صفحه 1 از 2

2 تا داستان واقعا جالب و عبرت انگيز!

ارسال شده: سه‌شنبه ۲۰ تیر ۱۳۸۵, ۴:۰۸ ب.ظ
توسط Masoud
این داستان ها رو میزارم اگه خوندید ، نظرتون رو بذارین! ممنون :)
در ضمن اگر تکراری بودن ببخشین! :grin:

چشم مادر

مادر من فقط يك چشم داشت . من از اون متنفر بودم ... اون هميشه مايه خجالت من بود اون براي امرار معاش خانواده براي معلم ها و بچه مدرسه اي ها غذا مي پخت .يك روز اومده بود دم در مدرسه كه منو با به خونه ببره خيلي خجالت كشيدم . آخه اون چطور تونست اين كار رو بامن بكنه ؟ روز بعد يكي از همكلاسي ها منو مسخره كرد و گفت مامان تو فقط يك چشم داره فقط دلم ميخواست يك جوري خودم رو گم و گور كنم . كاش زمين دهن وا ميكرد و منو ..
كاش مادرم يه جوري گم و گور ميشد...
روز بعد بهش گفتم اگه واقعا ميخواي منو بخندوني و خوشحال كني چرا نميميري ؟اون هيچ جوابي نداد....
دلم ميخواست از اون خونه برم و ديگه هيچ كاري با اون نداشته باشم
سخت درس خوندم و موفق شدم براي ادامه تحصيل به سنگاپور برم ،اونجا ازدواج كردم ، واسه خودم خونه خريدم ، زن و بچه و زندگي... از زندگي ، بچه ها و آسايشي كه داشتم خوشحال بودم تا اينكه يه روز مادرم اومد به ديدن من اون سالها منو نديده بود و همينطور نوه ها شو
وقتي ايستاده بود دم در بچه ها به اون خنديدند و من سرش داد كشيدم كه چرا خودش رو دعوت كرده كه بياد اينجا ، اونم بي خبر
سرش داد زدم :چطور جرات كردي بياي به خونه من و بجه ها رو بترسوني؟ گم شو از اينجا! همين حالا
اون به آرامي جواب داد :اوه خيلي معذرت ميخوام مثل اينكه آدرس رو عوضي اومدم و بعد فورا رفت و از نظر ناپديد شد .
يك روز يك دعوت نامه اومد در خونه من درسنگاپور براي شركت درجشن تجديد ديدار دانش آموزان مدرسه
ولي من به همسرم به دروغ گفتم كه به يك سفر كاري ميرم .
بعد از مراسم ، رفتم به اون كلبه قديمي خودمون ؛ البته فقط از روي كنجكاوي .همسايه ها گفتن كه اون مرده
اونا يك نامه به من دادند كه اون ازشون خواسته بود كه بدن به من
اي عزيزترين پسرم ، من هميشه به فكر تو بوده ام ، منو ببخش كه به خونت اومدم و بچه ها تو ترسوندم ،خيلي خوشحال شدم وقتي شنيدم داري ميآي اينجا ولي من ممكنه كه نتونم از جام بلند شم كه بيام تورو ببينم
وقتي داشتي بزرگ ميشدي از اينكه دائم باعث خجالت تو شدم خيلي متاسفم
آخه ميدوني ... وقتي تو خيلي كوچيك بودي تو يه تصادف يك چشمت رو از دست دادي به عنوان يك مادر نمييتونستم تحمل كنم و ببينم كه تو داري بزرگ ميشي با يك چشم
بنابراين مال خودم رو دادم به تو
براي من اقتخار بود كه پسرم ميتونست با اون چشم به جاي من دنياي جديد رو بطور كامل ببينه
با همه عشق و علاقه من به تو، مادرت

