قد علمتم ان الله جل ذكره و عز اسمه هداكم بجدى و انقذ كم منالضلالة، و خلصكم من الجهالة، و اعزكم به بعد الذلة، و كثركم به بعدالقلة، و ان معاوية نازعنى حقا هولى دونه، فنظرت لصلاح الامة و قطع الفتنةو قد كنتم بايعتمونى على ان تسالموا من سالمنى و تحاربوا من حاربنى، فرايتان اسالم معاوية و اضع الحرب بينى و بينه، و قد صالحته و رايت ان حقنالدماء خير من سفكها و لم ارد بذلك الا صلاحكم و بقائكم‏«و ان ادري لعلهفتنة لكم و متاع الى حين‏»[SUP] (22) [/SUP]
(اىمردم بخوبى دانسته‏ايد كه خداى بزرگ شما را به وسيله جد من(ص)هدايت فرمود،و از گمراهى نجات داد، و از نادانى و جهالت رهانيد، و پس از خوارى عزيزتانكرد و بعد از قلت و كمى عددتان بسيار كرد، و همانا معاويه درباره حقى كهمخصوص به من ست‏با من به منازعه برخاسته و من صلاح امت و قطع فتنه را درنظر گرفتم و شما هم با من بيعت كرديد تا با هر كس كه من مسالمت كردممسالمت كنيد، و با هر كس جنگيدم بجنگيد، و من چنان ديدم كه با معاويه بهمسالمت رفتار كنم و آتش بس برقرار سازم و با او مصالحه كنم، و چنان ديدمكه جلوگيرى از خونريزى بهتر است، و منظورى از اين كار جز خيرخواهى و بقاىشما ندارم‏«و اگر چه من مى‏دانم شايد براى شما آزمايش و بهره‏اى است تامدتى معين‏».)
ونظير همين علت در روايات ديگرى نيز كه از آن حضرت نقل شده آمده است مانندروايت مرحوم اربلى در كشف الغمة كه به سند خود از جبير بن نضير از پدرش ازامام حسن(ع)روايت كرده كه فرمود:
«كانت جماجم العرب بيدى، يسالمون من سالمت، و يحاربون من حاربت فتركتها ابتغاء وجه الله، و حقن دماء المسلمين‏»[SUP] (23) [/SUP]
(براستىكه جمجمه‏هاى عرب به دست من بود كه صلح كنند با هر كس كه من صلح مى‏كردم ومى‏جنگيدند با هر كس كه من مى‏جنگيدم، ولى من به خاطر رضاى خدا و حفظ خونمسلمانان آن را رها كردم.)
5.ودر روايتى كه از سيد مرتضى(ره)نقل شده آمده است كه پس ازماجراى صلح، حجربن عدى به نزد آن حضرت آمده و به آن حضرت اعتراض كرده گفت: «سودت وجوهالمؤمنين‏»؟(روى مؤمنان را سياه كردى؟)
امام(ع)درپاسخش فرمود: «ما كل احد يحب ما تحب و لا رايه كرايك، و انما فعلت ما فعلتابقاءا عليكم‏»(اين طور نيست كه همه افراد چيزى را كه تو مى‏خواهى بخواهندو يا مثل تو فكر كنند، و من كارى را كه انجام دادم جز به خاطر حفظ جان وابقاى شما نبود.)
وبه دنبال آن اين حديث را نيز روايت كرده كه پس از ماجراى صلح، شيعيان آنحضرت به عنوان اعتراض و تاسف به نزد آن حضرت آمده و سخنانى اظهار كردند، واز آن جمله سليمان بن صرد خزاعى بود كه در اين خصوص چنين گفت:
«ماينقضي تعجبنا من بيعتك معاوية، و معك اربعون الف مقاتل من اهل الكوفة،كلهم ياخذ العطاء، و هم على ابواب منازلهم، و معهم مثلهم من ابنائهم واتباعهم، سوى شيعتك من اهل البصرة و الحجاز.
