صفحه 1 از 2
خاطره های رهبر انقلاب
ارسال شده: چهارشنبه ۱ مهر ۱۳۸۸, ۸:۱۲ ب.ظ
توسط RAHVAR
آزادسازی سوسنگرد[URL=topic60314.html]
[/URL]من این را نگفته بودمچون دیروقت بود. شاید هم فکر میکردم که صبح بگویم. وقتی که این مسئله پیشآمد گفتم حالا وقتش است که این پیغام را بدهم. نشستم دو نامه نوشتم. یکیساعت یک و نیم بعد از نصف شب و یکی ساعت دو. خبرآنلاین: متنزیر گفتوگوی حضرت آیتالله خامنهای با برنامه «خاطرات جبهه» سیمایجمهوری اسلامی ایران در سوم مهرماه 1363 است که برای نخستین بار به صورتمکتوب منتشر میشود.
داخل سوسنگرد تقریباً کسی را نداشتیم. به مردمگفته بودیم تخلیه کنید، نیروهای ارتش و سپاه هم کم بودند. یک سرگرد نیرویهوایی را فرمانده نیروهای مستقر در سوسنگرد کرده بودیم. یعنی هم ارتش و همسپاه و نیروهای نامنظم ـ که تحت فرماندهی شهید چمران بود ـ تحت فرماندهیاو بودند. البته تعدادی از بچههای افسر نیروی هوایی که با میل و رغبتداوطلب جنگ شده بودند آنجا بودند. 13- 12 افسر که یکیشان هم شهید شد.مدافعین شهر سوسنگرد همین عده قلیل بودند... گمان نمیکنم تعداد نیروها به200 نفر هم میرسید. یقین داشتیم اگر عراقیها سوسنگرد را بگیرند همهبچهها قتل عام خواهند شد.
عصر 23 آبان و روز جمعه بود و ما درتهران جلسه شورای عالی دفاع داشتیم. قبل از آنکه بروم جلسه از ستاد ماسرهنگ سلیمی با من تماس گرفت. سرهنگ سلیمی، رئیس ستاد جنگهای نامنظم بودو چمران فرمانده این ستاد. ایشان با اضطراب تماس گرفت که سوسنگرد به شدتدر فشار و آتش فراوان است و بچهها استمداد میکنند، کاری هم که قرار بودانجام بگیرد، نگرفته. با لشکر 92 و سرهنگی که فرمانده لشکر بود توافق کردهبودیم حرکتی انجام بگیرد و به کمک بچهها بروند اما هیچ مقدماتی برای آنفراهم نشده بود. اندکی بعد جلسه شورا تشکیل شد، بنی صدر سه ربع، نیم ساعتیدیر آمد.
وقتی وارد جلسه شد متوجه شدیم بنیصدر از جریان مطلع استو در اتاق دیگری با فرماندهان نظامی مسئله سوسنگرد را بررسی میکردند...در جلسه شورای دفاع مطرح کردم که اگر شهر را بگیرند این بچهها شهیدخواهند شد. خسارت شهادت بچهها از خسارت گرفتن شهر بیشتر است. چون ما شهررا دوباره پس خواهیم گرفت اما بچهها را بهدست نمیآوریم. بنیصدر گفت مندنبال این قضیه هستم و ما هم زودتر جلسه را تعطیل کردیم که بنی صدر بروددنبال این کار و من دیگر خاطرم جمع شد.
صبح یکشنبه رفتم اهواز. ازآشفتگی و کلافگی سرهنگ سلیمی و بچههایی که آنجا بودند، فهمیدیم که هیچکاری انجام نشده، خیلی اوقاتم تلخ شد... در این بین بنی صدر از دزفول بامن تماس گرفت، شاید هم من تماس گرفتم، گفتم چنین وضعی است و بچهها هیچکاری نکردند و تو دستوری بده! او به من گفت خوب است شما به ستاد لشکربروید آنها را نوازش بکنید و مسئولین لشکر را تشویقشان کنید، من هم از اینطرف دستور میدهم، مشغول شوند و کار کنند.
... مرحوم چمران و آقایغرضی رفته بودند منطقه را از نزدیک بازدید کنند. ما رفتیم ستاد لشکر 92...مشکل عمده ما نیرو بود. لشکرهایمان محدود بود. به قول لشکریها منهابودند... هم تجهیزات کم داشت هم نیرو. تجهیزات را میشد فراهم کرد امانیرو را نه. گفتیم گروه رزمی 148 بیاید به کمک یک گروهانی از تیپ2 لشکر92. این لشکر در آنجا مواضع و خطوطی داشت که جایز نبود رهایش کند. اما یکگروهان را میتوانست رها کند. گفتیم آن گروهان با گروه 148 مرکز خراسانبیایند محور حمیدیه- سوسنگرد تا خط تماس را طی کنند و آنجا مستقر شوند.بعد تیپ 2 لشکر 92، که قبلاً در دزفول بود و حالا مأمور شده بود به اهوازبیاید، از خط عبور کند. یعنی بیاید و از لابهلای اینها حمله کند. بنابراین تنها نیروی حملهورمان تیپ 2 لشکر 92 بود. تیپ خوبی بود وفرمانده خوبی هم داشت... قرار شد نیروهای سپاه بروند به خورد ارتش. مثلاًیک گردان ارتشی 100 تا سپاهی را بگیرد... فرمانده سپاه جوانی به نام رستمیو اهل سبزهوار بود و شهید شد. پسر بسیار خوبی بود و جزو چهرههای فراموشنشدنی من. از خصوصیات این جوان این بود که خیلی راحت با ارتشیها برخورد وکار میکرد. او زبان آنها را میفهمید و آنها هم زبان او را. ارتشیها همخیلی دوستش داشتند. تعدادی نیروهای نامنظم هم در مشت چمران بود و قرار بودجلوتر از همه بروند و خط شکنهای اول باشند. تعدادشان زیاد نبود اماکارایی چمران میتوانست کارایی زیادی به آنها بدهد. این ترتیبی بود که مادادیم و خیالمان هم راحت شد.
ساعت حمله، در اصطلاح ساعت سین بود،علی الطلوع 26 آبان ماه بود. شب عملیات جزو شبهای خاطرهانگیز من است. شبعجیبی بود. من بودم با چمران و سرهنگ سلیمی و جوان دیگری به نام اکبر کهاز محافظان شهید چمران بود. یک پسر شجاع، خوش روحیه، متدین و جوانبرازندهای که فردای همان روز کنار چمران شهید شد... تا ساعت 12-11صحبتها را کردیم و بعد رفتیم بخوابیم و آماده شویم برای حرکت. تازه خوابمبرده بود که چمران آمد پشت در اتاق و محکم در میزد که فلانی بلند شو!
گفتم: چه شده؟
گفت: طرح به هم خورد. از دزفول خبر دادند که تیپ 2 لشکر 92 را نیاز داریم و نمیتوانیم بدهیم.
یعنینیروی حملهور اصلی! من خیلی برآشفته شدم که چرا این کار را میکنند. اینبه جز اذیتکردن و ضربهزدن کار دیگری نیست. تلفن کردم به فرمانده نیروهایدزفول. تیمسار ظهیرنژاد آنجا بود.
گفتم: چرا این دستور را دادید؟
گفت:دستور آقای بنیصدر است و علت هم این است که این تیپ را برای کار دیگری بهاهواز آوردیم و اگر بیاید آنجا منهدم میشود. این تیپ خوبی است و ما ازترس انهدام آن نمیخواهیم آن را وارد عملیات کنیم. مگر به امر.
مگربه امر یعنی اینکه دستور ویژهای از طرف فرماندهی بیاید که برو. من گفتماین نمیشود. اول اینکه چرا منهدم شود، کما اینکه فردا لشکر آمد و منهدمنشد. بعد هم اینکه چه کاری مهمتر از سوسنگرد؟ و اگر این تیپ نیاید یعنیتعطیل شدن این عملیات و باید بیاید. قرص و محکم گفتم شما به آقای بنیصدرهم بگویید که باید بیاید و دستور را لغو کنید.
مرحوم چمران اصرارداشت با خود بنیصدر صحبت شود. راستش من ابا داشتم از اینکه با بنیصدر بهمناقشه لفظی بیفتم. چون سرش نمیشد و بیخودی پشت سر هم چیزی میگفت. گفتمشما خودت صحبت کن! ... چمران تماس گرفت و عین همین صحبتها که باید تیپ 2لشکر 92 بیاید را به بنی صدر گفت. بنی صدر هم قولکی داد. قول داد که دستوردهد تیپ بیاید.
چیزی که خیلی به کمک ما آمد پیغام مرحوم اشراقیبود. سر شب مرحوم اشراقی داماد امام، از تهران با من تماس گرفت و خبرها راپرسید. من گفتم قرار بر این است که عملیات انجام شود و ظاهراً من اظهارتردیدکرده بودم که دغدغه دارم و ممکن است عملیات انجام نشود، مگر اینکهامام دستور دهد. ایشان رفت با امام تماس گرفت، پیغام داد امام دستور دادندتا فردا سوسنگرد باید آزاد شود و تیمسار فلاحی هم باید مباشر عملیات باشد.
مناین را نگفته بودم چون دیروقت بود. شاید هم فکر میکردم که صبح بگویم.وقتی که این مسئله پیش آمد گفتم حالا وقتش است که این پیغام را بدهم.نشستم دو نامه نوشتم. یکی ساعت یک و نیم بعد از نصف شب و یکی ساعت دو.
ساعتیک و نیم به سرهنگ قاسمی، فرمانده لشکر 92، نوشتم که داماد حضرت امام، ازقول امام، پیغام دادند که فردا باید حصر سوسنگرد شکسته شود و اگر تیپ دونباشد این کار انجام نمیشود. به تیمسار ظهیرنژاد گفتم و ایشان هم قولداده که با بنی صدر صحبت کند، تیپ بیاید و شما هم آماده باشید که تیپ رابه کار بگیرید. مبادا به خاطر پیغامی که سر شب آمده، تیپ را از دور خارجکنید. نامه را دادم به دست یکی از برادرها و گفتم این نامه را میبری واگر سرهنگ قاسمی خواب هم بود از خواب بیدارش میکنی و نامه را به دستشمیدهی.
یک نامه هم ساعت 2 برای سرتیپ فلاحی با همین مضمون نوشتمبا این اضافه که امام گفتند سرتیپ فلاحی هم باید در جریان عملیات باشند ونظارت کنند. این ماجرا را هم نوشتم که میخواستند تیپ را از ما بگیرند وگفتیم که باید تیپ باشد و شما مسئول هستید که این را بگیرید و کار کنید.
هردو نامه را به شهید چمران دادم و گفتم شما هم بنویس که نظر هردویمان باشد.ایشان هم پای هر کدام یک شرح دردمندانهای نوشتند. ایشان هم که میدانیدخیلی ذوقی و عارفانه مینوشتند. من خیلی قرص و محکم نوشتم او خیلیدردمندانه. گفتم هر کس بخواند دلش میسوزد. ساعت 2 هم نامه دوم را برایسرتیپ فلاحی فرستادم.
خیالم راحت بود که کار انجام میشود اما بازهم دغدغه داشتیم. بارها شده بود که کار تا لحظات آخر رسیده بود و به دلیلیتعطیل شده بود. صبح زود که از خواب برای نماز بلند شدم، دیدم اوضاع خوباست. ساعت 5 صبح تیپ 2 از خط عبور کرده بود. همان زمان که نامه را دریافتکردند، مشغول شدند و بعد از دریافت نامه حرکت کرده بودند.
چنانچهبنا بر این بود که «به امر» کار کنند، تا آن آقا از خواب بلند شود به اوبگویند و «به امری» منتهی شود، دستور ساعت 9 صادر میشد و ساعت 11 عملیاتناموفقی انجام میشد که قطعاً شکست میخوردیم.
چمران هم بلند شد ورفت. من هم چند ملاقات داشتم که انجام دادم و رفتم به طرف جبهه و عملیات.البته وقتی رفتم دیدم شهید فلاحی هم رفته. صبح زود هم چمران و فلاحی رفتهو هم آقای غرضی رفته بودند و اینها در خطوط مقدم و صحنه درگیری حضورداشتد. ما که رفتیم، جنگ دور گرفته بود و نیروهای ما پیش رفته بودند وحدود ساعت 10:30 بود که ظهیرنژاد هم آمدند و رفتند جلو. ما میرفتیم و درواحدهای عقبه و درگیر پیاده میشدیم و با آنها صحبت میکردیم. احوالشان رامیپرسیدیم، خبر میگرفتیم. دائماً میگفتند که خبرها خوب است و پیشبینیمیشد ساعت 2:30 ما وارد سوسنگرد شویم. حدود ساعت یک به اهواز برگشتم ومیخواستم بیایم تهران. اهواز که رسیدم خبردادند که چمران مجروح شده وخیلی نگران شدم. چمران را آوردند.
قضیه از این قرار بود که چمران ودو محافظش مشغول جنگیدن بودند که تنها میمانند و عراقیها آنها را بهرگبار میبندند. چمران بعداً گفت که من آن روز مثل ماهی میغلتیدم کهرگبارها به من نخورد. آدمی قوی بود، در جنگ انفرادی قوی بود. یکی ازمحافظان جای امنی پیدا کرده بود که رگبارها به او نخورد اما اکبر جاییپیدا نکرده بود و شهید شده بود. پای چمران هم زخمی شده بود. یک کامیونعراقی از آنجا رد میشود و چمران هم میبیند که چیز خوبی است و کامیون رابه رگبار میبندد.
شوفر عراقی تیر میخورد و چمران به کمک محافظشوارد کامیون میشود و میافتد عقب کامیون. چمران مجروح را با یک کامیونعراقی از جنگ میآورند اهواز. ساعت2بود که رفتم بیمارستان. دیدم که حالشخوب است اما جراحت رانش نسبتاً کاری است و 40-30 روزی هم او را انداخت. اورا از اتاق عمل بیرون آورند و تمام سفارشاش این بود که نگذارید حمله ازدور بیفتد و هی به من و سرهنگ سلیمی التماس میکرد که نگذارید حمله از دوربیفتد. همینطور هم بود و ساعت 2:30 بچهها پیروز و مظفر وارد سوسنگرد شدند.
Re: خاطرهای رهبر انقلاب
ارسال شده: چهارشنبه ۱ مهر ۱۳۸۸, ۸:۱۸ ب.ظ
توسط RAHVAR
خاطرات محمدرضا شریفینیا از رهبر انقلاب
۲۶ شهريور ۱۳۸۸ حضارتكبير ميگويند. آقا بعد از خاموش شدن جمعيت ميگويند: "آقاي مجيدي گفتندكه جامعه رفته به سمت شعار، شما هم شعار داديد؛ ثابت شد حرف ايشان!" همهميخندند و حسينيه از فضاي غمبار صحبتهاي مجيدي درميآيد.
ساعت 4 تاكسي مقابل ايست بازرسي انتهاي خيابان فلسطين، درست جلوي پاي جعفردهقان كه مشغول گفتوگو با دوستان تئاترياش است، ترمز ميزند و ما پيادهميشويم...
كمكم سر و كلهي آقايان زم، جمال شورجه، فرجالله سلحشور، مجتبي و احمدشاكري هم پيدا ميشود؛ اما از همه غيرمنتظرهتر، ديدن برخي ستارگان پاپمانند امير تاجيك و احسان خواجهاميري است كه همراه با مسعود دهنمكي ازدرب VIP وارد ميشوند!
وارد حسينيه كه ميشويم، علي لهراسبي- خواننده كليپ حس غريب كه معمولاًعصرهاي جمعه پخش ميشود- را ميبينيم كه اتفاقاً كمي گرفته به نظر ميرسد.كمكم علي تفرشي، مجيد اخشابي، قاسم افشار و گلريز هم به خوانندهها اضافهميشوند. جمع اهالي موسيقي حاضر در جلسه در نهايت با مجيد انتظامي كهچندين اثر از جمله "سمفوني ايثار" را در كارنامهي هنري خود دارد، كاملترميشود.
از چهرههاي سينمايي، حضور كارگردانها پررنگتر است: فريدون جيراني- كهانگار از همه مسنتر است-، ابوالقاسم طالبي، جواد شمقدري، نادر طالبزاده،حبيبالله كاسهساز، محمدحسين سجادپور، انسيه شاهحسيني، احمدرضا معتمديو... مجيد مجيدي و سيدرضا ميركريمي هم بعدتر خود را ميرسانند.
مسعود فراستي به نمايندگي از منتقدان سينمايي حضور دارد و علاوه بر جعفردهقان، از ميان بازيگران محمدرضا شريفينيا، سيدجواد هاشمي و جهانبخشسلطاني خود را به ديدار رساندهاند.
يوسفعلي ميرشكاك پيش از نشستن با مسعود دهنمكي خوش و بش ميكند. ازنويسندههاي شناخته شدهي ادبيات انقلاب و دفاع مقدس محمدرضا سرشار درجلسه حضور دارد. رضا اميرخاني هم كه "ارميا" را در كارنامهي آثار مرتبطبا دفاع مقدسش دارد، كمي ديرتر از بقيه خودش را به جلسه ميرساند و همانپاي تريبون مينشيند.
هنوز ده روز از ديدار اهالي شعر با رهبر انقلاب نگذشته اما از شاعرانجبههي فرهنگي انقلاب، فاضل نظري، ناصر فيض و علي محمد مؤدب و... در اينجلسه هم حضور دارند.
اشكها و لبخندها
ساعت درست 5 عصر را نشان ميدهد كه رهبر انقلاب وارد حسينيه امام خمينيميشوند. ضرغامي، حسيني، صفار هرندي، چمران و بنيانيان هم ايشان را همراهيميكنند.
بعد از قرائت قرآن كريم، اكبر نبوي به عنوان مجري پشت تريبون قرارميگيرد. بياختيار ياد برنامهي پربينندهي برداشت دو و گفتوگوهايصميمانهاش با ابراهيم حاتميكيا- كه امروز جايش خالي است- و رسولملاقليپور- خدابيامرز- ميافتم...
نبوي بعد از خواندن يك دوبيتي زيبا، شيوهي ادارهي جلسه را توضيح ميدهدو از مهمانان ميخواهد با جرأت و صميميت، نكاتي را كه در ذهن دارند بيانكنند، حضور دوربينهاي متعدد خبري را ناديده بگيرند و جلسه را غيررسمي فرضكنند.
حبيب احمدزاده- نويسندهي كتاب شطرنج با ماشين قيامت- اولين سخنران مهماناست كه پيش از شروع بحث اصلياش، خاطرهاي ميگويد: ...چند نفر آمده بودندبا من مصاحبه كنند. يكي از پرسشهايشان اين بود كه شما چرا در جنگ شهيدنشديد؟ گفتم: دنبال پروندهام بود... آقا به شوخي ميگويند: "بروند ازعراقيها بپرسند!" اين جمله، لبخند شادي را در همين ابتداي جلسه در فضايحسينيه ميپراكند.
