خداشناسی در اندیشه و ادب فارسی و فرهنگ غنی ایران
ارسال شده: جمعه ۱۰ مهر ۱۳۸۸, ۱۰:۰۶ ب.ظ
نظامی خالق اثر لیلی و مجنون و خسرو شیرن و بزرگ ستاره ادب ایران:
به نام آنکه هستی نام ازو یافت فلک جنبش زمین آرام ازو یافت
خدائی کافرینش در سجودش گواهی مطلق آمد بر وجودش
تعالی الله یکی بی مثل و مانند که خوانندش خداوندان خداوند
نظامی
به نام خداوند جان و خرد کزین برتر اندیشه برنگذرد
خداوند نام و خداوند جای خداوند روزی ده رهنمای
خداوند کیوان و گردان سپهر فروزنده ماه و ناهید و مهر
ز نام و نشان و گمان برترست نگارندهی بر شده پیکرست
به بینندگان آفریننده را نبینی مرنجان دو بیننده را
نیابد بدو نیز اندیشه راه که او برتر از نام و از جایگاه
سخن هر چه زین گوهران بگذرد نیابد بدو راه جان و خرد
فردوسی
آفرین جان آفرین پاک را آنکه جان بخشید و ایمانخاک را عرش را بر آب بنیاد او نهاد خاکیان را عمر بر باد او نهاد آسمان رادر زبردستی بداشت خاک را در غایت پستی بداشت آن یکی را جنبش مادام داد واندگر را دایما آرام داد آسمان چون خیمهی برپای کرد بی ستون کرد و زمینش جایکرد کرد در شش روز هفت انجم پدید وز دو حرف آورد نه طارم پدید
عطار
اول دفتر به نام ایزد دانا صانع پروردگار حی توانا
اکبر و اعظم خدای عالم و آدم صورت خوب آفرید و سیرت زیبا
از در بخشندگی و بنده نوازی مرغ هوا را نصیب و ماهی دریا
قسمت خود میخورند منعم و درویش روزی خود میبرند پشه و عنقا
حاجت موری به علم غیب بداند در بن چاهی به زیر صخره صما
سعدی از آن جا که فهم اوست سخن گفت ور نه کمال تو وهم کی رسد آن جا
سعدی
ادبیات ایران در وصف نبی اسلام محمد ص
محمد کافرینش هست خاکش هزاران آفرین بر جان پاکش
چراغ افروز چشم اهل بینش طراز کار گاه آفرینش
سرو سرهنگ میدان وفا را سپه سالار و سر خیل انبیا را
ریاحین بخش باغ صبحگاهی کلید مخزن گنج الهی
به معنی کیمیای خاک آدم به صورت توتیای چشم عالم
نظامی
هرچ حق از بارگاه کبریا ریخت در صدر شریف مصطفی
آن همه در سینه صدیق ریخت لاجرم تا بود ازو تحقیق ریخت
چون دو عالم را به یک دم درکشید لب ببست از سنگ و خوش دم درکشید
سر فرو بردی همه شب تا به روز نیم شب هویی برآوردی بسوز
هوی او تا چین برفتی مشک بار مشک کردی خون آهوی تتار
زین سبب گفت آفتاب شرع و دین علم باید جست ازینجا تا به چین
عطار
حافظ واعتقاد به رسول ص :
ستارهای بدرخشید و ماه مجلس شد. دل رمیده ما را رفیق و مونس شد.
نگار من که به مکتب نرفت و خط ننوشت.به غمزه مساله آموز صد مدرس شد.
به بوی او دل بیمار عاشقان چو صبا.فدای عارض نسرین و چشم نرگس شد.
ماه فرو ماند از جمال محمد سرو نباشد به اعتدال محمد
قدر فلك را كمال و منزلتى نيست در نظر قدر با كمال محمد
وعده ديدار هر كسى به قيامت ليله اسرى، شب وصال محمد
آدم و نوح و خليل و موسى و عيسى آمده مجموع، در ظلال محمد
عرصه گيتى مجال همت او نيست روز قيامت نگر، مجال محمد
و آن همه پيرايه بسته جنت فردوس بو كه قبولش كند، بلال محمد
همچو زمين خواهد آسمان كه بيفتد تا بدهد بوسه بر نعال محمد
شمس و قمر در زمين حشر نتابد پيش دو ابروى چون هلال محمد
چشم مرا، تا به خواب ديد جمالش خواب نمى گيرد از خيال محمد
«سعدى» اگر عاشقى كنى و جوانى عشق محمد بس است و آل محمد
خوشا آنانکه الله یارشان بی بحمد و قل هو الله کارشان بی
خوشا آنانکه دایم در نمازند بهشت جاودان بازارشان بی
یکی درد و یکی درمان پسندد یک وصل و یکی هجران پسندد
من از درمان و درد و وصل و هجران پسندم آنچه را جانان پسندد
خدایا داد از این دل داد از این دل نگشتم یک زمان من شاد از این دل
چو فردا داد خواهان داد خواهند بر آرم من دو صد فریاد از این دل
بابا طاهر
فردوسی و نجات بخشی رسالت حضرت محمد ص و نجاتگری انسان و نقش خرد
حکیم این جهان را چو دریا نهاد.برانگیخته موج ازو تندباد.