++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++


نامه ای به خدا

یک روز کارمند پستی که به نامه هایی که آدرس نامعلوم دارند رسیدگی می کرد متوجه نا مه ای شد که روی پاکت آن با خطی لرزان نوشته شده بود نامه ای به خدا
با خودش فکر کرد بهتر است نامه را باز کرده و بخواند.در نامه این طور نوشته شده بود
خدای عزیزم بیوه زنی 83 ساله هستم که زندگی ام با حقوق نا چیز باز نشستگی می گذرد.دیروز یک نفر کیف مرا که صد دلار
در آن بود دزدیدند.این تمام پولی بود که تا پایان ماه باید خرج می کردم.یکشنبه هفته دیگر عید است و من دو نفر از دوستانم را برای شام دعوت کرده ام. اما بدون آن پول چیزی نمی توانم بخرم. هیچ کس را هم ندارم تا از او پول قرض بگیرم.تو ای خدای مهربان تنها امید من هستی به من کمک کن. کارمند اداره پست خیلی تحت تاثیر قرتار گرفت و نامه را به سایر همکارانش نشان داد.نتیجه این شد که همه آنها جیب خود را جستجو کردند و هر کدام چند دلاری روی میز گذاشتند.در پایان 96 دلار چمع شد و برای پیرزن فرستادند.همه کارمندان اداره پست از اینکه توانسته بودند کار خوبی انجام دهند خوشحال بودند.عید به پایان رسیدو چند روزی از این ماجرا گذشت.تا این که نامه دیگری از آن پیرزن به اداره پست رسیدکه روی آن نوشته شده بود:نامه ای به خداهمه کارمندان جمع شدند تا نامه را باز کرده و بخوانند. مضمون نامه چنین بود
خدای عزیزم. چگونه می توانم از کاری که برایم انجام دادی تشکر کنم.با لطف تو توانستم شامی عالی برای دوستانم مهیا کرده وروز خوبی را با هم بگذرانیم. من به آنها گفتم که چه هدیه خوبی برایم فرستادی البته چهار دلار آن کم بود که مطمئنم کارمندان اداره پست آن را برداشته اند!!!!

ارسال شده: چهارشنبه ۲۱ تیر ۱۳۸۵, ۱۲:۱۲ ق.ظ
توسط Leila
كارمنداي بانك پيش خودشون مي گن حالا خوبه ما همه ي كمك رو كرديم
اخر سر پيرزن مي گه 4 دلارش كه كم بود كارمنداي بانك برداشتن.

ارسال شده: چهارشنبه ۲۱ تیر ۱۳۸۵, ۱:۴۲ ق.ظ
توسط essi10
داستان چشم مادر اشكم را در اورد خيلي قشنگ بود

ارسال شده: چهارشنبه ۲۱ تیر ۱۳۸۵, ۷:۰۸ ق.ظ
توسط ghalamman
سلام
دادستان چشم مادر محشر بود....محشر..............
يا علي

ارسال شده: چهارشنبه ۲۱ تیر ۱۳۸۵, ۷:۵۷ ب.ظ
توسط mach1
سلام
Masoud بعد از مدت ها یک داستان جالب خوندم دستت درد نکنه :smile:
Leila خانم از کی تا حالا کارمندای بانک نامه می برن ؟؟؟ :eek:

ارسال شده: چهارشنبه ۲۱ تیر ۱۳۸۵, ۹:۰۲ ب.ظ
توسط ARMIN
سلام
Masoud, واقعا زيبا بود. ممنون از داستان هاي زيبايت.
داستان چشم مادر به تمام معنا نشانه مهر و محبت مادري را نشان مي داد.

ارسال شده: چهارشنبه ۲۱ تیر ۱۳۸۵, ۱۰:۰۱ ب.ظ
توسط Dr.Akhavan
داستان چشم مارد خيلي خيلي زيبا بود
و خيلي متاثر شدم
واقعا ممنونم :-)
و جالب اينه كه پسره تا حالا نپرسيده بود كه چرا مادرش يك چشم داره و چرا رنگ چشمان خودش فرق داره :-o
عجب پسرهايي پيدا ميشن

ارسال شده: چهارشنبه ۲۱ تیر ۱۳۸۵, ۱۱:۵۰ ب.ظ
توسط Leila
mach1,
بانك اينجا به اداره ي پست برمي گرده
يعني بانك پست
تو هر قسمتي براي حسابرسي بانكي وجود داره.

ارسال شده: پنج‌شنبه ۲۲ تیر ۱۳۸۵, ۱۰:۰۹ ب.ظ
توسط agheleh
داستان چشم مادر جالب بود ولي فکر مي کنيد همچين بچه اي وجود داشته باشه؟! :sad:
حتي بعد از اينکه بزرگ و مستقل شده باز هم تا اين حد ابله؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ 8)

ارسال شده: جمعه ۲۳ تیر ۱۳۸۵, ۱۲:۳۹ ق.ظ
توسط Reza6662
agheleh,
ضمن اينکه زيبا نگارش شده، به نظر تخيلي و دور از واقعيت مياد. :-(

ارسال شده: شنبه ۲۴ تیر ۱۳۸۵, ۲:۳۰ ق.ظ
توسط essi10
Reza6662
فكر نميكنم گه اين داستانها تخيلي يا دور از واقعيت باشه چون هر دو تا رو ميشه توي زتدگي روزمره ديد نمونشو خودم ديدم درباره چشم مادر اما به يه نوع ديگه

ارسال شده: شنبه ۲۴ تیر ۱۳۸۵, ۵:۵۹ ق.ظ
توسط FarHouD
:lol: :lol: :lol: بی معرفت :lol: :lol: :lol: