صفحه 1 از 1

سبک بالان خرامیدند و رفتند ***مرا بیچاره نامیدند و رفتند

ارسال شده: سه‌شنبه ۷ مهر ۱۳۸۸, ۶:۴۲ ب.ظ
توسط Takhrib Chi

سبک بالان خرامیدند و رفتند ***مرا بیچاره نامیدند و رفتند
سواران لحظه ای تمکین نکردند ***ترحم بر من مسکین نکردند
سواران از سر نئش گذشتند *** فغان ها کردم، اما برنگشتند
اسیر و زخمی و بی دست و پا من *** رفیقان، این چه سودا بود با من؟
رفیقان، رسم هم دردی کجا رفت؟ *** جوان مردان، جوان مردی کجا رفت؟
مرا این پشت، مگذارید بی پاک *** گناهم چیست، پایم بود در خاک
اگر دیر آمدم مجروح بودم *** اسیر قبض و بست روح بودم
در باغ شهادت را نبندید *** به ما بیچارگان زان سو نخندید
رفیقانم دعا کردند و رفتند *** مرا زخمی رها کردند و رفتند
رها کردند در زندان بمانم *** دعا کردند سرگردان بمانم
شهادت نردبان آسمان بود *** شهادت آسمان را نردبان بود
چرا برداشتند این نردبان را؟ *** چرا بستند راه آسمان را؟
مرا پایی به دست نردبان بود *** مرا دستی به بام آسمان بود
تو بالا رفته ای من در زمینم *** برادر، روسیاهم، شرمگینم
مرا اسب سپیدی بود روزی *** شهادت را امیدی بود روزی
در این اطراف، دوش ای دل تو بودی! *** نگهبان دیشب، ای غافل تو بودی!
بگو اسب سپیدم را که دزدید *** امیدم را، امیدم راکه دزدید
مرا اسب چموشی بود روزی *** شهادت می فروشی بود روزی
شبی چون باد بر یالش خزیدم *** به سوی خانه ی ساقی دویدم
چهل شب راه را بی وقفه راندم *** چهل تسبیح ساقی نامه خواندم
ببین ای دل، چقدر این قصر زیباست *** گمانم خانه ی ساقی همین جاست
دلم تا دست بر دامان در زد *** دو دستی سنگ شیون را به سر زد
امیدم مشت نومیدی به در کوفت *** نگاهم قفل در، میخ قدر کوفت
چه درد است این که در فصل اقاقی؟ *** به روی عاشقان در بسته ساقی
بر این در،‌ وای من قفلی لجوج است *** بجوش ای اشک هنگام خروج است
در میخانه را گیرم که بستند *** کلیدش را چرا یا رب شکستند؟!
دعا کردند در زندان بمانم *** دعا کردند سرگردان بمانم
من آخر طاقت ماندن ندارم *** خدایا تاب جان کندن ندارم
دلم تا چند یا رب خسته باشد؟ *** در لطف تو تا کی بسته باشد؟
بیا باز امشب ای دل در بکوبیم *** بیا این بار محکم تر بکوبیم
مکوب ای دل به تلخی دست بر دست *** در این قصر بلور آخر کسی هست
بکوب ای دل که این جا قصر نور است *** بکوب ای دل مرا شرم حضور است
بکوب ای دل که غفار است یارم *** من از کوبیدن در شرم دارم
بکوب ای دل که جای شک و ظن نیست *** مرا هر چند روی در زدن نیست
کریمان گر چه ستار العیوب اند *** گدایانی که محبوب اند خوب اند
بکوب ای دل،‌ مشو نومید از این در *** بکوب ای دل هزاران بار دیگر
دلا! پیش آی تا داغت بگویم *** به گوشت، قصه ای شیرین بگویم
برون آیی اگر از حفره ی ناز *** به رویت می گشایم سفره ی راز
نمی دانم بگویم یا نگویم *** دلا! بگذار، تا حالا نگویم
ببخش ای خوب امشب، ناتوانم *** خطا در رفته از دست زبانم
لطیفا رحمت آور، من ضعیفم *** قوی تر ازمن است، امشب حریفم
شبی ترک محبت گفته بودم *** میان دره ی شب خفته بودم
نی ام از ناله ی شیرین تهی بود *** سرم بر خاک طاقت سر نمی سود
زبانم حرف با حرفی نمی زد *** سکوتم ظرف بر ظرفی نمی زد
نگاهم خال، در جایی نمی کوفت *** به چشمم اشک غم، تایی نمی کوفت
دلم در سینه قفلی بود، محکم *** کلیدش بود، دریاچه ی غم
امیدم، گرد امیدی نمی گشت *** شبم دنبال خورشیدی نمی گشت
حبیبم قاصدی از پی فرستاد *** پیامی بابلوری می فرستاد
که می دانم تو را شرم حضور است *** مشو نومید، این جا قصر نور است
الا! ای عاشق اندوه گینم *** نمی خواهم تو را غمگین ببینم
اگر آه تو از جنس نیاز است *** در باغ شهادت باز، باز است
نمی دانم که در سر، این چه سودا است! *** همین اندازه می دانم که زیبا است
خداوندا چه درد است این چه درد است؟ *** که فولاد دلم را آب کرده است
مرا ای دوست، شرم بندگی کشت *** چه لطف است این، مرا شرمندگی کشت


تصویر تصویر

Re: سبک بالان خرامیدند و رفتند ***مرا بیچاره نامیدند و رفتند

ارسال شده: شنبه ۱۱ مهر ۱۳۸۸, ۱۱:۰۸ ب.ظ
توسط oweiys
یا حق