چو هفتاد کشتی برو ساخته.همه بادبانها برافراخته.
یکی پهن کشتی بسان عروس.بیاراسته همچو چشم خروس.
محمد بدو اندرون با علی.همان اهل بیت نبی و ولی.
خردمند کز دور دریا بدید.کرانه نه پیدا و بن ناپدید.
بدانست کو موج خواهد زدن.کس از غرق بیرون نخواهد شدن.
به دل گفت اگر با نبی و وصی.شوم غرقه دارم دو یار وفی.
همانا که باشد مرا دستگیر.خداوند تاج و لوا و سریر.
خداوند جوی می و انگبین. همان چشمهی شیر و ماء معین
.اگر چشم داری به دیگر سرای.به نزد نبی و علی گیر جای
.گرت زین بد آید گناه منست.چنین است و این دین و راه منست.
برین زادم و هم برین بگذرم.چنان دان که خاک پی حیدرم.
الهی الهی، به حق پیمبر الهی الهی، به ساقی کوثرالهی الهی، به صدق خدیجه الهی الهی، به زهرای اطهر الهی الهی، به سبطیناحمد الهی، به شبیر الهی! به شبر الهی به عابد! الهی به باقر الهی بهموسی، الهی به جعفر الهی الهی، به شاه خراسان خراسان چه باشد! به آن شاهکشور شنیدم که میگفت زاری، غریبی طواف رضا، چون شد او را میسر: من اینجاغریب و تو شاه غریبان به حال غریب خود، از لطف بنگر الهی به حق تقی و بهعلمش الهی به حق نقی و به عسکر الهی الهی، به مهدی هادی که او ممنان راستهادی و رهبر
به نام آنکه هستی نام ازو یافت فلک جنبش زمین آرام ازو یافت
خدائی کافرینش در سجودش گواهی مطلق آمد بر وجودش
تعالی الله یکی بی مثل و مانند که خوانندش خداوندان خداوند
نظامی
به نام خداوند جان و خرد کزین برتر اندیشه برنگذرد
خداوند نام و خداوند جای خداوند روزی ده رهنمای
خداوند کیوان و گردان سپهر فروزنده ماه و ناهید و مهر
ز نام و نشان و گمان برترست نگارندهی بر شده پیکرست
به بینندگان آفریننده را نبینی مرنجان دو بیننده را
نیابد بدو نیز اندیشه راه که او برتر از نام و از جایگاه
سخن هر چه زین گوهران بگذرد نیابد بدو راه جان و خرد
فردوسی
آفرین جان آفرین پاک را آنکه جان بخشید و ایمانخاک را عرش را بر آب بنیاد او نهاد خاکیان را عمر بر باد او نهاد آسمان رادر زبردستی بداشت خاک را در غایت پستی بداشت آن یکی را جنبش مادام داد واندگر را دایما آرام داد آسمان چون خیمهی برپای کرد بی ستون کرد و زمینش جایکرد کرد در شش روز هفت انجم پدید وز دو حرف آورد نه طارم پدید
عطار
اول دفتر به نام ایزد دانا صانع پروردگار حی توانا
اکبر و اعظم خدای عالم و آدم صورت خوب آفرید و سیرت زیبا
از در بخشندگی و بنده نوازی مرغ هوا را نصیب و ماهی دریا
قسمت خود میخورند منعم و درویش روزی خود میبرند پشه و عنقا
حاجت موری به علم غیب بداند در بن چاهی به زیر صخره صما
سعدی از آن جا که فهم اوست سخن گفت ور نه کمال تو وهم کی رسد آن جا
سعدی
ادبیات ایران در وصف نبی اسلام محمد ص
محمد کافرینش هست خاکش هزاران آفرین بر جان پاکش
چراغ افروز چشم اهل بینش طراز کار گاه آفرینش
سرو سرهنگ میدان وفا را سپه سالار و سر خیل انبیا را
ریاحین بخش باغ صبحگاهی کلید مخزن گنج الهی
به معنی کیمیای خاک آدم به صورت توتیای چشم عالم
نظامی
هرچ حق از بارگاه کبریا ریخت در صدر شریف مصطفی
آن همه در سینه صدیق ریخت لاجرم تا بود ازو تحقیق ریخت
چون دو عالم را به یک دم درکشید لب ببست از سنگ و خوش دم درکشید
سر فرو بردی همه شب تا به روز نیم شب هویی برآوردی بسوز
هوی او تا چین برفتی مشک بار مشک کردی خون آهوی تتار
زین سبب گفت آفتاب شرع و دین علم باید جست ازینجا تا به چین
عطار
حافظ واعتقاد به رسول ص :
ستارهای بدرخشید و ماه مجلس شد. دل رمیده ما را رفیق و مونس شد.