احمدزاده از لزوم استفاده از تجربيات جنگ در همهي زمينههاي زندگيميگويد؛ حتي زندگي زناشويي! او در مورد تجربهي جنگ نرم و عمليات روانيخاطرهاي تجربهآموز را از خلاقيتهاي نيروهاي خودي در جبههها يادآوريميكند و ميگويد ما بايد جنگ نرم عليه دشمنان را طوري طراحي كنيم كه درهر حال برندهي بازي باشيم.
احمدزاده كه مجري مراسم او را به زبان تند و تيز و البته شيرينش توصيفكرده بود، اظهار اميدواري ميكند كه باتوجه به سخنان رهبري در خطبههاينماز جمعهي گذشته، همه به دفع حداقلي و جذب حداكثري براي فشردهتر شدنصفوف نيروهاي خودي، پايبند باشند و دافعهي زيادي و بيخودي ايجاد نكنند.
سخنران بعدي مرتضي سرهنگي است؛ از نويسندگان و دستاندركاران هنر و ادبياتدفاع مقدس كه در حوزهي هنري تبليغات اسلامي مشغول كار است. سالها پيش،رهبر در تقدير از فعاليتهاي او و همكارانش در جمعي گفته بود: اگر بندهشاعر بودم، يقيناً در مدح شماها قصيده مىساختم! (در ديدار جمعى ازپيشكسوتان جهاد و خاطرهگويان دفتر ادبيات و هنر مقاومت 31/06/1384)
سرهنگي از آميخته بودن زندگي انسان معاصر با جنگ و ريشهها و پيامدهاي آنميگويد و نتيجه ميگيرد ژانر هنر و ادبيات جنگ، براي عموم مردم آشناست.او تأكيد ميكند: "ادبيات و هنر دفاع مقدس در فرآيندي طبيعي متولد شده؛بنابراين نه وكيل ميخواهد و نه وزير؛ پدر ميخواهد!"
از نكتههاي جالب توجه صحبتهاي او، اشاره به لزوم مستندسازي رويدادهايجنگ است. در اين زمينه او به "نظامنامهي حرب" آيتالله بوشهري فلاشبكميزند كه از نگارش آن در 110 بند، بيش از صد سال ميگذرد و بند 22 آنميگويد: "حوادث جنگ را بنويسيد و از جنگ عكاسي كنيد!"
اكبر نبوي دوباره از مهمانان ميخواهد كه تندتر و صريحتر صحبت كنند و حتياز حبيب احمدزاده گله ميكند كه صحبتهايش چنانكه انتظار ميرفت، انفجارينبود!
"انسيه شاهحسيني" سخنران بعدي است كه چندان به توصيهي مجري توجهنميكند. او ابتداي صحبتهايش سلام شهداي هويزه و شهيد علمالهدي- كهارتباطي نزديك با آيتالله خامنهاي داشته- را به رهبر ميرساند و پاسخميشنود: "السلام عليكم و عليهم!"
شاهحسيني در ادامه به يادآوري خاطرهاي از گفتوگو با علي شمخانيميپردازد و از او به عنوان يك بسيجي و البته يك فرماندهي گردنكلفت وبسيار قوي! جنگ نام ميبرد. تعابير او لبخند را بر لبان حضار مهمان ميكند.
اكبر نبوي كه انگار توصيههايش به تند و انتقادي صحبت كردن مهمانان مؤثرواقع نميشود، خود وارد گود ميشود و از سياستگذاريهاي ناقص مسؤولانميگويد: "مائيم و دور باطل روزمرگيها... اگر غيرت هنرمندان نبود، بهواسطهي اين طرز مديريت، هيچكاري در اين عرصه انجام نميشد!"
بعد از حميد شريفي هنرمند هنرهاي تجسمي كه از مرتبط نبودن تحصيلات مسؤولانفرهنگ و هنر با حوزهي مديريتيشان انتقاد ميكند و سعيد قاسمي ازفرماندهان و فعالان عرصهي فرهنگي دفاع مقدس، نوبت به مسعود فراستي ميرسدكه به قول خودش نه مسؤول است و نه هنرمند و به همين دليل ميتواند راحتترحرف بزند. او از مانع بودن مسؤولان- در بسياري از موارد- براي پيشرفت هنرو ادبيات دفاع مقدس ميگويد. از اينكه نگذاشتند سينماي دفاع مقدس كه داشتشكل ميگرفت، راه بيافتد؛ از تفرعن برخي مسؤولان و از اينكه جز تكنفرهاو تكگردانها، جرياني زنده و پويا در راه آرمانها و ارزشها نميبيند؛از اينكه اهل ديالوگ نيستيم، خودمحور و مظلومگرائيم و همهي اينها بهخاطر اين است كه همه خودمان را هنرمند ميپنداريم!
نبوي بعد از صحبتهاي فراستي هم نطق انتقادي ميكند كه بيائيد موانع وسنگهاي روي چشمهي هنر و فرهنگ را برداريم! بعد براي نمونه به وضعيتبودجهي فرهنگ و هنر كشور در مقايسه با بخش كوچكي از كشاورزي اشارهميكند؛ گرچه خودش هم تصريح ميكند كه "بودجه و مسايل مالي، همهي مشكلهنر و ادبيات نيست!"
صحبتهاي دكتر سنگري پژوهشگر حوزهي ادبيات دفاع مقدس، جملهي پاياني نبويرا تقريباً تأييد ميكند. زيرا او بعد از اينكه از ديدن قلهها در كناردرّهها ميگويد، بر چند محور عمده تأكيد ميكند كه هيچيك با مسايل ماليارتباط مستقيمي ندارند؛ از جمله "ايجاد كرسيهاي نظريهپردازي در حوزهيادبيات انقلاب و دفاع مقدس".
وقتي نبوي از مجيد مجيدي كارگردان شناخته شدهي كشور براي سخنراني دعوتميكند، همه سر تا پا گوش ميشوند. مجيدي از بديهاي زمانه وبياخلاقيهاي خودمان در حق خودمان ميگويد و در بخشي از صحبتها بغشميتركد. او از "درد دلها" ميگويد، از اينكه به چنين روزگاريافتادهايم، شكوه ميكند و از بازگشت به ارزشها ميگويد: "برگرديم بهاصل خودمان!"
مجيدي به فهرست سياه تلويزيون دربارهي برخي هنرمندان اشاره ميكند و روبه رئيس سازمان صدا و سيما هشدار ميدهد كه تلويزيون حق ندارد تصاوير منرا پخش كند... و در پايان باز هم اظهار اميدواري ميكند كه به لطفپروردگار و خون شهدا و خود مقام معظم رهبري، دوباره برگرديم به روزهاي پراز اميد و نشاط...
بعد از اين سخنان، رهبر انقلاب به روح لطيف و حساس و اشك از رويعلاقهمندي و خلوص آقاي مجيدي اشاره ميكنند و ميگويند: "من فقط يك تسليميخواهم به ايشان بدهم؛ آقاي مجيدي عزيز!"
ايشان وجود دعواهاي سياسي حتي در دورانهايي چون دفاع مقدس را يادآوريميكنند و ميگويند: "آنوقت هم در كنار آن بهشت، جهنمهاي كوچكي هم بود.الآن هم كنار اين جهنمي كه شما با چشم هنرمندانهي خودتان مشاهده ميكنيدو با دل لطيف خودتان حس ميكنيد، يك بهشتهاي باصفايي وجود دارد. از آنهاغفلت نكنيد!"
حضار تكبير ميگويند. آقا بعد از خاموش شدن جمعيت ميگويند: "آقاي مجيديگفتند كه جامعه رفته به سمت شعار، شما هم شعار داديد؛ ثابت شد حرف ايشان!"همه ميخندند و حسينيه از فضاي غمبار صحبتهاي مجيدي درميآيد.
رهبر ميخواهد سخنانش را ادامه دهد كه يكدفعه از انتهاي مجلس يكي از سرداران دوران دفاع مقدس شروع به صحبت ميكند...
آقا ميگويند: "اجازه بدهيد آقاي آقامرتضي!" اما سردار- شايد نميشنود-اجازه نميدهد! او حرفهايش را ادامه ميدهد كه البته فقط براي نزديكانشقابل شنيدن است. آقا هم سكوت ميكنند.
صحبتهاي سردار كه تمام ميشود، آقا قبل از هر ادامهي سخن دربارهيصحبتهاي مجيد مجيدي، توضيح ميدهند كه: "البته اين آقا مرتضاي قرباني ازفرماندهان خطشكن دفاع مقدس بود..." و خاطرهاي از دوران دفاع مقدس را بالهجهي اصفهاني تعريف ميكنند كه بار ديگر حاضران را از ته دل ميخنداند.
بعد از صحبتهاي رهبري، يك روحاني به شيوهي ادارهي جلسه اعتراض ميكند واجازهي صبحت ميخواهد. آقا با لبخند ميگويند: "جلسه را من ادارهنميكنم. من يك نفر مثل شما مشترك در اين جلسه هستم. اين آقا(اكبر نبوي)جلسه را اداره ميكنند؛ هر اعتراضي داريد، به ايشان بفرمائيد!" مهمانان همانگار از اين تذكر رهبر خشنودند. اين را از نگاهها و واكنشهاي برخي ازآنها ميشود حدس زد. مثل احسان خواجهاميري كه گفتار و رفتار رهبر را بادقت نگاه ميكند.
سخنران بعدي نادر طالبزاده است كه صحبتهايش را با اين جمله آغاز ميكند:"انقلاب اسلامي الآن زير ميكروسكوپ است!" محور اصلي صحبتهاي او لزوممستندسازيهاي انتقادي دقيق و دلسوزانهاي است كه حقايق تلخ و شيرين جامعهرا صادقانه پيش چشم مخاطبان تصوير كند. او از رسانهها به خصوص رسانهيملي ميخواهد در چارچوب قوانين، تعارفات را كنار بگذارند و وارد اين ميدانشوند. در آخر با يك جمله اشارهاي هم به صحبتهاي مجيدي ميكند: "به نظرمن اين هم يك فاز و يك مرحله از انقلاب است كه ميگذرد..."
بعد از صحبتهاي طالبزاده، مجري به آن روحاني معترض فرصتي يكدقيقهاي!ميدهد تا نظراتش را مطرح كند اما او بيش از سه دقيقه صحبت ميكند و البتهاز همه و بهخصوص رهبر انقلاب عذرخواهي ميكند. اعتراض او بيش از همه بهنحوهي ادارهي جلسه و فيالبداهه و كارشناسي نشده بودن مطالب سخنرانانمهمان، است.
مجري از سيدمهدي شجاعي ميخواهد كه سخنران بعدي باشد اما او كه نفسنفسميزند، تنها به خير مقدم و خدا قوت گفتن به مهمان و ميزبان، اكتفا ميكندو به خاطر شرايط نامساعد روحي و جسمياش مؤدبانه از سخن گفتن بيشتر، عذرميخواهد...
سخنران بعدي حسين مسافر آستانه از فعالان حوزهي تئاتر است كه متني را ازرو ميخواند و از جمله به كافي نبودن فضاهاي مناسب براي تئاتر در سطحشهرها انتقاد ميكند.
دهنمكي كارگردان پرفروشترين فيلم سينماي ايران- كه در وقت اضافهاي كهبا اجازهي آقا به مجري مراسم داده ميشود، حرف ميزند- تلويحاً و البتهبا عذرخواهي و بيان اينكه قصد بدي ندارد، به صحبتهاي مجيد مجيدي اشارهميكند: "اگر بعضيها دلشان گرفته، ما هم دلمان گرفته!" او هم مثل مجيديصريح و البته سريعتر صحبت ميكند... چشمان نبوي دوباره برق ميزند!
او از اينكه هميشه بيشترين بودجهها و رانتها را كساني گرفتهاند كه درمواقع حساس به انقلاب پشت پا زدهاند و از اجرا نشدن مصوبات شوراي عاليانقلاب فرهنگي- كه برخي اعضاي آن مانند حسن رحيمپور ازغدي خود را به اينجلسه رساندهاند- كارهاي پراكنده و جزيرهاي نهادهاي مسؤول، جابهجا شدننقش سينما و تلويزيون و مصونپنداري همهي مسؤولان و مسؤوليتگريزيشانگلايه ميكند و از لزوم پرداختن به سينماي سياسي و انتقاد به مسؤولانميگويد؛ و حتي آقاي ضرغامي را كه به قول خودش خيلي به او "حال داده" ازتيغ انتقاد بينصيب نميگذارد!
وقت گذشته؛ امير تاجيك هم كه خودش را تا پشت تريبون رسانده تا به نمايندگياز اهالي موسيقي صحبت كند، موفق نميشود و برميگردد تا سر جايش بنشيند.حاضران به برنامهريزي و نوبتدهي معترضاند. همهمه و بينظمي براي چندلحظه فضاي حسينيه را پر ميكند اما كمكم همه به توافق ميسند كه در اين15 شنوندهي سخنان رهبر انقلاب باشند.
گنج جنگ
رهبر انقلاب بعد از اشاره به اينكه جمع حاضر در برگيرندهي همهي فعالانعرصهي هنر و ادبيات دفاع مقدس نيست، از گنجينهي جنگ و گوهرهاي استخراجنشدهي فراوان آن ميگويند. همچنين به پرمخاطب بودن آثار ادبي و هنريپيرامون دفاع مقدس اشاره ميكنند و از كتابهاي "خاكهاي نرم كوشك"، "دا"و فيلمهاي "آژانس شيشهاي"، "ليلي با من است" و "اخراجيها" ياد ميكنند.اما چكيدهي توصيههاي رهبري به هنرمندان عرصهي دفاع مقدس اين است: "تلاشكنيد آئينهاي براي آن تابلوي پرشكوه باشيد!"
گعدهها
بعد از افطار، بازار گعدههاي دوستانه گرم است. بيژن نوباوه كه هنگامسخنراني مهمانها پاي تريبون نشسته بود و گاهي در گوشي با مجيد مجيديحرفهايي هم رد و بدل ميكرد، زودتر از حسينيه بيرون ميرود. سعيد ابوطالبهم كمي بعد از او.جهانبخش سلطاني با لهجهي اصفهاني غليظش با رحيمپورازغدي كه هنوز تهلهجهي مشهدياش را نميتواند پنهان كند، گرم گرفتهاندو از خاطرات دفاع مقدس ميگويند. ازغدي ميگويد: "آقاي سلطاني دل پاكيدارد و با همهي قلبش بازي ميكند!"
آنطرفتر محمدرضا شريفينيا مشغول گپوگفت با چند جوان است. از خاطراتدوران بچگياش ميگويد كه همراه پدر به جلسات آقاي خامنهاي با شهيد مطهريو مرحوم شريعتي ميرفته، از نظرات دقيق و راهنماييهاي آقاي خامنهاي درمورد فيلم امام علي(ع) و از حملهي مدعيان دموكراتيك بودن به او به خاطرشركت در مراسم تنفيذ و...
ساعت حدود 9 است اما بيرون حسينيه و جلو درب خروجي محوطه، اهالي ادبيات وهنر هنوز از هم دل نميكنند و گروه گروه مشغول گفتوگو هستند...
Re: خاطره های رهبر انقلاب
ارسال شده: چهارشنبه ۱ مهر ۱۳۸۸, ۸:۲۱ ب.ظ
توسط RAHVAR
[HIGHLIGHT=#ffff66] [HIGHLIGHT=#a0ffff] [HIGHLIGHT=#99ff99] از اتاق جنگ روزهای اول دفاع مقدس
[HIGHLIGHT=#a0ffff]رهبر معظم [HIGHLIGHT=#99ff99]انقلاب در جمع اعضای دفتر رهبری و سپاه ولی الامر، با بیان اینکه « عرصه ها وجبهه های سیاسی همانند عرصه جنگ است»، به آسیب شناسی رفتار نخبگان و مهمترین وظایف آنان پرداختند.
به گزارش پایگاه اطلاع رسانی دفتر حفظ و نشر اثار آیت الله العظمی خامنه ای ، [HIGHLIGHT=#a0ffff]رهبر معظم [HIGHLIGHT=#99ff99]انقلاب در ابتدای این دیدار که در تاریخ 5 مرداد 88 برگزار شد، ضمن تبریک اعیادبزرگ، در مورد آن فرمودند:« هر كدامى براى دلهاى شيعيان يك خورشيد فروزندهاست، يك شعاع خيره كننده است؛ ولادت حضرت اباعبداللَّهالحسين (عليهالصّلاة و السّلام)، ولادت حضرت سجاد (عليه الصّلاة و السّلام) و ولادتحضرت ابىالفضلالعباس (عليه الصّلاة و السّلام).»
ایشان، دلیلمبارک بودن این اعیاد را «شادی دل» و «برخورداری روح از آرامش و سکینهالهی» برشمردند و افزودند:« همهى وجودتان سرشار از اعتماد به خدا و توكلبه خداى متعال باشد. اگر اينها شد، عيد به طور كامل براى شما مبارك است.سعى كنيم اينها را براى خودمان تدارك ببينيم؛ دلهايمان را شاد كنيم،جانهايمان را از سكينهى الهى برخوردار كنيم، اعتماد به خدا را هم در وجودخودمان روز به روز بيشتر كنيم.»
مقام معظم رهبری با بیان اینکه «ما به يك قولِ متعارفِ معمولى از سوى آدمى كه كار بدى از او نديدهايم،اعتماد ميكنيم»، در ادامه بیانات خود در جمع اعضای دفتر رهبری و سپاه صاحبالامر فرمودند:«قرضى از او ميخواهيم، كارى دست او داريم، او به ما وعدهميكند كه بسيار خوب، من اين كار را براى شما انجام ميدهم. ما معمولاًاعتماد ميكنيم، راه مىافتيم مقدمات كار را فراهم ميكنيم، در حالى كه اويك انسانى بيش نيست؛ ممكن است پشيمان بشود، ممكن است كسى بيايد رأى او رابزند، ممكن است فراموش كند، ممكن است آن امكانى كه به وسيلهى او ميخواستبه ما كمك بكند، از دستش برود؛ ده جور يا دهها جور احتمال تخلف اين وعدههست، ليكن ما اعتماد ميكنيم. خوب، خداى متعال چقدر وعده كرده است بهمؤمنين؛ وعدهى نصرت، وعدهى هدايت، وعدهى تعليم؛ «و اتّقوا اللَّه ويعلّمكم اللَّه»،(1) وعدهى حفظ و صيانت، وعدهى كمك در امور دنيا؛ اينهمه خداى متعال به ما وعده كرده.»
حضرت آیت الله خامنه ای با اشارهبه مطلق نبودن این وعده ها، در مورد شروط نه چندان دشوار این وعده که « ازدست ماها بر می آید» فرمودند:« دليلش [دشوار نبودن شروط] هم اين است كهجاهائى كه به اين شروط عمل كرديم، خداى متعال به ما كمك كرد؛ نمونهاش جنگتحميلى. شما جوانهائى كه دوران جنگ تحميلى را درك نكرديد، بدانيد؛ آن روزىكه جنگ تحميلى شروع شد، همهى صاحبنظران، همهى تحليلگران، همهى نخبگانبه طور قاطع ميگفتند صدام در اين جنگ پيروز است و ايران شكستخورده است؛جز يك عدهى معدودى، آن كسانى كه به نگاه اسلامى و ايمانى اعتقاد داشتند -نگاه امام به حوادث - آنها نه، آنها در دلشان اميدى بود؛ حالا كم يا زياد؛بعضى كورسوى اميدى بود، بعضى نه، دلشان روشن بود.»
ایشان در ادامه بیانات خود به ذکر یک [HIGHLIGHT=#ffff66]خاطره می پردازند:« در روزهاى سوم چهارم جنگ بود، توى اتاق جنگ ستاد مشترك، همهجمع بوديم؛ بنده هم بودم، مسئولين كشور؛ رئيس جمهور، نخست وزير - آن وقترئيس جمهور بنىصدر بود، نخست وزير هم مرحوم رجائى بود - چند نفرى ازنمايندگان مجلس و غيره، همه آنجا جمع بوديم، داشتيم بحث ميكرديم، مشورتميكرديم. نظامىها هم بودند. بعد يكى از نظامىها آمد كنار من، گفت: ايندوستان توى اتاق ديگر، يك كار خصوصى با شما دارند. من پا شدم رفتم پيشآنها. مرحوم فكورى بود، مرحوم فلاحى بود - اينهائى كه يادم است - دو سهنفر ديگر هم بودند. نشستيم، گفتيم: كارتان چيست؟ گفتند: ببينيد آقا! - يككاغذى در آوردند. اين كاغذ را من عيناً الان دارم توى يادداشتها نگهداشتهام كه خط آن برادران عزيز ما بود - هواپيماهاى ما اينهاست؛ مثلاً اف5، اف 4، نميدانم سى 130، چى، چى، انواع هواپيماهاى نظامىِ ترابرى و جنگى؛هفت هشت ده نوع نوشته بودند. بعد نوشته بودند از اين نوع هواپيما، مثلاًما ده تا آمادهى به كار داريم كه تا فلان روز آمادگىاش تمام ميشود.اينها قطعههاى زودْتعويض دارند - در هواپيماها قطعههائى هست كه در هربار پرواز يا دو بار پرواز بايد عوض بشود - ميگفتند ما اين قطعهها رانداريم. بنابراين مثلاً تا ظرف پنج روز يا ده روز اين نوع هواپيما پايانميپذيرد؛ ديگر كأنه نداريم. تا دوازده روز اين نوعِ ديگر تمام ميشود؛ تاچهارده پانزده روز، اين نوع ديگر تمام ميشود. بيشترينش سى 130 بود. همينسى 130 هائى كه حالا هم هست كه حدود سى روز يا سى و يك روز گفتند كه براىاينها امكان پرواز وجود دارد. يعنى جمهورى اسلامى بعد از سى و يك روز،مطلقاً وسيلهى پرندهى هوائى نظامى - چه نظامى جنگى، چه نظامى پشتيبانى وترابرى - ديگر نخواهد داشت؛ خلاص! گفتند: آقا! وضع جنگ ما اين است؛ شمابرويد به امام بگوئيد. من هم از شما چه پنهان، توى دلم يك قدرى حقيقتاًخالى شد! گفتيم عجب، واقعاً هواپيما نباشد، چه كار كنيم! او دارد باهواپيماهاى روسى مرتباً مىآيد. حالا خلبانهايش عرضهى خلبانهاى ما رانداشتند، اما حجم كار زياد بود. همين طور پشت سر هم مىآمدند؛ انواعكلاسهاى گوناگون ميگ داشتند.»
حضرت آیت الله خامنه ای در موردواکنش شان نسبت به این اظهارات فرمودند: «گفتم خيلى خوب. كاغذ را گرفتم،بردم خدمت امام، جماران؛ گفتم: آقا! اين آقايان فرماندهان ما هستند و مادار و ندار نظاميمان دست اينهاست. اينها اينجورى ميگويند؛ ميگويند ماهواپيماهاى جنگيمان تا حداكثر مثلاً پانزده شانزده روز ديگر دوام دارد وآخرين هواپيمايمان كه هواپيماى سى 130 است و ترابرى است، تا سى روز و سى وسه روز ديگر بيشتر دوام ندارد. بعدش، ديگر ما مطلقاً هواپيما نداريم. امامنگاهى كردند، گفتند - حالا نقل به مضمون ميكنم، عين عبارت ايشان يادمنيست؛ احتمالاً جائى عين عبارات ايشان را نوشته باشم - اين حرفها چيست!شما بگوئيد بروند بجنگند، خدا ميرساند، درست ميكند، هيچ طور نميشود.منطقاً حرف امام براى من قانع كننده نبود؛ چون امام كه متخصص هواپيمانبود؛ اما به حقانيت امام و روشنائى دل او و حمايت خدا از او اعتقادداشتم، ميدانستم كه خداى متعال اين مرد را براى يك كار بزرگ برانگيخته واو را وا نخواهد گذاشت. اين را عقيده داشتم. لذا دلم قرص شد، آمدم بهاينها - حالا همان روز يا فردايش، يادم نيست - گفتم امام فرمودند كه برويدهمينها را هرچى ميتوانيد تعمير كنيد، درست كنيد و اقدام كنيد.»
ایشانافزودند: «همان هواپيماهاى اف 5 و اف 4 و اف 14 و اينهائى كه قرار بود بعداز پنج شش روز بكلى از كار بيفتد، هنوز دارد تو نيرو هوائى ما كار ميكند!بيست و نُه سال از سال 59 ميگذرد، هنوز دارند كار ميكنند! البته تعدادى ازآنها توى جنگ آسيب ديدند، ساقط شدند، تير خوردند، بعضيشان از رده خارجشدند، اما از اين طرف هم در قبال اين ريزش، رويشى وجود داشت؛ مهندسين مادر دستگاههاى ذىربط توانستند قطعات درست كنند، خلأها را پر كنند و بعضىاز قطعات را علىرغم تحريم، به كورى چشم آن تحريم كنندهها، از راههائىوارد كنند و هواپيماها را سرپا نگه دارند. علاوه بر اينها، از آنها يادبگيرند و دو نوع هواپيماى جنگى خودشان بسازند. الان شما ميدانيد كه درنيروى هوائى ما، دو نوع هواپيماى جنگى - البته عين آن هواپيماهاى قبلىِخود ما نيست، اما بالاخره از آنها استفاده كردند. مهندس است ديگر، نگاهميكند به كارى، تجربه مىاندوزد، خودش طراحى ميكند - دو كابينهى براىآموزش و يك كابينهى براى تهاجم نظامى، ساخته شده. علاوه بر اينكههمانهائى هم كه داشتيم، هنوز داريم و توى دستگاههاى ما هست.»
[HIGHLIGHT=#a0ffff]رهبر [HIGHLIGHT=#99ff99]انقلاب ، این [HIGHLIGHT=#ffff66]خاطره را مصداق «توكل به خدا» و «صدق وعدهى خدا» عنوان فرمودند و افزودند:«وقتىخداى متعال با تأكيد فراوان و چندجانبه ميفرمايد: «و لينصرنّ اللَّه منينصره»؛(2) بىگمان، بىترديد، حتماً و يقيناً خداى متعال نصرت ميكند،يارى ميكند كسانى را كه او را، يعنى دين او را يارى كنند - وقتى خدا اينرا ميگويد - من و شما هم ميدانيم كه داريم از دين خدا حمايت ميكنيم، يارىِدين خدا ميكنيم. بنابراين، خاطرجمع باشيد كه خدا نصرت خواهد كرد.»
حضرتآیت الله خامنه ای در ادامه فرمودند:« بعد از آغاز جنگ تحميلى هم دههابار - حالا اگر ريزهايش را بخواهيم حساب كنيم، بيش از اين حرفها شايد بشودگفت؛ هزارها بار، اما حالا آن رقمهاى درشت را آدم بخواهد حساب كند - مانصرت الهى را ديديم؛ كمك الهى را ديديم. يكىاش همين آمدن اسرا بود. ماحدود پنجاه هزار اسير پيش عراق داشتيم؛ پنجاه هزار. او هم يك خرده كمتر ازاين، در همين حدودها، اسير دست ما داشت. منتها فرقش اين بود كه اسيرهائىكه او پيش ما داشت، همه نظامى بودند، اسيرهائى كه ما پيش او داشتيم،خيلىشان غيرنظامى بودند. توى همين بيابانها مردم را جمع كرده بودند، بردهبودند. من وقتى كه جنگ تمام شد، به نظرم رسيد كه پس گرفتن اين اسيرها ازصدام، احتمالاً سى سال طول ميكشد؛ سى سال! چون تبادل اسرا را در جنگهاىمعروف ديده بوديم ديگر. در جنگ بينالملل، جنگ ژاپن، بعد از گذشت بيست سىسال، هنوز يك طرف مدعى بود كه ما چند تا اسير پيش شما داريم؛ او ميگفتنداريم؛ چك چونه، بنشين برخيز؛ تا بالاخره به يك نتيجهاى ميرسيدند. بايدصد تا كنفرانس گذاشته بشود، نشست و برخاست بشود، تا ثابت كنيم كه بله،فلان تعداد اسير هنوز باقىاند؛ آن هم قطره چكانى. صدام اينجورى بود ديگر.»
حضرتآیت الله خامنه ای در مورد خصوصیات رفتاری صدام می فرمایند:«آدم بدقلق،بداخلاق، خبيث، موذى، هر وقت احساس قدرت كند، حتماً قدرتنمائىاى از خودشنشان بدهد؛ اينجور آدمى بود؛ صدام طبيعتش خيلى طبيعت پستِ دنىاى بود.آدمهاى پست و دنى هرجا احساس قدرت بكنند، آنچنان منتفخ ميشوند كه با آنهااصلاً نميشود هيچ مبادله كرد؛ هيچ. آن وقتى كه احساس ضعف ميكنند، در مقابليك قويترى قرار ميگيرند، از مورچه خاكسارتر ميشوند! ديديد ديگر؛ صدام بهآمريكائىها التماس ميكرد. قبل از اينكه آمريكائىها به عراق حمله كنند -اين دفعهى اخير - التماس ميكرد كه بيائيد با ما بسازيد، همهمان عليهجمهورى اسلامى متحد بشويم. منتها شانسش نيامد ديگر كه آمريكائىها از اوقبول كنند.»
ایشان در ادامه افزودند: «من ميگفتم سى سال طول ميكشدكه اسرا آزاد بشوند. خداى متعال صحنهاى درست كرد و اين احمق قضيهىحملهاش به كويت پيش آمد، احساس كرد كه اگر بخواهد با كويت بجنگد - البتهجنگش با كويت به قصد تصرف كامل كويت بود - احتياج دارد به اينكه از ايرانخاطرش جمع باشد؛ اين هم با بودن اسرا امكانپذير نيست. اول نامه نوشت بهرئيس جمهور وقت و به نحوى به بنده، چون از اين طرف جواب درستى نگرفت، بناكرد اسرا را خودش آزاد كردن، كه ديگر آنهائى كه يادشان است، يادشان هست.يكهو خبر شديم كه اسرا از مرز دارند مىآيند؛ همين طور پشت سر هم گروهگروه آمدند، تا تمام شد. اين كار خدا بود، اين نصرت الهى بود. و ديگر همينطور از اين قضايا تا امروز.»
ایشان خطاب به اعضای دفتر رهبری وسپاه ولی امر فرمودند:«شماها برادران و خواهران عزيزى هستيد. هم آن كسانىكه در حفاظت اينجا يا در تشكيلات ادارى اينجا مشغول خدمتند، همخانوادههايشان؛ خانمهايشان، فرزندانشان؛ پسر و دخترشان. واقعاً داريدخدمت ميكنيد، جاى حساسى هم خدمت ميكنيد. اگر من بخواهم يك توصيه به شمابكنم، آن توصيه اين خواهد بود كه بصيرت خودتان را زياد كنيد؛ بصيرت.بلاهائى كه بر ملتها وارد ميشود، در بسيارى از موارد بر اثر بىبصيرتىاست. خطاهائى كه بعضى از افراد ميكنند - مىبينيد در جامعهى خودمان همگاهى بعضى از عامهى مردم و بيشتر از نخبگان، خطاهائى ميكنند. نخبگان كهحالا انتظار هست كه كمتر خطا كنند، گاهى خطاهايشان اگر كماً هم بيشترنباشد، كيفاً بيشتر از خطاهاى عامهى مردم است - بر اثر بىبصيرتى است؛خيلىهايش، نميگوئيم همهاش.»
[HIGHLIGHT=#a0ffff]رهبر معظم [HIGHLIGHT=#99ff99]انقلاب در ادامه خواهان افزایش بصیرت و آگاهی شدند و در این رابطه افزودند:«بصيرت خودتان را بالا ببريد، آگاهى خودتان را بالا ببريد. من مكرر اينجملهى اميرالمؤمنين را به نظرم در جنگ صفين در گفتارها بيان كردم كهفرمود: «الا و لايحمل هذا العلم الّا اهل البصر و الصّبر». ميدانيد، سختىپرچم اميرالمؤمنين از پرچم پيغمبر، از جهاتى بيشتر بود؛ چون در پرچمپيغمبر دشمن معلوم بود، دوست هم معلوم بود؛ در زير پرچم اميرالمؤمنين دشمنو دوست آنچنان واضح نبودند. دشمن همان حرفهائى را ميزد كه دوست ميزند؛همان نماز جماعت را كه تو اردوگاه اميرالمؤمنين ميخواندند، تو اردوگاه طرفمقابل هم - در جنگ جمل و صفين و نهروان - ميخواندند. حالا شما باشيد، چهكار ميكنيد؟ به شما ميگويند: آقا! اين طرفِ مقابل، باطل است. شما ميگوئيد:اِ، با اين نماز، با اين عبادت! بعضىشان مثل خوارج كه خيلى هم عبادتشانآب و رنگ داشت؛ خيلى. اميرالمؤمنين از تاريكى شب استفاده كرد و از اردوگاهخوارج عبور كرد، ديد يكى دارد با صداى خوشى ميخواند: «أمّن هو قانت ءاناءاللّيل»(4) - آيهى قرآن را نصفه شب دارد ميخواند؛ با صداى خيلى گرم وتكان دهندهاى - يك نفر كنار حضرت بود، گفت: يا اميرالمؤمنين! به به! خوشبه حال اين كسى كه دارد اين آيه را به اين قشنگى ميخواند. اى كاش من يكموئى در بدن او بودم؛ چون او به بهشت ميرود؛ حتماً، يقيناً؛ من هم با بركتاو به بهشت ميروم. اين گذشت، جنگ نهروان شروع شد. بعد كه دشمنان كشته شدندو مغلوب شدند، اميرالمؤمنين آمد بالاسر كشتههاى دشمن، همين طور عبورميكرد و ميگفت بعضىها را كه به رو افتاده بودند، بلندشان كنيد؛ بلندميكردند، حضرت با اينها حرف ميزد. آنها مرده بودند، اما ميخواست اصحاببشنوند. يكى را گفت بلند كنيد، بلند كردند. به همان كسى كه آن شب همراهشبود، حضرت فرمود: اين شخص را ميشناسى؟ گفت: نه. گفت: اين همان كسى است كهتو آرزو كردى يك مو از بدن او باشى، كه آن شب داشت آن قرآن را با آن لحنسوزناك ميخواند! اينجا در مقابل قرآن ناطق، اميرالمؤمنين (عليه افضل صلواتالمصلّين) ميايستد، شمشير ميكشد! چون بصيرت نيست؛ بصيرت نيست، نميتوانداوضاع را بفهمد.»
ایشان با تشبیه کردن جبهه ها و صحنه هایسیاسی به جبهه ی جنگ، فرمودند:« اگر شما تو جبههى جنگ نظامى، هندسهىزمين در اختيارتان نباشد، احتمال خطاهاى بزرگ هست. براى همين هم هست كهشناسائى ميروند. يكى از كارهاى مهم در عمل نظامى، شناسائى است؛ شناسائى ازنزديك، كه زمين را بروند ببينند: دشمن كجاست، چه جورى است، مواضعش چگونهاست، عوارضش چگونه است، تا بفهمند چه كار بايد بكنند. اگر كسى اين شناسائىرا نداشته باشد، ميدان را نشناسد، دشمن را گم بكند، يك وقت مىبينيد كهدارد خمپارهاش را، توپخانهاش را آتش ميكند به طرفى، كه اتفاقاً اين طرف،طرفِ دوست است، نه طرفِ دشمن. نميداند ديگر.»
ایشان با بیان اینکه«عرصه ى سياسى عيناً همين جور است» افزودند:«اگر بصيرت نداشته باشيد،دوست را نشناسيد، دشمن را نشناسيد، يك وقت مىبينيد آتش توپخانهى تبليغاتشما و گفت و شنود شما و عمل شما به طرف قسمتى است كه آنجا دوستان مجتمعند،نه دشمنان. آدم دشمن را بشناسد؛ در شناخت دشمن خطا نكنيم. لذا بصيرت لازماست، تبيين لازم است.»
حضرت آیت الله خامنه ای، يكى از كارهاى مهمنخبگان و خواص را «تبيين» برشمردند و در این رابطه فرمودند:« حقائق رابدون تعصب روشن كنند؛ بدون حاكميت تعلقات جناحى و گروهى و بر دل آنگوينده. اينها مضر است. جناح و اينها را بايد كنار گذاشت، بايد حقيقت رافهميد. در جنگ صفين يكى از كارهاى مهم جناب عمار ياسر تبيين حقيقت بود.چون آن جناح مقابل كه جناح معاويه بود، تبليغات گوناگونى داشتند. همينى كهحالا امروز به آن جنگ روانى ميگويند، اين جزو اختراعات جديد نيست،شيوههاش فرق كرده؛ اين از اول بوده. خيلى هم ماهر بودند در اين جنگروانى؛ خيلى. آدم نگاه ميكند كارهايشان را، مىبيند كه در جنگ روانى ماهربودند. تخريب ذهن هم آسانتر از تعمير ذهن است. وقتى به شما چيزى بگويند،سوءظنى يك جا پيدا كنيد، وارد شدن سوء ظن به ذهن آسان است، پاك كردنش ازذهن سخت است. لذا آنها شبههافكنى ميكردند، سوء ظن را وارد ميكردند؛ كارآسانى بود. اين كسى كه از اين طرف، خودش را موظف دانسته بود كه در مقابلاين جنگ روانى بايستد و مقاومت كند، جناب عمار ياسر بود، كه در قضاياى جنگصفين دارد كه با اسب از اين طرف جبهه، به آن طرف جبهه و صفوف خودى ميرفت وهمين طور اين گروههائى را كه - به تعبيرِ امروز، گردانها يا تيپهاى جداجداى از هم - بودند، به هر كدام ميرسيد، در مقابل آنها مىايستاد و مبالغىبراى آنها صحبت ميكرد؛ حقائقى را براى آنها روشن ميكرد و تأثير ميگذاشت.يك جا ميديد اختلاف پيدا شده، يك عدهاى دچار ترديد شدند، بگو مگو توىآنها هست، خودش را بسرعت آنجا ميرساند و برايشان حرف ميزد، صحبت ميكرد،تبيين ميكرد؛ اين گرهها را باز ميكرد.»
