اولین شکار هوایی در جنگ
ارسال شده: شنبه ۴ مهر ۱۳۸۸, ۹:۲۶ ق.ظ
سر ساعت چهار صبح زنگ خانه به صدادرآمد. آن روز اولین روز مهر سال 1359 بود. روز قبل عراق پایگاه های هواییایران و از جمله پایگاه دوم شکاری تبریز را مورد حمله قرار داده بود. 41 فروند هواپیما را به مقصد «موصل عراق» به پرواز درآوردیم.
در بازگشت سه نفر از دوستان خلبان ما به دیدار یار شتافته بودند. یادشانگرامی باد. ساعت هشت صبح همان روز به من و سه نفر از دوستانم ماموریتدادند تا به «کرکوک عراق» نیز حمله کنیم. من آخرین خلبان بودم. درست وقتیداشتیم به طرف باند می رفتیم، طنین آژیر قرمز در محوطه به صدا درآمد. باعجله سوار هواپیماهایمان شدیم و شروع به بلند شدن کردیم. درست لحظه ای کهمن برخاستم پشت سرم باند پروازی مورد هدف هواپیماهای عراقی قرار گرفت.وقتی هواپیما سرعت گرفت، برگشتم تا ببینم کجا را زده اند. دیدم دوهوایپمای عراقی پشت سر من قرار دارند و تیراندازی می کنند. لحظه دشواریبود. یا باید هر چهار بمب خود را رها می کردم. تا هواپیمایم سبک تر شود ویا بگریزم یا این که درگیر شوم. درگیری روی شهر بسیار خطرناک بود.
با توکل به خدا خود را به سمت غرب تبریز کشیدم. با یک مانور فهمیدمهواپیمای عراقی خلبان کم دانشی دارد. بنابراین با یک حرکت سریع هواپیمایاو درست در جلوی من قرار گرفت. شروع به تیراندازی کردم. ناگهان دیدم کههواپیمای عراقی آتش گرفت و آسمان آبی یکپارچه شعله ور شد. خلبان عراقی باچتر نجات پایین پرید و در حوالی دهکده «خاصیان» فرود آمد. هواپیمای دوممرا هدف گرفته بود که باز با مانوری سریع روی دریاچه جزیره اسلامی قرارگرفتم. آن وقت با آخرین توان هواپیما را بالا کشیدم. هواپیمای عراقی با آببرخورد کرد. یک لحظه آب سیاه شد و دیگر چیزی دیده نشد. خواستم بمب ها رااطراف دریاچه ارومیه رها کنم. اما با خودم گفتم که اینها از پول مردمخریداری شده است. رفتم به سوی پایگاه. نشستن هواپیمای مسلح به بمب از نظراصول و فنون پرواز، اشتباه بود و من مجاز به این کار نبودم.
اما دل به دریا زدم و توکل بر خدا کردم. با چهار بمب و در حالی که باندتوسط عراقی ها مورد هدف قرار گرفته بود، روی باند نشستم و در چاله ای کهبر اثر بمباران به وجود آمده بود، افتادم. هواپیما حدود دومتر به هوا بلندشد و هر سه لاستیکش ترکید. به هر ترتیب ممکن هواپیما را خارج از باند نگهداشتم و از هوش رفتم. نیم ساعت بعد وقتی به هوش آمدم به فرمانده پایگاهگفتم که دو تا از هواپیماهای دشمن را زده ام و یکی از خلبانان زنده است.فوری با هلی کوپتر به محل درگیری رفتم و دیدم جمعی از مردم خلبان عراقی رامی برند. با دیدن من خواستند حمله کنند که به ترکی حالیشان کردم که خودیهستم. از یکی از فرماندهان سپاهی خواستم دستور دهند که دست های خلبان راباز کنند. خلبان با دیدن من انگار دنیا را به او داده اند. از من سیگارخواست به او دادم. شروع کرد به انگلیسی با او حرف زدم. اسمش «هاشم فزع»بود. قامت بلندی داشت و تقریباً دو برابر من هیکل داشت.
ـ « تو مرا زدی؟»
گفتم که «بله». به سختی باور کرد. همان شب تلویزیون تبریز خلبان عراقی رانشان داد و با من مصاحبه کرد. از طرف امام (ره) تشویق شدم. و از این که دردومین روز جنگ و نخستین روز حمله ایران توانسته بودم اولین هواپیماهایعراقی را سرنگون کنم، خدای متعال را شکر کردم.