ثملم تاخذ لنفسك ثقة في العقد، و لا حظا من العطية، فلو كنت اذ فعلت ما فعلتاشهدت على معاوية وجوه اهل المشرق و المغرب، و كتبت عليه كتابا بان الامرلك بعده، كان الامر علينا ايسر، و لكنه اعطاك شيئا بينك و بينه لم يف به،ثم لم يلبث ان قال على رؤس الاشهاد: «اني كنت‏شرطت‏شروطا و وعدت عداةارادة لاطفاء نار الحرب، و مداراة لقطع الفتنة، فلما ان جمع الله لناالكلم و الالفة فان ذلك تحت قدمي‏»و الله ما عنى بذلك غيرك، و ما اراد الاما كان بينك و بينه، و قد نقض!؟
فاذاشئت فاعد الحرب خدعة، و ائذن لي في تقدمك الى الكوفة، فاخرج عنها عامله واظهر خلعه، و تنبذ اليه على سواء، ان الله لا يحب الخائنين، و تكلمالباقون بمثل كلام سليمان‏»!
(هيچگاه تعجب ما از اينكه با معاويه مصالحه كردى از بين نمى‏رود، با اينكه چهلهزار جنگجو از مردم كوفه با تو بودند كه همگى حقوق بگيربيت المال هستند، وبه همين مقدار فرزندان و همراهانشان بودند، صرف نظر از شيعيان شما از مردمبصره و حجاز.
ازاين گذشته شما براى خود تعهدى از وى در قرارداد نگرفتى و بهره‏اى از عطا ومستمرى قرار ندادى، و اگر اين كار را مى‏خواستى انجام دهى خوب بود بزرگانشرق و غرب(كوفه و شام)را بر معاويه گواهى مى‏گرفتى و نامه‏اى در اين بارهمى‏نوشتى كه حكومت پس از او مخصوص شما باشد تا كار بر ما آسانتر باشد، ولىتو با او تعهدى كرده‏اى كه بدان وفا نخواهد كرد، و علنا در برابر همه مردمگفت: من شرطهايى كرده‏ام و وعده‏هايى دادم كه منظورم خاموش كردن آتش جنگ وقطع فتنه بود و اكنون كه كار بر وفق مراد ما گرديد، همه آن شرطها زير پاىمن است، و منظورش از آن شرطها به خدا سوگند همانهايى است كه با تو كرده وبدين ترتيب پيمان خود را شكسته.
پساگر بخواهى مى‏توانى جنگ را بى‏خبر و ناگهانى دوباره شروع كنى، و اجازهبده من پيشاپيش شما به كوفه رفته و فرماندار معاويه را از آنجا بيرون كردهو خلع كنم. ..!؟
شيعيان ديگر آن حضرت نيز همگى سخنان سليمان را تاييد كردند!)
امام(ع)در پاسخ او اظهار داشت:
«انتمشيعتنا و اهل مودتنا فلو كنت‏بالحزم فى امر الدنيا اعمل، و لسلطانها اركضو انصب، ما كان معاوية باباس منى باسا، و لا اشد شكيمة و لا امضى عزيمة ولكنى ارى غير ما رايتم، و ما اردت بما فعلت الا حقن الدماء فارضوا بقضاءالله، و سلموا لامره، و الزموا بيوتكم و امسكوا»[SUP] (24) [/SUP]
(شماشيعيان ما و اهل مودت و علاقه‏مند به ما هستيد، و اگر من براى دنيا كارمى‏كردم و در سلطه‏جويى و رياست دنيا بيشتر كوشش و تلاش داشتم هيچ گاهمعاويه از من نيرومندتر و نستوه‏تر و مصمم‏تر نبود، ولى من‏چيز ديگرى جزآنچه شما مى‏بينيد مى‏بينم، و در آنچه انجام دادم نظرى جز جلوگيرى ازخونريزى نداشتم، پس به قضاى الهى راضى باشيد، و در برابر فرمان او تسليم وفرمانبردار، و ملازم خانه‏هاى خود باشيد، و خويشتندارى كنيد.)
يك بررسى اجمالى در سخنان امام(ع)به منظور اطلاع از علل واگذارى حكوم
ت

همان‏گونهكه قبلا گفتيم، درباره علل و انگيزه‏هاى صلح امام(ع)با معاويه وكناره‏گيرى از حكومت‏سخن بسيار گفته‏اند و كتابهاى متعددى نوشته و تاليفكرده‏اند، و به نظر نگارنده همه قلمفرسايى‏ها و تاليفات-در عين اينكهبسيار ارزنده و محققانه است-از سخنان خود امام حسن(ع)و يا امامان ديگر دررواياتى كه از ايشان نقل شده ريشه گرفته، و خود آن بزرگواران علل وانگيزه‏هاى آن را به اجمال و تفصيل در سخنان خود بيان فرموده‏اند كه ما بههمين منظور بيشتر اين روايات را براى شما نقل كرديم، و اكنون به بررسىآنها مى‏پردازيم.