[HIGHLIGHT=#a0ffff]رهبر [HIGHLIGHT=#99ff99]انقلاب با تاکید مجدد بر اهمیت بصیرت، فرمودند:« نقش نخبگان و خواص هم اين است كهاين بصيرت را نه فقط در خودشان، در ديگران به وجود بياورند. آدم گاهىمىبيند كه متأسفانه بعضى از نخبگان خودشان هم دچار بىبصيرتىاند؛نميفهمند؛ اصلاً ملتفت نيستند. يك حرفى يكهو به نفع دشمن ميپرانند؛ به نفعجبههاى كه همتش نابودى بناى جمهورى اسلامى است به نحوى. نخبه هم هستند،خواص هم هستند، آدمهاى بدى هم نيستند، نيت بدى هم ندارند؛ اما اين استديگر. بىبصيرتى است ديگر. اين بىبصيرتى را بخصوص شما جوانها با خواندنآثار خوب، با تأمل، با گفتگو با انسانهاى مورد اعتماد و پخته، نه گفتگوىتقليدى - كه هر چه گفت، شما قبول كنيد. نه، اين را من نميخواهم - از بينببريد. كسانى هستند كه ميتوانند با استدلال، آدم را قانع كنند؛ ذهن انسانرا قانع كنند. و حتّى حضرت ابىعبداللَّهالحسين (عليهالسّلام) هم از اينابزار در شروع نهضت و در ادامهى نهضت استفاده كرد.»
ایشان با بیاناینکه «ايام مربوط به امام حسين (عليهالسّلام) است» افزودند:« امام حسينرا فقط به جنگِ روز عاشورا نبايد شناخت؛ آن يك بخش از جهاد امام حسين است.به تبيين او، امر به معروف او، نهى از منكر او، توضيح مسائل گوناگون درهمان منى و عرفات، خطاب به علما، خطاب به نخبگان - حضرت بيانات عجيبىدارد كه تو كتابها ثبت و ضبط است - بعد هم در راه به سمت كربلا، هم در خودعرصهى كربلا و ميدان كربلا، بايد شناخت. در خود عرصهى كربلا حضرت اهلتبيين بودند، ميرفتند، صحبت ميكردند. حالا ميدان جنگ است، منتظرند خون همرا بريزند، اما از هر فرصتى اين بزرگوار استفاده ميكردند كه بروند با آنهاصحبت بكنند، بلكه بتوانند آنها را بيدار كنند. البته بعضى خواب بودند،بيدار شدند.»
[HIGHLIGHT=#a0ffff]رهبر [HIGHLIGHT=#99ff99]انقلاب در ادمه بیانات خود افزودند:«بعضى خودشان را به خواب زده بودند و آخر همبيدار نشدند. آنهائى كه خودشان را به خواب ميزنند، بيدار كردن آنها مشكلاست، گاهى اوقات غير ممكن است.»
مقام معظم رهبری در پایان در تبریکمجدد اعیاد، فرمودند:« انشاءاللَّه اين عيد سعيد، اين اعياد سعيد برهمهى شما مبارك باشد و دل خوش، روح پراميد، وجودِ پر از سكينه و آرامش واعتماد و تحرك در راه هدف، توفيقى باشد كه خداى متعال به زن و مرد شما وپير و جوان شما انشاءاللَّه عنايت كند
Re: خاطره های رهبر انقلاب
ارسال شده: چهارشنبه ۱ مهر ۱۳۸۸, ۸:۳۴ ب.ظ
توسط RAHVAR
خاطره رهبر انقلاب از شهادت شهید رجایی
فوقالعاده نگران شدم، با حال بسيار ضعيف و ناتوانى كه داشتم خودم را رساندم پاى تلفن، نشستم، بنا كردم اينجا آنجا تلفن كردن، اما خبرها همه متناقض و نگران كننده بود. يكى مىگفت كه حالشان خوب است، يكى مىگفت زنده بيرون آمدند، يكى مىگفت جسدشان پيدا نشده، يكى مىگفت توى بيمارستانند و من تا اوائل شب كه خبر درستى به من نرسيده بود در حالت فوقالعاده بد و نگرانى به سر مىبردم، تا بالأخره…
من بيمار بودم، تازه از بيمارستان خارج شده بودم، در منزلى ... استراحت مىكردم و در جريان اوضاع و احوال هم قرار مىگرفتم؛ مرحوم شهيد رجايى و شهيد باهنر و برادران ديگر (میآمدند و) مسائل را با من در ميان مىگذاشتند. ليكن خود من شركت فعالى در جريانات نمىتوانستم داشته باشم.
در اين اواخر تدريجاً حالم بهتر شده بود، گاهى در جلسات شركت مىكردم، كمااينكه در شب قبل از حادثه؛ در جلسهاى در اتاق خود مرحوم رجايى شركت كردم و راجع به مسائل مهم مملكتى صحبت مىكرديم. بنابراين دور بودم از محل حادثه (انفجار) و بعدازظهر هم بود، من هم بيمار بودم و خوابيده بودم، از خواب كه بيدار شدم از بچههاى پاسدار، برادرهايى كه پهلوى من بودند يك زمزمههايى شنيدم. گفتم چيه؟ گفتند كه يك بمب در نخستوزيرى منفجر شده است. گفتم كه كى آنجا بوده؟ گفتند كه رجايى و باهنر هم بودند، من فوقالعاده نگران شدم، با حال بسيار ضعيف و ناتوانى كه داشتم خودم را رساندم پاى تلفن، نشستم، بنا كردم اينجا آنجا تلفن كردن، اما خبرها همه متناقض و نگران كننده بود. يكى مىگفت كه حالشان خوب است، يكى مىگفت زنده بيرون آمدند، يكى مىگفت جسدشان پيدا نشده، يكى مىگفت توى بيمارستانند و من تا اوائل شب كه خبر درستى به من نرسيده بود در حالت فوقالعاده بد و نگرانى به سر مىبردم، تا بالأخره مطلب برايم روشن شد.
احساسات من در آن موقع طبيعى است كه چه احساساتى بود. دو دوست عزيز و قديمى، دو انقلابى، دو عنصر طراز اول جمهورى اسلامى را از دست داده بوديم و من شديداً احساس خسارت مىكردم، احساس ضايعه مىكردم، احساس غم مىكردم و از طرفى احساس خشم نسبت به آن كسانى كه عاملين اين حادثه بودند مىكردم و همين بود كه فردا صبح زود با اينكه خيلى بىحال بودم پا شدم، سوار ماشين شدم، آمدم براى تشييع جنازه به مجلس، و با اينكه اطبا همه من را منع مىكردند كه من شركت نكنم و دخالت نكنم، ديدم طاقت نمىآورم كه شركت در مراسم نكنم، آمدم آنجا روى ايوان جلوى مجلس و يك سخنرانىاى هم با كمال هيجان كردم كه دور و ور من را دوستان گرفته بودند كه نبادا من بيفتم، از بس هيجان داشتم. بههرحال براى من بسيار حادثهى تلخى بود، يعنى شايد بتوانم بگويم تلخترين حادثهاى بود كه تا آنروز من ديده بودم، زيرا حادثهى هفتتير كه مىتوانست براى من تلختر باشد هنگامى اتفاق افتاده بود كه من آن روز بيهوش بودم و نمىفهميدم، بعد تدريجاً با اين حادثه ذره ذره آشنا شدم و اطلاع پيدا كردم، اما اين حادثهى ناگهانى به خصوص بعد از حادثهى هفت تير براى من شايد تلخترين حادثهاى بود كه تا آن روز براى من پيش آمده بود.
مصاحبهی مطبوعاتی پيرامون حادثهی هشتم شهريور؛ 1361/5/26
روايت هاي خواندني از خاطرات رهبر انقلاب در دوران رياست جمهوري
هاشم طالب ، مسئول خبرنگاران حوزه دولت نهاد ریاست جمهوری-که به تازگی بعد از 24 سال خدمت ، بازنشسته شده است- در گفتگو با روزنامه "جام جم" به بیان بخشی از خاطرات جذاب و خواندنی خود پرداخت که به جهت زیبایی و گیرایی این خاطرات ، توجه خوانندگان را به گوشه هایی از این خاطرات جلب می نماییم.
طالب در خصوص شروع کارش در نهاد ریاست جمهوری گفت: مقطعی که ما شروع کردیم ، از نظر امنیتی زمان بدی بود. هفتم تیر، هشتم شهریور، ترور شخصیت ها، ائمه جمعه و حتی مردم ، انفجارها و این که حضرت آیت الله خامنه ای از بیمارستان آمدند ریاست جمهوری جو عجیب و خاصی را ایجاد کرده بود؛ چنانچه دفتر رئیس جمهور، منزل ایشان و تشکیلات اداری ریاست جمهور در یک ساختمان خلاصه شده بود. (ساختمان قرمز)، بنابراین تردد خبرنگاران خیلی با مشکل مواجه و با دید امنیتی بسیار شدیدی آمیخته بود و ما هم از روابط عمومی چیزی نمی دانستیم.
وی ادامه داد: معلم بزرگ ما برای سامان دادن کارهایمان شخص آقا بودند. جالب است بدانید بچه های تیم حفاظت هم از آقا یاد می گرفتند که باید چگونه عمل کنند. حتی در موردی که من با یک خبرنگار برخوردی داشتم ، ایشان بشدت برآشفته شدند و گفتند معنی ندارد. شما باید همواره طرفدار و حامی خبرنگاران باشید.
طالب در این مصاحبه اظهار داشت: با گذشت زمان ، رابطه ای که میان آقا با خبرنگاران برقرار شد تا هنوز هم کم نظیر است. ایشان بلااستثنا با همه مطبوعات ، مصاحبه های اختصاصی داشتند و این اتفاق پس از آن مقطع هرگز نیفتاد. آقا در عین حال همواره تاکید می کردند که تشکیلات نباید عریض و طویل بشود. یک روابط عمومی داشتیم با حداکثر 10نفر نیرو و الان همان مجموعه با همان کارها به چند معاونت و ده دوازده تا اداره کل ، هر کدام با دهها نیرو تبدیل شده است.دوران بسیار شیرینی بود، اما با ظلمهایی در حق رئیس جمهور نیز همراه بود.
این مسئول سابق روابط عمومی ریاست جمهوری در مورد وضع زندگی آیت الله خامنه ای در دوران ریاست جمهوری گفت: ایشان با خانواده تا مدتها در یک اتاق درون مجموعه اداری زندگی می کردند. همسر رئیس جمهور وقتی از خانه بیرون می آمدند در واقع وارد قسمت اداری می شدند. حتی بعد که ریاست جمهوری به ساختمان سفید منتقل شد، ایشان در اتاقی چسبیده به دفترشان زندگی می کردند و فرزندان آقا واقعا حالت زندانی داشتند؛ اما بعدها یعنی 4سال پس از شروع ریاست جمهوری پشت ساختمان نخست وزیر 2خانه هر یک به مساحت حدود 100مترمربع پیش بینی شد که در یکی رئیس جمهور و دیگری نخست وزیر با خانواده زندگی می کردند.
تا آن موقع آقا اجازه نداده بودند منزلشان مفروش باشد و آن اتاق پوشیده از موکت بود، اما دوستان تلاش کردند آن منزل را مفروش کنند که همچنان آقا اجازه ندادند و فرشها جمع شد.
وی در ادامه خاطراتش به بیان داستانی از سفرهای استانی رهبر معظم انقلاب در دوران ریاست جمهوری پرداخت و گفت: سال 1363در سفر چهارمحال بختیاری در مسیری که با بالگرد طی می کردیم ، یک آبادی دیده می شد که آقا گفتند در این روستا بنشینیم.
بعد فهمیدیم اسم این روستا سرآقا سید است و هرگز طی سالها محور ارتباطی با شهر نداشته است و ساکنان روستا تا آن روز رنگ شهر، ماشین و... را ندیده بودند. بالگرد که نشست مردم اول ترسیدند و بعد نزدیک شدند.
از محل فرود باید یک دره سنگلاخ را طی می کردیم تا به روستا برسیم. مردم روستا آمدند و گفتند بیایید کول ما تا برویم. خب ما استنکاف کردیم. بعد مردم روستا روی زمین خوابیدند تا پای کسی روی سنگلاخ نباشد و از روی بدن اینها عبور از دره انجام شود و آقا اعتراض کردند که چرا شما این کارها را انجام می دهید و یکی از مردم گفت سالها پیش (معلوم شد پیش از انقلاب) بخشداری به آنجا رفته و از آنها خواسته وی را کول کنند.
وی افزود: بعد ما فهمیدیم آنها متوجه نبودند که رئیس جمهور به روستایشان آمده و احترامی که می گذاشتند به دلیل سیادت و روحانیت آقا بوده است. آقا در روستا روی زمین نشستند و زمانی طول کشید که اهالی صندلی ای را که ظاهرا تنها صندلی موجود در روستا بود آوردند.
آقا پرسیدند چه مشکلی دارید. یکی از آنها گفت بعید است در خصوص مشکل ما شما بتوانید کاری بکنید که آقا گفتند حالا بیان کنید، شاید توانستیم کاری بکنیم و آنها اسم دزدی را بیان کردند. گفتند او 3قاطر آنها را دزدیده است که این بزرگترین مشکل آن روستا بود.
فرمانده ژاندارمری همان جا بود که آقا دستور دادند این دزد پیدا شود. یک روز بعد دزد دستگیر شده بود. وقتی آقا قصد داشتند روستا را ترک کنند، مردم گفتند یک خواهش دیگر هم دارند و گفتند چند زوج در روستا هستند که ده پانزده سال است با هم زندگی می کنند و چون عاقد نداشته ایم آنها عقد نشده اند و شما برایشان خطبه عقد بخوانید.
آقا فرمودند همان لفظ ایجاب و قبول که جاری شده عقد هم جاری شده و مشکلی وجود ندارد. یکی از روستایی ها در میان خبرنگاران آمده و گفته بود که دخترم بزرگ است و خانه ندارم و اگر به این آقا بگویم مشکل حل خواهد شد؟
ما گفتیم با چقدر می توانی خانه بخری. گفت پولش نمی رسد و بعد از اصرار ما، در نهایت گفت هزار تومان ، که بچه ها نفری 100تومان ، 200تومان جمع کردیم و 200تومانی هم اضافه آمد که گفتیم با این هم جهیزیه برای دخترت تهیه کن.
پس از آن سفر، پزشک مقیم، به روستا اعزام و راه احداث و خلاصه آباد شد.
طالب در مورد سفر آیت الله خامنه ای به پاکستان گفت: در سفر پاکستان وقتی آقا وارد شهر لاهور شدند اتفاق عجیبی افتاد. همه ما جا خورده بودیم ، حتی خود پاکستانی ها، حتی خود ضیائ الحق که در آن سفر آقا را همراهی می کرد. قرار بود آقا با همراهی رئیس جمهور پاکستان از فرودگاه این شهر به مزار اقبال لاهوری (مسیری به طول فرودگاه مهرآباد تا میدان امام حسین ) بروند و زمانی حدود یک ربع ساعت برای طی این مسیر پیش بینی شده بود، اما طی این مسیر 4ساعت طول کشید، زیرا در آن روز بدون هیچ پیش بینی و تبلیغات و اعلام وسیع قبلی مردم لاهور استقبال عظیم و باشکوهی از آقا کردند؛ استقبالی در حجم همان استقبالی که روز ورود امام (ره) به وطن از ایشان شد.
وی ادامه داد: جمعیت در مسیری به طول حدود 15کیلومتر جا گرفته بود و بیشتر اوقات خودروی حامل دو رئیس جمهور را جمعیت روی دست بلند می کرد. دولت پاکستان هراسان شده بود، چون از رئیس جمهور کشوری دیگر چنین استقبال عجیبی شده بود. آنها تا توانستند کوشیدند گروه خبرنگاران ایرانی قادر نباشند این صحنه باشکوه را منعکس کنند. ایراد امنیتی تراشیدند و از این قبیل و اما ما رفتیم یک جیپ روباز را که 4نیروی کار کنار آن بودند تصاحب کردیم ، بچه ها فیلم و عکس گرفتند که پخش شد.
به خاطر دارم که چندین مرتبه پیش آمد که این جیپ از فرط فشار جمعیت روی دو چرخ راه می رفت. بچه های کیهان ، اطلاعات ، ابرار و ایرنا هنوز به خاطر دارند که مردم لاهور شعار می دادند: درود بر خامنه ای ، مرگ بر ضیاالحق. اوضاع وحشتناک امنیتی به وجود آمده بود، اما لطف و رحمت الهی شامل ما شده بود که جان سالم به در بردیم.
طالب در پاسخ به این سئوال که ظاهرا سفارش آقا در زمان ریاست جمهوری این بود که تشکیلات ، عریض و طویل نباشد. آیا این رویه تا آخر دوره دوم ادامه داشت؟ گفت: بله ، دقیقا این رویه مراعات شد. من به شما بگویم که آن زمان فقط یک مسوول در دفتر خودرو، منشی و راننده داشت و او آقای میرسلیم ، مشاور رئیس جمهور بود. در این 8ساله نه اضافه کاری در کار بود نه خودرو و امکانات فراتر از معمول که الان معمول شده است ، در حالی 18ساعت کار می کردیم و ماشین ها هم همه پیکان بود.
پیکان هایی که فقط خواجه حافظ شیرازی آنها را هل نداده بود. من و بقیه دوستان برای کارهای اداری از ماشین شخصی خودمان استفاده می کردیم، حتی تردید داشتیم که برای بنزین آن از اداره کوپن بگیریم. من به شما بگویم که اگر در پیشگاه الهی در قبال دریای گناهانم چیزی برای پیشکش داشته باشم همان 8سال خدمت کنار آقاست.
پس از آخرین دوره ریاست جمهوری و رحلت حضرت امام (ره) یک دوره کاری 40روزه عجیبی هم داشتیم و آن روزی چند دیدار آقا به عنوان رهبر انقلاب در دیدار با اقشار مختلف مردم بود که در این مدت از اقصا نقاط کشور می آمدند، یک کار شبانه روزی با کمترین امکانات.
Re: خاطره های رهبر انقلاب
ارسال شده: چهارشنبه ۱ مهر ۱۳۸۸, ۸:۳۷ ب.ظ
توسط RAHVAR
حاشيههاي استقبال رسمي احمدينژاد از چاوز
خاطره شيرين چاوز از ديدار با رهبر انقلاب
خبرگزاري فارس: در ديداري كه من با مقام معظم رهبري داشتم يكي از جملات ايشان بسيار در من تاثير گذاشت و آن جمله اين بود كه ايشان به من گفتند مشكل اصلي ما اتحاد است چرا كه اگر ما اتحاد داشته باشيم ميتوانيم موفق شويم.
به گزارش خبرنگار سياسي خبرگزاري فارس، استقبال رسمي محمود احمدينژاد رئيس جمهور كشورمان از هوگو چاوز رئيسجمهور ونزوئلا كه در نهاد رياست جمهوري برگزار شد با حاشيههايي همراه شد.
* محمود احمدينژاد در حالي از هوگو چاوز در نهاد رياست جمهوري استقبال كرد كه چاوز پس از پياده شدن از ماشين ، مشتهاي خود به عنوان ايستادگي و مقاومت در برابر دشمنان دو كشور در مقابل رسانههاي داخلي و خارجي و رسانههاي ونزوئلا گره كرده نشان داد.
* چاوز و احمدينژاد پس از سان ديدن از نيروهاي مستقر در نهاد رياست جمهوري با وزراي ايران و وزراي ونزوئلا در حياط نهاد رياست جمهوري ديدار كردند كه اين ديدار و گفتگو با هر وزير نزديك به 5 دقيقه به طول انجاميد كه در اين ميان آفتاب شديد بسياري از حاضران را آزار ميداد.
* هوگو چاوز در ملاقات خود با منوچهر متكي وزير امور خارجه كشور كه پس از سان ديدن از نيروهاي مستقر در نهاد در حيات رياست جمهوري انجام شد، با مشتهاي گره كرده خواستار ايستادگي دو كشور در برابر دشمنان مشترك ايران و ونزوئلا شد و خطاب به متكي گفت ايران منافع،راهكارها و دشمنان مشتركي دارد و براي پيروزي و ايستادگي در برابر دشمنان نياز به همبستگي بيشتر بين ايران و ونزوئلا است كه اين همبستگي هر روز در حال افزايش است.
* رئيسجمهور ونزوئلا همچنين در گفتگوي كوتاهي با مرضيه وحيد دستجردي كه پس از سان ديدن از نيروهاي مستقر در محل انجام شد خطاب به وي گفت: انتخاب شما را به عنوان وزير زن در وزارت بهداشت تبريك ميگويم و اميدوارم بتوانيم با هم به خوبي كار كنيم و به اهداف مشتركمان برسيم.
* چاوز خطاب به وحيد دستجردي گفت: يكي از قراردادهاي مهم ما ايجاد كارخانه داروسازي در ونزوئلا است.
* رئيسجمهور ونزوئلا خطاب به وزير بهداشت كشورمان گفت من و احمدينژاد ايران و نزوئلا برادر هستيم و شما بايد كمك كنيد تا اين دو كشور به پيشرفت دست پيدا كنند تا بتوانيم در مقابل دشمنان مشتركمان با قدرت بيايستيم.
* چاوز در گفتگوي كوتاهي با هاشمي ثمره دستيار احمدينژاد با بيان اينكه ما منافع و دشمنان مشترك داريم گفت: اين منافع و دشمنان مشترك ما را با هم پيوند ميدهد و بايد به شرايط و آنچه كه در آمريكاي لاتين ميگذرد، توجه داشتيم باشيم تا ونزوئلا به يك مركز عملياتي براي ديگر نقاط دنيا تبديل شود.
* در خلال گپ و گفتگوهاي كوتاه بين رئيسجمهور ونزوئلا و وزراي كشورمان گفتگوهاي درگوشي كه با صداي آهستهتري رد و بدل مي شد جلب توجه ميكرد كه بخشي از اين مذاكرات درگوشي به صحبت چاوز با وزير بازرگاني اختصاص داشت و بسياري از خبرنگاران تلاش ميكردند تا خود را تا حدودي به حلقه اين گفتگوها نزديك كنند تا بخشي از اين گفتگوهاي درگوشي را بشنوند.
* رئيسجمهور ونزوئلا در گپ و گفتگوهاي خود كه پس از سان ديدن از نيروهاي مستقر در نهاد با وزرا انجام شد، خاطرهاي را از يكي از سخنرانيهاي در ونزوئلا براي احمدينژاد تعريف كرد.
* هوگو چاوز در پايان سخنان خود با وزراي كشورمان به ديدار اخير خود با مقام معظم رهبري اشاره كرد و گفت: در ديداري كه من با مقام معظم رهبري داشتم يكي از جملات ايشان بسيار در من تاثير گذاشت و آن جمله اين بود كه ايشان به من گفتند مشكل اصلي ما قدرت است چرا كه اگر ما قدرت داشته باشيم ميتوانيم موفق شويم. منظور هوگو چاوز از بيان لفظ قدرت در اين خاطره اتحاد بيشتر بين جمهوري اسلامي ايران و كشور ونزوئلا بود كه در ترجمه زبان ونزوئلايي اين اتحاد به لفظ قدرت بيان ميشود.
Re: خاطره های رهبر انقلاب
ارسال شده: چهارشنبه ۱ مهر ۱۳۸۸, ۸:۴۲ ب.ظ
توسط RAHVAR

[/TD] [TD]
خاطره خواندني حائري شيرازي از رهبر انقلاب
[/TD] [/TR] عضو مجلس خبرگان رهبري گفت: مهمترين خصوصيت مقام معظم رهبري بي هوايي و ذوب شدن وي در ولايت است. [/TD] [TD]
[External Link Removed for Guests] [/TD] [/TR]
به گزارش روز يکشنبه ايرنا و به نقل از روابط عمومي سپاه پاسداران انقلاباسلامي آيتالله "محيالدين حائري شيرازي" از اساتيد برجسته حوزه علميه قمو عضو مجلس خبرگان رهبري در جمع کارکنان قرارگاه سازندگي خاتمالانبياء(ص) ضمن تبيين ابعاد شخصيتي رهبر معظم انقلاب بر لزوم پذيرش عمليولايت ايشان گفت: حفظ نظام بدون تبعيت از رهبري معنا ندارد.آيتالله شيرازي همچنين از خصوصيات بارز مقام معظم رهبري به بيهوايي و ذوب در ولايت اشاره کرد و با بيان خاطرهاي از ايشان گفت: درزمان رياست جمهوري ايشان پرسيدم پس از اتمام رياست جمهوري چه خواهيد کرد،خيلي راحت پاسخ دادند: "آخوندي، مي روم قم مانند قبل"، بعد ايشان خيليمصمم گفتند: "مگر امام اجازه ندهند؛ اگر امام بگويند مسئول عقيدتي سياسييک ژاندارمري در يکي از روستاهاي سيستان و بلوچستان باش هم خواهم پذيرفت"اين اوج بيهوايي و ذوب در ولايت است.وي گفت: ايشان زماني که توسط خبرگان به رهبري انقلاب انتخاب شد خوددنبال اين مسئوليت نبود ولي اين مسئوليت (رهبري) بود که حضرت آيتاللهخامنهاي را به سمت خود طلب کرد و امروز کساني که دم از ولايت و پيروي ازامام ميزنند بايد از مقام معظم رهبري تبعيت داشته باشند.آيتالله حائري با تأکيد بر لزوم پذيرش ولايت مطلقه ولي فقيه افزود:در نظام اسلامي تندتر و يا کندتر از رهبر نبايد حرکت کرد، اگر مسألهاي رارهبر فرع گرفت ديگران نبايد آن را اصل بگيرند و اگر مسألهاي را رهبر اصلگرفت ديگران نبايد آن را فرع بگيرند.
Re: خاطره های رهبر انقلاب
ارسال شده: چهارشنبه ۱ مهر ۱۳۸۸, ۸:۴۸ ب.ظ
توسط RAHVAR
حاشيههاي قابل تامل ديدار هنرمندان با رهبر انقلاب
آقا با آرامش و مهرباني گفتند: آقاي مجيدي بهخاطر هنرمند بودنشان روح لطيف دارند و خيلي حساس هستند. من اين حرفها را قبلا هم از ايشان شنيده بودم و اشك ايشان را كه از خلوص بود ديده بودم... من يك تسلا به ايشان (مجيد مجيدي) بدهم. آن روزي كه روزهاي دفاع مقدس بود همان روزها هم همين جور دعواها بود، خيال نكنيد نبود، به حافظه مراجعه كنيد، اين دعواها بود. خودم جبهه بودم وگاهي از تهران ميآمدند نكاتي را ميگفتند بعد ديدم در سالهاي 63، 64، 65 هم بچهها در كتاب خاطرات خود نيز به آنها اشاره ميكردند...آن موقع كنار آن بهشت، جهنمي بود الان هم كنار اين جهنمي كه شما حس ميكنيد بهشتهايي وجود دارد.
ديدار اهالي فرهنگ و هنر با رهبر معظم انقلاب، با سخنان صميمانه مجيد مجيدي، حبيب احمدزاده، مرتضي سرهنگي، محمدرضا سنگري، انسيه شاهحسيني و... در ميان شور و شوق هنرمندان و اهالي فرهنگ و ادب دفاع مقدس برگزار شد.
به گزارش فارس، در اين نشست سيدمحمد حسيني وزير فرهنگ و ارشاد اسلامي، عزتالله ضرغامي رئيس سازمان صدا و سيماي جمهوري اسلامي ايران، محسن پرويز معاون فرهنگي وزير ارشاد، حسن بنيانيان رئيس حوزه هنري، محمدعلي زم، محمدرضا جعفريجلوه معاون سينمايي وزير ارشاد، سردار سيدفيصل باقرزاده، مهدي چمران رئيس شوراي شهر تهران ، بيژن نوباوه نماينده مجلس و تعداد زيادي از هنرمندان حضور داشتند.
از ساعت 16:30 به بعد تقريبا حسينيه امام خميني از مهمانان پر ميشد، حسينيه به دو قسمت تقسيم شده بود. نيمي از حسينيه را براي سفرههاي افطار ميكردند.
چند دقيقه قبل از اين كه آقا وارد حسينه شوند، تنها پلاكارد مربوط به جلسه نصب شد كه جملهاي از «پيام امام به هنرمندان» بود كه در آن نوشته شده بود: تنها هنري زيبا و پاك است كه كه كوبنده اسلام سرمايهداري و كوبنده اسلام رفاه و تجمل باشد.
عقربهها ساعت 5 عصر را نشان ميداد كه آقا وارد حسينيه شدند و با شور اشتياق ميهمانان هنرمند رو به رو شدند، مجري برنامه آقاي اكبر نبوي در جايگاه قرار گرفت و ضمن سلام به آقا و حضار يادآوري كرد كه اين جلسه قرار است صميمي و صريح باشد.
اولين ميهمان سخنران حبيب احمدزاده از حوزه ادبيات داستاني بود. نبوي درباره حبيباحمدزاده ميگويد: احمدزاده زبان تندي دارد.
اين داستاننويس خاطرهاي نقل كرد و گفت: گزارشگري از من پرسيد تو اين همه به جبهه رفتهاي چرا شهيد نشدي و من به او گفتم من دو بار شهيد شدهام، بنياد شهيد مرا قبول ندارد.
هنگامي كه حبيب احمدزاده مطرح كرد كه گزارشگر از من پرسيد چرا شهيد نشدهاي، مقام معظم رهبري با همان صميميت هميشگي به ايشان گفتند: ميخواستي بگويي برويد از عراقيها بپرسيد.
احمدزاده همچنين ميگويد در آخر سر با اشاره به وضعيت امروز جامعه و در جريان بودن چنين جنگي در حال حاضر ميگويد: امروز نبايد با سختگيريهاي بيجهت دوستان خود را از انقلاب جدا كنيم.
حاج مرتضي سرهنگي مسئول فرهنگ و هنر ادبيات پايداري دومين سخنران اين نشست صميمي بود.
نبوي سرهنگي را به عنوان «پدربزرگ نويسندگان دفاع مقدس» معرفي ميكند. سرهنگي ميگويد كه ادبيات دفاع مقدس در ايران ساخته نشده است بلكه متولد شده است و اين فرزند پدر ميخواهد. او همچنين گزارشي از روند آثار ادبيات دفاع مقدس ارائه داد.
در ميانه سخنراني سرهنگي، مجيد مجيدي و رضا ميركريمي وارد سالن شدند. سرهنگي كه حرفهايش تمام شد، مورد خطاب مقام معظم رهبري قرار گرفت كه «آقاي سرهنگي زنده باشيد».
نبوي باز هم مطالبي را درباره سخنان سخنرانان گفت و گلهاي از احمدزاده كرد كه «از حبيب احمدزاده توقع داشتيم كه انفجاري حرف بزند» كه نزد.
انسيه شاهحسيني فيلمنامه نويس و كارگردان عرصه دفاع مقدس سومين سخنران در ابتداي سخنش سلام همرزمان شهيد علمالهدي را به رهبر انقلاب رساند و خاطرات مشترك آن شهيد با آقا، صميميتي و صداقتي خاص به جلسه بخشيد.
شاه حسيني همچنين با بيان اين كه حضرت علي جملات سينمايي بسياري دارند، حديثي از ايشان را قرائت كرد.
نوبت بعدي به حميد شريفي هنرمند هنرهاي تجسمي رسيد. شريفي كه از قديميهاي حوزه هنري است به شكلگيري اين حوزه كه اوايل آن را «حوزه هنر و انديشه اسلامي» ميناميدند، اشاره كرد و بيان داشت: حوزه هنري يكي از پايگاههاي هنر انقلاب بود كه خودجوش ايجاد شده بود؛ سپس درباره خودش گفت: با وجود همه بيمهريها همچنان از ابتدا تا امروز در حوزه هنري باقي ماندهام اما متاسفانه اغلب از حوزه هنري رفتهاند.
انتقاد اصلي شريفي هم به مديريت فرهنگي بود كه اكثر مديران عرصه هنر رشته تحصيلي و تجربهشان مرتبط با فعاليتشان نيست و اين آسيبي است كه به عرصه هنر زده شده است.
نفر بعدي سعيد قاسمي از فرماندهان جنگ و از فعالان فرهنگي دفاع مقدس است. وي در ابتداي سخنان خود آمادگياش را براي سخنراني طولاني اعلام كرد و گفت ما دستمال سفيدمان را آورديم تا روي ساعت بيندازيم، اما ساعتي نبود.
تمركز صحبتهاي قاسمي بر مساله تشكيل نشدن جبهه از فعاليتهاي فرهنگي جزيرهاي نيروهاي فرهنگي انقلاب است. قاسمي به هشدارهاي رهبري نسبت به تهاجم فرهنگي، ناتوي فرهنگي و .. اشاره ميكند و ميگويد كه برخي حتي اين مسائل را قبول نداشته و توهم ميدانند. قاسمي اضافه ميكند كه ما بايستي الان در فكر تهاجم باشيم نه اينكه در دفاع هم دچار مشكل باشيم.
وي كه درباره «جبهه فرهنگي» سخن ميگفت، در پايان سخنانش شعري خطاب به رهبر انقلاب خواند:
ما در ره عشق نقض پيمان نكنيم
گر جان طلبد دريغ از جان نكنيم
دنيا اگر از يزيد لبريز شود
ما پشت به سالار شهيدان نكنيم
در هنگام خواندن اين شعر افراد حاضر در حسينيه، سعيد قاسمي را همراهي ميكردند و افرادي مثل جهانبخش سلطاني نيز اشك بر چشمانشان حلقه زده بود.
سعيد قاسمي در آخر صحبتهايش ميگويد: آقا ميترسيم همان اتفاقي كه براي سخنان حضرت روحالله افتاد براي سخنان شما هم بيافتد و در آخر دو شعر از محمدكاظم كاظمي و سيدحسن حسيني خوانده ميشود.
به گزارش فارس، مسعود فراستي از منتقدان سينما و تلويزيون در مدت زماني اندك سه مسئله مهم را گوش زد كرد كه عبارتند از: 1. خود را هنرمند ندانيم 2. كار جدي ارائه دهيم 3. فرهنگ را سياستزده نكنيم.
وي ميگويد: اصلا توليد فرهنگي ما طبيعي نيست. سپس اشارهاي به اصطلاح «گردانهاي تكنفره فرهنگي» سعيد قاسمي ميكند و انتقاد قاسمي را در نقد عملكرد جزيرهاي در حوزه فرهنگ تائيد ميكند.
فراستي از مديريت فرهنگي هم انتقاد ميكند و ميگويد مديريت فرهنگي ما دچار تفرقه است، يك مدير فرهنگي را بعد از مدير شدنش با صدها تلفن هم نميشود پيدا كرد و بعد با اشاره به برخي آثار اضافه ميكند: ميلياردها خرج فيلمي ميكنيم كه تنها 2 تا 2.5 ميليون فروش دارد.
محمدرضا سنگري استاد دانشگاه، شاعر و منتقد مثل هميشه سخنراني جذابي كرد. يك سخنراني كوتاه مزين به شعر رجزي از حضرت علي اكبر(ع). وي همچنين ضرورت حضور يك بانك اطلاعاتي را در حوزه ادبيات خاطر نشان كرد.
مجيد مجيدي به پشت تريبون دعوت ميشود. صداي مجيدي گرفته است. ابتداي سخنانش ميگويد: من مهمانم و تبركا آمدهام و بعد به فضاي دوران جنگ اشاره ميكند و از آن دوران به عنوان «روياهاي سرزمين من» تعبير ميكند.
آقا با آرامش و مهرباني گفتند: آقاي مجيدي بهخاطر هنرمند بودنشان روح لطيف دارند و خيلي حساس هستند. من اين حرفها را قبلا هم از ايشان شنيده بودم و اشك ايشان را كه از خلوص بود ديده بودم... من يك تسلا به ايشان (مجيد مجيدي) بدهم. آن روزي كه روزهاي دفاع مقدس بود همان روزها هم همين جور دعواها بود، خيال نكنيد نبود، به حافظه مراجعه كنيد، اين دعواها بود. خودم جبهه بودم وگاهي از تهران ميآمدند نكاتي را ميگفتند بعد ديدم در سالهاي 63، 64، 65 هم بچهها در كتاب خاطرات خود نيز به آنها اشاره ميكردند...آن موقع كنار آن بهشت، جهنمي بود الان هم كنار اين جهنمي كه شما حس ميكنيد بهشتهايي وجود دارد.
مجيدي گفت: خيلي از فيلمسازان ميخواستند به اين جلسه بيايند اما نه به دليل ناراحتي بلكه به دليل ناخوشاحوالي نتوانستند بيايند.
وي چنان حالش دگرگون شده كه بغضش ميتركد. رو به جايگاه ميكند و با گريه ميگويد: آقا! من حالم بد است، به كجا ميرويم؟. گله ميكند: آقا چرا ما مدعي همه چيز شدهايم؟
رهبر انقلاب با لبخند نگاهش ميكند و آرام و با دقت گوش ميدهد. مجيدي نگاهي به دوربينهاي تلويزيون مياندازد و ميگويد: تلويزيوني كه مجيدي را در ليست سياه قرار ميدهد، حق ندارد كه تصوير من را نشان دهد..
آقا، من اين ليست را خودم ديدهام. آخر سر هم مجيد مجيدي ميگويد: من هر چه دارم از اين انقلاب است.
مجيدي ميگويد: در آن روزها هيچكس به دنبال طرح نامش در تيتر اول رسانهها نبود. آن زمان به همديگر تهمت نميزدند، مردم عزيزي بودند كه نداشتههايشان را در راه خدا به جبههها اهدا ميكردند.
مجيد مجيدي كه مينشيند، آقا شروع به سخن گفتن ميكند. ايشان از لطافت و حساسيت هنرمندان ميگويد و خطاب به مجيد مجيدي ميفرمايند: شايد شما يادتان نباشد اما در زمان دفاع مقدس هم از اين اتفاقات ميافتاد.
ايشان اينطور تعبير ميكنند كه گاه بوي تعفن برخي اتفاقات از پشت جبهه تا جبهه ميآمد و خاطرات بعضي رزمندگان را در مذمت شهر و فضاي آن را به عنوان شاهد مثال طرح ميكنند و ميگويند همانطور كه آن روزها در كنار آن بهشتها، جهنمهايي هم بود؛ امروز هم در كنار اين جهنمها بهشتهايي هست. پس نااميد نشويم.