منبع: خاطرات شهداي آذربايجان شرقي سايت ساجد
در بازگشت سه نفر از دوستان خلبان ما به دیدار یار شتافته بودند. یادشانگرامی باد. ساعت هشت صبح همان روز به من و سه نفر از دوستانم ماموریتدادند تا به «کرکوک عراق» نیز حمله کنیم. من آخرین خلبان بودم. درست وقتیداشتیم به طرف باند می رفتیم، طنین آژیر قرمز در محوطه به صدا درآمد. باعجله سوار هواپیماهایمان شدیم و شروع به بلند شدن کردیم. درست لحظه ای کهمن برخاستم پشت سرم باند پروازی مورد هدف هواپیماهای عراقی قرار گرفت.وقتی هواپیما سرعت گرفت، برگشتم تا ببینم کجا را زده اند. دیدم دوهوایپمای عراقی پشت سر من قرار دارند و تیراندازی می کنند. لحظه دشواریبود. یا باید هر چهار بمب خود را رها می کردم. تا هواپیمایم سبک تر شود ویا بگریزم یا این که درگیر شوم. درگیری روی شهر بسیار خطرناک بود.
با توکل به خدا خود را به سمت غرب تبریز کشیدم. با یک مانور فهمیدمهواپیمای عراقی خلبان کم دانشی دارد. بنابراین با یک حرکت سریع هواپیمایاو درست در جلوی من قرار گرفت. شروع به تیراندازی کردم. ناگهان دیدم کههواپیمای عراقی آتش گرفت و آسمان آبی یکپارچه شعله ور شد. خلبان عراقی باچتر نجات پایین پرید و در حوالی دهکده «خاصیان» فرود آمد. هواپیمای دوممرا هدف گرفته بود که باز با مانوری سریع روی دریاچه جزیره اسلامی قرارگرفتم. آن وقت با آخرین توان هواپیما را بالا کشیدم. هواپیمای عراقی با آببرخورد کرد. یک لحظه آب سیاه شد و دیگر چیزی دیده نشد. خواستم بمب ها رااطراف دریاچه ارومیه رها کنم. اما با خودم گفتم که اینها از پول مردمخریداری شده است. رفتم به سوی پایگاه. نشستن هواپیمای مسلح به بمب از نظراصول و فنون پرواز، اشتباه بود و من مجاز به این کار نبودم.
اما دل به دریا زدم و توکل بر خدا کردم. با چهار بمب و در حالی که باندتوسط عراقی ها مورد هدف قرار گرفته بود، روی باند نشستم و در چاله ای کهبر اثر بمباران به وجود آمده بود، افتادم. هواپیما حدود دومتر به هوا بلندشد و هر سه لاستیکش ترکید. به هر ترتیب ممکن هواپیما را خارج از باند نگهداشتم و از هوش رفتم. نیم ساعت بعد وقتی به هوش آمدم به فرمانده پایگاهگفتم که دو تا از هواپیماهای دشمن را زده ام و یکی از خلبانان زنده است.فوری با هلی کوپتر به محل درگیری رفتم و دیدم جمعی از مردم خلبان عراقی رامی برند. با دیدن من خواستند حمله کنند که به ترکی حالیشان کردم که خودیهستم. از یکی از فرماندهان سپاهی خواستم دستور دهند که دست های خلبان راباز کنند. خلبان با دیدن من انگار دنیا را به او داده اند. از من سیگارخواست به او دادم. شروع کرد به انگلیسی با او حرف زدم. اسمش «هاشم فزع»بود. قامت بلندی داشت و تقریباً دو برابر من هیکل داشت.
ـ « تو مرا زدی؟»
گفتم که «بله». به سختی باور کرد. همان شب تلویزیون تبریز خلبان عراقی رانشان داد و با من مصاحبه کرد. از طرف امام (ره) تشویق شدم. و از این که دردومین روز جنگ و نخستین روز حمله ایران توانسته بودم اولین هواپیماهایعراقی را سرنگون کنم، خدای متعال را شکر کردم.
منبع: خاطرات شهداي آذربايجان شرقي سايت ساجد