وظيفه الهى
درقسمتى از اين روايات به طور سربسته و اجمال، علت اين كار امام(ع)را وظيفهالهى آن حضرت كه از طرف خداى متعال به انجام آن مامور شده بود ذكركرده‏اند، و ما را از كاوش بيشتر در اين باره بازداشته‏اند، و اين مطلبنيز با تعبيرهاى گوناگونى بيان شده كه از آن جمله است روايت ابى سعيدعقيصا كه در صفحات قبل با ترجمه‏اش ذكر شد.[SUP] (25) [/SUP]
البتهدر ذيل آن حديث‏يك اشاره اجمالى نيز به حكمت اين كار شده، كه همان سخنامام(ع)است كه فرمود: «و لولا ما اتيت لما ترك من شيعتنا على وجه الارضاحد الا قتل‏»!
(اگر من اين كار را نمى‏كردم، احدى از شيعيان ما در روى زمين باقى نمى‏ماند و همگى كشته مى‏شدند...)
واين سخن اگر چه احتياج به شرح و توضيح دارد-چنانكه در صفحات آينده انشاءالله تعالى توضيح خواهيم داد-ولى همين يك جمله كوتاه، علت و حكمت كار رابه صورت اجمال و اشاره بيان كرده است.
وروايت زير را نيز كه در باب‏«ان الائمة(ع)لم يفعلوا شيئا الا بعهد من اللهعز و جل و امر منه لا يتجاوزونه‏»در كتاب شريف اصول كافى وارد شده،مى‏توان از همين روايات دانست كه مرحوم كلينى به سند خود از معاذ بن كثيراز امام صادق(ع) روايت كرده كه فرمود:
«انالوصية نزلت من السماء على محمد كتابا، لم ينزل على محمد(ص)كتاب مختوم الاالوصية فقال جبرئيل(ع): يا محمد هذه وصيتك في امتك عند اهل بيتك، فقالرسول الله(ص) اي اهل بيتي يا جبرئيل؟قال: نجيب الله منهم و ذريته، ليرثكعلم النبوة كما ورثه ابراهيم(ع)و ميراثه لعلى(ع)و ذريتك من صلبه و كانعليها خواتيم، قال ففتح علي(ع) الخاتم الاول و مضى لما فيها ثم فتحالحسن(ع)الخاتم الثاني و مضى لما امر به فيها، فلما توفى الحسن و مضى فتحالحسين(ع)الخاتم الثالث فوجد فيها ان قاتل فاقتل و تقتل و اخرج باقوامللشهادة لا شهادة لهم الا معك، قال: ففعل(ع)، فلما مضى دفعها الى علي بنالحسين(ع)قبل ذلك، ففتح الخاتم الرابع فوجد فيها ان اصمت...»
(براستىكه وصيت‏به صورت كتابى از آسمان بر محمد(ص)نازل گرديد، و نامه مهر شده‏اىجز وصيت‏بر آن حضرت نازل نشد، و جبرئيل عرض كرد: اى محمد اين است وصيت تودر امتت كه نزد خاندان تو خواهد بود.رسول خدا(ص)فرمود: اى جبرئيل كدامخاندانم؟عرض كرد: برگزيدگان خدا از آنها و دودمانشان.تا علم نبوت را از توارث برند همان گونه كه ابراهيم به ارث نهاد، و اين ميراث از على و فرزندانصلبى اوست.براستى وصيت را مهرهايى بود، پس على(ع)مهر اول را گشود و هر چهدر آن بود بر طبق آن عمل كرد، سپس حسن(ع)مهر دوم را گشود و هر چه در آنبود بدان عمل كرد، و چون حسن(ع)از دنيا رفت، حسين(ع)مهر سوم را گشود و ديددر آن دستور خروج و كشتن و كشته شدن بود و نوشته بود كه مردمى را براىشهادت با خود ببر كه جز به همراه تو شهادتى براى آنها نيست و آن حضرت اينكار را كرد، و چون او از دنيا رفت آن وصيت را قبل از شهادت به على بنالحسين(ع)داد، و او مهر چهارم را گشود و در آن ديد كه نوشته است‏سكوتكن...)