در همين زمان صدايي از انتهاي حسينيه بلند ميشود. آقا ميفرمايند: آقا مرتضي فعلا بنشينيد.
سردار مرتضي قرباني از فرماندهان دفاع مقدس است كه اصرار دارد خاطرهاي تعريف كند. بالاخره آنقدر اصرار ميكند كه آقا با لبخندي سكوت ميكنند.
قرباني خاطرهاش را اينچنين ميگويد: در كردستان يك بار در يك درگيري چند زن كرد را اسير گرفتيم و خاطره را از زبان آن زن ضد انقلاب درباره يك پاسدار شهيد ميگويد. خاطره كه تمام ميشود، مقام معظم رهبري ميفرمايند: در زمان جنگ همين آقاي قرباني، در كردستان ده، دوازده ضد انقلاب زن را به اسارت گرفته بود. من هم كردستان بودم، آمد پيش من و گفت: حج آقا! ده، دوازده تا كنيز گرفتيم. تعريف خاطره رهبري با آن هم با لهجه اصفهاني سالن را از خنده حضار تكان ميدهد.
نفر بعدي نادر طالبزاده است.
طالبزاده در مورد مستند سخن ميگويد و تاكيدش بر اين است كه بايد مستندهاي سياسي و تحليلي فراواني با صراحت ساخته شود و نبايد اين طور باشد كه حرفها را در اتوبوس و تاكسي بشنويم. اين حرفها را بايد در قالب مستند و در چارچوبهاي قانوني منتشر شود.
طالبزاده در نهايت پيشنهاد ايجاد شبكه تخصصي مستند را طرح ميكند.
بعد از طالبزاده از سيدمهدي شجاعي هم دعوت ميشود تا پشت تريبون حاضر شود. شجاعي كه ميآيد معذرت ميخواهد و ميگويد كه حالش مساعد نيست. شجاعي كه مينشيند، يك نفر از ميان جمعيت اعتراض ميكند و ميگويد: ما شهرستانيها را فقط براي سياهيلشكر دعوت ميكنند و زمان حرفزدن كه ميرسد تنها تهرانيها هستند كه حرف ميزنند.
نفر آخر مسعود دهنمكي است. دهنمكي مثل هميشه لبخند بر لب، راحت سخنراني كرد و طيفي از انتقادات و پيشنهادات را پشت سر هم طرح ميكند كه پراكنده به نظر ميرسند. هر چند قبلا هم اين صحبتها را طرح كرده بود.
وي از مظلوميت عناصر مذهبي در سينما گفت. وي در بخشي نيز خطاب به مجيد مجيدي گفت: آقاي مجيدي ميگويد حالمان خوش نيست مگر حال ما خوب است. حال ما از همه خرابتر است. اين سخنان با احسنت جمعيت همراه شد.
دهنمكي همچنين اهميت سينماي دفاع مقدس را يادآور شد و با اميدواري، با گفتن خاطرهاي نشاطي به جمع هديه داد.
به گزارش فارس، نشست هنري هنرمندان ادبيات دفاع مقدس با اقامه نماز به امامت مقام معظم رهبري و صرف افطار در بيت آن معظمله به پايان رسيد.
حاشيههايي بر حاشيه ديدار هنرمندان با مقام معظم رهبري:
- مقام معظم رهبري در سخنانشان از آثار مرتبط دفاع مقدس همچون كتاب دا، فيلمهاي آژانس شيشهاي ، ليلي يا من است و اخراجيها ياد كردند.
- در حالي كه هنوز دو ساعت به آغاز برنامه مانده بود، چهرههاي آشنا و سرشناسي در مقابل درب ورودي حسينيه امام خميني(ره) تجمع كردهاند. نادر طالبزاده، مسعود فراستي، جعفر دهقان و سهيل كريمي از جمله افرادي هستند كه يكي، دو ساعت زودتر از موعد مقرر خود را به مراسم رساندهاند.
- رأس ساعت مقرر حضرت آقا وارد جلسه ميشوند و فضا با قرائت قرآن آماده برگزاري مراسم ميشود.
- اكبر نبوي قائممقام سابق بنياد فارابي مجري جلسه است كه قبل از دعوت از سخنرانان تذكري درباره رعايت وقت ميدهد. امري كه از سوي هيچ يك از افراد رعايت نميشود. وي تأكيد زيادي نيز داشت كه سخنرانان صراحت داشته باشند.
- ابوالقاسم طالبي كارگردان هنگامي كه سخنان يكي از افراد طولاني شد از وسط جمعيت با صداي بلند تذكر خود را مبني بر كمبود وقت را اعلام كرد.
- مسعود دهنمكي متن چند صفحهاي نيز براي اين موضوع آماده كرده بود. وي هنگامي كه ديد قرار نيست به او نوبت بدهند در ميانه جمعيت با صداي بلند با رهبر صحبت كرد كه چند روز است با من تماس ميگيرند كه بيا و صريح نيز صحبت كن اما الان اجازه نميدهند، صحبت كنم. وي بعد از اين كنار جايگاه رفت و به عنوان آخرين نفر سخن گفت.
- ابوالقاسم طالبي در اواسط جلسه خواستار شنيدن صحبتهاي رهبري بود و گفت: ما هميشه حرفهاي همديگر را ميشنويم، الان دوست داريم سخنان آقا را بشنويم.
- قبل از اين كه مجري جلسه آخرين سخنران را دعوت كند، امير تاجيك به نمايندگي از خوانندگان و موسيقيدانان به عدم اختصاص وقت اعتراض كرد و موسيقي را مظلومترين هنر شمرد. وي حتي تا نزديك جايگاه براي سخنراني رفت اما به دليل كمبود وقت، مجال صحبت نيافت.
- رضا برجي مستندساز نيز كه در انتهاي حسينيه نشسته بود، با بلند كردن دست خود اجازه صحبت خواست كه مجال چنين كاري را نيافت.
- در بخشي از مراسم، طلبه جواني اجازه خواست سخن بگويد و بدون توجه به فضاي جلسه به نحوه اداره جلسه و سطح ضعيف سخنرانيها اشاره كرد كه آقا فرمودند من هم مثل يكي از شما حاضرين هستم و اگر به نحوه اداره جلسه اعتراض داريد بايد به آن
Re: خاطره های رهبر انقلاب
ارسال شده: چهارشنبه ۱ مهر ۱۳۸۸, ۸:۵۰ ب.ظ
توسط RAHVAR
رهبر انقلاب (فیلم)
مقام معظم رهبری دیداری از ساختمان سابق كمیتة مشتركضدخرابكاری ساواك تهران داشتند و در خلال این بازدید خاطرات خود را ازایام حبس و شکنجه در این زندان بیان کردند. این زندان اکنون به موزه تبدیلشده و به موزه عبرتها مشهور است.
برای سهولت در مشاهده و دانلود این دیدار به 6 قسمت تقسیم شده که در لینکهای زیر می توانید ببینید:
قسمت اول [External Link Removed for Guests] [External Link Removed for Guests]
قسمت دوم [External Link Removed for Guests] [External Link Removed for Guests]
قسمت سوم [External Link Removed for Guests] [External Link Removed for Guests]
قسمت چهارم [External Link Removed for Guests] [External Link Removed for Guests]
قسمت پنجم [External Link Removed for Guests] [External Link Removed for Guests]
قسمت ششم [External Link Removed for Guests] [External Link Removed for Guests]
Re: خاطره های رهبر انقلاب
ارسال شده: چهارشنبه ۱ مهر ۱۳۸۸, ۸:۵۳ ب.ظ
توسط RAHVAR
خاطرات رهبر انقلاب از جبهه

امید به جوانان اكثر جوانیهایی كه در جنگ نقشهای مؤثر ایفا كردند از قبیل دانشجوها بودندو خیلی هایشان هم جزو نخبهها بودند. دلیل نخبهبودنشان هم این بود كه یكجوان بیست و دو سه ساله فرمانده یك لشكر شد؛ آنچنان توانست آن لشگر راهدایت كند و آن چنان توانست طراحی عملیات را كه هرگز نكرده بود، بكند كهنه فقط دشمنانی را كه مقابل ما بودند یعنی سربازان مهاجم بعثی عراق متعجبكرد بلكه ماهوارهای دشمنان را هم متعجب كرد. ما والفجر هشت را كه حركتنشدنی و باور نكردنی است داشتیم درحالی كه ماهوارههای آمریكایی برای عراقلابد این موضوع را شنیدید و مطلعید كار میكردند؛ اطلاعات به آن كشورمیدادند.
یعنی دائماً قرارگاههای جنگی رژیم بعثی با دستگاههای خبری آمریكایی و باماهوارههایشان مرتبط بودند و آن ماهواره نقل و انتقال و تجمع نیروهای مارا ثبت میكردند و بلافاصله به آن اطلاع میدادند كه ایرانیها كجا تجمعكردهاند و كجا ابزار كار گذاشتهاند. حتما میدانید كه اطلاعات در جنگ نقشبسیار مهم و فوق العادهای دارد اما زیر دید این ماهوارهها، دهها هزار نیرورفتند تا پای اروند رود و دشمن نفهمید! با شیوههای عجیب و غریبی كه میدانمشماها چیزی از آنها نمیدانید البته آن وقت برای ماها روشن بود بعد هم برایمردم آشكار شد منتها متأسفانه معارف جنگ دست به دست نمیشود.
یكی از مشكلات كار ما این است لذا شماها خبر ندارید اینها با كامیون باوانت، به شكلهای گوناگون مثل اینكه گویا هندوانه بار كردهاند، توانستنددهها هزار نیروی انسانی را با پوششهای عجیب و غریب و در شبهای تاریكی كهماه هم در آن شبها نبود به كناره اروندرود منتقل كنند و از اروندرود كهعرض آن در بعضی از قسمتها به دو سه كیلومتر میرسد این نیروهای عظیم راعبور بدهند به آن طرف از زیر آب و با آن وضع عجیبی كه اروند دارد كه شماهاشاید آن را هم ندانید. اروند دو جریان دارد: یك جریان از طرف شمال به جنوباست كه آن جریان اصلی اروند است و رودخانه دجله و فرات هم در همین جریانبه اروند متصل میشوند و با هم به طرف خلیج فارس میروند. جریان دیگر عكساین جریان است و آن در مواقع مد دریا است.
در این مواقع آب دریا به قطر حدود دو سه یا چهار متر از طرف دریا یعنی ازطرف جنوب میآید به طرف شمال یعنی دریا سرریز میشود در رودخانه. با اینحساب یعنی اروند دو جریان صدو هشتاد درجهای كاملاً مخالف همدیگر دارد. بههر حال با یك چنین وضع پیچیدهای آن زمان ما در جریان جزییات كار قرار میگرفتیم و آن دلهرهها و كذا و كذا رزمندگان اسلام توانستند به آنجا بروند ومنطقهای را فتح كنند و كار شگفت آوری را انجام دهند این كار كار همیندانشجوها و همین جوانان و همین نخبههایی دارد كه در بسیج و در سپاه بودند.
(بیانات در دیدار با جوانان نخبه و دانشجویان 5/7/83 )
Re: خاطره های رهبر انقلاب
ارسال شده: چهارشنبه ۱ مهر ۱۳۸۸, ۸:۵۴ ب.ظ
توسط RAHVAR
ما میتوانیم در روزهای اول جنگ ، یك نفر نظامی پیش من آمد وفهرستی آورد كه انواع و اقسام هواپیماهای ما - جنگی و ترابری- در آن فهرستذكر شده بود و مشخص گردیده بود كه چند روز دیگر همه فروندهای این نوعهواپیماها زمینگیر خواهد شد؛ مثلاً این نوع هواپیما در روز هشتم، این نوعهواپیما در روز دهم، این نوع هواپیما در روز پانزدهم! این فهرست را به منداده بود كه خدمت امام ببرم، تا ایشان بدانند كه موجودی ما چیست. من به آنفهرست كه نگاه كردم، دیدم دیرترین زمانی كه هواپیمایی از انواع هواپیماهایما زمینگیر خواهد شد، در حدود بیست و چند روز است؛ یعنی ما بیست و چند روزدیگر هیج هواپیمایی نداریم كه بتواند از روی زمین بلند شود! من وظیفهامبود كه این فهرست را ببرم و به امام نشان دهم. ایشان به آن كاغذ نگاهكردند و گفتند: اعتنا نكنید؛ ما می توانیم! برگشتم و به دوستانی كه بودندگفتم: امام می گویند میتوانید،آن هواپیماها، به همت شما و با توانستن شماهنوز پرواز می كنند؛ هنوز از بسیاری از تجهیزات پرنده این منطقه پیشترند؛هنوز در مصاف با بسیاری از كسانی كه وسایل مدرن دارند، برتر و فایقترند.از آن روز، نزدیك بیست سال میگذرد. این است معجزه همت انسان! این استمعجزه ایمان! آنها را ساختند، آنها را تعمیر كردند، با آنها كار كردند؛البته مبالغ نسبتاً قابل توجهی هم در اواخر به آنها اضافه شد، آنجه مهماست، روحیه و ایمان است؛ قدردانی چیزی است كه این انقلاب و این حركت عظیمبه ما داده است؛ یعنی خودباوری ، یعنی استقبال ، یعنی عزت، یعنی قطع رابطهآقا بالاسری كسانی كه مدعی آقا بالاسری بر همه دنیایند. (بیانات در دیدارجمعی از پرسنل نیروی هوایی 19/11/1377)
Re: خاطره های رهبر انقلاب
ارسال شده: چهارشنبه ۱ مهر ۱۳۸۸, ۹:۰۱ ب.ظ
توسط RAHVAR
خاطرات سيد محمود دعايي از ترور رهبر انقلاب و نقش ايشان در انقلاب اسلامي
گرفتنحضرت آقاي خامنهاي از نظام، ميتوانست ضربه مهلك و خطرناكي باشد. لذامنافقين در كنار برنامه هايي كه در بدنه اجتماع داشتند و كانون هايحزباللهي را مي زدند، به دنبال وارد آوردن ضربههاي اساسي و بنيادي بهرأس نظام هم بودند.
اشاره:
نخستين حضوراو در مجلس با انتخابات مياندورهاي و پس از فاجعهي هفتم تير 1360 رقمخورد. مجلسي كه به تعبير امام خميني در رأس همهي امور است و هميشه كانونتحولات سياسي و محل خوبي براي رصد وقايع اتفاقيهي ايران اسلامي بوده است.براي روشن شدن فضاي سياسي پيش و پس از ترورهاي سال 1360، با حجتالاسلامو المسلمين سيد محمود دعايي به گفتوگو نشستيم. آقاي دعايي گذشته از يازدهسال همراهي با امام در نجف، عضويت در حزب جمهوري اسلامي و شش دورهيمتوالي نمايندگي مجلس را نيز در كارنامه دارد.
جناب دعايي باخندهرويي و حوصله از فضاي سياسي اوائل انقلاب، نقش آيتالله خامنهاي درآن زمان، ترورها و واكنشهاي حضرت امام، حزب جمهوري اسلامي، منافقين وبنيصدر گفت و نيز از ششم تير ماه سال 1360.
- جناب آقاي دعايي،اجازه بدهيد ماجراها را از آخر دنبال كنيم. شما در انتخابات مياندورهايو با شهادت تعدادي از نمايندگان، رأي آورديد و وارد مجلس اول شديد، فضايآن موقع با فضاي قبل از ترورها چه شباهتها و تفاوتهايي داشت؟
بعد از جريان هفتم تير كه چهار نفر از نمايندگان تهران هم جزو شهد[External Link Removed for Guests]بودند و بنا بود كه در انتخابات مياندورهاي جايگزين بشوند، من وارد مجلسشدم. آن موقع حزب جمهوري اسلامي من را كانديدا كرد. بنده به اتفاق مرحومآقاي سعيد اماني، آقاي دكتر شيباني و خانم بهروزي چهار كانديدايي بوديم كهمعرفي شديم و با رأي بالايي هم انتخاب شديم. آن موقع حزب جمهوري اسلامي ازيك نفوذ و اقتدار بسيار بالايي برخوردار بود. خاطرم هست كه آن موقع فضاييبود كه تشكلهاي سياسي موجود عملاً بايد در كنار حزب جمهوري اسلاميكانديدا معرفي ميكردند. آن موقع براي من خيلي جالب بود كه مثلاً تشكيلاتآقاي دكتر پيمان هم بعضي از كانديداهاي حزب جمهوري اسلامي را تأييد كردهبود. البته نه هر چهار نفر را؛ دكتر شيباني را معرفي كرده بودند و من را.فضايي بود كه جامعه به يك روشنبيني فوقالعادهاي دست يافته بود و باهمين آگاهي، تصميم و موضع ميگرفت.
بعد از جريان هفتم تير يكآگاهي فوقالعادهاي در جامعه ايجاد شد. مردم يك نوع روشنبيني نسبت بهاشخاص و گروههاي مخالف جمهوري اسلامي پيدا كرده بودند. بخصوص نفاق خيليراحت چهرهاش نمايان شده بود و آن تبليغات زهرآگيني كه از قبل داشت و آنحركتها و جريانهايي كه ايجاد كرده بود، افشا شده بود و مردم به يك ديدنافذي رسيده بودند. شرايطي بود كه حتي گاهي انسان احساس ميكرد عدهايعذاب وجدان دارند و ميگفتند ميخواهيم توبه كنيم از گذشتهي تندروانه واز قضاوتهاي عجولانه و پيشداوريهاي جاهلانهاي كه داشتيم. به هر حالچنين فضايي در جامعه حاكم بود. آن روزها در جامعه فضاي وحشت هم حاكم بود.يعني هر آن، آدم انتظار داشت كه يك اتفاقي بيفتد. نظام به يك نتيجهايرسيده بود كه بايد ريشهي نفاق را كَند و جامعه را تصفيه كرد. آنها همالبته با تمام وجود و به سهم خودشان و تا آن جايي كه در توان داشتند، ازموجوديتشان دفاع كردند و حركات ايذايي خودشان را انجام دادند.
دراين دوران حوادثي اتفاق افتاد. من خاطرم هست كه در مجلس بودم كه حادثهيانفجار دفتر رياست جمهوري اتفاق افتاد. صداي انفجار را ما در مجلسشنيديم. من كنار آقاي سيد هادي خامنهاي نشسته بودم. وقتي صدا بلند شد،مجلس يك تكاني خورد و ما احساس كرديم كه حادثهي سهمگيني است. آقايسيدهادي خامنهاي با تأثر آيهاي را بر زبان آوردند: «ربِّ إني لِماأنزلتَ الي مِنْ خيرٍ فَقيرٌ» يك حالت تضرعي بود كه ايشان ابراز كردند.
البتههر حادثهاي كه پيش ميآمد، با وجود تلخي و خشونتي كه داشت، يك ثمرهيشيرين هم داشت كه بيدار شدن مسؤولان و افراد جامعه و روشنبيني و آگاهيآنها بود.