نگار من که به مکتب نرفت و خط ننوشت.به غمزه مساله آموز صد مدرس شد.
به بوی او دل بیمار عاشقان چو صبا.فدای عارض نسرین و چشم نرگس شد.
ماه فرو ماند از جمال محمد سرو نباشد به اعتدال محمد
قدر فلك را كمال و منزلتى نيست در نظر قدر با كمال محمد
وعده ديدار هر كسى به قيامت ليله اسرى، شب وصال محمد
آدم و نوح و خليل و موسى و عيسى آمده مجموع، در ظلال محمد
عرصه گيتى مجال همت او نيست روز قيامت نگر، مجال محمد
و آن همه پيرايه بسته جنت فردوس بو كه قبولش كند، بلال محمد
همچو زمين خواهد آسمان كه بيفتد تا بدهد بوسه بر نعال محمد
شمس و قمر در زمين حشر نتابد پيش دو ابروى چون هلال محمد
چشم مرا، تا به خواب ديد جمالش خواب نمى گيرد از خيال محمد
«سعدى» اگر عاشقى كنى و جوانى عشق محمد بس است و آل محمد
خوشا آنانکه الله یارشان بی بحمد و قل هو الله کارشان بی
خوشا آنانکه دایم در نمازند بهشت جاودان بازارشان بی
یکی درد و یکی درمان پسندد یک وصل و یکی هجران پسندد
من از درمان و درد و وصل و هجران پسندم آنچه را جانان پسندد
خدایا داد از این دل داد از این دل نگشتم یک زمان من شاد از این دل
چو فردا داد خواهان داد خواهند بر آرم من دو صد فریاد از این دل
بابا طاهر
فردوسی و نجات بخشی رسالت حضرت محمد ص و نجاتگری انسان و نقش خرد
حکیم این جهان را چو دریا نهاد.برانگیخته موج ازو تندباد.
چو هفتاد کشتی برو ساخته.همه بادبانها برافراخته.
یکی پهن کشتی بسان عروس.بیاراسته همچو چشم خروس.
محمد بدو اندرون با علی.همان اهل بیت نبی و ولی.
خردمند کز دور دریا بدید.کرانه نه پیدا و بن ناپدید.
بدانست کو موج خواهد زدن.کس از غرق بیرون نخواهد شدن.
به دل گفت اگر با نبی و وصی.شوم غرقه دارم دو یار وفی.
همانا که باشد مرا دستگیر.خداوند تاج و لوا و سریر.
خداوند جوی می و انگبین. همان چشمهی شیر و ماء معین
.اگر چشم داری به دیگر سرای.به نزد نبی و علی گیر جای
.گرت زین بد آید گناه منست.چنین است و این دین و راه منست.
برین زادم و هم برین بگذرم.چنان دان که خاک پی حیدرم.
الهی الهی، به حق پیمبر الهی الهی، به ساقی کوثرالهی الهی، به صدق خدیجه الهی الهی، به زهرای اطهر الهی الهی، به سبطیناحمد الهی، به شبیر الهی! به شبر الهی به عابد! الهی به باقر الهی بهموسی، الهی به جعفر الهی الهی، به شاه خراسان خراسان چه باشد! به آن شاهکشور شنیدم که میگفت زاری، غریبی طواف رضا، چون شد او را میسر: من اینجاغریب و تو شاه غریبان به حال غریب خود، از لطف بنگر الهی به حق تقی و بهعلمش الهی به حق نقی و به عسکر الهی الهی، به مهدی هادی که او ممنان راستهادی و رهبر