و نظير اين روايت، روايات ديگرى نيز در همان باب از امام صادق(ع)نقل شده است.
وشايد بتوان اين روايت مشهور را نيز كه قبلا در بخش نخست ذكر كرديم از هميندسته به حساب آورد كه رسول خدا درباره امام حسن(ع)فرمود:
«ان ابنى هذا سيد و سيصلح الله على يديه بين فئتين عظيمتين‏»[SUP] (26) [/SUP]
وبه نظر مى‏رسد كه دانشمندان و علماى بزرگوار ما نيز مانند مرحوم سيد مرتضىو سيد بن طاووس كه مسئله عصمت امام(ع)را در اينجا عنوان كرده‏اند همينباشد كه گفته‏اند:
«قدثبت انه الامام المعصوم المؤيد الموفق بالحجج الظاهرة و الادلة القاهرة،فلا بد من التسليم لجميع افعاله و حملها على الصحة، و ان كان فيها ما لايعرف وجهه على التفصيل، او كان له ظاهر ربما نفرت النفس عنه‏»[SUP] (27) [/SUP]
(اينمطلب ثابت است كه آن حضرت امام معصوم بوده و به حجتهاى ظاهرى و دليلهاىمحكم موفق و مؤيد بوده، و بناچار ديگران بايد در برابر همه كارهائى كهانجام داده تسليم باشند و آنها را حمل بر صحت كنند، اگر چه در آنهاكارهائى ديده شود كه دليل تفصيلى آن معلوم نباشد يا در ظاهر مورد تنفرنفوس قرار گيرد.)
وخلاصه اين جواب آن است كه امام حسن(ع)امام معصوم و مفترض الطاعة بود،مانند امامان معصوم ديگر كه هر چه انجام مى‏دادند طبق دستور الهى و وظيفهتعيين شده از طرف خداى متعال بوده، و حكمت آنها ممكن است‏براى ما-و شايدگاهى براى خود آن بزرگواران نيز-مخفى و پنهان بوده...
چنانكهجد بزرگوارش در حديبيه با مشركين صلح كرد، و حكمت اين كار بخصوص در آنروز-يعنى در روز امضاى پيمان صلح در حديبيه-براى بسيارى از مردم و همراهانرسول خدا(ص)آشكار نبود، و به همين جهت‏بسيارى از آنها از صلح رسولخدا(ص)در آن روز دلگير و ناراحت‏شدند، و حتى برخى زبان به اعتراض گشوده وعلنا مخالفت‏خود را با صلح حديبيه اظهار كردند، همان گونه كه در تاريخ ضبطشده...
واين پنهان بودن حكمتهاى دستورات الهى براى مردم-حتى براى پيمبران و اماماننيز-تازگى ندارد، و نمونه‏اش داستان موسى و خضر است كه چون خضر پيغمبر آنكشتى را سوراخ كرد، و آن كودك را به قتل رسانيد به شرحى كه در قرآن كريم[SUP] (28) [/SUP]وتاريخ نقل شده-مورد اعتراض پيغمبرى چون‏موساى كليم الله قرار گرفت...و اينبه همان خاطر بود كه از حكمت و سر اينكارها اطلاع نداشت و بعدا كه مطلعگرديد قانع شد...
ودرباره صلح امام حسن(ع)نيز بايد گفت: حكمت عمل آن امام معصوم و مظلوم براىبسيارى از مردم آن زمان و برخى از مردمان ديگرى كه بعدها آمدند و با نظرىسطحى بدان نگريسته و يا تحت تاثير اغراض پليد و تبليغات مغرضانه و مسمومدشمنان اين خاندان قرار گرفته و حاضر نبودند با ديده واقع بينانه وبى‏طرفانه به حوادث گذشته اسلام نظر كنند پوشيده ماند، ولى جريانات بعدى وحوادثى كه به دنبال اين صلح به دست معاويه و دودمان ننگين او و خاندانكثيف اموى در اسلام به وقوع پيوست‏سر اين عمل قهرمانانه امام(ع)را آشكارساخت، و بخوبى روشن ساخت كه در آن مقطع تاريخى براى هر امامى كه با چهرهسالوسانه معاويه مواجه مى‏شد، و در برابر پيشنهاد صلح چنين حاكم قدرتمند وبظاهر مسلمانى قرار مى‏گرفت...-و شرايط ديگرى كه در كار بود و در صفحاتآينده شمه‏اى از آن را خواهيد خواند...-چاره‏اى جز كناره‏گيرى از حكومت وصلح با او، و نظاره كردن و خون دل خوردن نداشت...