به دليل همين ترورها، حراستها و حفاظتها بيشتر شد وميزان دقت و كنجكاوي نسبت به افراد افزايش يافت. گاهي شايد حتي با يكبدبيني به پديدههاي پيراموني نگاه ميشد. زيرا ممكن بود نفاق به شكلهايمختلف، خودش را در كانونهاي مختلفي حفظ كرده و نگه داشته باشد.
درهمان ايام من در دفتر حضرت امام بودم. آن موقع هنوز امام به جماران نرفتهبودند و در منزلي در محلهي «دربند» اقامت موقت داشتند. طبقهي پائين آنساختمان، استراحتگاه و محل انتظار مراجعان عمومي بود. بعد از ظهرها ومثلاً از ساعت دو تا دو و نيم، يك فراغتي در آن فضا حاكم بود. بعد از اينكه نمازمان را ميخوانديم و ناهارمان را ميخورديم، آرامشي بود و استراحتميكرديم. من براي استراحت، لباس روحانيام را در ميآوردم. در يك مقطعيديدم كه دفتر تلفن جيب من مفقود شده. دنبالش گشتم و پيدا نكردم، ولي يكساعت بعد ديدم در جيبم هست.
يعني مراقبتها به قدري دقيق شده بودكه گاهي نزديكترين افراد و صميميترين ياراني كه ميتوانستند در يكحوزهي حساسي حضور داشته باشند هم زير سؤال ميرفتند. بعد از اين كه ايندفتر تلفن پيدا شد، من مطمئن بودم كه دوستاني از حراست يا اطلاعات يا هركه بودند، تشخيصشان اين بوده كه بايد ارتباطات را دقيقاً چك كنند. من همخوشحال بودم، چون چيز محرمانهاي به آن معنا نبود و مشابه رفتاري كه با منشد، با بسياري از ديگراني هم شد كه حضور داشتند.
ميزان مراقبتهادر دفتر حضرت امام به اوج خودش رسيده بود و اين مراقبتها به قدري كارسازو دقيق بود كه «كشميري» در مصاحبهاي كه بعد از فاجعهي رياست جمهوريداشت، گفته بود: «هدف اصلي من، انفجار آن كيف در حضور امام بود، منتهاوقتي مأيوس شدم كه كيف را آنجا ببرم، ناپديد شدم.» معروف بود كه كيف رابرده بود بيت امام و حتي مرحوم رجائي و مرحوم باهنر پيغام داده بودند كهبيايد داخل و مشكلي ندارد، اما وقتي كه خواسته بود ببرد داخل، مسؤول حراستكه هنوز هم هست و من گاهي در حراست دفتر رهبري ميبينمش، گفته بوده كه نه،به ما گفتهاند هر چه هست را بگرديد. كشميري وقتي مأيوس شده بود، مثلاًقهر كرده بود و برگشته بود.
ميخواهم بگويم كه اين جنايتها واين اتفاقها يك ثمره داشت و آن، روشنبيني و آگاهي و تيزبيني و هشياريعناصر دلسوز و وفادار به انقلاب بود. البته تبعاتي هم داشت كه هر كسميآمد، او را ميگشتند. يادم ميآيد يك بار در همين گشتنها، يك اميربلندپايهي ارتش آمده بود و وقتي او را گشته بودند، خيلي بهاش برخوردهبود و يك حركت عصبي هم از خودش نشان داده بود. ولي خب ميارزيد رنجشهايآنچناني به دستاوردهاي عظيم نگهداري امام و مسؤولين.
وقتيترورها شروع شده بود، دوستان توصيه كرده بودند كه ما حتيالامكان در منزلنباشيم. خدا حفظشان كند، آقاي باقري كني به من در مجلس پيغام دادند كه ماكسي را گرفتهايم كه در اعترافاتش و در يادداشتهايي كه همراهش بوده،كروكيهايي داشته و يكي از جاهايي كه هدف داشته، منزل شما بوده و شما دوسه شب منزل نرويد. آن موقع ما در يك منزل موقتي در ميدان آشتياني زندگيميكرديم؛ اطراف تهرانپارس. اين مربوط به همان دوران اوج ترورها بود، يعنياوايل سال 60.
من آن موقع شبها را در بيت حضرت امام استراحتميكردم. پشت آن اتاقي كه معمولاً افراد براي ملاقات با امام ميآمدند وتراسي هم جلويش بود كه امام مينشستند و مثلا خطبهي عقدي را جاريميكردند يا از اين قبيل امور، اتاق ديگري بود كه مربوط به خانهاي كوچكبود كه بيروني منزل امام تلقي ميشد و كساني كه براي ملاقات ميآمدند، اولآنجا انتظار ميكشيدند و بعد ميآمدند خدمت امام.
ما شبهامانرا آنگونه و آنجا ميگذرانديم. وضع آنجا آن موقع طوري بود كه خيلي راحتميشد از نردهي حائل بين اتاق با ايواني كه امام آنجا مينشستند، گذشت ورفت به خانهي حضرت امام و مثلاً كار خطرناكي انجام داد. من دو سه شب كهآنجا بودم، «غديري» را ميديدم كه آنجا استراحت ميكرد. غديري يكي ازعوامل نفوذي خيلي خطرناك اينها بود. توجه داشته باشيد كه هدف اصليمنافقين در بدو امر، نفوذ در ارگانها و اركان بسيار حساس نظام بود و تااين حد اينها نفوذ كرده بودند.
- شيوهشان در اين نفوذها و پنهانكاريها چه بود؟ چطور اين قدر راحت؟
نفاق؛يعني تظاهر به تدين و علاقمندي به انقلاب ميكردند و در برخي از مناسبتهاكارآييهاي خيلي بالا و خوبي از خودشان نشان ميدادند كه ديگران را جلب وجذب ميكردند. آنها حتي در اطلاعات حساس ارتش هم فعاليت داشتند. آيتاللهخامنهاي هم به عنوان نمايندهي امام در ارتش آن موقع حضور قوي داشتند ونسبت به اينها حساس بودند.
شيوههاي آنها اين بود كه در اركانحساس و امنيتي و سطح بالا نفوذ قوي داشته باشند تا در وقتش اگر بخواهند،خيلي دقيق و مسلط كارشان را انجام بدهند. البته خدا ميخواست كه اينآدمها لو بروند. لو رفتن يكي از آنها هم اين جور بود كه يكي از افرادخودي حساس شده بود، روي كاري كه اين فرد انجام ميداده و ديده بود كه داردنطق پياده شدهي «موسي خياباني» را ويرايش ميكند براي چاپ در روزنامهي«راه مجاهد». آن فرد خودي گزارش ميكند كه خوشبختانه لو ميرود. البته اودستگير نميشود و موفق به فرار ميشود متأسفانه.
در اين تصادفاتو اتفاقات، خداوند به هر حال افراد صميمي و پاك و مظلوم را ياري ميكند.اگر اين اتفاقات نميافتاد، شايد ما يك تشكيلات قوي امنيتي و اطلاعاتيكارآمد و مجربي نداشتيم. آنچه هست، بر اثر همين تجربيات پديد آمده است؛ براثر همين ضربههايي كه ميخورديم و در كنارش آگاه ميشديم و روشن ميشديم.
- فضاي خود حزب پيش و پس از اين ترورها چگونه بود؟
خبخود حزب اولين پناهگاه و اميدي بود كه بعد از پيروزي انقلاب به وجود آمد.يعني طبيعتاً براي ادارهي يك كشور و ادارهي يك نظام، نيروهاي متناسب وكارآزموده و آموزش ديده را بايد جلب كرد و كانوني بايد ميبود كه نيروهابه اين كانون جذب ميشدند و آموزش ميديدند و نياز اجتماع به نيروهاي مخلصو وفادار را تأمين مينمودند. نيروهاي كارآمد بايد سازماندهي ميشدند وارتباطات ارگاني و تشكيلاتي با هم ميداشتند. نيروهاي انقلاب بايد در يكبستر مناسب، ساماندهي ميشدند و اين بستر ميتوانست تشكيلات حزب باشد. دربدو امر كه حزب جمهوري اسلامي بهوجود آمد، به دليل شخصيت و عظمت سوابق وتوانمنديهاي مؤسسان آن، به سرعت در جامعه نفوذ كرد. حزبي كه بزرگاني مثلشهيد بهشتي، حضرت آقاي خامنهاي، آقاي هاشمي رفسنجاني، آقاي موسوي اردبيليو... پايهگذار آن بودند و عناصري از بخشهاي مختلف بازار، سرشناسان قابلاعتماد در دانشگاهها و شخصيتهايي برجسته پايهگذار و بنيانگذار آنبودند، طيف وسيعي از مردم هم براي عضويت به طرف اين حزب سرازير شدند.سازمانها و گروههاي مختلف هم براي اين كه نفوذ كنند، در پوشش علاقمنديبه حزب وارد ميشدند. «كلاهي» يكي از عناصري بود كه توانست در حزب و حتيدر شوراي مركزي، مسؤوليتهاي اجرايي دفتري و مثلاً ارتباطي سطح بالاييبگيرد.
- شما خودتان برخورد داشتيد با كلاهي؟
- نخير؛ من كلاهي را نديدم.
- شما خودتان هم پيش از اين ماجراها عضو حزب بوديد؟
منروز دوم تأسيس حزب و شايد هم روز اول، از طريق كانون توحيد رفتم و ثبت نامكردم و فعال شدم. حتي خاطرم هست در دوراني كه نمايندهي سياسي ايران درعراق و سفير ايران در عراق بودم، بيشتر از آن كه ارتباطم با وزارت امورخارجه باشد، ارتباطات دقيقترم را با حزب برقرار ميكردم و با رئيس دفترسياسي حزب ارتباط داشتم كه آن موقع حضرت آقاي خامنهاي بودند. خدمت ايشانميرسيدم و مسائل حساس را در ميان ميگذاشتم. البته به وزارت امور خارجههم گزارشي ميدادم، اما چون آن موقع كادر وزارت خارجه و بافتي كه حاكم برآن بود، هنوز خيلي با انقلاب جور نبود، در بعضي از مواضع مصلحت، به آنهااعتماد نميكردم. مثلاً گزارشهايي بود از شخصيتهاي خيلي برجستهي مقاماتفعلي حاكم در عراق كه آن موقع جزو گروههاي سياسي و مبارز قابل اعتمادبودند و گزارش ميدادند و من خدمت آقا ميبردم. مسؤولاني در وزارت نفتعراق بودند كه يك سري اطلاعات ريز و دقيق ميدادند از وضعيت حوزههاي نفتيمشترك ما در مرزها. مثلاً ميگفتند كه عراقيها دارند در اين حوزههافعاليت ميكنند تا سهم بيشتري از چاهها را بردارند؛ شما آن چاهها رافعال كنيد. حتي شمارهي چاه را ميدادند. گزارشهاي خيلي خوبي بود.
برايباز كردن دفتر امنيتي داخل سفارت و گشايش دفتر مقام امنيتي، من آمدم و ازآقا نمايندهاي خواستم كه بيايد آنجا و به اتفاق او دفتر را باز كنيم كهايشان مسؤول دفترشان را معرفي كردند. او هم آمد و خدا را شكر يك تغييرجالبي هم پيش آمد. چون ارتباطات قبل [External Link Removed for Guests]زانقلاب ايران و عراق بيش از اين كه ديپلماتيك باشد، امنيتي بود. يعنيقدرت و موقعيت و رسميت نمايندهي امنيتي ايران از سفير بيشتر بود و سفيربه عنوان يك عنصر تشريفاتي تلقي ميشد.
- آن موقع به دليل هميناعتبار شخصي آقا و رفت و آمدشان خدمت امام بود كه شما اين مسائل را پيشايشان اظهار ميكرديد يا اين كهمسؤول ويژهاي بودند؟ آيا از امام چيزيشنيده بوديد كه حرفهايتان را از طريق ايشان منتقل كنيد؟
ايشانعضو شوراي انقلاب بودند. اعضاي شوراي انقلاب را امام تعيين ميكردند ومشخص است كه برجستهترين و مطمئنترين افراد اينها بودند. امام نسبت بهشخصيت ايشان و گذشتهي ايشان و موقعيت ايشان، اطمينان و علاقهيفوقالعاده داشتند؛ در اين شكي نيست. موقعيتهايي هم كه آيتالله خامنهايدر جريان انقلاب پيدا كردند، مثل نمايندگي امام در امور سپاه و ارتش وامامت جمعهي تهران و... كم موقعيتهايي نبودند. امام در آغاز جنگ و برايايجاد وحدت و هماهنگي بين سپاه و ارتش، فوقالعاده لازم ميدانستند كهچشمي بينا و عنصري مطمئن حضور داشته باشد.
اگرچه ظاهراً بنيصدرجانشين امام در فرماندهي كل قوا بود، اما اينطور نبود كه امام صد در صدبه حركات و به موقعيت او اعتماد داشته باشند و لازم بود كه در كنار او يكنمايندهي مطمئن و ويژهاي باشد تا هم حركات او را ضبط كند و هم مهمتراين كه هماهنگي و اتحاد ايجاد كند بين نيروهاي تازه نفس و تازه به جريانافتادهي سپاه و نيروهاي ارتش كه خب به هر حال يك سابقه و ديرينهايداشتند و رسوباتي هم گاهي در بينشان وجود داشت. براي سامان دادن به اينجريانها، نياز به يك عنصر مطمئن، كارآمد و دلسوز بود و آن عنصر حضرت آقايخامنهاي بودند.
موقعيت ديگري كه آقا داشتند، موقعيت ايجاد الفتو صميميت بين جناحهاي مختلف اجتماعي بود. اين يك موقعيت فوقالعاده بود.خاطرم هست شبهايي كه ما ميآمديم در منزل ايشان در خيابان ايران و آنجااستراحت ميكرديم، دوستان ميآمدند در بيروني خانهي ايشان و تا پاسي ازشب آنجا بودند. من بارها شاهد بودم كه وقت و بيوقت، يك دفعه زنگميزدند. حتي افرادي مانند «موسي خياباني» ميآمدند خدمت ايشان. خيابانياز عناصر برجستهي سازمان مجاهدين خلق بود و آن موقع شايد مسؤوليت كليديتهران را داشت. گاهي زنگ ميزد و ميآمد خدمت آقا و خيلي راحت و صميميمينشست و مثلاً از محدوديتهايي گله ميكرد كه كميتههاي انقلاب اسلاميدر جاهايي و به خاطر برخي مصالح براي آنها ايجاد كرده بودند. آقا هم ضمنحفظ مواضع اصولي و انقلابي، با تدبير، با بزرگواري و سعهي صدر با اينهابرخورد ميكردند.
ميخواهم بگويم كه يك رابطهي اينچنيني وجودداشت. به همين دليل وقتي كه منافقان تصميم به رويارويي جدي با نظام و شروعجنگ مسلحانه گرفتند و اقدامات خودشان را براي براندازي آغاز كردند، ابتدابه سراغ شخصيتهايي رفتند كه حضور آنها بيشترين تأثير را در تحكيم مبانيانقلاب و نظام داشت. مثلاً در مورد شخصيت حضرت آيتالله خامنهاي، آن موقعبراي بسياري از كادرهاي منافقين هم سؤال بود كه چرا يك عنصر فهميده وصميمي و مؤثر اينچنيني را شما ميخواهيد از نظام بگيريد؟
نقش وحضور تعيين كنندهي آقا در جريان كارآيي ارتش و سپاه و وحدت بين اين دونهاد و حل مشكلاتي كه در جريان جنگ پيش ميآمد هم قابل توجه است. اينهانقشها و موقعيتهايي فوقالعاده ارزشمند و كليدي بود. براي همين بود كهمنافقين در طرح براندازيشان رسيدند به اين عنصر كليدي.
گرفتنحضرت آقاي خامنهاي از نظام، ميتوانست ضربهي مهلك و خطرناكي باشد. لذامنافقين در كنار برنامههايي كه در بدنهي اجتماع داشتند و كانونهايحزباللهي را ميزدند، به دنبال وارد آوردن ضربههاي اساسي و بنيادي بهرأس نظام هم بودند. حتي ميخواستند از امام شروع كنند، ولي چون به امامدسترسي نداشتند و اين امكان را پيدا نكردند، بازوان امام و ياران امام راميزدند؛ كساني كه امام با اتكا به آنها براي ادارهي درست جامعه آرامش واطمينان پيدا ميكرد.
قبل از همه سراغ تشكيلات حزب جمهورياسلامي آمدند و به آن ترتيبي عمل كردند كه ميدانيم؛ مرحوم شهيد بهشتي ويارانشان را آن طور از ميان برداشتند. البته در آن جلسه شهيد باهنر وآقاي هاشمي رفسنجاني هم قرار بود باشند كه قبلاً رفته بودند و جلسه را ترككرده بودند. بهشتي آدم برجستهاي بود و آن ضربه، ضربهي فوقالعادهايبود. قبل از آن، حضرت آقاي خامنهاي در سخنراني مسجد ابوذر ترور شدهبودند. منافقين با تعبيهي بمبي در ضبط صوتي كه مقابل آقا بود، اين كار راكردند. اين بمب كارآيياش بالا بود و در جراحت اوليهي انفجار، تقريباًكار آقا تمام بود. يعني جراحتي ايجاد شده بود كه شايد خيليها مأيوسبودند. بازيابي سلامت آقا از تفضلات الهي بود و خداوند ياري كرد تا به هرحال اين ذخيرهي ارجمند و ارزشمند را براي اسلام باقي نگه دارد.
منيادم هست كه در شرايطي كه ديگر از سلامت ايشان اطمينان پيدا كرديم واميدوار شديم به بهبوديشان، با وجود وضعيتي كه داشتند، لحظاتي كه به هوشميآمدند و افراد پيرامونشان را ميشناختند، سراغ مرحوم بهشتي راميگرفتند. روز بعد از ترور آقا بود كه فاجعهي انفجار حزب اتفاق افتاد.دوستان ميخواستند آقا خبر را نشوند، اما ايشان با هوشياري كه داشتند، چندروز بعد خودشان متوجه شده بودند.
- شما كه به دفتر امام زياد رفت و آمد داشتيد، آيا چيزي از واكنش امام يادتان هست و واكنش غير رسمي و شخصي ايشان در مورد ترور آقا؟
انعكاساين قضيه در رفتار حاج احمد آقا و به صورت تأثرات حضرت امام بروز مييافت.البته امام يكي از شيوههايي كه تا آخر هم رعايت كردند، اين بود كه سعيميكردند در مجامع عمومي و در حضور افرادي كه آرامش و اطمينان آنهاميتواند مفيد باشد، اظهار ناراحتي نكنند. البته تعهد و وفا و علاقهيخودشان را نسبت به شخصيتي كه شهيد شده يا صدمه ديده بود، به شايستگي بروزميدادند و اين نوعي حقشناسي و انجام وظيفه بود، اما ناراحتيشان را كمتربروز ميدادند.
- يعني بحرانها را مديريت ميكردند؟ به اين معنا كه آرامش رواني جامعه به هم نريزد؟
همينطور بود و خيلي هم كارساز بود. حضور صبورانه و مقتدرانهي امام بعد از هر حادثهاي فوقالعاده ارزشمند بود.
- شما خودتان خاطرتان هست كه واقعهي ترور آقا را كجا شنيديد و چگونه؟
- الان دقيق خاطرم نيست كه در اخبار شنيدم يا در روزنامه خواندم، اما به هر حال خيلي متأثر شدم.