پى‏نوشتها:
1.البتهاز معاويه و امثال او كه پايبند امضا و عهد و پيمان خود نبوده و نيستنداين گونه بذل و بخششها و حاتم بخشى‏ها تعجب ندارد، چنانكه پس از ورود بهكوفه معلوم شد و با كمال وقاحت و بيشرمى مردم را مخاطب ساخته، گفت: من باشما جنگ نكردم كه نماز بخوانيد و روزه بگيريد، بلكه من مى‏خواستم بهحكومت‏برسم و اكنون هر چه را كه قبلا تعهد كرده و امضا كرده‏ام زير پايمگذارده و به هيچ يك از آنها عمل نخواهم كرد.(شرح نهج البلاغه ابن ابىالحديد، ج 4، ص 8)
2.فتح البارى(شرح صحيح بخارى)بنا بر نقل ابن عقيل در النصايح الكافيه(ص 156، چاپ اول)و بحار الانوار، ج 10، ص 115.
3.تاريخالخلفاء سيوطى(ص 194)، ابن كثير(ج 8، ص 41)، الاصابه(ج 2، صص 13-12)، ابنقتيبة(ص 150)، دائرة المعارف فريد وجدى، (ج 3، ص 443 دوم)و مدارك ديگر.
4.ابن المهنا، عمدة الطالب(ص 52).
5.مدائنى بنا بر نقل ابن ابى الحديد در نهج البلاغه(ج 4، ص 8)، بحار الانوار(ج 10، ص 115)و ابن صباغ، الفصول المهمة و مدارك ديگر.
6.اعيان الشيعه، (ج 4، ص 43).
7.ابوالفرج اصفهانى، مقاتل الطالبيين، (ص 26)و شرح نهج البلاغه(ج 4، ص 15)ديگرمورخان گفته‏اند: «حسن از معاويه خواست كه على را دشنام نگويد، معاويه اينرا نپذيرفت، ولى قبول كرد كه وقتى حسن حاضر است و مى‏شنود به على دشنامداده نشود»ابن اثير مى‏گويد: «سپس به همين نيز وفا نكرد.»
8.مقاتلالطالبيين(ص 26)، شرح نهج البلاغه(ج 4، ص 15)، البحار(ج 10، صص 101 و115)، دينورى(ص 200)هر قسمتى با عين الفاظ از ماخذ مورد نظر گرفته شدهاست.
9.فقراتمربوط به امنيت اصحاب و شيعيان على(ع)را در كتابهاى: طبرى(ج 6، ص 97)، ابناثير(ج 3، ص 166)، مقاتل الطالبيين(ص 26)، شرح النهج(ج 4، ص 15)، بحار(ج10، ص 115)، علل الشرايع، و النصايح الكافية(ص 156)مى‏توان مطالعه كرد.
10.بحار الانوار(ج 10، ص 115)و النصايح الكافية(ص 156، ط.ل).
11.اينماده نيز از علل الشرايع صدوق(ره)در بحار الانوار(ج 44، ص 2)نقل شد كه ازاين شرط بخوبى معلوم مى‏شود كه امام(ع)با گنجاندن اين دو شرط به همگاناعلام كرده كه حكومت معاويه را به رسميت نشناخته و به عنوان خليفه رسولخدا(ص)او را نپذيرفته است...
12.درپاورقى ترجمه صلح الحسن آمده كه دارابجرد شهرى در فارس و نزديك به حدوداهواز است.و«جرد»يا«جراد»در فارس قديم و روسى جديد به معناى‏«شهر»است،بنابراين‏«دارابجرد»يعنى شهر داراب.
13.قسمت اول اين ماده در تاريخ طبرى(ج 4، ص 122)ذكر شده و قسمتهاى ديگر آن از تاريخ ابن كثير و علل صدوق و غيره روايت‏شده است.
14.يكىاز نويسندگان معاصر در اين باره مى‏نويسد: «اين داستان را بدين صورت تاريخنويسان دوره اموى ساخته‏اند و يا اينكه حقيقت را دگرگون كرده و از خوددروغى بدان افزوده‏اند، كسانى كه بيغرضانه در زندگانى حسن بن على(ع)تتبعكرده‏اند، مى‏دانند وى قطع نظر از مقام امامت، كه شيعيان او بدان اعتقاددارند، مردى آراسته به خوى مردمى و اخلاق انسانى بوده است، او هنگامى بامعاويه آشتى كرد كه دانست درگيرى جز ريختن خونهاى بسيار و پيروزى نهايىمعاويه نتيجه‏اى نخواهد داشت، او سوداگرى نبود كه بر سر كالايى با خريدارگفتگو كند و چون بازار كالاى خود را گرم ببيند بهاى آن را بالا ببرد، اوآنچنان به خوى و خصلت مردمى
آراسته بود كه دشمن وى نيز ناگزير بدان اعتراف مى‏كرد.
اگرداستان كاغذ سفيد مهردار فرستادن معاويه درست‏باشد، بايد گفت كه چون امامحسن(ع)شرطهاى خود را در آن بر شمرده و به معاويه برگردانده است، معاويه پساز رسيدن به آرزوى نهايى و متاركه جنگ براى آنكه هيچ يك از شرطهاىمعاهده‏نامه را انجام ندهد، چنين دروغى را ساخته و بر زبانها انداخته است.
شگفت‏تراينكه طبرى صورتى از آشتى‏نامه را نوشته كه به ريشخند و افسانه شبيه‏تراست تا به روايت تاريخى تا چه رسد بدانكه بازگوى حقيقتى خارجى باشد.
متاسفانهاين آشتى‏نامه مجعول و يا تحريف شده و سندهاى ساختگى مانند آن در كتابهاىتاريخى درسى كشور ما نيز راه يافته است، و مؤلفان و تاريخ نويسان باخوش‏باورى هر چه تمامتر آن را نوشته‏اند: امام حسن بدان شرط با معاويهبيعت كرد كه معاويه پنجهزار هزار هزار درهم موجودى بيت المال كوفه و نيزخراج دارابگرد فارس را بدو دهد، و على را بر منبرها دشنام ندهند.معاويهشرط آخر را نپذيرفت و مقرر شد كه در پيش روى حسن(ع)على را به زشتى نامنبرند، اما خراج دارابگرد را مردم بصره ضبط كردند و گفتند اين مال فيى‏ءماست.
اينتاريخ نويسان خوش‏باور هيچ توجه نكرده‏اند كه اگر حسن(ع)اين چنين آسان برسر مال با معاويه آشتى مى‏كرد، پيروان وى يا او را زنده نمى‏گذاشتند ياچنان زبان خود را بر او دراز مى‏كردند كه ديگر نمى‏توانست در شهرهاىمسلمان‏نشين اين مبلغ را از خزانه شام بخواهد؟مگر معاويه در اين بارهمضايقتى داشت؟پس آن شرطهاى اساسى كه آشتى‏نامه بر اساس آن نوشته شدهكجاست؟چرا طبرى نامى از آنها نبرده است؟
درمقابل اين سندهاى مجعول، ما چند سند ديگر در دست داريم كه پرده ازحقيقت‏برمى‏دارد و نشان مى‏دهد تاريخ نويسان عصر اموى و عباسى هر جاواقعه‏اى را به سود خاندان پيغمبر ديده‏اند در آن دست‏برده‏اند.نوشتهبلاذرى كه مقدم بر طبرى است، درست‏تر به نظر مى‏رسد...»
ايشان سپس متن قرارداد(و يا به قول ايشان آشتى‏نامه)را از قول بلاذرى(انساب
الاشراف)و به دنبال آن طبق روايت ابن حجر عسقلانى در(الصواعق المحرقه)نقل كرده كه از ماده مزبور اثرى در آن نيست.
نگارندهگويد: مذاكره سليمان بن صرد خزاعى با آن حضرت نيز كه در روايت‏سيد مرتضىدر تنزيه الانبياء آمده، و در صفحات آينده خواهيد خواند، مى‏تواند نظرنويسنده معاصر را تاييد كند، كه در قرارداد صلح نامى از پول و حقوق مستمرىنبوده است، آنجا كه سليمان بن صرد به امام(ع)اعتراض كرده كه چرا با اينوضع صلح را پذيرفتى، و چرا براى خود حقى و مالى در صلحنامه مقرر نكردى،گويد: ثم لم تاخذ لنفسك ثقة فى العقد، و لا حظا من العطية...!