يكنكتهي جالب اين بود كه در همان ماههاي اول درمان آقا كه در بيمارستانقلب و در بخش CCU بودند، براي اين كه هم خود ايشان يك روحيهاي بگيرند وهم انعكاس بيروني خوبي داشته باشد كه آقا در آن حد قابل قبول از سلامتيهستند كه ميشود حتي برنامههاي متفاوتي را در حضورشان انجام بدهند، چيزيبه ذهن من رسيد. يكي از همكارانم در روزنامهي اطلاعات به نام آقاي حيرانينوبري آن موقع مدير مسؤول اطلاعات هفتگي بود و ميخواست ازدواج كند. ماايشان را آورديم در بيمارستان و آقا عقدشان را خواندند. خب اين قضيه خيليجالب بود براي ما كه بعد از آن حادثه خيلي ناراحت بوديم. آقا در آن موقعدر حال نقاهت به سر ميبردند، اما وضعيت دلگرم كننده و روحيهبخشي داشتندكه ميشد در محضرشان خطبهي عقد هم جاري بشود.
- اگر مابخواهيم فضاي سياسي آن روزها را در نظر بگيريم، چهار گروه عمده در داخلايران فعال بودند؛ يك گروه مذهبيها بودند، يك گروه ليبرالها بودند،گروههاي ديگر هم چپها و التقاطيها بودند. به نظر ميرسد بيشترين صدمهاز اين ترورها دامن نيروهاي مذهبي را گرفته و گروههاي ديگر كمتر گرفتارترور بودهاند و گاهي هم اصلاً ترور نشدهاند. به نظر شما علت اين امرچيست؟
- دليل اين امر اميدي بود كه منافقين به سازگاري با جريانليبرالها داشتند. آنها در جريان اختلاف بنيصدر با حزب جمهوري اسلامي،به بنيصدر اميد داشتند. بنيصدر در يكي از تاكتيكهايي كه داشت، با وجوداختلافهاي شديدي كه در گذشته با جريان نهضت آزادي و شخصيتهاي برجستهيآن، مثل دكتر يزدي و قطبزاده، پيدا كرده بود، سعي داشت در رويارويي بامذهبيها و حزب جمهوري اسلامي، به همان چهرهها و جريانها هم نزديك شود[External Link Removed for Guests]
درروز چهاردهم اسفند سال 1359 و در آن حضور هماهنگي كه منافقين و طرفدارانبنيصدر در دانشگاه تهران داشتند و نيز در ديگر سخنرانيها و فعاليتها،بسيار به هم نزديك شده بودند. چپها هم اصرار داشتند كه به نوعي خودشان رادر حلقهي ياران بنيصدر وارد كنند. ايامي بود كه من از سوي حضرت امامبراي بازبيني در بين زندانيها در زندان اوين حضور پيدا ميكردم. در آنجريان مرحوم لاجوردي- خدا رحمتش كند- نامهاي به من نشان داد كه نوشتهيحسين رياحي بود و خطاب به بنيصدر. حسين رياحي چپ بود و خيلي تندرو و ازكمونيستهاي خيلي متعصب و جدي كه جريان سربداران را در آمل راه انداختهبودند. اينها نامهاي به بنيصدر نوشته بودند براي تحريك او و تقويتروحيهاش كه اگر تو ايستادگي كني، تمام ملت ايران دوست تو خواهند بود و ماهم در كنار تو ميايستيم.
گروههاي ديگر هم همينطور. يكشعارهايي را با بنيصدر تفاهم كرده بودند تا او هم باور كند كه قدرت داردو ميتواند و چيزي جلويش نيست. طوري به او تفهيم كرده بودند كه جريان حزبجمهوري اسلامي و جريان حضرت امام و روحانيت و كلاً همهي اينها با يكحركت تو و با يك حضور مردمي كارشان تمام است. اين نامه الان بايد در اسنادوجود داشته باشد. جريان حزب توده هم كه يك جريان آلودهي قديمي بود وسالها تجربهي نفاق و دورويي و تزوير در همهي صحنهها و بهرهبرداري ازمنافع ملت را داشت. آنها هم به نوعي عناصرشان نفوذ داشتند در جريان اطرافبنيصدر و در جريان نفاق و جريانهاي ديگر. جالب اين كه اينها مدتي همادعا ميكردند كه خط امامي هستند.
- اجازه بدهيد كهبرگرديم به همان زمان اوج ترورها. وقتي شما وارد مجلس شديد، چه تغييراتيرا در مجلس احساس كرديد؟ غير از نمايندههاي مجلس، حالا ديگر دكتر بهشتيهم شهيد شده بود، رجائي و باهنر هم رفته بودند، چطور شد كه امام توانستندآن خلأ را پر كنند؟
- ببينيد. مجلس قبل از آن قضايا، مجلسي بودكه در ميان نمايندگانش عناصر مخالف حزب جمهوري اسلامي و برخي حزبهاي ديگرهم وجود داشتند. بالاخره عناصري بودند كه مثلاً هنگام بحثها و هنگامرأيگيريها مشكلاتي را در مجلس ايجاد ميكردند. اينها گروهي در اقليتبودند، اما يك جريان جدي به حساب ميآمدند. ولي پس از آن حادثه و به خاطرروشنبيني و آگاهي كه جامعه پيدا كرده بود، خود اينها متنبّه شده بودند ودر ملاقاتي با آقاي رفسنجاني، به نوعي اعلام آمادگي كرده بودند برايهمراهي و درك شرايط بعد از شهادت آن عزيزان. داخل مجلس هم سعي ميكردند كهدر سخنرانيها و موضعگيريها و اعلام محورها پيرامون لوايح و طرحها طوريعمل كنند كه تلقي كارشكني و مخالفت تشكيلاتي نباشد. الحمدلله يك حالتسازگاري خوبي ايجاد شد. فضاي حاكم بر مجلس، يك فضاي سازگاري و تحمل ومدارا بود. البته گاهي هم تنشهايي بهوجود ميآمد. طبيعي هم بود. بعضي ازعناصر به دليل صدمات و ضرباتي كه خورده بودند، گاهي با يادآوري يادعزيزانشان برمي آشفتند و ميآمدند يك حركتي ميكردند يا يك جملهايميگفتند و شايد حركت خشني ميكردند، اما آن دوستاني هم كه مخاطب اينحركتها بودند، درك ميكردند كه در گذشته خيلي تند رفتهاند و كساني كهمورد حمايت اينها بودند، جنايتهاي سهمگيني كرده بودند. اين مخاطبان همسرشان را پايين ميانداختند و خيلي آرام از كنار مسائل ميگذشتند.
يكياز پديدههاي طبيعي اين بود كه بعد از آن جريانات كه در دور اول مجلساتفاق افتاد، نيروهاي جريان اقليت ديگر به اعتماد و تمايل جامعه اميدنداشتند و اين كه حضور داشته باشند. لذا خيليهاشان ديگر كانديدا نشدند وخود به خود از صحنهي سياسي كنار رفتند.
- يعني غير ازآن جرياني كه برخورد نظامي و مسلحانه كرد و نظام جمهوري اسلامي هم در يكسطحي با آن مقابله كرد، بقيهي كساني كه فعاليتهاي سياسي در اين راستاميكردند، خيلي دموكراتيك از اين صحنه خارج شدند؟
- بله، خيليطبيعي. حركت نيرومند جامعه، فضا را تصفيه كرد و جريانها را شست و خيليتعيين كننده بود. در فقدان شهيد بهشتي و در جريان تشييع جنازهي ايشانكساني اشك ميريختند و در حين اشك ريختن، ناله و توبه ميكردند ازتندرويهاي گذشتهشان و از خدا ميخواستند كه آنها را ببخشد. گاهيميرفتند سر قبر مرحوم شهيد بهشتي و با اشك از آن بزرگوار ميخواستند كهآنها را ببخشد. اينها نشان ميداد كه جامعه به يك تنبّه جدي و اوجروشنبيني و واقعبيني رسيده بود. اين ترورها تأثير داشت و خود به خوداين عناصر ليبرال و پشتيبان نفاق، به تدريج دست از حمايتشان برميداشتند وخود آنها عملاً منزوي شدند.
- به نظر شما آيا كنار رفتنبنيصدر، در آسيب زدن به اين جريانها بيشتر از همه مؤثر نيست؟ بالاخرهآنها يك سري تمايلات به همديگر داشتند؛ حتي خيلي از اينها در دفتررئيسجمهور هم بودند و بيشترشان به نوعي وابسته به دفتر بنيصدر بودند.وقتي بنيصدر كنار رفت، خيلي از نمايندگان هم بودند كه يك پدر معنوي را ازدست دادند. آيا اين طور تلقي درست است؟
امام در پيامشان به آقابعد از حادثهي ششم تير 1360 اشاره فرمودند كه منافقين بلافاصله بعد ازصحبتهاي شما در نماز جمعه و مجلس به اين عمل دست زدند.
كناررفتن بنيصدر وقتي بود كه ما چنين بزرگاني را در نظام داشتيم؛ شخصيتهايارجمندي كه هنوز آسيب نديده بودند. جامعه در اين شرايط، درست مواجه شد بايك تصميمگيري قاطع مجلس و رهبري. در يك مقطع بسيار حساس بود كه بنيصدركنار زده شد. بنيصدري كه آن همه ادعاي قدرت و نفوذ مردمي ميكرد، درجريان عزلش از فرماندهي كل قوا به التماس به امام پيغام و وعده داده بودكه در خدمت شما هستم، فقط اجازه بدهيد من برگردم. البته امام قبول نكردند.هنوز نميشد گفت كه اين دو جريان بنيصدر و نفاق دقيقاً يكي بودند. درجريان عزل بنيصدر در مجلس و نطقهايي كه صورت گرفت، عدهاي بودند كه ازاو حمايت كردند. عدهاي هم با يك بيان خيلي سياسي و نرمي برخورد كردند.عزتالله سحابي، يكي از سخنرانها بود كه گفت: خيلي خب، اين ويژگيهايي كهما ميگوييم، در اين شخص هست و بايد عزل بشود، ما هم قبول داريم، اماكساني كه اين انتقادات را عنوان ميكنند، آيا خودشان مبرا هستند؟ جالب اينكه حتي كسي مثل او هم قبول كرده بود كه بنيصدر ديگر نبايد باشد. به هرحال جريان ترورها و حادثهي هفتم تير و حوادث بعد از آن، حتي چنين كسانيرا با چنين دغدغههايي متنبه كرد و به اين واقعبيني رساند كه حقانيتمخالفان بنيصدر در آن حد بوده كه دشمن اينها را هدف قرار ميدهد وميخواهد با ترور آنها به هدفش برسد.
- در تكميل بحثمان ميپرسمكه تعامل مجلس اول با دولت آيتالله خامنهاي چگونه بود؟ يعني از نيمهيمجلس كه شما حضور داشتيد و بخصوص رويكرد آن گروه اقليت چه بود؟
احساسمن اين بود كه مجلس و دولت هماهنگ بودند. البته در رأي دادنها ممكن بوددر بعضي موارد مثلاً يكي رأي نياورد يا كساني از اقليت رأي ممتنع بدهند،ولي اين طور نبود كه جلوي حركت يكديگر را بگيرند. اگر يك ملاقاتي باامام صورت ميگرفت، اينها همه شركت ميكردند. اگر حضور در يك صحنهاي بودكه كل نمايندگان بايد حاضر باشند، اينها هم حاضر ميشدند.
- گويا شما در جريان رأي اعتماد به كابينهي آقاي باهنر هم حضور داشتيد. چگونه شد كه كابينهي ايشان كامل رأي آورد؟
منفكر ميكنم اين يكي از موارد استثنايي بود كه مجلس به كل كابينهي يكرئيسجمهور يك رأي كلي داد. اين قضيه به دنبال دفاع بسيار مستند و تعيينكنندهاي بود كه حضرت آقاي خامنهاي از كابينهي شهيد باهنر داشتند.ديگران هم اگر صحبتي داشتند، بحث رأي ممتنع بود[External Link Removed for Guests]
مجلسمعمولاً به تك تك وزرا رأي ميدهد، اما آن موقع يك فضايي ايجاد شده بود-البته بسيار مستند و خوب كه تكيه بر خواست مردم داشت- كه كل به كابينه يكرأي اعتماد كلي داد. اين چيز جالبي است
Re: خاطره های رهبر انقلاب
ارسال شده: چهارشنبه ۱ مهر ۱۳۸۸, ۹:۰۴ ب.ظ
توسط RAHVAR
خاطرات شنیدنی رهبر انقلاب از مادر بزرگوارشان
به گزارش جهان،پایگاه اطلاع رسانی مقام معظم رهبری همزمان با میلاد حضرت فاطمه زهرا و روز مادر گوشه هایی از خاطرات رهبر معظم انقلاب از والده مکرمه شان را منتشر کرد که بخشهایی از آن را در ادامه می خوانید:
1
پدر و مادرم، پدر و مادر خيلى خوبى بودند. مادرم يك خانم بسيار فهميده، باسواد، كتابخوان، داراى ذوق شعرى و هنرى، حافظ شناس - البته حافظ شناس كه مىگويم، نه به معناى علمى و اينها، به معناى مأنوس بودن با ديوان حافظ - و با قرآن كاملاً آشنا بود و صداى خوشى هم داشت.
2
وقتى بچه بوديم، همه مىنشستيم و مادرم قرآن مىخواند؛ خيلى هم قرآن را شيرين و قشنگ مىخواند. ما بچهها دورش جمع مىشديم و برايمان به مناسبت، آيههايى را كه در مورد زندگى پيامبران است، مىگفت. من خودم اوّلين بار، زندگى حضرت موسى(ع)، زندگى حضرت ابراهيم(ع) و بعضى پيامبران ديگر را از مادرم - به اين مناسبت - شنيدم. قرآنكه مىخواند، به آياتى كه نام پيامبران در آن است مىرسيد، بنا مىكرد به شرح دادن.
3
بعضى از شعرهاى حافظ كه هنوز - بعد از سنين نزديكِ شصت سالگى - يادم است، از شعرهايى است كه آن وقت از مادرم شنيدم. از جمله، اين دو بيت يادم است:
سحر چون خسرو خاور عَلَم در كوهساران زد به دست مرحمت يارم در امّيدواران زد
دوش ديدم كه ملائك در ميخانه زدند گل آدم بسرشتند و به پيمانه زدند
4
(مادرم) خانمى بود خيلى مهربان، خيلى فهميده و فرزندانش را هم - البته مثل همهى مادران - دوست مىداشت و رعايت آنها را مىكرد. پدرم عالِم دينى و ملّاى بزرگى بود. برخلاف مادرم كه خيلى گيرا و حرّاف و خوش برخورد بود، پدرم مردى ساكت، آرام و كم حرف مىنمود؛ كه اين تأثيرات دوران طولانى طلبگى و تنهايى در گوشهى حجره بود. البته پدرم تُرك زبان بود - ما اصلاً تبريزى هستيم؛ يعنى پدرم اهل خامنهى تبريز است - و مادرم فارس زبان. ما به اين ترتيب از بچگى، هم با زبان فارسى و هم با زبان تركى آشنا شديم و محيط خانه محيط خوبى بود. البته محيط شلوغى بود؛ منزل ما هم منزل كوچكى بود. شرايط زندگى، شرايط باز و راحتى نبود و طبعاً اينها در وضع كار ما اثر مىگذاشت.
5
چيزى كه حتماً مىدانم براى شما جالب است، اين است كه من همان وقت، معمّم بودم؛ يعنى در بين سنين ده و سيزده سالگى - كه ايشان سؤال كردند - من عمامه به سرم و قبا به تنم بود! قبل از آن هم همينطور. از اوايلى كه به مدرسه رفتم، با قبا رفتم؛ منتها تابستانها با سرِ برهنه مىرفتم، زمستان كه مىشد، مادرم عمامه به سرم مىپيچيد.
مادرم خودش دختر روحانى بود و برادران روحانى هم داشت، لذا عمامه پيچيدن را خوب بلد بود؛ سرِ ما عمامه مىپيچيد و به مدرسه مىرفتيم. البته اسباب زحمت بود كه جلوِ بچهها، يكى با قباى بلند و لباس نوع ديگر باشد. طبعاً مقدارى حالت انگشتنمايى و اينها بود؛ اما ما با بازى و رفاقت و شيطنت و اينطور چيزها جبران مىكرديم و نمىگذاشتيم كه در اين زمينهها خيلى سخت بگذرد.
6
دورانهاى كلاس اوّل و دوم و سوم را كه اصلاً يادم نيست و الان هيچ نمىتوانم قضاوتى بكنم كه به چه درسهايى علاقه داشتم؛ ليكن در اواخر دورهى دبستان - يعنى كلاس پنجم و ششم - به رياضى و جغرافيا علاقه داشتم. خيلى به تاريخ علاقه داشتم، به هندسه هم - بخصوص - علاقه داشتم. البته در درسهاى دينى هم خيلى خوب بودم؛ قرآن را با صداى بلند مىخواندم - قرآنخوانِ مدرسه بودم - يك كتاب دينى را آن وقت به ما درس مىدادند - به نام تعليمات دينى - براى آن وقتها كتاب خيلى خوبى بود؛ من تكّههايى از آن كتاب را كه فصل، فصل بود، حفظ مىكردم.
7
بههرحال، گاهى انسان به فكر آينده مىافتد؛ اما من از اينكه چه زمانى به فكر آينده افتادم، هيچ يادم نيست. اينكه در آيندهى زندگى خودم، بنا بود چه شغلى را انتخاب كنم، از اوّل براى خود من و براى خانوادهام معلوم بود. همه مىدانستند كه من بناست طلبه و روحانى شوم. اين چيزى بود كه پدرم مىخواست و مادرم به شدّت دوست مىداشت. خود من هم علاقهمند بودم؛ يعنى هيچ بىعلاقه به اين مسأله نبودم.
اما اينكه لباس ما را از اوّل، اين لباس قرار دادند، به اين نيّت نبود؛ به خاطر اين بود كه پدرم با هر كارى كه رضاخان پهلوى كرده بود، مخالف بود - از جمله، اتّحاد شكل از لحاظ لباس - و دوست نمىداشت همان لباسى را كه رضاخان به زور مىگويد، بپوشيم. مىدانيد كه رضاخان، لباس فعلى مردم را كه آن زمان لباس فرنگى بود و از اروپا آمده بود، به زور بر مردم تحميل كرد. ايرانيها لباس خاصى داشتند و همان لباس را مىپوشيدند. او اجبار كرد كه بايستى اينطور لباس بپوشيد؛ اين كلاه را سرتان بگذاريد!
پدرم اين را دوست نمىداشت، از اين جهت بود كه لباس ما را همان لباس معمولى خودش كه لباس طلبگى بود، قرار داده بود؛ اما نيّت طلبه شدن و روحانى شدن من در ذهنشان بود. هم پدرم مىخواست، هم مادرم مىخواست، خود من هم مىخواستم. من دوست مىداشتم و از كلاس پنجم دبستان، عملاً درس طلبگى را در داخل مدرسه شروع كردم.