وهمچنين روايت‏شيخ مفيد(ره)كه در آن نيز ذكرى از جيره ماهيانه و پول و مالنشده و براى اطلاع بيشتر مى‏توانيد به ارشاد(مترجم)(ج 2، ص 10)مراجعهنماييد.
15.الامامة و السياسة، ص 200.
16.بحار الانوار، ج 44، صص 49-48.
17.ترجمه صلح الحسن، ص 384.
18.علل الشرايع، ص 200.
19.بحار الانوار، ج 44، ص 19.
20.احتجاج طبرسى، ص 148.
21.بحار الانوار، ج 44، ص 22.
22.ينابيع المودة(چاپ اسلامبول)، ص 293.
و در حديث ديگرى كه در تنزيه الانبياء نقل شده، اين گونه است:
«وقد روي انه(ع)لما طالبه معاوية بان يتكلم على الناس، و يعلمهم ما عنده فيهذا الباب، قام فحمد الله تعالى و اثنى عليه، ثم قال: ان اكيس الكيسالتقى، و احمق الحمق الفجور، ايها الناس انكم لو طلبتم بين جابلق و جابرسرجلا جده رسول الله(ص)ما وجدتموه غيري، و غير اخي الحسين، و ان الله قدهداكم باولنا محمد(ص)و ان معاوية نازعني حقا هو لي، فتركته لصلاح الامة وحقن دمائها، و قد بايعتموني على ان تسالموا من سالمت، فقد رايت ان اسالمهو رايت ان ما حقن الدماء خير مما سفكها، و اردت صلاحكم، و ان يكون ماصنعت‏حجة على من كان يتمنى هذا الامر، و ان ادري لعله فتنة لكم و متاع الىحين‏».
(روايت‏شدهكه چون معاويه از آن حضرت درخواست كرد تا براى مردم سخن گويد، و آنچهدرباره خلافت مى‏داند براى مردم باز گويد، امام(ع)برخاست و حمد و ثناىالهى را به
-جاىآورد آنگاه فرمود: براستى كه بهترين زيركى‏ها تقواست، و بدترين حماقتهافجور و گناهان است، اى مردم براستى اگر ما بين جابلقا و جابرسا(و همه كرهزمين)مردى را-جز من و برادرم حسين-بجوييد كه جدش رسول خدا باشد نخواهيديافت، و براستى كه خداوند شما را به نخستين ما يعنى حضرت محمد(ص)هدايتفرمود، و براستى كه معاويه درباره حقى...)و بقيه ترجمه همانند بالاست.
23.بحار الانوار، ج 44، صص 25-15.
24.بحار الانوار، ج 44، صص 28-21.
25.صفحه 236
26.اينحديث در بسيارى از كتابهاى اهل سنت مانند اسد الغابة و الاصابة و سننترمذى و مسند احمد بن حنبل و غيره از رسول خدا(ص)نقل شده، ولى در بسيارىاز آنها«فئتين عظيمتين من المسلمين‏»يا«من المؤمنين‏»مى‏باشد و همان گونهكه در ذيل حديث در بخش اول(صفحه 228)تذكر داديم، بعيد نيست همان گونه كهبعضى احتمال داده‏اند اين اضافه به دست معاويه و دار و دسته‏اش انجام شدهتا به قول معروف‏«در بين دعوا نرخ تمام كرده‏»و خود را بهعنوان‏«مؤمن‏»يا«مسلم‏»معرفى كنند.
27.تنزيه الانبياء، ص 69.
28.البتهدر قرآن كريم نام‏«خضر»ذكر نشده و به عنوان بنده‏اى از بندگان خدا كهرحمتى از خداوند به او رسيده و علمى به وى آموخته شده بود ذكر شده، ولى درروايات-كه يكى همين
-روايت‏بود-نامآن بنده، «خضر»ذكر گرديده است و ما اين مطلب را با شرح بيشترى در جلد دومتاريخ انبياء نوشته و به رشته تحرير درآورده‏ايم.


با توجه به رعایت اصل امانت داری هیچ تغییری در متن به وجود نیاورم

[External Link Removed for Guests]